روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۳۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شارل بودلر» ثبت شده است

1363 : اتمام کتاب نقاش زندگی مدرن...

یک کتاب دیگه هم تموم شد. و من مثل همیشه همون حس تموم شدن یه چیز دوست داشتنی رو تجربه میکنم. هرچند که تموم نمیشه. حک شده باشه تو نقظه نقطه ذهنم. شکام اینجوری این دلتنگ میشین وقتی کتابی رو تموم میکنین. الان که این چیزارو مینویسم اشک تو چشام حلقه زده. بودلر رو خیلی دوست دارم. خیلی زیاد.. میشه گفت مدتی که کتابی رو میخونم به معنای واقعی کلمه باهاش زندگی میکنم. و بعد تز تموم شدنش مثل افتادن تو یه خلا. خالی پر از دلتنگی. انگار خیلی چیزای دیگه پشتش به خاطرم بیاد. 

دیگه درباره ی رنگ و به بورژوازی رو ننوشتم. انگار بخوام لج کنم. نمیدونم شاید بی حوصله از تموم شدنش. 


حالا چی بخونم. کتاب بعدی هم میتونه همینجوری تو روحم رسوخ کنه با زندگیم گره بخوره؟

دلم برای بودلر تنگ میشه. برای آدمایی که به واسطه اش شناختم. دلاکروا، آلن پو...

اینم از این.


کتاب بی نظیری بود. انگار با خود بودلر تونسته باشم ملاقاتی داشته باشم. یه همچین چیز فوق العاده ای. 


کتاب نقاش زندگی مدرن و دیگر مقالات

نوشتهٔ شارل بودلر ، ترجمهٔ روبرت صافاریان ، نشر حرفه نویسنده 

1362 : مخاطب مدرن و عکاسی...

بودلر کاملا بی تعارف زده عکاسی رو کوبیده. شاید بتونم درک کنم حرفشو وقتی که از دید یه عکاس به قضیه نگاه نکنم یعنی نه فقط در این جایگاه سعی کنم یه نگاه بی طرفانه رو بدست بیارم که اصل حرف و گله وشکایتش به نقاشانی بود که با بی قیدی و به خاطر منفعت شاید راحت طلبی نقاشی رو رها کردن و چسبیدن به عکاسی هرچند که این شاید خیلی حرف قطعی نباشه شاید عکاسی برای اون فرد به عنوان یه هنر بهتری باشه. بودلر عقیده داره که عکاسی تا جایی که در خدمت هنرهای دیگه باشه ابزار و تکنیک مفیدی هست. در غیر این صورت فقط باعث خراب شدن و از دست رفتن هنر میشه. بودلر به هیچ وجه به عکاسی به عنوان یه هنر نگاه نمیکنه چون چیزی که عینن طبیعتو انتقال میده و مثل طبیعت به نظرش خالی از احساس و در واقع انگار نمیتونه حرفی داشته باشه. به نظرش عکاسی فقط یه تکنیک. بودلر به قول استادم اشتباهش اینجا بود‌ که عکاسی رو مثل بقیه متصل به نقاشی میدید. و فکر‌میکرد با ظهور کردنش به نقاشی ظلم میشه و نقاشی از اون جایگاهی که بوده میفته در حالی که خب حالا ثابت میشه احتمالا خیلی هم عکاسی لطف کرده به نقاشی! البته از این نظر که میگه خب ما همین الانش به عنوان عکاس با اون معضل انگار مواجه ایم که عکاسایی هستن که درکی ازش ندارن به عنوان یه وسیله صرفن برای ثبت استفاده میکنن اما این طرف قضیه باعث نمیشه که عکاسایی نبوده باشن تا عکاسی رو فراتر از صرفا باز نمایی نبرن. بودلر متاسفانه فکر میکنه تخیل و استعداد توش و کار کردن فقط توی نقاشی امکان پذیره و عکاسی به هیچ عنوان نمیتونه همچین چیزی رو داشته باشه چون واقعی هست. فکر میکرد عکاسی نمیتونه وابسته به روح آدمی باشه. بودلر عکاسی رو صنعت میدونست فقط. وای خب برای نقاشی هم ابزاری بود تو هنرمندا به وسیله ی اون و به واسطه ی اون کار کنن . بودلر دوربین رو وسیله نمیدید واسطه بین هنرمند و اثرش نمیدید. اون فک میکرده که چون واقعیت بیرونی رو به نصویر میکشه پس عکاس نمیتونه با اون رویاهاشو تصویر کنه.

که خب اگه به قول استادم عکاسی رو به عنوان یه هنر مستقل در نظر میگرفت اینجوری نمیشد ( اگه درست شنیده باشم ) چون با نقاشی مقایسه اش کرده و فکر کرده که آفت نقاشیِ اینجوری شده. امروز نقاشی و عکاسی فکر میکنم دو حوزهٔ مستقلن و توی هر جفتشون متاسفانه از این دست آدمهایی که بودلر ازشون با خشم حرف زد وجود داره.


اسم این کتاب نقاش زندگی مدرن و دیگر مقالات

نوشتهٔ شارل بودلر ، ترجمهٔ روبرت صافاریان ، نشر حرفه نویسنده



1361 : تخیل، ملکهٔ استعداد ها...

واااای واااای چی گفته راجع به تخیل انگار خط به خط این نوشته مهم باشه. باورم نمیشه. اصلا نمیدونم چی بگم. چند وقت پیش خودم درگیرش بودم و با توهم مقایسه اش کرده بودم. به نظرم اگه این کتاب مثلا بودلرو تو دانشگاه میگفتن دانشجو بخونه یا کلا کتاب بخونه از همون سال اول میدونین چقدر شاید تاثیر گذار بود.

