روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۸۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سوزان سونتاگ» ثبت شده است

2507 : بیماری

من بیماریم فقط یه بیماری نه بیشتر از اون. منظورم اینه تمام کارایی که من میکنم ربطی بهش نداره. کتاب خوندنم فلسفه دوست داشتنم عکاسی کردنم اینجا نوشتنم زبان کار کردنم صبح زود بیدار شدنم و خیلی چیزای دیگه و افعالی که انجام میدم به خاطر وجود بیماریم نیست. مسخره است اگه بگی کتاب میخونی چون بیماری. :/ یا زبان دو تا کار میکنی چون مریضی و الان جوگیر شدی. دیروز توی پیج حرفه نویسنده از سونتاگ از کتاب بیماری به مثابه استعاره اش نوشته بود که میگفت ابتلا به بیماری را تفسیر نکنید بیماری چیزی نیست جز همان بیماری. این همه اسطوره و فانتزی به آن نبندید. من الان دچار هیچ توهمی نیستم بشمم به هیچکس ربطی نداره جز خودم و آدمای محدود دورم. والا اعصاب ندارم :دی الان یهو این یادم افتاد گفتم بگم که بمونه ^=^ . شاید یسری از خصوصیات اخلاقیم مرتبط باشه با بیماریم من نمیگم هیچی زندگیم تحت تاثیرش نیست ولی خدایی یسری چیزا واقعا ربطی بهش نداره. حالا چون تو خودت اینکارارو حال نداری بکنی به بقیه حرف نزن. هرکسی این کارارو میتونه انجام بده همه چی به انتخاب آدما بر میگرده. این که زندگیشونو چجوری میخوان بسازن و بگذرونن. من انتخابم اینهاست حتی اگه سالمم بودم حتی قبل این که بفهمم مریضم هم انجام میدادم این کارارو. یعنی از وقتی که با استادم کلاس برداشتم شخصیتم و کلا زندگیم عوض شد. اگه به بیماریم ربط داشت قبل از اون هم این کارارو میکردم در حالی که اون موقع قبل از آشنایی با استادم ادم مزخرفی بودم. 

هنر داستان ، سوزان سانتاگ ، ادوارد هیرش، سارا اسکندری ، نشر گهر شید

2303 : عکاسی

 

مقالهٔ آئورا، فرشید آذرنگ ، حرفه عکاس ۱۶ ( حرفه هنرمند )

 

در حقیقت ، عکاسی دو کار می کند : با حجاب برداشتن از اشیا و از میان بردن هاله ای که آنها را در میان گرفته به ادراک انسان کمک میکند تا آنچه در جهان ، یکسان و مشابه است دریابد و از سوی دیگر با همین عمل و از طریق مانند سازی و رو نوشت ، آنچه را در جهان، یکه و یگانه است فراچنگ آورد و بر آن مسلط شود. در حقیقت ،عکاسی جهان را مشابه تر و قابل دسترس تر از آنچه به نظر می رسد ،نشان می دهد. 

 

عکاسی ، مارا به شناخت کاذبی از جهان رهنمون میکند. اگر در غار افلاطون ، دنیا به سایه ی چیزهایی که بر ته غار می افتد تقلیل می یابد ( که هم واقعیت اشیا و پدیده ها تحریف می شود وهم از تعداد ، گوناگونی و کثرت آنها کاسته می شود ) در زمانهٔ حاضر ، دنیا به واسطهٔ عکاسی به چیزهایی تقلیل پیدا میکنند که ما عکسشان را میگیریم. بر این اساس گرد آوری عکس ، یعنی گرد آوری جهان. عکس نه تنها اثر و تصویر است ، بلکه شیء هم هست ، مرموزترین شئ اطراف ما که تجربه را تسخیر میکند و سلاحی است برای کسب آگاهی. 

 

عکس باعث می شود آدم ، تجربه را محدود به جستجوی موضوعی کند که می داند در عکس ، خوب می افتد. 

