روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رولان بارت نوشته ی رولان بارت» ثبت شده است

2396 : اتمام کتاب : رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت

کتاب رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت با ترجمهٔ پیام یزدانجو نشر مرکز برای بار دم تموم شد. شاید اگه میدونستم طی این کتاب قراره ماجراهایی رو از سر بگذرونم شروعش نمیکردمو میذاشتم برای وقتی که ساکن بشم. ولی خب نمیدونستمو این کتابم تو ماجراهام شریک شد و یه خورده هم طول کشید تا تموم بشه. رولان بارت یکی از آدمهای مورد علاقه ی منه و کتابهاشو با ولع میخونم! واقعا با لذت چون انگار منو میبره به جریانات دیگه ای که شاید همینجوری به فکرم خطور نکنن. دیدمو باز میکنه انگار. 

 

از صبح تا حالا فقط کتاب خوندمو حموم رفتم و یه ذره زبان خوندم. باید از همین امروز کارای عکاسهای بزرگ رو دوباره ببینم عکساشونو. عکسام بد شدن. و من باید درستشون کنم :( نمیدونم مجموعه جدید رو کار کنم یا نه. بگذریم کتاب جدیدم نمیدونم همون تاریخ فلسفه رو بخونم یا کتاب دیگه ای بخونم اگه بخوام فلسفه بخونم فلسفه ی هنر احتمالا از همین زمانها باید شروع کنم چه بسا که دیرم شده. 

 

اینجا هوا مثل غروب جمعه شده هوا گرفته و ابری و خنک. شاید با نم نم بارون و من هنوز خلقم گرفته است و زیاد حوصله ی زبان رو ندارم اما باید برم و انجامش بدم. برم یه خورده بخونم تکالیفمو انجام دادم اما درس جدیدو نخوندم. 

2390 : شنیدن من

رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت، ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز

من اسیر شده ام ، من نمیتوانم جذبه ی(تصویر ناب) یک فریبندگی را به نوشتار خود ببخشم: چگونه باید از کسی سخن بگویی ، کسی که اورا دوست داری؟ چگونه میتوانی پژواکی عاطفی بسازی، جز با بازفرست هایی آنچنان غامض که همهٔ صوت و صدا و از این رو همهٔ شور و شعف آن پژواک را خاموش خواهد کرد؟

 

امروزم شروع شد صبح طرفای ساعت چهار بیدار شدم  یه خورده کتاب خوندمو دوباره خوابم برد تا هشت دوباره کتاب خوندم تا الان. که البته همچنان ادامه میدم دیگه از بعد از ظهر کارای دیگمو انجام میدم.

 

امروز داشتم فکر میکردم به شنیدنم. من میشنوم فقط کم میشنوم. ناقص میشنوم. اما میشنوم . نشنیدن بهتر از ناقص شنیدن هست. چون تو چیز متفاوتی رو میشنوی در مقایسه با بقیه پس فرق میکنه که چی میشنوی. در نتیجه عکس العملت تفکرت هم فرق میکنه. حتی وقتی با سمعک هم میشنوم کامل نمیشنوم. با این که انگار تقریبا توی بلندگو میشنوم. بدون سمعک به حدی نمیشنوم که وقتی سمعک استفاده میکنم انگار وارد یه جهان دیگه ای میشم. انگار تازه دنیای بیرون رو قراره تجربه کنم. پس من دو جور صداهارو میشنوم و هرکدومش برای خودش دنیایی داره. اما با جفتش صداهارو کامل نمیشنوم. پس من کمتر و متفاوت تر از بقیه میشنوم. ناراحتم هستم که اینجوری. آزارم میده وقتی صداها هستنو برام نا مفهومن. فقط نشنیدن نیست بدتر از اون ناقص شنیدنِ با ابهام شنیدنِ. حتی با سمعک. من حتی گاهی مجبورم کلمات رو حدس بزنم. مثل جدول حل کردن میمونه با لبخونی تشخیص بدیو فکر کنی که الان این صدا آوای چه کلمه ای هست . گاهی نمیفهمیو گاهی کلا پرت میفهمی. ولی کاری نمیشه کرد اینه که مایه عذاب هست.در آخر همیشه چیزی هست که من نشنوم. همیشه چه با سمعک چه بی سمعک صدایی هست که کامل نمیشنوم :( برای شنیدن هم حتی همون ناقص باید تمرکز زیادی خرج کنم و وقتی تمرکز میکنم روی شنیدن نمیتونم فکر کنم همزمان و هر کار دیگه ای. شایذ بعضی وقتها بشه اما بیشتر مواقع جواب نمیده به خصوص اگه فضا بزرگ باشه یا بسته. چون فضای بزرگ صدارو پخش میکنه. فضای بسته هم احساس خفگی اضطراب بهم میده به خصوص اگه نه در داشته باشه نه پنجره حتی اگه بسته باشنم عصبیم میکنه و خودش میشه مصیبت تازه . 

 

حالا میفهمی کلاس زبان چقدر عذاب آوره؟ :(((( به خصوص این که کلمات تازه است و حتی اگه بلدم باشم حضور ذهن گاهی ندارم تا بفهمم. هرچند که همه انرژیمو میذارم.

 

2366 : نام ها

نام ها ، همچون آواها ، همچون بوها، چیزی از جنس رخوت اند : اشتیاق و مرگ : به قول نویسنده ای از سدهٔ پیش :« آخرین آهی که از چیز ها باقی میماند.» 

 

هرچیزی که تنها یک تفاوت داشت در او نوعی خوشی، حیرتی مستمرمی انگیخت.