حالا من که شانس آوردم از خوشبختی و خوش شانسیم بود با مطالب کتاب تا حدودی به واسطه استادم اشنا بودم اون بهمون میگفت اما بقیه. چرا سیستم دانشگاهی ما اینجوریِ. من چهار سال رفتم دانشگاه انگار استادای دیگه لقمه رو ببخشید بخوان بجوان بزارن جلو دانشجو طرف اصلا نمیفهمه همش جزوه ۵۰ صفحه ای ۲۰ صفحه ای سوال بدن یا کتابم اگر معرفی کنن اولا کتابش خیلی خوب نیست دوما که مثلا جاهای مهم باب سلیقشونو میگن دانشجو بخونه در حالی که طرف نمیفهمه. من لذت یاد گرفتنو دنبالش رفتنو واقعا واقعا از صدقه سر استادم دارم کتاب بهمون معرفی میکرد مقاله هایی که سر نقد میخوندیم عکاسایی که میدیدیم همش با فکر بود اینجوری نبود رو هوا بگه واقعا براش مهم بود ما بفهمیم یاد بگیرم دنبالش بریم بخونییم. بهمون مسیرو نشون داد بهمون گفت کیفیت هر چیزو که راه درست چیه اما نگفت کجارو نگاه کنیم یعنی مثل بقیه نبود کتاب بگه حاضرو اماده بزاره جلومون. بهمون گفت چی درسته اما گفت پیداش کنیم و ما اون موقع نفهمیدیم شاید به اون صورت الان میبینم. چقدر واقعا حیف چرا اینقدر بقیه استادا این سیستم اینجوری. فکر میکنن خیلی مثلا لطف میکنن به دانشجو بیست تا سوال بدن بگن بخونه این ظلم. براشون مهم نیست طرف چهار سال عمرشو میذاره بعدش هیچی نمیدونه باید چیکار کنه. من دلم میسوزه. ما خیلی واقعا واقعا انگار از نمیدونم توفیقی بود نسیبمون شد همچین استادی. بقیه دانشجو هارو تنبل بار میارن. و بدیش اینه بعضی از دانشجوها نمیفهمن یعنی اگه این موهبتم در اختیارشون باشه چون تنبل شدن چون نمیدونم چجورین دنبالش نیستن و متاسفانه هیچ ذوقی ندارن. یه نفرو دنبال میکنم تو اینستا دانشگاه کلمبیا اقتصاد میخوند الان تموم شد درسش بعد یه کلاس برداشته بود با استاد دباشی که ادبیات روس بود بعد دقیقا این کلاس اینجوری بود که دانشجو ها باید چند تا کتابو نه آسون حتی میخوندن کار میکردن مینوشتن تحلیل میکردن همونارو امتحان میدادن. چهار ماه واقعا کار میکردن نه اینجوری که کل ترم بگذره اخر ترم چهار صفحه یا طرف اگه کتابیم درس بده اینقدر تک بعدی اینقدر نمیدونم چجوری. بگم آموزش میده دانشجو زده میشه. من نمیدونم ولی خیلی فرق داره با این ادمایی که حتی زورشون میاد کتابشونو بخرن کتابی که امتحان میدنو. خب فرق ما از همین جاها شروع میشه. چجوری میشه این کشور‌ ساخت اینجوری. چقدر خوب که سال دوم تونستم تجربه کنم یاد بگیرم منم نمیدونستم اگه در مقابل این آدم قرار نمیگرفتم معلوم نبود الان کجا بودم شاید هنوز حیرون که راه کجاست. سال اول گیج میزدم یکی درمیون شاید دنبالش میرفتم اما الان میدونم کتابابیی که معرفی شده رو باید بخونم باید کار کنم. بعضیا زورشون میاد خرج کنن یا فکر میکنن مثلا امسال من شکم سیرم همینجوری پول میدم پای کتاب فکر میکنن چیز مهمی نیست. منم یروز نمیدونستم تاثیر کتاب چیه اما وقتی خوندم کم کم امروزمو که با پارسال مقاییسه میکنم میفهمم ادم باید اگه شده از شیکمش بزنه ولی برای ذهنش خوراک تهیه کنه و به این فکر کنه ۵۰ سال بعد اگه زنده بود کجاست بهتر شده باشه رشد داشته باشه. تن استادم همیشه سلامت باشه کاری که اون با زندگی من کرد با آیندهٔ من کرد هیچ کس نمیتونست بکنه. به معنای واقعی کلمه حق استادی رو ادا کرد کاش منم بتونم شاگرد خوبی باشم و یجوری براش جبران کنم. 


اسم این کتاب نقاش زندگی مدرن و دیگر مقالات

نوشتهٔ شارل بودلر ، ترجمهٔ روبرت صافاریان ، نشر حرفه نویسنده

1360 : هوشمندی ، شهود...

بودلر اعلام میکنه که تنها میخواد بر احساس و شهود تکیه کنه. همون نتیجه ای که من گرفتم. این که یه آدم بدوی باشی همون تصمیمی که بارت هم توی اتاق روشن گرفت.


روش انتقادی



روش انتقادی


+ همهٔ آدم ها وقتی دربارهٔ دیگران داوری میکنند آکادمیک و وقتی مورد داوری دیگران قرار میگیرند وحشی اند!


+ هزاران اندیشه و حس تازه ذخیرهٔ اندیشه ها و حس های او را غنی تر میسازد؛ و حتی این امکان وجود دارد که اگر او گامی دیگر پیش برود ، انصاف به طغیان بدل شود و او چونان سیکامبریایی از دین برگشته [ کلاویس عمل کند؛ همهٔ چیزهایی را که پیشتر میپرستید به آتش بکشد و همهٔ چیز هایی را که پیش تر میسوزاند بپرستد. 

 


1259 : جمعه

خب من هنر فلسفی رو خوندم مقاله ای که خود بودلر اقدام به چاپش نکرده بود توی دست نوشته هاش پیدا شد. یه خورده هم به نظر من با بقیه نوشته هاش فرق داشت ولی خب. 


راستش حسشو ندارم بنویسم. نمیدونم چم شده میترسم دوباره خوابم بگیره. یه دور خوندم بعد خوابم برد دو ساعت فکر کنم خوابم میگیره ها بعد دوباره خوندمش. 

قسمت مقالات کتاب تموم شد و من واقعا باورم نمیشه. الان نقد هاشو باید بخونم احتمال پشت هم. حدودا ۴۰ صفحه مونده تموم بشه :( اصلا باورم نمیشه. یه چیزی بودا باهاش انگگار زندگی کردم بزرگ شدم :دی به هر حال خیلی چیز یاد گرفتم. بهش که فکر میکنم یه حس رضایت بهم دست میده. 

