روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۵۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سوزان سونتاگ» ثبت شده است

1647 : بخش هایی از کتاب :

امروز سحر خیز شدم. هوا هم خنک شده. شاید برم پیاده روی شایدم بزارم وسط کارم هروقت خسته شدم برم. درسته که هنوز کندم اما کار میکنم و درست هم. خود سونتاگ تا چند ماه بعد از فهمیدن بیماریش نتونسته بود اونجوری که باید کار کنه. اینا چیزایی که دیروز خوندم حدود چهل صفحه. خب من فکر کنم توی دوباره خوانیا خیلی بهترم ! وقتی میخونم فکر میکنم اون بار پس چی میخوندم ؟ :/ خیلی چیزای ریز تری رو میبینم یا کلا خیلی چیزا شو میفهمم. دلم میخواد این دفعه مو به موشو در بیارم. هرچی که نمیدونمو همه چی . و چقدر دلم میخواست خاطرات و یادداشت هاشو بخونم. خیلی دلم میخواد.چقدر من این آدم رو دوست دارم و این کتاب فوق العاده است چون مو به مو یاد میگیرم. کاش میشد مثل سونتاگ میشدم. کاش میشد دیدش. اما خب فقط با کتابها میتونی ارتباط برقرار کنی باهاش. 

کتاب گفتگوی کامل رولینگ استون

سوزان سونتاگ و جاناتان کات، ترجمهٔ فرشیده میربغدادآبادی ، نشر حرفه نویسنده.



عالم سیاسی هانا آرنت می‌نویسد :« تنها استعاره ای که می‌توانددر مورد حیات ذهن درک کرد ، حس زنده بودن است. بدون نَفَس زندگی ، جسم آدمی جسدی بیش نیست؛ بدون تفکر ، ذهن آدمی مرده است.»



از نظر من فکور بودن تنها راه وجود داشتن من است... میدانم که از انفعال ( و وابستگی ) میترسم. وقتی ذهنم را به کار میگیرم ، حس میکنم فعال ام ( مختار و مستقل ). و این خوب است. 

سونتاگ مدخل یکی از خاطراتش از خود می‌پرسد «چه چیزی به من حسی از نیرومندی می‌دهد؟ » ودر پاسخ میگوید: « عاشق بودن و کار کردن.»و تایید وفاداری به سرمستی های پرشور ذهن. برای سونتاگ عشق ورزیدن ، میل و فکر کردن آشکارا در بن خود فعالیت هایی هم ارز بودند. 
به نظر می‌آید شباهتی میان عملکرد های اروس در ذهن یک عاشق و عملکردهای دانستن در ذهن یک متفکر وجود دارد. زمانی که ذهن سراغ دانستن برود فضا برای میل گشوده میشود.«آن کارسون»

یاد اون شعر بودلر که مست باید بود از همه چی هرچی که هرکس میخواد افتادم. 


در جهان جیمز همواره چیزی بیشتر وجود دارد. ـ متن بیشتر ، آگاهی بیشتر ، فضای بیشتر ، پیچیدگی بیشتر در فضا، خوراک بیتر برای نشخوار آگاهی.   

او اصل میل را در داستان وارد میکند که در نظر من کار تازه ای است. این میل ،میلی شناخت شناسانه است ، میل به دانستن که مانند میلی جنسی است  و اغلب از میل جنسی تقلید یا آن را دو چندان میکند.


سونتاگ در خاطراتش ، « حیات ذهن» را با این کلمات توصیف میکند: « اشتیاق ، اشتها، عطش ، حسرت، سیری ناپذیری، شیفتگی، رغبت»


سونتاگ در تمام نوشته هایش سعی میکرد مقولاتی کلیشه ای مثل مرد/زن و پیر/ جوان را به چالش بکشد و آنها را زیر ورو کند. از نظر او اینها زندگی انسان را محدود و خالی از خطر میکنند. از این رو سونتاگ همواره در حال بررسی و آزمایش درک خود از این به اصطلاح دو قطبی ها بود. قطب بندی هایی چون تفکر و احساس، فرم و محتوا،اخلاق و زیبایی شناسی و آگاهی و هوس از نظر او میتوانستند تنها وجوه متفاوتی از یکدیگر به شمار آیند ـ بسیار شبیه برجستگی های روی پارچه ای مخملی که با یک تماس دو بافت و دو نوع احساس را به وجود میآورند، دو پرده و دو نوع درک.



«ما در هیچ چیز مگر چیزی که لذت را افزایش دهد احساس نزدیکی نمیکنیم. » و این که « هرجا با درد احساس نزدیکی کنیم مطمئنا این احساس نزدیکی در ترکیبی ظریف با لذت ایجاد شده و ادامه یافته است.» 

سوزان جمله به جمله حرف نمیزد بلکه با پاراگراف های حساب شده و جامع پاسخ میداد. 

هر اتفاقی که برای من می‌افتد موضوعی می‌شود که درباره‌اش فکر کنم. یکی از کارهای من همین فکر کردن است.

 اگر درباره چیزها فکر نکنید احتمالا همان کلیشه های مرسوم را تکرار خواهید کرد، حتی اگر این کلیشه ها بسیار روشنگر باشند.فقط داشتم به آن فکر میکردم. روی تخت بیمارستان دراز کشیده ای و دکتر ها وارد میشوند و جور خاصی حرف میزنند... به آنها گوش میدهی و به آنچه دربارهٔ تو میگویند فکر میکنی، به معنای آن و به اطلاعاتی که به دست میآوری و بهارزیابی خودت از همهٔ این ها. اما در عین حال فکر میکنی چقدر عجیب که آدم ها این طور حرف میزنند و متوجه میشوی دلیلش تمام باور هایی است که در دنیای بیمار وجود دارد.

در رنج کشیدنش چیزی غیر اصیل وجود نداشت. 
واقعا با چیزی ارتباط برقرار نمیکنی مگر این که تجربه اش کنی .


آسان ترین کار دنیا این است که به آنچه دارد بر سرت می‌آیدفکر کنی. در بیمارستان هستی و فکر میکنی دارم میمیرم و باید تلاش عظیمی به خرج دهی تا بی اعتنا بمانی و فکر نکنی.
تلاش عظیم و واقعی برای بی اعتنا ماندن را زمانی به خرج دادم که بسیار بیمار بودم و اصلا نمیتوانستم کار کنم تا کتاب دربارهٔ عکاسی را تمام کنم. چنین حالی مرا عصبی میکرد. تقریبا شش یا هفت ماه بعد از تشخیص سرطان بود که بالاخره توانستم کار کنم. هنوز مقالات دربارهٔ عکاسی را تمام نکرده بودم ، گرچه کتاب در ذهن من تمام شده بود و تنها کار باقی مانده انجام آن و نوشتن آن به نحوی درست و دقیق بود، به نحوی جذاب و زنده ــ ولی نوشتن دربارهٔ چیزی که در آن لحظه مسئله ام نبود دیوانه ام میکرد. فقط میخواستم کتاب بیماری با مثابه استعاره را بنویسم چون تمام افکر مربوط به کتاب در همان یکی دوماه اول بیماری سریعا به ذهنم آمده بود و واقعا باید خودم را مجبور میکردم تا توجهم را به کتاب دربارهٔ عکاسی معطوف کنم. 