 

2301 : اتمام مقاله

خب بالاخره مقاله آئورارو تمومش کردم یه خورده با وسواس خوندمش واسه همین طولانی شد تازه فرداهم یه مرورش میکنم. شاید بخش هاییم ازش بذارم دوباره. و چون که راستش مقاله ی بنیامین رو که میخوندم یه چیزاییشو نفهمیدم بعد الان اینو خوندم برام باز شد مطلب با این که قبلا خونده بودمش. میخوام قبل از کتاب دربارهٔ عکاسی بنیامین کتاب لذت متن بارت رو بخونم با مقاله ای که مایکل پین نوشته. اینارم قبلا خوندم برای بار دوم میخونم چون انگار به هم میتونه ربط داشته باشه. همین فردا کلی کار دارم شاید نخوابم الان کتابو دست بگیرم اینارو باید بخونم زبانم هست که مطمئن نیستم از پسش بر بیام ولی مهم نیست چیکار کنم دیگه :/ فردا میشینم پنج تا درسو میخونم سوالم بلدم در بیارم یعنی گرامرا هم سخت نیست فقط میترسم بدون دیکشنری جمله نتونم بسازم خب مگه تعداد کلمه های من چقدره. غر زدن دیگه بسه. مها رو تخت من خوابش برده. دلم نمیاد بیدارش کنم اما خودم کجا بخوابم اونوقت. تازه صبحم باید زود پاشم چون وقت خیلی کمه. دلم میخواد اتاق روشن بارت رو دوباره بخونم. راستی باید اون یکی ترجمه هم بعد ها بخرم فکر کنم اگه اشتباه نکنم استادم گفته بود برای فهمیدن اتاق روشن هر دوتا ترجمه رو باید خوند. یعمی میشه یروز کتاب اصلی رو بخونم؟ با این وضع زبان کار کردن حتما میشه:/ اصلاح میکنم خودمو حالا میبینی. همین دیگه ساعت دو شد. 

2300 : مقاله : آئورا

 

آنچه در وهلهٔ اول این سه اندیشمند ( بنیامین ، سانتاگ ، بارت ) را برایم جذاب و مهم میسازد ، احساس کوچکی خوشایندی است که همیشه از خواندن بیشتر نوشته های آنها دچارش میشوم؛ در برابرشان احساس حقارت میکنم. این سه تن و البته کسانی همچون جویس ،کافکا، بیهقی ، نیما و... مجال خودنمایی به من نمیدهند. آنقدر بزرگند که آدم را به خودشان مشغول میکنند. و آنقدر کوچک اند که اجازه داری در موردشان سخن بگویی و حلاجی‌شان کنی. افسون دیگرشان برای من ناشی از آن است که هیچکدام‌شان عکاس نبودند اما مستدل ترین ، ژرف ترین و شور انگیز ترین آموزه ها را در مورد عکاسی ابراز کرده اند. 

«فرشید آذرنگ»

2299 : آئورا

من اصلا حسم به زبان خوندن نمیره ۵۰۰ تا کلمه رو واقعا جمله بسازم؟ احساس میکنم سر کارم :((شاید عصر تر حسش اومد اما الان میخوام مقالهٔ آئورارو که اونشب نخوندمش بخونم. اولین بار ابان ۹۶ خوندمش اوووه یه قرن انگار گذشته. آئورا ، نوشتهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه عکاس ۱۶ (حرفه هنرمند). یعنی زبانو باید قشنگ تا اخرین وقتش صبرکنم بعد بزنم تو سرم بخونم:/ اخه اینجوری نمیدونم باید چجوری بخونم مشکل اینه. هوووف آخرم همون فردا میشه. من باید خیلی بیشتر تلاش کنم میدونم بعضی وقتا تنبلیم میاد مثلا واسه همین زبان اما وقتی فکر میکنم میبینم نباید مثل بچه ها رفتار کنم. باید با لذت بخونم چون قراره یاد بگیرم. کاش میشد آرزوهام براورده میشد. ولی بدون تلاش هیچ اتفاقی نمی افته. بگذریم برم بخونمش. 

2297 : مقاله : آئورا

بنیامین، سانتاگ ، بارت، نوشتهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند ۱۶

 

عصری یه وقفه افتاد توی کارم نتونستم کار‌کنم حالا الان دوباره دارم شروع میکنم و مقاله دیگه ای دست گرفتم. اصلا همه انرژیم یهو رفتو خوابیدم. بگذریم. هیچی زبان نخوندم دیدی امتحان داری لج میکنی نمیخونی ؟:/ جاش همه کار میکنی. برم دیگه یه خورده حالم گرفتست امروز اونجوری که باید کار نکردم. ساعتم هشت الان دیدم باید بریم دنبال مامانم بعدشم  پیاده روی. وقتی برگردم مقاله رو میخونم.