امروز چهار رمین هفته از اردیبهشت تموم میشه. باورم نمیشه اینقدر پر بار بود شبیه رویا گذروندمش. من اون آدم اول اردیبهشت نیستم به واسطه خوندن این همه چیز. هورااااا

1358 : فلسفه اسباب بازی

خب از اسمش معلومه راجع به چی. بودلر از خاطره خودش گفت و باعث شد من بخوام فکر کنم چه بازی هایی میکردم یا اسباب بازیام چی بود. باورتون میشه چیز زیادی یادم نمیاد. البته چرا هفت سنگ و فوتبالو دزد پلیسو دیگه از تین چیزا یادمه تو حیاط خونمون بازی میکردیم یانی تصویرشون توی ذهنم. حتی یادمه تو بالکن چادر میزدیم. یسری وسایلمم یادم هست اما بازی کردن باهاشونو نه نمیدونم چرا وسایل اشپزخونه داشتم. عروسکم. بچه که بودم جز یک خاطره که از مغازه اسباب بازی فروشی داشتم خاطره ی دیگه ای ندارم. اصلا معلوم نی فازم چی بوده. فقط یادمه دبستان بودم نمره ام خوب شده بود مامانم میخواست برام هدیه بخره عروسک‌‌. هیچوقت نتونستم باهاش ارتباط پیدا کنم شاید چون خاطره خیلی خوشی نبود یا شاید من اینطوری فکر میکردم. چون همه مغازه ها بسته بود نمیدونم جریان چی بود دیر وقت بود و میخواستن به قولشون عمل کنن. بگذریم. از این دوربینام بود توش عکس نشون میداد مثلا اهرام مصر عکساش میچرخید از اونام داشتم عین خجسته ها انگار هیچوقت تکراری نمیشد و فکر میکردم دارم واقعی عکاسی میکنم. خمیر بازیم بود. یا از این یویو ها یا این چیزا که دو سر طناب داشت یه توپ وسطش بود عین بیکاره با بازو بسته کردن دست اینور اونور میرفت:/

حقیقتا منم اسباب بازی فروشی رو دوست دارم نگاه کردنشو چرخیدن توی وسایلشو بچگیام هیچوقت. نگاه نمیکردم نمیدونم چرا مثلا عین ابله. میرفتم طلا فروشیارو نگاه میکردم شکلاشونو. مامانم میگه اگه یه اسباب بازی فروشی بو نمیرفتم سمتش میرفتم طلاهارو نگاه میکردم خب شاید مثلا الان بگمکه اونا طلا بودن ولی یه بچه که خبری از ارزش نداره فکر میکنم دیدن شکلاشونو دوست داشتم ولی بییه فکر‌میکردن یعنی چون خودشون از ارزش طلا باخبر بودن اینو میذاشتن به پای همین. خب الان برعکس شده اسباب بازی فروشیا خیلی جذاب تر از طلا فروشیان هرچند هنوزم دیدن شکلای طلاها جالب بعضیاش واقع عجیب غریبِ :/ شمام رفتین میبینن چقدر شاید خنده دار باشن انگار اسباب بازی هایی باشن برای بزرگسالا. 


البته اینا برای زیر هشت ساله بعدش فکر‌کنم همه جی عوض شد. طبق معمول من کوچکتذین بچه بودم بقیه به مرور که بزرگ شدن خب دیگه وقتشونو نمیذاشتن :/ دیگه همبازی نداشتم از بعدش. حتی یه دفتر دارم توش نوشتم اینو. البته چون کوچیکتر از همه هم بودم نخودی محسوب میشدم بیشتر مواقع :/ ولی باز بهتر بود. بعد از اون خودم با خودم بازی میکردم توی خونه بیشتر که اصلا یادم نی چی.


بگذریم. خلاصه که بودلر میگه بچه ها استعداد فوق العادشونو توی تخیلشون به نمایش میزارن. اسباب بازی برای بچه ها نخستین آشناییشون با هنره. «نخستین نمونهٔ ملموس هنر برای اوست»

در مورد رفتار والدینم در مقابل بچه هاشون حرف میزنه این والدینی که خیلی یبسن ! :دی خب بودلر میگه عبوس اما این مناسب تره. آدمای منطقی که دلشون میخواد همه چی ایده الخودشون پیش بره. نمیذارم بچه دست بزنه به اسباب بازیاش یه پقت خراب نشه. قایمش میکنن میگن منتسب نیست اجتزه کنجکاوی به بچه بدبختو نمیدن. اگه گرون باشه خراب بشه پدر بچرو در میارن بابا بیخیال. بودلر میگه : وقتی به این آدمها ثی فوق منطقی که از خرگونه روحیه ی شاعرانه محرومند فکر میکنم ، آدمهایی که از دستشان حیلی عذاب کشیده ام ، همیشه احساس نفرت و انزجار میکنم. » 

خلاصه که همین. مثل میخواستم کوتاه بنویسم.  امروز کتابمو تموم کنم پرونده اردیبهش پر بار تموم بشه. 

1357 : ... در ماهیت خنده ...

فکر میکنم درست نفهمیدم و باید دوباره بخونم پس تصمیم گرفتم که در همین هین که میخونم بنویسم. میدونم نوشتن خودش زمان بره اما کمک میکنه هم توی توی خاطر موندم هم این که شاید ییروزی کسی خواست بدونه و معرفی کتاب بشه هم تمرینی میشه برای من و حرف زدن.


 این مقاله عنوانش در ماهیت خنده‌است و بطور کلی دربارهٔ عنصر کمیک در هنرهای تجسمی

فکر کنم باید از اینجا شروع کنم که کلا راجع به چی و بودلر از کجا شروع میکنه و چی میگه.و بیشترشو از چیزایی که بهمیدم و فکر کردم بنویسم.  

بودلر میگه من نمیخوام یه رساله راجع به کاریکاتور بنویسم فقط میخوام خواننده رو با این اندیشه ها که به واسطه این ژانر اومده تو سرم اشنا کنم این اندیشه هایی که برام تبدیل شدن به دغدغه های ذهنی. میخوام بیرون بیرون بریزمشون و خودمو خلاص کنم. بودلر میگه سعی کردم بهشون نظم بدم تا هضم اینها برای خواننده راحت باشه. سعیشم کرده ها خدایی مثل بقیه نوشته هاش فقط فکر میکنم همه شاید نتونن راحت درکش کنن یعنی به قول استاد هرچقپر کتاب خوب بیشتر خونده باشی درک مقاله ها برات راحت تر میشه. برای من یه خورده یه جاهاییش با این که میفهمیدم گیج کننده بود. شاد این بار بیشتر بفهمش اگر نه که باید بیشتر بخونم.  خود بودلرم میگه این نوشته مقاله‌ای به قلم یک هنرمند و یک فیلسوف.