ببینید فقط میخواهم کاملا در زندگی‌ام حاضر باشم ــ در جایی که هستی واقعا باشی، در زندگی‌ات با خودت معاصر باشی، تمام توجهت. ا به جهان معطوف کنی، جهانی که تورا در بر دارد. تو جهان نیستی ، جهان باتو یکسان نیست ولی تو در آن هستی و به آن توجه میکنی . این همان کاری هست که نویسنده میکند ــ نویسنده به دنیا توجه میکند. چرا که من با این تصور خود باورانه که فکر کنیم همه چیز در ذهن ماست ، بسیار مخالفم . ولی اینطور نیست! واقعا دنیایی خارج از ذهن تپ وجود دارد ، چه تو در آن باشی یا نباشی. و اگر در حال تجربهٔ عظیمی هستی ، از نظر منآسان تر است نوشته هایت را به آنجه واقعا دارد بر سرت می‌آید ربط دهی به جای آن که خودت را درگیر مسائل دیگر کنی تا فرار کنی، با این فرار تنها داری خودت را دوپاره میکنی. 
آدم ها فکر میکنند حتما خیلی بی تفاوت بوده ‌ام که توانسته ام کتاب بیماری به مثابه استعاره را بنویسم، ولی من هرگز و ابدا بی تفاوت نبودم.



 علاوه بر احساس دلهره و وحشت ، و درد جسمانی ، شدیدا ترسیده بودم، مثل سگ ترسیده بودم. اما در عین حال لحظاتی هم سرشا از هیجان و شور و شوق زیاد بودم . حس میکردم انگار دارد چیز فوق العاده ای اتفاق می‌افتد، انگار ماجراجویی بزرگی را شروع کرده ام. ماجراجویی بیمار بودن و احتمالا مردن، و این حس غریبی است که میل به مردن پیدا کنی. نمیخواهم فکر کنم که  فکر مثبتی بود چون حرف احمقانه ای است ولی حتما جنبهٔ مثبتی هم داشت. 

آدم میتواند از این که به حد مطلوبی نرسیده است احساس شرم کند. 

در زندگی شخصی دوست دارم احساس مسئولیت کنم. هروقت در زندگی شخصی در وضعیت افتضاحی قرار میگیرم [...] ترجیح میدهم مسئولیت آن را خودم قبول کنم و گناه را به گردن کس دیگری نندازم.

به نظرم وقتی بیمار میشوی و بیماری بدی هم داری ، درست مثل این است که یک ماشین به تو زده باشد و فکر نکنم نگرانی در مورد این که چه چیزی تورا بیمار کرده است چندان معنایی داشته باشد. عاقلانه این است تا آنجا که میتوانی منطقی باشی و به دنبال درمان درست بگردی و واقعا بخواهی زندگی کنی. شکی نیست که اگر نخواهی زندگی کنی ممکن است با بیماری ات هم دست شوی. 

من هم خیلی لجم گرفته بود ولی عصبانی نبودم چون کسی نبود که از دستش عصبانی شوم. نمیتوانی از دست طبیعت عصبانی باشی. نمیتوانی از دست بیولوژی عصبانی باشی. 
ما همه میمیریم. ــ پذیرش آن خیلی سخت است ــ و همهٔ ما این روند را تجربه خواهیم کرد احساس میکنی انگار کسی ــ و این بیشتر در ذهنت اتفاق می‌افتد  ــ در یک مخزن فیزیولوژیک گیر افتاده است که معمولا می تواند تنها هفتاد یا هشتاد و چند سالی آبرومندانه دوام بیاورد. یک زمانی رو به زوال می‌گذارد و پس از آن هم برای نیمی از زندگیت، اگر نه بیشتر ، میبینی این ذخیرهٔ مواد دارد به پایان می‌رسد. و هیچ کاری هم نمیتوانی بکنی . توی آن گیر افتاده ای و وقتی تمام شود تو هم با آن تمام میشوی.


این بدن آرام آرام خراب میشود دیگر به خوبی گذشته کار نمیکند و پوست دیگر آنقدر زیبا نیست و بعضی چیزها از جا در رفته اند و این تجربهٔ خیلی غم انگیزی است. 

 آدم هایی را می‌شناسم که به دلیل خواندن کتاب بیماری به مثابه استعاره به دنبال درمان درست رفته اند ــ آدمهایی که هیچ درمانی برایشان تجویز نمیشد، مگر نوعی روان درمانی و حالا به یمن این کتاب دارند شیمی درمانی می‌شوند. اما این تنها دلیلی نوشتن این کتاب نبود ـ این که نوشتم چون حس میکردم چیزی که میگفتم حقیقت داشت ــ بلکه نوشتن چیزی که برای مردم مفید باشد بسیار لذت بخش است. 


آنچه در جوانی و پیری میتوانی انجام دهی به اندازه ی آنجه به عنوان زن یا مرد میتوانی انجام دهی دیمی و بی پایه است. [...] دلت میخواهد در زندگی تا آنجا که میشود در انتخاب را باز بگذاری ، البته دلت میخواهد آزاد باشی تا بتوانی درست انتخاب کنی. [...] ولی زمانی می‌رسد که باید بپذیری که دیگر نمی‌شود چیزی را به تاخیر انداخت و این که دیگر واقعا انتخابت را کرده ای.

برداشت کافکا(از سل) که میگوید این واقعا بیماری روحی من است که خودش را‌به چیزی جسمانی وصل کرده است ــ به تدریج که دیگر کسی از سل نمرد از بین رفتند. واگر دلیل ابتلای به سرطان کشف شود ولی درمان آن را پیدا نکنند ، آن وقت همین اسطوره ها در مورد سرطان ادامه پیدا خواهد کرد. 

1646 : دومین خواندن :

کتاب گفتگوی رولینگ استون با سوزان سونتاگ رو که جاناتان کات انجام داده دوباره بخونم با ترجمهٔ فرشیده میربغدادآبادی نشر حرفه نویسنده.

این کتاب فوق العاده و عزیز ...

