روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سهراب سپهری» ثبت شده است

285 : معلق

من سال ها نماز خوانده ام.

بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم.

در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.

روزی در مسجد بسته بود. بقال سر گذر گفت:

"نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید "!

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم،

بی آن که خدایی داشته باشم!

 

 

کتاب: "هنوز در سفرم..."، شعرها و یادداشت‌های منتشر نشده از سهراب سپهری



کلی چیز نوشتم اما نتونستم تمومش کنم. نتونستم. من نمیدونم واقعا نمیدونم . و متنفرم از این که نمیدونم و به نتیجه ای هم نمیرسم. انگار معلقم بین زمین و هوا . حس مزخرفیه. میترسم از این وضع.


196 : چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
 واژه ای در قفس است.


حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود


من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.


و به آنان گفتم :
سنگ ، آرایش کوهستان نیست.
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ!
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید

 لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید


و من آنان را ،
به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ
 به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت


و به آنان گفتم :
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه


زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم که بهم می گفتند
 سِحر میداند،سِحر!


سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار، به دوش آوردند.


باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
 خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم...


 سهراب سپهری




عجیب نیست؟ این همه قدرت؟! خیلی عجیبه . از چی تبدیل شد به چی! من مبهوت این همه پیچیدگیم.
نه فقط این. حتی انسان هم. اینقدر عادی شده که شاید خیلیا به چشمشون نیاد. که چی به چی میشه. یه موجود زنده...
ترسناکِ. چیزی از تو.نباید فکر کنم شایدبه این چیزا.اما خیلی مسئولیت میخواد .کاش میفهمیدیم.