بودلر اول میاد میگه که توی کاریکاتور دو تا دسته هست که با دلایل متفاوت تحسین میشن. دسته اول اون دسته از کاریکاتورهایی هستن که اعتبارشون بازنمایی یسری واقعیات هست. دسته‌ی دوم که بودلر در مورد اینها حرف میزنه کاریکاتورهایی هستن که « حاوی یک عنصر مرموز ، ماندگار، و ابدین»


خب فکر کنم سختیش تازه قراره شر‌وع بشه !

« خردمند نمی‌خندد مگر به گاه ترس و لرز.»

بودلر میگه با خوندن همین گزینه گویی بود که فکر نوشتن این مقاله به ذهنش افتاده. میاد تحلیل میکنه. اونم چه تحلیلی.

بودلر میگه خردمند کسی که توسط روح پروردگارما حیات یافته کسی که اداب الهی رو میدونه، خودشو بیهوده به خنده نمیسپاره مگر به ترس و لرز. خردمند از خنده میترسه همونطور که از وسوسه میترسه و در برابرش متوقف میشه د برابر خنده هم متوقف میشه پس از نظر خردمند یه تضادی بین طبیعت خاص خودش و طبیعت بدوی خنده وجود داره. 

کلا بودلر معتقدر خردمند اعلا هرگز نخندیده. به نظر بودلر : « از نگاه هستی یگانه‌ای که همهٔ دانش و همهٔ قدرت از آن اوست، امر خنده داری وجود ندارد. » این درحالی که کلمه مجسم خشم و گریه رو میشناخت. 

دارم فکر‌میکنم جدا از اینها هیچوقت حرفی از خندیدن خدا به ما زدن یا نه. فکر نمیکنم.اما من واقعا نمیتوم خدای عبوس رو تصور کنم.میدونم ربطی نداره ولی واقعا به نظرم خیلی کسل کننده میاد اونوقت. البته گریه اشم نمیتونم تجسم کنم اما به نظم این میتونه باشه. چرا خدا نباید گریه کنه اخه؟ ادم نمیتونه تجسم کنه خدا چجوری ولی فقط میدونم اگه باشه نهایت هرچیزی. خیلی بی ربط بود پارازیتم. 

هرچند که یه جا شنیدم خدا هنگام آفرینش آدم لبخند میزنه. لبخند اما نه خنده. تازه اصلا صحتش مشخص نیست شاید یکی از خودش دراوورده اینو. 

خب برگردیم به بحث. بودلر میگه ما خردمند رو به واسطه گزینه گویی که خوندیم در نظر گرفتیم که نویسنده مسیحی‌ این رو حقیقتی مسلم میدونه که خردمند قبل این که بخنده خوب موضوع رو وارسی میکنه و این که این که در دانش و آگاهی مطلق ، کمیک هیچ جایی نداره. و بعد میگه اگه این دوتارو برعکس کنیم یعنی حق خندیدن منحصر به دیوانگان هست و خندیدن نشون دهنده ی غفلت و ضعف. 

پس «خندهٔ انسان رابطه تنگاتنگی داره با واقعهٔ یک سقوط کهن، نزولی هم فیزیکی و هم اخلاقی. خنده و غم با اندام‌هایی بیان میشوند که کارشان هدایت آگاهی انسان به نیکی و بدی است. منظورم چشم ها و دهان است. »

حالا بودلر میگه در بهشتی که ما فکر میکنیم چه قبلا بوده چه در اینده ممکن بیاد به خاطر این که اونجا همه چی خوب و همه آفریده ها خوبن شادی توی خنده نبوده. یعنی چون هیچ بلاییم سر انسان مسلما توی بهشت نباید بیاد و نازل نمیشده چهره انسان صاف صاف بوده هیچوقت این خنده ای که ما تجربه میکنیمو نمیدیده. و « خنده و گریه در بهشت لذت ها پیدایشان نمیشود. آنها هر دو به یک اندازه فرزندان مصیبت و بلا هستندو به اسن صبب پیداشان شد که تن ضعیف انسان توان مهار آنها را نداشت.» و به نظر اون گزینه کو این دوتا یعنی خنده و گریه جفتشون از مصیبت و فلاکت خبر میدن.

بودلر میگه « بیهوده نیست که هستی مطلق میخواسته تصویر خویش را در وجود انسان تکثیر کند، دندانهای شیر را در دهان انسان ننهاده است. اما انسان با خنده‌اش میدرد! و هم او زیرکی مار را در چشمان انسان نهاده است ـ با وجود این آدمی با اشک‌‌هایش فریب میدهد. توجه کنید انسان با اشکهایش مصایب را میشوید و با خنده‌اش است که گاهی قلبش را آرامش میبخشد و مسحور میکند. پدیده هایی که محصول سقوط هستند ، به ابزار رستگاری بدل میشوند. » 


احساس میکنم باید دست نگه دارم چون به نظرم خیلی خوب ننوشتم یعنی فعلا که فقط خلاصه بود اما آدما باید بدونن تو اگه میخوای از خودتم فکرایی که کردیو بگی د مورد چی حرف میزنی هرچند که اصلا قصد ندارم تا انتهاشو همینجوری ادامه بدم بعد از گفتن ماجرای ویرژین فقط قسمت هایی که خودم شاید فهمیدم یا به نظرم مربوط خست رو مینویسم احتمالا اصلا شامل مثالهایی که زده نمیشه به هر حال خوندن خود مقاله باید یه لطفی داشته باشه. 


بودلر میاد برای این که اثبات کنه این حرفایی که زده مثال میزنه. و میگه از اونجایی که کمیک یه عنصر ملعون و با سرچشمه شیطانی با توجه به حرفایی که بالا نوشتم پس یه آدمی که به معنای واقعی پاک ، مظهر خلوص و سادگی انگار که به قول بودلر راست از دامن طبیعت  اومده در نظر بگیریم که حالا با  شخصیت کسی به نام ویرژین که سقوط کرده توی پاریس از جایی که هیچ چیز ناپاکی نبوده و پاریسم بودلر میگه تمدن متلاطم متعفنیِ. ویرژین شخصیت فرشته واری داره و انگار با سادگی و خلوصی که داره هیچ درکی از پاریس و زندگی وحش نداره و باهاش روبرو شده و توش قرار گرفته. که ناگهان با یه کاریکاتور روبرو میشه. کاریکاتوری که بودلر میگه وسوسه انگیز اکنده از تحقیر و کینه ، کلا انگار کاریکاتوری که هیچ نکته مثبتی نداره حالا بودلر توصیف میکنه کامل. ویرژین با این کاریکاتور مواجه میشه هیچ درکی ازش نداره نمیفهمتش. بودلر میگه با تمام اینها بالهاشو جمع میکنه روحش میلرزه و میخواد برگرده احساس ترس و وحشت. فهمیده که چیز توهین آمیزی شاید باشه که باعث نگرانیش شده. بودلر میگه چه فهمیده باشه یا نه که این کاریکاتور چی هست این حس ها بهش دست میده و اگه توی پاریس بمونه و آموزش ببین خنده هم در پیش میاد. 