یه خورده به نظر ساکت اومدم چند روزه انگار اما اونجوریم نبود. فقط دیروز که ساعت ۹ بیدار شده بودم تا سه نصف شب حدودا بیدار بودم و نمیخوابیدم. مگه خوابم میبرد حالا هی هرکاری میکنم انگار نه انگار. یه خورده یجوری میشم و نمیدونم چجوری باید بگمش.  بگذریم. بع خوابیدم هشت نه امروز بیدار شدم رفتم بیرون برای لپ تاپ تا چه پیش آید تا ظهر. هوا خوب بودا باد میومد. همچین ظهر گرم شد قشنگ تنوری شدم اپمدم خونه کتابو دست بگیرم بیهوش شدم تا ۶ اینطورا. بعدشم کتابو خونمو البته کلی زبان از صبح خوندم کار کردم شنیدم از صبح و تا الان که دوباره مول چی خوابم گرفته انگار نه انگار عصری خوابیدم :/ 


با کلی خوشحالی رو تختم که این روزا کنج دنجم شده دوباره میخوابم و گوله میشم و کتابو دست میگیرم. حس میکنم دوباره بهترم. 

1622 : اتمام کتاب ایدز و استعاره هایش

امروز از هشتو نیم صبح کتابخونه بودم تا ساعت نه نیم شب. زیادم بد نیست خب وقتی تو خونه نتونی کار کنی با یه جای دیگه حال کنی میری اونجا به میزم عادت کردم تو خونه سخت شده. هرچند این چیزا مثل بهانه است.

والا کلا نطقم کور بود اومدم پست بزارما اما میلم نیومد که چیزی بنویسم یعنی باید بیاد دیگه بزور که نمیشه. صبح زبان خوندم جفتشو بع درس سوم رو شروع کردم دو سه تا متن واسه خودم معنیشو دراووردم. و بعد هم شروع کردم به خوندن ایدز و استعاره هایش  و کتاب بیماری به مثابه استعاره تموم شد. فردا میریم کتاب جدید که الان در موردش ایده ای ندارم . اومدم خونه ها ساعت ده بود فکر کنم دیگه تا یه چیزی بخورم لباسارو بندازم ظرفارو بشورم دیگه از این کارا لباسارو باد بدم :دی از تین کارا اها تنمو شستم چون صبح حموم بودم حال نداشتم دوباره موهامو خیس کنم برا فردا :/  تا الان طول کشید.  


و اما ایدز و استعاره هایش و کلا . اغا حقیقتا درسته الان از دستم در میره اما بار قبل کلا تو باغ نبودم. یه جاهاییش به نظرم میومد نخوندم اصلا! :/ مغزم یادی نمیده از خستگی ولی یسری چیزارو نفهمیده بودم قبلا  یا دقت نکرده بودم با شرایطم جور نبود شایدم دقت کرده بودم یاد اوری شد کلا راه گشا بود. هرچند در مورد مریضیم یجور بی واکنشی مشکوکی دچارم  :دی نه بی واکنشی ها حسی ندرم نمیدونم چجوری باید باشه . میدونین یا چجوری بوده و خیلی خب همینِ و من چه کاری ازم بر میاد؟ جز این که دنبال میانبر باشم همین بهترین نحو برای من بشه .راستش حتی اینقدر بی حوصله ام که حوصله اینم ندارم.  شایدم قوی تر شدم حوصله ناله کردن ندارم. خب جریان همینجوری. کسی چمیدونه قراره با چه چیزایی روبرو بشه؟ سال ۹۷ هم به نوبه ی خودش خیلی گل بارون بود :/ یعنی تقریبا از اوایلش روی خوششو نشون داد.


یه جا سونتاگ حرف میزد میگفتش که همه این دسته بندیایی که برای بیماری ایدر یعنی مراحل تعیین کردن همش باد هواست. که همه مبتلاها مثلا مبتلا به ویروس HIV نیستند که به مراحل بهدی راه یافته یا راه میابند اما. بالاخره همشون راه میابن و مبتلا میشن. یه همچین چیزایی که مفصل بود منم دستم نمیره اما میخواستم بگم این دسته بندیا توی دو قطبی هم هست. که من خودم میخوندم گیج میشدم. شیدایی شیدایی نوع دو افسردگی والا ما همش بودیم :دی یا این که مثلا به ژنتیک بر میگرده واقعا بر میگرده؟ یعنی احتمالا اگه من شاید تو شرایط دیگه ای بودم اتفاقی نمیفتاد کسی چمیدونه. دلم میخواد نتیجه عکس سرمو ببینم ببینم دکتر چی میگه سونتاگ میگفت باید خیلی روکو پوست کنده پیگیری کرد بیماریمون چیه.یه جاهایی کتاب رسیدم پیش خودممیگفتم کتابو بخونمو به خودم بگم هرچی که هست من وسطشم این چیزا اهمیتی نداره برام نه که اهمیتی نداشته باشه یعنی شاید کسی که تا حالا با همچین چیزی رو برو نشده باشه براش سخت باشه اما من از بچگی انگار نافمو باهاش بریدن

چهار سال به نظرم خیلی نمیاد که از گوشم گذشته و من از این لحاظ خیلی یاد گرفتم. یعنی نزدیک چهار سال. چه زود و چقدر البته خوبه خوبه. چون خودمو میشناسم این که بخوام انکار کنم به هیچ دردی نمیخوره سونتاگ هم میگفت. من خب بی تفاوت نیستم نه که اهمیتی نداشته باشه دنبال راهیم بهتر بشه هرچند دلم میخواد به قبل برگردم شاید اونم نه نظرم عوض شد اما امسال سال مزخرفی ادم فکر میکنه اپن موقع که نمیدونست همه چی بهتر بود اما اشتباست اون دروغ. ادم وقتی علت چیزیو بدونه خیلی ریز تر میشه توی جزئیات توی رفتارش توی حسهاش توی فکراش توی همه چی و افعالشو میفهمه فکراشو میفهمه خودشو میفهمه یسری علت هارو کشف میکنه خود اینا ارامش میاده بدرک که چیزی هست. همه مریضن! استادم میگفت اگه درست یادم بیاد این مریضی نیست که غیر طبیعی این سلامتی. جمله اش این نبود بیشتر فکر کنم نتیجه گیری من از یه حرفش بود شایدم توهم اما خب منسوب به استادم :دی یعنی برای سالم بودن باید براش تلاش کرد.

صبح با دو تا کلمه از خواب پریدم شمایل نگاری تصویر نگاری و هیچی دیگه تو مغزم نبود نمیدونم خواب میدیدم. چی بود.


 همین. بیهوش نمیشم ولی دستام جون نداره بخشایی از کتاب رو میذارم. 


بیماری به مثابه استعاره ـ ایدز و استعاره هایش ـ نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده


ما تندرستی را می‌آموزیم، و در باب خوراکمان، آشامیدنی‌ها، و هوا و ورزیدگی بدن تأمل می‌کنیم، و هر آن سنگی را که در این بنا به کار رود می‌بُریم و اندک صیقل‌اش میدهیم؛ و از این رو تندرستی ما [ثمره] کاری دراز مدت و مستمر است؛ باری به یک آن محکی می‌آید و همه چیز را در هم می‌شکند، همه چیز را نگونساز می‌گرداند و همه جیز را ویران می‌نماید ؛ یک بیماری که مجاهدات ما دورش نداشته و وسواس مفرط ما بدان مظنون نگشته است.