 

دارم فکر میکنم شاید نباید روزانه نویسی کنم. شاید یه خورده کسل کننده باشه اا اگه ننویسم یادم نمیره این روزامو؟ روزایی که سعی میکنم کار کنمو تنها دلخوشیم شاید همین وبم باشه که اگه کتابی میخونم توش بنویسم. نمیدونم. 

2273 : کتاب جدید : هنر داستان

آنچه من واقعا می خواستم ، تمام انواع زندگی بود و زندگی یک نویسنده جامع ترین آنها به نظرم آمد. 

 

تجربه ی روزانه ی من ، زندگی در دنیای مردمی بود که کوچک ترین توجهی به چیزهایی که من خودم را وقفشان کرده بودم نداشتند. 

 

خب اینم از کتاب هنر داستان : سوزان سانتاگ و ادوارد هیرش ترجمهٔ سارا اسکندری با نشر گهرشید  

 

کتاب خیلی کوتاه و جیبی هست  اما خیلی چیزا هست که با خوندنش یاد میگیرین . به هرحال هرچی هست مصاحبه ی سونتاگ هست. یه نقل قولشو گذاشتم اینستا یکی بهم پیام داد که داری با نقل قول گذاشتن دانشتو به رخ میکشی. اینم حرف جدیدی که مد شده من اصلا از اون ادم توقع همچین فکری رو نداشتم اما در نهایت جوابشو دادم چون خب بهم خودشو نشون داد تهشم به استادم توهین کرد به نظرم و به خودم .خوبه خودش شاگرد استادم بود :/ آزرنگی هایی مثل شما . پس چی که آذرنگی هستم و این چیزی هست که به خاطرش هرروز تلاش میکنم کم نذارم. مهم نیست بقیه چی فکر کنن . اخرشم بلاکش کردم و خلاص . من با کسی مشکلی ندارم اما ملت چرا سعی میکنن در مورد همه چیز توضیح بخوان یا دخالت کنن؟؟ و نظر بدن؟ مشکل نظر دادن نیست مشکل نحوه ی گفتن که به خودمون اجازه میدیم توهین کنیم. بگذریم. الان میخوام حاضر شم برم پیاده روی از صبح فقط کتاب خوندم زبانم مونده بعد پیاده روی میشینم پاش . همین بهتره برم دیر شد.

 

2272 : هوشیاری

میدونی بارها گفتم دلم میخواد مثل سونتاگ بشم و مثل استادم اما در نهایت خیلی کم شاید شبیهشون باشم. شاید فقط کتاب بخونم اما نه روز ۱۵ ساعت شاید کتابو میخونم اما بدون این که چیز بیشتری ازشون بفهمم و بنویسم. به علایقم شاید اونجوری نررسیده باشم دلم میخواد این ضعف هارو جبران کنم. دلم میخواد غرق کار بشمو لذت ببرم از لحظه لحظه ی خوندن نوشتن کار کردن. سونتاگ در مورد رولان بارت حرفی زده که در مورد خودش هم صادقه. میگه :« مسئله دانش نیست... مسئله هوشیاری است ، توصیفی موشکافانه از آنچه میتوان دربارهٔ چیزی اندیشید، آنگاه که آن چیز در جریان توجه می افتد.» دلم میخواد اینجوری فکر و کار کنم. 

 

منظورم این نیست که از کتابا هیچی نمیفهمم منظورم اینه بهشون شاید اونجوری پروبال ندم .

2212 : وقتی کسی میمیرد کتابخانه ای را از دست می دهیم.

او برآشوبندهٔ صلح و آرامش عقلانی خواهد بود اما تنها به بهای آن که پویندهٔ راه عقل شود ، حیران و سرگردان در برزخی عقلانی ، در جستجوی مکانی دیگر تا آرام گیرد ، جایی در آن دورها، جایی فراسوی این افق . اینان، این غریبان با گام های بی قرار ، نه اهل تواضع اند و نه اهل رضا. «تورستن وبلن»


فقط مقدمه اشو خوندم. چقدر این بشرو دوست دارم.