بودلر میگه : « کاریکاتور چیز دوگانه ای است؛ هم یک طرح است هم یک فکر ـ طراحی خشن و فکر گزنده و پوشیده. شبکهٔ یک چنین عنصر هایی ، ذهن ساده رو آشفته میکند، ذهنی که آموخته است چیزهایی را که به سادگی خودش هستند به نحو شهودی درک کند.» ذهن ساده همون ذهن ویرژین. 


چیزی که اینجا گفت مثال ویرژین، سادگیش ، روبرو شدنش با پاریس. پاریسی که  به نظر بودلر تمدن متعفنی هست زندگی وحشی که توش جریان داره همون چیزی هست که کوربه باهاش مواجه شد.توی کتاب تصویر مردم خوندم که تی. جی . کلارک گفته بود. این که بودلر جوون روستایی بوده و با همچین چیزی روبرو میشه توی پاریس قرار میگیره و احتمالا بر عکس ویرژین آموزش میگیره. کوربه هم چیزهایی رو که به سادگی خودش هستند به طور شهودی درک میکرد. کلارک نوشته بود که: « سادگی ، جوهر وجود آدمی است، تنها باید بیاموزیم که آن را جدی بگیریم. آنقدر جدی بگیریم که بتوانیم هدف آن را درک کنیم و بفهمیم نقاب خندان و زندگی وحش برای کوربه چه مزایایی در بر داشت...تمام شواهدی که دال بر سادگی کوربه است نشان میدهد که این سادگی برای او سر چشمه ی پیچیدگی است نه ساده لوحی...»


بودلر میگه خنده ناشی از حس برتری هست که به انسان دست میده. نمیدونم چیزی که اینجا برداشت کردم درسته یا مه ولی بودلر انگار بگه وقتی این فکر برتری توی ذهن ویرژین شکل میگیره از خلوص و سادگیش کم میشه اما اون داناتر میشه و میخندهمطمئن نیستما ولی این دانا تر شدنه یا شاید تو جاهای دیگه جلوتر خوندم یادم افتاد که استادم میگفت ( با فرض این که من درست شنیده باشم! ) آدم تیز و باهوش آدمی هست که طنازه. شوخ. هرجی بیشتر بفهمه هوش داشته باشه توی نوشتن حرف زدن درک کردنش طنز بیشتری داره. مثل صادق هدایت. 

درست گفتم فکر کنم بودلر هم این هوش داشتن رو به نحو دیگه ای گفته و احتمالا رنج بردنم نتیجه دیگه ای از هوش باشه اینو نگفته ها برداشت منِ. بودلر مثلا جایی میگه : « خنده، شیطانی است، پس عمیقا انسانی است. خنده در انسان محصول باور انسان به برتری خویش است. و چون خنده ذاتا امری انسانی است پس در واقع ذاتا متناقض است. به عبارت دیگر نشانهٔ هم بزرگی بی اندازه و هم فلاکت بی اندازه است.» یا مثلا هوشو اینجوری میشه درک کرد که انسان به خاطر فهمش هست که میخنده از اونجایی که بودلر میگه اگر انسانو از خلقت کنار میگذاشتیم دیگه چیزی به اسم امر خنده دار نمیتونست وجود داشته باشه چون جانوران و گیاهان خودشونو برتر از هم نمیدونن که بخوان بخندن. و این مثال رو قبلش میزنه که کسی میفته زمین و ما بهش میخندیم. حس برتریشم این جاست که ما میخندیم چون اون ادم افتاده زمین و ما نیفتادیم ما مول اون نیستیم. این جا هم بودلر میگه فقط فیلسوف میتونه به افتادن خودش بخنده که کم اتفاق میفته ولی فیلسوف میدونه خودشو از بیرون نگاه کنه واسه همین میخنده. البته بازم هست اما من دیگه نمینویسم و همه اینا به نظرم این که هوش داشته باشی رو ثابت میکنه و منو یاد حرف استادم میندازه. پس درست شنیدم چون من از جیبم که همچین چیزی رو نمیتونم درارم وقتی تا قبلش نمیدونستم؟ !


خب بهتره که کوتاه کنم نوشتمو پس مجبورم از خیلی چیزا در ادامه بگذرم تا بتونم چیزی که بهش باز به واسطه‌ی این مقاله یادم بیاد رو بگم . اونم راستش احساس میکنم مغزم نمیکشه بخوام توضیح بدم احتمالا فقط کسایی بفهمنش که کتابو بخونن یا خونده باشن. اونم جایی هست که بود لر میاد کمیک رو به دو دسته تقسیم میکنه. کمیک مطلق و کمیک معمولی. 

حقیقت اینه الان که فکر میکنم میبینم شاید خیلی هم درست نباشه و یجورایی خیلی بی ربط باشه یعنی ربطی بین چیزی که من یادم ا‌مده و این چیزی که بودلر راجع به کارای مثلا هافمان میگه وجود نداشته باشه. ولی شایدم باشه. من یادم اومد در مورد کارای مارتین پار فکر میکنم استاد گفته بود که کاراش طنز و پار مسخره میکنه توی عکساش توریست های ژاپنی رو که البته مطمئن نیستم برای کار پار بوده باشه. اما کل کارا فکر کنم باشه.حتی کارای گراهام. خب این مسخره کردن به خاطر چیه؟ به خاطر برتری که احتمالا احساس میکنه از جایگاه خودش نسبت به سوژه. و من به عنوان بیننده هم این طنز رو کاملا میفهمم شاید حتی این نگاه برتر بودن رو انگار که کلا توی عکساش نگه مثلا عجیب غریب باشن یا چیزی یعنی شاید ما خودمونم تو این وضعیتا قرار بگیریم فقط ندونیم اما ادم میبینه خندش میگیره شاید ظاهرا معلومم نیاشه نتونی بگی چرا مثلا کسی شکلک در نیاوورده باشه خیلی عادی به نظر بیاد. که البته استادم گفته بود که پار این نگاه رو به توریست ها داره اما خودش و جامعه خودشم همینجوریه.حالا من یادم نیست که اینو میدونسته پار یا نه که فکر کنم نه ولی ایا این همون اتفاقی نیست که در مورد هافمان میفته و بودلر میگه؟ این کمیک مطلق این دست دادن احساس برتری توی نگاه تماشاچی این شاید نا آگاهی و حتی خود سوژه ها از خودشون. 