در اندیشه ی بیماری ! _ تا خیال مبتلایان آرام گیرد ، تا آنان لااقل مجبور نباشند ، چنان که تا به حال بوده اند ، از فکر و خیال راجع به بیماری بیشتر از خود بیماری رنج ببرند. این به گمان من کاری است کارستان ! با اهمیت فراوان! 

پزشکان را وادارید تا حقیقت رابه شما بگویند، بیمار مطلع و فعالی باشید ؛ راه درمانی مناسبی برای خودتان پیدا کنید چون درمان مناسب ( با وجود همین روش های نا کارآمد ) واقعا وجود دارد،اگرچه یک روش درمانی [نهایی] هنوز موجو نیست ، بیش از نیمی از موارد رامیتوان با استفاده از همین روش های درمانی فعلی مداوا کرد.


هدف من ارام کردن خیال بود نه برانگیزاندن ان. هدفم نه معنا بخشیدن که مقصود مرسوم هر اقدام انقلابی است ، بلکه تهی کردن چیزی از معنا بود. قصد داشتم ان راهبرد رویایی و به شدت جدلی یعنی علیه تفسیر را این بار در دنیایی واقعی به کار ببندم . برای جسم. قصد من بیش از هرچیز ، [انجام] کاری عملی بود.


زبان یک ویروس است!


زندگی مدرن عادت مان میدهد نسبت به فاجعه های عظیم ، تصور ناشدنی ـ اما ، مطابق آنچه به ما میگویند ، کاملا محتمل ـ گهگاه آگاهی داشته و به حیات خود ادامه بدهیم. تمام وقتیع بزرگ مدام تکرار می‌شوند و این امر فقط به واسطه ی تصویرشان که بازنمودی از آنهاست رخ نمیدهد ( تکرار واقعیت که حالا دیگر قدمتی دارد و در ۱۸۳۹ با اختراع دوربین عکاسی آغاز شد). .. واقعیت دو دفعه به دو شاخه تقسیم شده ، یکی از آنها. چیز واقعی است و دیگری نسخه ی جایگزینی برای آن است. یک بار واقعه و تصویرش ؛یک بار واقعه و نمایشِ آن. اما از آنجا که خود وقایع اغلب به اندازه ی تصاویر برای مردم واقعیت ندارند و محتاج تصدیق تصاویرشان هستندواکنش کنونی ما به وقایع آن است که در چارچوب کلی ذهن با تخمینی مناسب جویای تایید و تصویق ان واقعه در شکل نهایی و به نمایش در امده اش باشیم.


هر آنچه را بتوان در تاریخ یا طبیعت پیوسته در حال تغییر توصیفش کرد ، می‌توان حرکتش را به سوی فاجعه مشاهده نمود. 

1618 : دیروز و امروز

هر چیزی که بتدریج و پنهانی بفرساید یا [ از درون ] بپوشاند یا تحلیل ببرد. 


سل بیماری زمان است؛ به زندگی شتاب میدهد، نورانی‌اش میکند و جنبه ای روحانی به آن میبخشد. در هر دو زبان انگلیسی و فرانسوی سل به پیش میتازد. در سرطان مراحل جای سرعت را میگیرند. این بیماری در نهایت علاج ناپذیر است. 


هیچکس تغییر در محیط زندگی شخص سرطانی را در بهبود او موثر نمیداند. 


اما اسطوره ها همچنان پابرجا هستند. 



سل و سرطان را عموما فرات از بیماری هایی که معمولا به مرگ منتهی میشدند(یا میشوند ) به شمار می اورند.



میدونین یاد چی افتادم یاد ویرجینیا وولف بیچاره همش استراحت کنه همش بهش غذا بدن به زور. نذارن از خونه تنها خارج بشه از لندن بیارنش بیرون و غیره. خدارو شکر الان خیلی نیست از این چیزا هرچند خب یسری چیزام ناخوداگاه پیش میاد اما این که همش چششون بهت باشه یجوری.


خیلی سخت دارم این کتابو میخونم. اما دارم میخونم. 


صبح چند ساعت صرف زبان کردم هنوز درست اول تو یادم بود باورم نمیشد اما خب امیدوارم نتیجه بده یه هفته عقب افتادم اون هفته اصلا نخوندم. 


دیروز که نوار مغزی دادم اون خانمی که میگرفت خب اول مها رفت و خیلی استرس داشت به من گفت اونجوری مثل خواهرت نبودی من فکر کردم نوار مغزی من اوکی بعد که رفتیم دکترم به مها که گفته بود مشکلی نداره از این لحاظ خودش خیلی ولی به من گفت باید ام آر آی مغزی بدم. اونجا نزدیکش یه جا بود رفتم پرسیدم وقت گرفتم برای فردا خب استرس دارم. نوار مغزی که چیزی نداشت اینم نداره فقط یسری بیل بیلک خیس وصل میکرد می کلم اینقدر م چندشم میشد اب میریخت روم اپمدم خونه رفتم تو حموم :/ هوووف خیلی مهم میست راستش. در واقع اصلا ایده ای ندارم. یعنی خیلی مهم نیست انگار دیگه هرچی. چیکار کنم حالا :دی والا. فقط باید سعی کنم خوب کار کنم. احساس میکنم کلی چیز میخواستم بنویسم که یادم رفته. از ساعت چهار هی بیدار میشدم میخوابیدم اخر ساعت نمیدونم چند بود بلند شدم بزور حاضر شدن. اب خونه هم زرد بود چندشم میشد دست بزنم از تو یخچال یه بطری برداشتم ریختم تو این بطری اب ها بردم مسواک زدم :/ دیروزم زبان خوندم یعنی بیشتر گوش کردم اینقدر سرم درد میکرد که مگو هوا هم گرم. ما هم از خود صبحش بدبیاری داشتیم از نیومدن ماشین خراب شدن دستگاه برا گرفتن دارو شلوغی اونجا صد دفعه راهشو رفتیم برگشتیم اخرم جنازه بودیم حالا اومدیم خونه مگه خوابم میبرد شلوارمم تازه پاره شد پاشدم رفتم شلپار خریدم :/ وای اینو یادم رفت به بابا برگشتم گفتم میگم به مامان نگو جو نده بیخودی نگران نشه شب رفتم کیفمو بردارم از پذیرایی مائده بابات چی‌میگه :/ مرسی از پدر واقعا ممنون دلاور. این که البته توقعی هم نداشتم برا من فرقی نداره فقط حوصله توضیح دادن نداشتم که ندادم. انگار حالا توضیح بدی هم فرقی داره . همین امروز کتابخونه یجوری. حال نمیکنم باهاش. و خیلی هم خوابم میاد. خیلی زیاد. 