من راستش این طنز رو زیاد دوست ندارم. پار عکاس مورد علاقم نیست. اون انگار چیزی رو نشون میده که هرچند مثلا کارش مثل آربوس نیست که بیاد سوژه های عجیب رو از قصد انتخاب کنه دونبالشون بره و یجوری سواستفاده کنه. نه پار چیزی رو نشون میده که کلا هست یعنی به نظر من طنزش اینجوری ولی باز من علاقه ای ندارم فقط از رنگها خوشم میتد توی کارش. بعد این که . ممکن آربوس هم جزو تین دسته قرار بگیره؟ نمیدونم فکر کردن به کاراشم عذاب آوره البته اون بیشتر دنبال سوژه های عجیب غریب بود مطمئن نیستم طنز داشته بوده باشه شاید بعضیاش ادمو به خداثه بندازن اما بیشتر اثحس ترحم حس چجوری بگم همین برتری حس دلسوزی به ادم دست میده و این مزخرفه بهتره بهش فکر نکنم.


بالاخره تموم شد. 

درسته طول کشید شایدم کامل نشدم شاید هنوز مونده تا بفهمم ام خب خیلی درکم ازش بیشتر شد با دوباره خوندنش. 


من خیلی به عکساش نگاه نکردم اینارو خیلی سریع انتخاب کردم. اصلا دوست ندارم.


+ چیزی که الان فکر  میکنم یعنی حرفی که راجع به کوربه زدم ایه که بتید سعی کرد اون هوشمندی رو نگه داشت. 

از یه نظر فکر‌میکنم اینایی که نوشتم چرت گوییای من شاید باشن از درستی نظراتم مطمئن نیستم شاید  باید بیشتر فکر کرد  من فقط چیزایی که به ذهنم اومد و فکر کردم ارتباط دارن  رو گفتم.










1356 : در ماهیت خنده

هرچقدر میخونم درسته یه چیزایی میفهمم اما خب همش احساس میکنم نفهمیدم. یجور گیج شد شاید کلی بتونم بگم چی شد ولی نمیدونم چیشد. یعنی وقتی میخونم میبینم فهمیدم جلو که میرم میبینم فهمم لنگ میزنه. چه کنیم حالا باید این موقع ها چسبید ول نکرد تا فهمید یا گذاشت خودش جا بیفته. شایدم وسواس. اخه ادم بعضی وقتا میدونه فهمیده اما الان من مطمئنم یه جاهاییشو نفهمیدم. خیلی واضحم نوشته ها یعنی نمیدونم چجوری بگم. 



+ از ساعت ۱۲ دارم مینویسم به نظرم باید افتضاح ترین چیزی باشه که فکر میکنم. این همه مدت به ته نرسیده کم کم دارم فکر میکنم بیخیالش بشم و انتشارش ندم. شاید باید فقط یسری تیکه هایی که خودم فکر کرده بودمو مینوشتم ولی چجوری میشه در مورد چیزی حرف بزنی بنویسی بدون این که بقیه د جریانش بوده باشن. 

اخساس میکنم بیشتر ز قبل فهمیدم که چقدر توی نوشتن ناتوانم. میتونم توضیح بدم بگم در مور این گفت این گفت این گفت فقط تیتر وار ولی به چه دردی میخوره. 

البته صادقانه بگم نوشتنش باعث شد تا اینجتشو خودم واقعا بفهمم یعنی انگار بیشتر فکر کنم همزمان باشه با خوندن دوبارش. 

1354 : ادگار آلن پو

خب مقالهٔ بعدی در مورد زندگی وآثار این آدم هست. من نمیشناختمش اسمشو چرا خونده بودم ام. هیچ چیز ازش نمیدونستم. بودلر یه بیوگرافی کرده انگار کلا زندگیشو که خیلی تلخ و ناراحت کننده بوده. توی ۳۷ سالگی هم میمیره :( 

واقعا چرا باید اینقدر بدشانس باشی که زندگیمون اینجوری باشه یعمی من که شاید خیلی خوبم در برابر اینها در برابر رنجی که کشیده. 


... اربابی ناشاد که مصایب بی رحم با شتاب و شتابی افزون تر سر در پی اش نهادند

تا آواز هایش همه به رنگی تیره در‌آمدند،

تا مویه‌هایش برای امید های از کف رفته، همه آهنگِ اندوهگینِ

“هرگز ، دیگر هرگز “ را به خود پذیرفتند.


ظاهرا بودلر تحت تاثیر پو بوده به عنوان شاعر. اینجور که انگار یه احترامی توی حرف زدن راجع بهش داره. 

راستش واقعا دیگه این بار نمیدونم چجوری باید بنویسمش یه زندگی که از اول خیلی خوش شانس شاید نبوده باشه. توی ۳۷ سالگی میمیره. خب خیلی زوده. بودلر میگه « چه غمنامهٔ حکایت پرسوزی بود زندگی آلن پو! و مرگش اوج مصیبت بود؛ مرگی که پیش و پا افتادگی اش بر وحشت آن می افزاید» 


اغا شما میدونین کلبی یعنی چی ؟ این فکر کنم سومین باره باهاش مواجه میشم و نمیدونم و لجم گرفته. تو نتم که سرچ کردم چیز درستی نیومد. فکر میکنم کعنی مثبتی نداره فقط. 

بودلر میگه پو و گشورش در یک سطح نبودند. قبلشم گفته بود زندگی پو همش تلاشی بوده برای فرار از این جو بد و نامطبوعی که داشته. امریکا براش حکم زندانو داشته . 