چرا احساس میکنم خیلی از چیزایی که راجع به سرطان و سل میگه واقعا در مورد این بیماری وجود داره ؟؟ یعنی برا اونا استعاره محسوب میشه برای این نه ؟؟ البته مه نمیشه فکر احمقانه ای


نه فکر‌میکنم که هست یسریاش واقعا. در مورد سل و سرطان استعاره است اما در مورد دو قطبی نه. البته نه همشا مثلا چیزایی که راجع به مرگ گفت اما نمیدونم


به حد مرگ خوابم میاد‌.  


نتونستم تا ده بمونم

1617 : قسمت هایی‌ از کتاب : بیماری به مثابه استعاره

نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده


+ با این که رازوارگی بیماری در پس انتظارات جدید [ از بیماری ها ] واقع شده ، خود بیماری ( زمانی سل و حالا سرطان) واهمه های کاملا کهنه‌ای را بر می‌انگیزد. هر بیماری‌ای که به آن چون امری رازگون بنگرند و به حد کافی از آن هراس داشته باشند، اگر نگوییم به معنای واقع ، به لحاظ اخلاقی مُسری پنداشته میشود. 


+هرگونه تماس با شخص مبتلا به آن دسته از بیماری هایی که چون خباثتی راز آلود پنداشته میشوند به ناگریز مانند زیر پا گذاشتن حریم ها است. ، حتی بدتر ، به نقض یک تابو میماند این چنین القا شده که حتا نام این بیماری ها هم نیرویی جادویی دارد. 


+ تا زمانی که یک بیماری خاص را یک شکارچی اهریمنی و شکست ناپذیر و نه یک بیماری صرف ، تلقی کنند، بیشتر مبتلایان به سرطان با پی بردن به بیماری شان روحیه خود را خواهند باخت. 


تازه بخش اول رو خوندم. چیزایی که میگه خب در مورد دو قطبی خود منم یعنی انجامش میدم. این که شاید اولش دلم نخواد همه بدونن شاید این که مولا بگن دیوونست جنون دتره هرچند الان مهم نیست منظورم چند ماه پیش. به خانوادم نگم که نگران نشن یا فکر نکنن چیز خاصی. درمان خاصی نداره یعنی همیشگی میشه کنترلش کرد اما با این که مرگ اورم نیست چون نسبتش میدن به روان و روح و نه جسم، هرچند که مشکل مغزی باشه و علتش ژنتیک و یا منشاش مشخص نباشه هنوز این دید رو عموم مردم دارن که یه چیز ترسناک شاید باشه یا ادمارو جدا از خودشون فرض کنن. رازالود به نظر برسه. فقط چون ظاهرا توی بیماری های دیگه حتی سرطان همه خیلی راحت به جسمشون دسترسی دارن میتونن کاری کنن یعنی چیزی هست که نقصش به جسم بر میکرده حالا از کار افتادن یا ویروس یا چیزای دیگه . هرچند که دوقطبی تا یه جایی جسمی یعنی فکر میکنم کارکرد مغز مطمئن نیستم دقیق که بخوام توضیحش بدم. یعنی کامل نمیدونم ولی تو باور اکثریت ربطی به جسم و همون مکانیسم بدن نداره. پس شاید به نظر خجالت اور و ننگی آور بیاد. در حالی که هیچ کدوم از اینا درست نیست و حقیقت نداره. و اینم مثل باقی بیماری هاست.

با این حال خیلی بیشتر از حتی سرطان راز آلود و ترسناک شاید دیده بشه. چون که اونجوری منشا جسمی نداره کارکرد مغز یجورایی. و این که قسمتی از بدن به زوال نمیره. یا اسیب ندیده. رفتار و اخلاق اختلال ایجاد میشه توش. جوری میشی که بقیه توان درکت رو از دست میدن  به خاطر این ترسناک هست که اونا نمیتونن خودشونو بزارن جات. این که گاهی از همه چی یهو متنفر میشی. همه وجودتو غم میگیره هیچ چیز ازاردهنده ای از چشمت جا نمیمونه. نمیتونی بی تفاوت بشی. کنترل خوابتو نداری تمرکزتو از دست میدی با کوچکترین اتفاق گریه ات میگیره. گاهی پر انرژی میشی میتونی ساعت ها بیدار بمونی واسه مسئله ای ذوق زده بشی .با هیجان بدون خستگی کار کنی و بعد انگار ورق برگرده حتی لحظه ای. پرخاشگر بشی نتونی خودتو تحمل کنی. یهو قسمت هایی از بدنت درد بگیره.

فقط تو نیستی که درگیرش میشی. توی رفتارای اجتماعی هم تغییر ایجاد میشه.

همه ازت توقع دارن مثل اونا باشی.

تو حوصله شلوغی رو نداری گاهی نمیخوای با هیشکی حرف بزنی. نه کسی رو درک میکنی نه کسی تورو نمیتونی الکی خوش باشی و پیش خودت فکر کنی همین که شاد باشم میتونم زندگی خوبی داشته باشم . کنترل بدنتو ممکن نداشته باشی یهو خوابت بگیره. بدنت درد بگیره انگار یهو بیفتی تو خلا. نتونی بفهمی بخونی گوش کنی .همین الان این اتفاق افتاد( وقتی اینو نشتن تو کتابخونه بودم) حس گندی، یجوری انگار از لحظه جدا میشی. غهمه وجودتو میگیره احساس میکنی‌هیچی دیگه ارزش نداره هیچ امیدی وجود نداره نمیفهمی چرا داری زندگی میکنی همه چیزایی که برات مهم بودن بی اهمیت میشن دیگه انگار جایگاهی که باید رو ندارن. احساس میکنی زندگی بیهوده ای داری. احساس میکنی از همه متنفری از خودت از زندگی دلت میخواد بمیری.احساس میکنی یعنی میخوای کار کنی ولی نمیتونی این عذاب اوره. یجوری انگار از این بعد خارج میشی اگه بعد های دیگه ای باشه. سردرد میگیری. شاید چشم دردو گوش دردم هم مرتبط باشه. احساس سرما میکنی دستات پاهات کم کم همه بدنت بیجون میشن به قول فلوبر انگار روح ازشون خارج میشه. احساس خستگی میکنی مغزت انگار قفل شده فقط به یه جا زل میزنی و فکر میکنی فکر میکنی و اخرش نمیفهمی چجوری زمان گذشت

بعضی وقتا احساس میکنی از پس هرکاری بر میای و خوشحالی و گذشته هیچ مفهومی نداره. برنامه ریزی میکنی و عمل میکنی. خسته نمیشی. گاهی فکرت میپره.

فکر کنم همینارو همینجوری بنویسم برم به دکتر بدم خوبه. 

سه بارم توهم زدم نمیدونم چجوری. قشنگ صدای افتادن چیزایی بود بار اول گشتم فکر‌ک دم چیزی افتاده بغل تخت دنبالش میگشتم اما چیزی نبود مهام تو اتاق بود گفتم چیزی میشنوی گفت نه من نبودم. دوباره ااخیرا شد. 

خلاصش اینه کارت مختل میشه و تو نمیتونی یعنی هرکاری میکنی نمیشه نمیفهمی .

گاهی عصبی میشی به همه میپری حتی تحت فشار که قرار میگیری ممکن یهو از ناراحتی دا بزنی یا گریه کنی یا جیغ بکشی. فکرای ناراحت کننده تو مخم بیاد بخوای خودتو بکشی. 


همین .


رفتم شهر کتاب بگین چی خریدم؟؟؟ جاودانگی نوشتهٔ میلان کندرا ترجمهٔ حسین کاظمی یزدی نشر نیکو نشر. ایدقدر ذوق مرگ شدیم . نبود اصلا که. ترجمهٔ حشمت الله کامرانی رو داشتم اینقدر فرق میکنن با هم استادم این مترجم رو معرفی کرده بود. یه مداد خریدم یه مداد هایلایتری یه مداد از اینا که مغزش همه رنگ یاد بچگیام افتادم داشتم. شبی موزه بود :دی نه موزه نه یه خورده بهم ریخته بود شاید تازه انبارگردانی مرده بودن تهشو جمع نکرده بودن. دیگه این که مهام یه بسته ده تایی از این خودکار نمدیا استدلرا خرید من براش مداد خریدم اون اینو ناموسا هی بهش میگم من نمیخوام. یعنی اومدیم خونه داد وگرنه حساب میکردم:/ گفتم نمیخوام ناراحت شد . اونام اما قشنگن رنگاش. منم باید براش چیزی بخرم ختما. مها غرورو تعصب رو خرید راستی. اون دفعه هم پروست چگونه میتواند زندگی شمارا دگرگون کند از الن دوباتن زده تو کار لیست کتابای من . ت الانم چند تاشو خونده . 

دیگه این که همین. 

باید برم حموم فردا وقت نوار مغزی تا حالام نرفتم نمیدونم چجوری ادم استرس داره . زیاد نه ولی خب بعدش با مها میریم کتاب بخره. بعد اوه میخواماین چیزای بیلبیلکرو پیرینت کنم امشب کاملش کنم. فردا چاپشون کنم ببینم چجورین چجوری نیستن. هوف بریم ببینیم چه میکنیم. 

خب کتاب جدید هم شروع کردم اینو تا انتها میخونم. نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده


اینو قبل از عید بود فکر میکنم اسفند ماه خوندمش که حالم خوب نبود و چراییشو الان میفهمم تمرکز نداشتم و خب احتمالا درست نفهمیده بوده باشمش اون موقع. حتی اگه چیزهایی به خاطرم باشه. در نتیجه الان دارم شروعش میکنم. این عکسم مقدمه کوتاه سانتاگ. 

این عکسها خب نمیدونم باید توضیح بدم؟ هنف شاید نمیدونم اما امروز فقط خواستم بگیرم. چند وقت عکاسی نکردم؟



1615 : اتمام مقاله : علیه تفسیر


نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده


+امروز در چنین زمانه ای به سر می‌بریم : پروژهٔ تفسیر در عمده موارد واپسگرایانه و خفه کننده بوده است. مثل دود و گاز و صنایع سنگینی که آب و هوای شهر را آلوده کرده‌اند، تفسیرهای هنری هم که از هر سو بر سر رویمان میریزند و حساسیت‌مان را مسموم میکنند. در فرهنگی که همین حالا هم معضل کلاسیک اش رشد ناهنجار عقل به بهای تضعیف سرزندگی و توان حسی است، تفسیر همان انتقامی است که عقل از هنر میگیرد.

حتی فراتر از این‌هاست. انتقام عقل از دنیاست. تفسیر کردن یعنی بی‌چیز کردن و تهی‌کردن دنیا ـ برای این که دنیایی سایه گون از معناها بر پا شود . یعنی دنیا را تبدیل کردن به این دنیا. («این دنیا»! انگار دنیای دیگری هم وجود دارد.)

دنیا ، دنیای ما،به حد کافی بی‌چیز و تهی شده است. باید از شر المثنی هایش خلاص شد تا دوباره بتوانیم آن چیزهایی راکه داریم بلا واسطه تر تجربه کنیم.


+ هیچوقت به گوینده اعتماد نکن،به خود ماجرا اعتماد داشته باش! 


+در حال حاضر چیزی که اهمیت دارد بازیابی حواسمان است. باید یاد بگیریم بیشتر ببینیم، بیشتر بشنویم و بیشتر حس کنیم. 

کار ما این نیست که محتوای هرچه بیشتر در اثر هنری کشف کنیم، چه برسد به این که بخواهیم محتوایی جز آنچه در خود اثر وجود دارد از آن بیرون بکشیم. ما وظیفه داریم محتوا را کنار بزنیم تا اصلا خود اثر را ببینیم. 

امروز هدف تمام شرح هایی که از هنر ارائه میکنند این باید باشد که آثار هنری ـ و به قیاس آن ، تجربهٔ خود ما ـ برایمان واقعی تر بشود، نه ساختگی تر. کارکرد نقد هم باید این باشد که نشانمان دهد اثر چطور همین شده که هست ، و حتا نشان بدهد اثر همین شده که هست ، نه این که بگوید معنایش چیست.


خب چیزی که این بار فهمیدم این بود که تفسیر کردن واکنش نشون ندادن نیست. باید واکنش نشون بدیم به خود ماجرا. تحریفش نکرد. و این که تجربه ی ما از اون ماجرا واقعی تر باشه نه ساختگی . معادل براش نیاریم. این که خودش چیه نه این که چه معنی داره و خب با همون بازیابی حواس که باید بییشتر یاد گرفت بیشتر شنید و بیشتر ببینیم و بیشتر حس کنیم اتفاق میفته. 

من دچار اشتباه شده بودم. احساس میکردم هر حرفی بزنم یکی این که معادل میاووردم دوم این که یا حرف نمیزدم که تفسیر نشه . حتی تو ماجرای اخیر. در حالی که واکنش نشون دادن طبیعی. باید یاداوری میشد. 

1614 : مقالهٔ جدید : علیه تفسیر

البته خیلی جدیدم نه قبلا خونده بودمش اما میخوام دوباره بخونم. از کتاب علیه تفسیر ، نوشتهٔ سوزان سانتاگ ، ترجمهٔ  احسان کسانی خواه ، نشر حرفه نویسنده. هم این که واقعا دلم سونتاگ رو میخواد و هم این که اینو میخونم و بعدش کتاب بیماری به مثابه استعاره رو دوباره میخونمش.  از الانم اومدم کتابخونه یه جای دنج نشستم دم پنجره پشتم ستپن اصلا یه حالی که نگو :)))))))  بریم امروزو داشنه باشیم. به یاد یکشنبه ها، یکشنبهٔ دوست داشتنی...