بودلر میگه : « پو مردی بود با چشمی بی نقص برای دیدن حقیقت( که در برخی از شرایط میتواند یک ضعف واقعی باشد. )، نوعی ظرافت عالی د دریافت حسی که یک نت غلط برایش عذاب آور بود، حس سلیقه ای که هر چیز مگر درست ترین تناسب آزارش میداد، و یک عشق سیری نا پذیر به زیبایی که به اندازهٔ شهوت سیاه نیرومند بود، حیرت نخواهید کرد چرا برای چنین مردی زندگی به دوزخی بدل شده بود و چنین آدمی نمیتوانست سر انجامی خوش داشته باشد؛ بر. عکس باید شگفت زده میشدیم اگر او میتوانست زمان درازی دوام بیاورد :(»

خب بعدش میگه از اول زندگیش چجوری شروع میشه خانوادش کیا بودن که من قصد ندارم بگم به هر حال گفتن این چیزا بعضی وقت مثل بو دادن آخر یه فیلم مزه خوندنشو میگیره. 

خب من کنجکاو بودم عکسشو ببینم قبل از این که بودلر راجع به قیافش حرف بزنه. اون اندوهو واقعا میشه دید. « بودلر میگه چهره اش اندکی نگران بود و اندوهی همیشگی به طور نا مشهودی بر آن سایه انداخته بود.»

بودلر جایی توی متنش میگه که پو همه چیزش از این سخن میگفته که «او از جان های برگزیده است. تمام هستی اش در هاله ای از جدیت نافذ پیچیده. به راستی طبیعت نشان خود را بر او زده بود. »  من یاد یه قسمتی از ملال پاریس افتادم الان داشتم نگاه میکردم احساس کردم دلم تنگ شده براش! حالا خوبه دارم ازش میخونم اونجا بودلر میگفت:« ای ارواح کسانی که دوست‌تان داشته ام، ای ارواح کسانی که ثنای‌تان سروده ام. مرا نیرو دهید مرا د. پناه خود حفظ کنید.  از دروغ و بخارهای فاسد کنندهٔ دنیا د. امان نگاهم دارید. و شما ای پروردگار من! توفیق سرودن چند شعر زیبا به من عطا فرمایید، تا باری نزد خود دلیلی داشته باشم مه من عاجز ترین مردان نیستم ، که من فروت. از کسانی نیستم که منفورشان می‌دارم. » پو جزو کسانی بود که ثناشونو سروده!

 بودلر میگه حرف زدن پو نظر گیر و زندگی بخش بوده. دانش زیادی داشته و تجربیات مختلفی که حالا چه واسطه رفتن به جاهای دیگه چه به خاطر تحصیلات همین ها باعث میشده حرف زدنش مثل آموزش باشه. « بلاغنی که ماهیتا شاعرانه و بسیار روشمند بود» بودلر میگه این قدرت رو داشت که بقیه رو مسحور کنه با حرفاش باعث بشه بقیه کسایی که شنونده بودن فکر کنن و رویا پردازی کنن و هنر بیرون کشیدن ادم هارو از مرداب امور روزمره داشته. 


پو ظاهرا دائم مست بوده. چیزی که جالب بود برام این بود که بودلر میگه این بوده که : « خلوص و پرداخت سبک او ، دقت اندیشه اش و عشقش به کار هرگز تحت تاثیر این عادت وحشتناک خدشه دار نشد و این که نگارش بخش بزرگی از نوشته های تحسین بر انگیزش مقدم یا مؤخر بر یکی از همین امواج میخوارگی بود.» یعنی به قول بودلر الکل هم میتونسته محرک نوشتنش باشه و هم در حکم استراحت بعد از کار سخت.  بودلر میگه مستی برای پو‌ یک روش کار خودآگاهانه بود. « مستی هم نه تنها زنجیرهٔ خواب های خود را دارد ، بلکه دارای زنجیرهٔ عقلانی اندیشه های خاص خود هم هست که برای این که تکرار شوند، به تکرار شرایطی نیاز دارند که موجب زایش آنها شده است.» بودلر میگه پو به خودش نوشیدن می آموخت همونطور که یه نویسنده خیلی جدی و آگاهانه سعی میکنه بنویسه. یاد این حرف افتادم که البته مطمئن نیستم اما باعث انگار لحظات تهی بشه. نمیتونم بیشتر توضیح بدم.  و د آخر این که :« بخشی از آن چیزی که امروز موجب حظّ ما میشود در واقع سبب مرگ او شد .» :(

و بعشم در مورد آثارش حرف میزنه.


کتابم اسمش هست نقاش زندگی مدرن و دیگر مقالات

نوشتهٔ شارل بودلر ، ترجمهٔ روبرت صافاریان ، نشر حرفه نویسنده

میبینین نگاهشو. اون میبنیه اما نگاه نمیکنه آدمو درون خودش میکشه. یاد بار افتادم و حرفش راجع به اون پسر بچه. حیف کتابم دستم نیست. 


ادگار آلن پو


1353 : زندگی و هنر اوژن دلاکروا

این مقاله هم از کتاب نقاش زندگی مدرن نوشتهٔ شارل بودلر ، ترجمه روبرت صافاریان ، نشر حرفه نویسنده. تموم شد. من واقعا قبل از این که بخوام بنویسم دقیق نمیدونم چی باید بگم. یعنی الانم به خصوص این که همه هشت بخششو با هم خوندم. 

حالا فکر کنین بودلر خودش که اعجوبه ای واسه یه اعجوبه دیکه هم نوشته دیگه چه شود. نقاشا هم دنیایی برا خودشون دارنا گقدر خوشحالم ازشون خوندم. از این که حالا به وسیله کتابا یا دوست داشتن یه شخصیت. یا اصلا اتفاقی تونستم بفهمم که دیدم وسیع تر بشه خیلی خوشحالم. خب آدما بزرگ معمولا تو یه چیزای اشتراک دارن اینو بودلرم کفت. من از دنیای نقاشا فقط به خاطر هنرستانی بودم نقاشیاشونو دیده بودم بدون هیچ چیزی که باعث کنجکاویم بشه د نتیجه هیچ اطلاعاتی اگرم خونده باشم توی مغزم نیست اما نقاشیا هست یعنی اونایی که دیدم. این کنجکاوی این دنبالش بودن این دنبال کشف کرد خواستن برای فهمیدنو یاد‌گرفتن واقعا باعث میشه بی هیچ تلاشی مطالبو بخوای بخونی و تو ذهنت بمونه. 

بودلر جوری نوشته انگار دلاکروا استادش. اینقدر میزان احترام و شناختی که ازش داره توی متنش زیاده. خودشم میگه :« و این مراوده ، که احترام عمیق من و بزرگواری او آن را با اعتماد و صمیمیت آمیخته بود، به من کمک کرد به دقیق ترین نحو ممکن نه تنها روش های کار او ، بلکه همچنین خصوصی ترین لایه های روح بزرگش را نیز بشناسم.»