1609 : شاید بیماری

خب اید اینجوری به نظر برسه چقدر راحت دارم برخورد میکنم با این مسئله که دوقطبی یا هرچیز دیگه ای دارم. من راحت برخورد نمیکنم. حقیقت اینه یه خورده دیر تر از اونی که باید رفتم دکتر با تاخیر سه چهار ماهه. ولی دیگه وضعیت جوری شده بود که اذیتم میکرد تمرکز نداشتم و خب حرفه نویسنده کتابی داره از سونتاگ بیماری به مثابه استعاره وایدز. و استعاره هایش ، علیه تفسیر که چند روز پیش یه پستی گذاشته بود اینجا که اصلا همین شد جمع کردم خودمو و گفتم بسه باید درست بشه و این فقط هرچیزی که هست راههایی داره  و تو که نمیخوای تا اخر عمرت حداقل به این شدت عقب بمونی و نتونی کار کنی. خب درگیری بو در مورد دارو خوردن یا هرچی ولی اخرش اصلا یهویی شد. و از قضا از همین الانم میخوام شروع کنم قرصارو . اینقد که استرس کشیدم امروز شاید حالم بهتر بشه. همین واقعا برام نه که مهم نباشه کی هست که دلش بخواد مریض باشه یا مشکلی داشته باشه ولی این فقط یه مریضی و چیز دیگه ای نیست چرا باید گنده اش کنم به قول سونتاگ بعضی چیزارو میشه کنترل کرد به موقع درمان کرد از پیشرفتش جلوگیری کرد. هرچی. ولی باید از راه درست دنبالش بود. منم مثل خیلیای دیگه. اگه برام مهمه تلاش کنم به اینده ام فکر کنم باید دنبال راه حل باشم. من قبلا هم این اتفاق برام افتاده گوشام قبلا گفتم . شاید اگه ادم سه چهار ساله پیش بودم شعورم نمیرسید. و خیلی میترسیدم یا گارد میگرفتم ناراحت میشدم الانم شاید یه ذره یعنی بی تفاوت نیستم واقعا فقط سعی میکنم واقع بینانه نگاه کنم. و خب این هست. چیکار میشه کرد. این مریضی فقط نه انگ نه واکیر داره نه اسیب میزنه به کسی. وادما با ادما متفاوتن. و خب زندگی منم اینجوری توی خیلی چیزا. وای دیگه بهتره برم فقط خواسنم واضح بگم. 

دلم نمیخواد غر عر کنم یا ناله یا شکایت   درو دیوارو بختو چیو چی. یا این دستاویز و بهانه بشه نه هیچی نمیتونه منو بیخیال کنه هرچند الان متوقف. شدم ولی . کم کم دوباره وایمسیتم و حرکت میکنم.



خب فکر‌کنم بار اول نتیجه معکوس داره کلم داره منفجر میشه ولی انگار ان انفجار تو کل بدنم پخش میشه. سردمه و دستو پاهام بی جونو بیون تر میشن ولی در عین حال یه ذره درد میکنن. حس خفنی کیا تجربه اش کردن :دی

خوابم نمیبره شاید فیلم ببینم. درسته چشم درد میکنه اما حواسم پرت میشه


حرفمو پس میگیرم مزخرف اغا من توقع معجزه داتم اما سرم اروم نمیگیره

و چشام که بسته تقریبا دارم تایپ میکنم


دلم میخپاد کلمو از تنم جدا کنم

1591 : چرا این چنین فرزانه ام؟

اینک آن انسان ـ آدمی چگونه همان میشود که هست ـ ، نوشتهٔ فردریش نیچه ، ترجمهٔ بهروز صفدری، نشر بازتاب نگار


+ من زندگی و از جمله خودم را به نحوی از نوع کشف کردم. ، همهٔ چیزهای خوب  ـ و حتا چیزهای کوچک ـ را چنان چشیدم که دیگران به سختی میتوانند بچشند. من از خواست سالم بودن ام ، زندگی کرده ام ، فلسفه ام را ساخته ام ... زیرا اشتباه نشود ، من در سالهایی که نیروی حیاتی‌ام حداقل بود ، از بدبینی دست بر میداشتم : غریزه ی خود باز سازی مرا از پرداختن به فلسفه ی فقر و یاس بازمیداشت.. 


+ یک آدم شکوفا حس خوشایندی در ما بر میانگیزد ؛ او از چوبی سخت ، نرم و معطر تراشیده شده است. فقط به آنچه به مذاق‌اش خوش بیاید رو میکند ؛ هر آنچه از ملاک این خوش آیندی بگذرد مانع میل و لذت او میشود. او برای زخ م ها مرهم میسازد ، بدبیاری هارا به سود خود تغییر می‌دهد: هر آنچه او را نابود نکند نیرومند ترش میسازد.به طور غریزی هر آنچه میبیند، میشنود و برایش پیش میآید ، بر مخزن خویش می‌افزاید. : او یک اصل گزینش است. بسیاری از چیزهارا رد میکند. او در هر معاشرتی ، چه با کتاب ها چه با ادم ها، و چه با منظره ها همیشه در جمع خویش است. با انتخاب خود هرچه را بر میگزیند ، میپذیرد و بدان اعتماد میکند، ان را گرامی میدارد. به هر آنچه تتحریک اش میکند با اهنگی کند واکنش نشان میدهد. با همان اهنگ کندی که او از روی انضباط با احتیاطی طولانی و غروری عمدی کسب کرده است. به هر آنچه اورا میکشدبا تامل روبرو میشود. نه به بدبیاری باور دارد و نه به تقصیر : او میتواند به خود و دیگران فیصله دهد ، قادر است فراموش کند ـ و برای این که هر چیزی نا گریز به کامش بگردد به اندازه کافی نیرومند است. بسیار خوب ، پس من قطب مخالف یک تباه شده ام زیرا هر چه گفتم در وصف خودم بود! و این مشترک با بنیامین. اگه بخوام تک به تکشو بگم خیلی طولانی میشه اما دوستی که فیصله پیدا کنه راحت  انتخاب کردن چیزاها و ... هست


+ ادم با خویشاوندان {والدین } خود کمتر از همه خویشاوندی دارد  بدترین پستی در این است که ادم بخواهد خودش را با خویشان {والدین} خود خویشاوند ببیند. سرشت های وال. خاستگاهی بی نهایت رفیع دارند.: طولانی ترین زمانی هم که صرف انباشتن ، نگه داشتن و جمع کردن شده است ، به منظور افریدن انها بوده است...