بودلر نوشته کاری که میخواد با نوشتن این نوشته ها انجام بده «جست و جوی کیفیت خصلت نمای نبوغ دلاکروا ست.» که واقعا هم موفق بوده. 

بودلر در مورد نحوه‌ی کار کردن چیزایی که برای دلاکروا ارزش بوده حرف میزنه. اینقدر این فصل پر‌تژ ویژگی و محاسن مثبت بود نمیدونم کدومو بگم کاش میشد همشو ثبت کرد. ولی خب چند تاشو به انتخاب خودم مینویسم. بودلر میگفت دلاکروا مرد دانش همگانی بود نه فقط در مورد نقاشی که حرفه اش بوده. دلاکروا کتابخوان بزرگی بوده. اصلا این ویژگی که همه آدمای بزرگ دارن. با خوندن اشعار از تصاویر پر میشده و نقاشی میکرده. دلاکروا یه دنی عاشق پیشه بوده. بودلر میگه «دلاکروا عاشق پرشورِ شور وشوق بود و در عین حال با خونسردی هرچه تمام تر به جست و جوی وسائل بیان این شور به مرئی ترین شکل ممکن بر میخواست.». بودلر میگه توی این طبیعت دوگانه دو نشانه ای هست که مختص بزرگ ترین نوابغِ. «شوری زاید الوصف که اراده ای نیرومند پشتیبانی اش میکرد .»

دلاکرو هنرمندی بوده که احساسی رو که طبیعت درونش ایجاد میکنه به تصویر بکشه و عقیده داشته که  تخیل مهمترین استعدادی که نیاز داره خودش میگه « احساس میکرد روز برای مطالعه وسائل بیانی اش به قدر کافی بلند نیست. »

یه جا من یاد حرف استادم افتادم پیش تجسم. یجوری که انگار برای کارت روی خودت کار میکنی که بهتر بشی و خودتو تکمیل کنی. دلاکروا طبق گفته های بودلر همچین شخصیتی داشته و میگه «مشخصهٔ اصلی نبوغ دلاکروا دقیقا این است که چیزی به نام انحطاط نمیشناسد، و تنها و تنها با پیشرفت کار دارد.» 

بودلر درمورد خصیصه های دیگه ای هم توی کار دلاکروا حرف میزنه. و میگه خط و‌رنگ این قدرت رو دارن که انسان رو به اندیشیدن وادار کنن. کارای دلاکروا اگه یکی تز این دوتا مثلا از دور معلوم نباشه اما رنگ هم به تنهایی هیجان زده میکنه. من زیاد این چیزارو الان نمینویسم چون به نظرم خیلی طورانی میشه و جدا از اون خودش یه صفتی دیگه داره خوندنش منظورم کامل. 

بودلر میگه «برجسته ترین خصلت سبک دلاکروا ایجاز و قدرت بی پیرایه ی اونه. محصول طبیعی تمرکز تمامی قوای ذهنی بر یک نقطهٔ معین. قهرمان کسی است که با اصرار متمرکز است. »

اغا بخش شیشو خیلی حال کردم احساس کردم درکش میکنم. این که عاشق تنهایی و خلوتش بوده و بودلر میگه چه کسی بیشتر از اوخانه را هم به معنای حریم هم به معنای نهانگاه دوست میداشته. تنها تدبیر زندگی تمرکز است؛ تنها آفت آن ، پراکندگی. دلاکروا از عوام متنفر بوده فکر‌کنم و اونهارو هم از نودش میرونده البته بودلر اینجوری ننوشته ولی خب دلاکروا با وجود اینجوری بودنش ظاهرا محافل به قول بودلر اهل ادب رو ترجیح میداده چون « او میتوانست نفسی به آسودگی بکشد و خودش باشد .»

دلاکروا به بودلر در مورد کار و گذران زندگی گفته : « پیش تر ها وقتی جوان بودم، همیشه به خودم وعدهٔ اوقات خوشی را برای شب میدادم ـ موسیقی،  رقص ، یا سرگرمی دیگری اما امروز دیگر شبیه یک پس بچه نیستم و میتوانم بی وقفه و بدون این که دل در گروِ پاداشی داشته باشم، کار کنم. نمیدانی آنجا که سخن از لذتجویی است،کار بی وقفه ارضای انسان را چه اندازه اسان میسازد.کسی که روزش را خوب گذرانده باشد هم صحبتی نامه رسان هم به قدر کفتیت لذتبخش میابد و میتواند شبش. ا با ورق بازی با او خوش بگذراند.» 

بودلر میگه در موردش که حقیقت اینه که در سالهای آخر عمرش چیزی به نام لذت از زندگی او محو شده بود و جای همه لذت هارو لذت سخت طاقت فرسا و هراس انگیزیبه نام  کار کردن گرفته بود که در اون زمان دیگر نه یک شور بلکه جنون بود. 

بودلر در مورد دلاکروا میگه نثمرد مکالمه بوده اما همونقدر از مکالمه میترسیده که از عیاشی و میترسیده که حرفای حاشیه ای انرژیش رو به هدر بدن. 

اینجا یاد استادم افتادم: 

« کلام او کلامی بود که به شنونده خوراک میداد.


خب دلاکروا هم مثل خیلی از ادما با زن مشکل داشته و فکر میکرده وقتش کرفته میشه. دیگه پیری که اصلا:/ از بچه هم البته. 

دلاکرا نسبت به بقیه سخت گیر بود اما کار خودشم آسون نمیگرفت.

بودلر میگه نباید فراموش کرد که انسانهای برتر بیش از دیگران ناچارند مراقب استحکامان دفاعی خود باند  میتوان گفت تمامی جامعه ب  آنها در حال جنگ است  :( ... نزاکت آن ها سردی نام میگیرد؛ سخنان کنایه آمیزشان ، هر اندازه میکوشند آنهارا تلطیف کنند، به کین توزی تعبیر میشود و صرفه جویی آنها مال اندوزی به حساب می آید. 

و در آخرم که در مورد مرگش...


همین دیگه تموم شد. دیگه مغزم کشش نداره فکر کنم از صبح اصلا نخوابیدم یه خوردم حالم بده بخوابم فردا زو بیدار شم. چهارشنبه هم تموم شد.خوبه خودمو جمع کردم.