در مورد بنیامین همون چیزی که سونتاگ میگفت طبیعت و روابط طبیعی براشون به هیچ وجه وسوسه بر انگیز نیست. و این که برای فرد مالیخولیاییپیوند های خانوادگی مستلزم ذهنیتی تصنعی و احساساتی گریست. همه ی این روابط ؛ اراده ، استقلال و ازادی تمرکز فکر هنگام کار را از بین میبرد و در ضمن فرصتی بدست میدهد تا ادمی انسانیتش را بیازماید با این حال فرد مالیخولیایی پیشاپیش میداند از این ازمون سربلند بیرون نمی آید.



+اگر مهارتی بدست اورده باشم مهارت در واژگون کردن چشم اندازهاست. این اولین دلیل این موضوع است که چرا شاید تنها برای من ، تبدیل سرشت ارزش‌ها امکان پذیر شده است... 

این با چیزی که نیچه بهش رسیده بعد از بدست اووردن تجربه های زیاد که اول از دیدگاه بیمار به مسائل سالم تر نگاه کرده و بعد برعکسش کرده از موضع سرشاری و اعتماد بنفس زندگانی غنی به کارگاه مرموز غریضه ی تباهی از بالا نگاه کرده و نتیجه اش اپن مهارتی بود که بدست اوور همون کاری که بنیامین انجام داد. که سونتاگ میگفت اندیشه ها و تبلهی هارا همچون خرابه ها میبینذ ، فهمیدن یک چیز یعنی فهمیدن مکان نگاری آن ، یعنی دانستن راه تهیه ی نقشه ای از ان و دانستن راه گم کردن آن.


+ در مجموع من ذاتا سالم بودم ، اما از لحاظ جزئیات و ویژگی ها تباه شده بودم. انرژی که صرف گوشه گیری و دل کندن از اوضاع عادی زندگی کردم ، فشاری بر خود آوردم تا به دست طبیبان مدعی ، تیمار و نازپرورده معتاد به دارو نشوم ـ همه حاکی از اطمینان غریزی مطلقی است که در ان هنگام که به ان چه براین ضروری بود داشتم به مواظبت از خود پرداختم و خود را شفا دادم. 


این زیاد شاید ربط مستقیمی نداشته باشه شاید من بزور دارم میگم اما باز یاد ویژگی برباری افتادم. تبدیل زمان به فضا. این که از اونجایی که حالت روحی مالیخولیایی کند و دستخوش تردیدلذا گاهی بایذ راه خود را به کمک چاقویی بگشایذ گاهی نیز ادم باید چاقو را به خود فرو کند.



+ شکوه ی من از نیک خواهی هاییست که به زندگی ام کم آسیب نزده اند. تجارب من این حق را به من میدهند که به طور کلی به تمایلات خودزایی و انچه هم نوع دوستی نامیده میشود و همواره در گفتار و کردار در حال اندرز دادن است ، بدگمان باشم . چنین چیزی به نظر من نشانه ی اشکار ضعف و ناپایداری در برابر تحریکات است . تنها تباه شدگان دل رحمی را فضیلت میشمارند. من دل رحمان را از ان رو که به اسانی شرم و حرمت و و مراعات را از دست میدهند و نمیتوانند فاصله بگیرند ، نکوهش میکنم.  

دستان دل رحم انگاه که به سرنوشتی بزرگ ، انزوایی مجروح و مزایای یک گناه سنگین یورش میبرندتاثیری ویرانگر دارند. برای من یکی از فضایل شریف فرا گذاشتن از ترحم است.


این همون قضیه امر به معروف و نهی از منکر هستا!


+ بغض فرو خورده موجب بدخلقی میشود.  و حتی معده را هم خراب میکندهمه ی کسانی که سکوت میکنند دچار اختلال گوترش اند... بی نزاکتی به مراتب انسانی ترین شکل خلاف گویی است.


+ خویشتن را چونان یک سرنوشت پذیرفتن ، خود را غیر از آنچه هستیم نخواستن ، در چنین اوضاعی همان خرد بزرگ است. 


+ هر رشدی د این امر بروز میکند که چه حریف یا مشکل سخت تر ی را به مصاف طلبیده ایم. : زیرا یک فیلسوف جنگاور مشکلات را نیز به جنگ تن به تن فرا میخواند. وظیفه ی او نه غلبه بر موانع به طور کلی ، بلکه غلبه بر موانعی است که مستلزم بسیج تمامی نیروی او ، مهارت او و چیه دستی او در بکار گرفتن جنگ افزار است. در یک کلام او میخواهد بر حریفان هم سنگ خودش غلبه کند.

 نخستین شرط یک جنگ تن به تن شرافتمندانه ، برابری در مقابل دشمن است . آنجا که تحقیر میکنیم نمیتوانیم بجنگیم. ، آنجا که فرمان میرانیم ، آنجا که چیزی را پایین ت از خود میبینیم، نباید بجنگیم. 


اغا این کلش خیلی خفن. یعنی من واقعا به خودم بود دلم میخواست کرشو بنویسم یعنی اینقدر فصل دوم رو دوبار خوندم. 


بعدشم چهار راه و روش جنگی شو میگه که من نمینویسم. واقع اصلا باورم نمیشه. 


+ انسانیت من این نیست که خودم را با انسان ان گونه که هست نزدیک حس کنم، بلکه فقط این است که احساس نزدیکی با او را تاب اورم... انسانیت من مدام چیزا شدن بر خویش است. اما من به تنهایی نیاز دارم.



خب این فصل تازه تموم شد. من میخوام سریع پیش برم نمیشه. بار اول فقط خوندم و بار دوم نوشتم و با بنیامین مقایسه کردم. یه چیزی بگم این کاری که نیچه کرد همون چیزی که نوشته بود یکی از ویراستارها این کاری که نیچه انجامش داده فقط گفتن خودش نیست. انگار راهی هست که هر ادم بزرگی هر ادمی که به یه جایی میرسه یا یعنی انگار یه کاری که ادمای بزرگ خواه نا خواه همشون انجام میدن و نیچه اینو گفته شاید برای منی که خیلی هنوز بزرگ میستم مثل یه راهنما باشه. نیچه هم به نظرم از افراد مالیخولیایی که سونتاگ میگفت حساب میاد سونتاگ و بنیامینم همون کاری رو کردن که نیچه کرده. درسته خب همیشه تفاوت هست اما از نظر کلی میگم. حتی به نظرم خود سونتاگ هم از افراد مالیخولیایی هست. نظریه ای که بنیامین داده بود. 


راستش نمیدونم دیگه چی باید بگم. چیزی که نیچه میگه ضد اخلاق هست به نظرم اخلاقی ترین هاست منتها به قول خودش ارزشها اینجا برعکس شده میخود کمک کنه و راهی باشه که انسان از این لجنزار خلاص بشه. این کاری که میکنه راهی که رفته. اینجا گفتن در مورد خودش نیست.