 

 

رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت ، پیام یزدانجو، نشر مرکز

2363 : کتاب : رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت

رولان بارت، پیام یزدانجو، نشر مرکز

 

+در کودکی اغلب و به شدت ملول بودم. این روحیه ظاهرا خیلی زود در من بروز پیدا کرد،همهٔ عمر همچنان همراه ام بوده، و با وخامت عود می‌کند.( البته ، دفعاتش هرچه بیشتر ، به لطف کار و دوستان کم شده) و این نکته همیشه برای دیگران محسوس است. ملالی هول انگیز ، تا حد زجر : چیزی چون آن حسی که در میز گرد ها ، سخنرانی ها ، شب نشینی با غریبه ها ، و تفریحات دسته جمعی به من دست می دهد: ملال را هرجایی می توان دید. آیا ملال همان هیستری خاص من نیست؟ 

 

+اسیر وسوسه ی اندیشیدن به چیز دیگر می شدم. 

 

+اما من هیچ وقت این شکلی نبوده‌ام! ـ از کجا میدانی ؟ این «تو» یی که تو ممکن است شبیه آن باشی یا نباشی چیست ؟ این تورا کجا می یابی ـ با استناد به کدام سنجه ی ریخت شناسانه یا بیانی ؟ تن اصیل تو در کجا است؟ تو تنها همانی ای که هرگز نمی توانی خودت را جز در غالب یک تصویر ببینی ؛ تو هرگز چشم های خود را نمیبینی مگر هنگامی که در نگاهی محو شوند که آنهارا به آینه یا عدسی دوربینی می دوزد( دیدن چشم های ام فقط وقتی برای من جذاب است که آنها به تو می نگرند) : حتی به ویژه به خاطر همین تن ، تو محکوم به داشتن تصویر سرایی هستی. 

 

خیلی دوست دارم بدونم در چشم های بقیه چجوری به نظر میام . شاید باید اون باری رو به خاطر بیارم که خودمو نشناختم. این که چجوری بودم. یا شایدم از رو عکسها. عکسهایی که هیچوقت به نظر خودم توشون خوب نمی افتم. اگه همین شکلی باشم از تنم متنفر میشم. از این بدن. از این تصویر...

 

+تن من تنها هنگامی از بند تصویر سرای اش رها می شود که فضای کاری برای خود ایجاد کند  این فضا همان هرکجا است ، هر کجایی که برد بارانه با سرخوشی نقاشی ، نویسندگی، و سامان دهی همساز شود.

 

یه فکری تو سرمه. هی میخوام بنویسمش نمیشه. نمیاد. اعصابمو خورد کرده. 

 

2360 : امروز

دیشب پیشنهاد کردن که منم همراه مها برم شمال و با هم دوتایی اونجا بمونیم. این نه از طرف من قبول شد و نه مها. البته نه این که مها مخالفت کنه احساس کردم زیاد تمایل نداره. شایدم اشتباه کردم. از یه طرف به نظر من بهتر هست که تنهایی خودشو داشته باشه حالا که فرصت کسب این تجربه فراهم شده. من اینجا هم تنهام وقتی که مها نباشه. مامان که میره خونه باباحاجی بابا هم که میره بیرون. نمیدونم بعدا چی میشه. شاید ماه بعد اتفاق بیفته اما الان نه. 

دلم براش تنگ میشه. اما بهش فکر نمیکنم. به این که شب اول چجوری میگذره وقتی بعد از مدتها تنها میمونم تو اتاق. به ظاهر فرقی نداره. اما نمیدونم کار کردن تنها چه طعمی داره. مدتهاست تنها نبودیم با خودمون. یه مدت طولانی همیشه با هم بودیم. نمیدونی چقدر خوشحالم براش. مها لیاقت این زندگی رو داره. از این خوشحالم که از یه ادم مزخرف جدا شد. خودشو بیرون کشید از یه باتلاق. از این که اینجاست. از این که زندگیش داره شکل میگیره. میدونم یه روز ادم بزرگی میشه. ما بزرگ شدیم. حتی مامان بابام. از این که تجربه های تازه میکنیم خوشحالم. 

کتاب هنر داستان رو خوندندم. میخوام رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت رو شروع کنم. دلم تنگ شده براش دیشب اولش به خاطرم نبود چی بود کتاب اما بعدش یادم اومد.

 

دیگه این که همین. شاید منم سال دیگه که کنکور میدم شهر دیگه هم انتخاب کنم. چه اشکالی داره. مثلا برم تبریز. یا همدان. تبریزو بیشتر دوست دارم. قمم داره ها ولی عمرا برم اونجا :دی بیخیال از شانس من حالا تهران قبول میشم :دی

 

این روزا خوشیای خودشم داره منتها از این خوشیا که بعدا که بهش فکر میکنی غم عالم میریزه تو دلت.

1821 : اتمام کتاب رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت

ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز.

خب این کتابم تموم شد خب خیلی سریع خوندم. یسری چیزاش واقعا غیر قابل فهم بود برام یه جاهیش آسون بود. الان سخورده گیجم نمیدونم چی بنویسم ازش واقعا فقط یه جاهاییش یه ذره سخت بود چون یعنی انگار که من چیزی ندونم ازش پیش زمینه ای نداشته باشم. 


بگذریم. کتاب جدید چی شروع کنم؟

1818 : دیروز

دیروز هم رفتم پیش روانشناس هم رفتم پیش روانپزشکم مطبش. چقدر دلم براش تنگ شده بود اصلا من عاشقشم خیلی دوست داشتنی. براش کتاب بیماری به مثابه استعاره رو هم خریده بودم آخرش دادم بهش. چقدر مطب بهتر بود خدایی. بهش همه چیو گفتم این که همش میخوابم خستم اندوه وجودمو میگیره و غیره گفتم با این وضعیت اصلا فلسفه رو نمیفهمم و نمیتونم بخونمش. گفت فلسفه در حالت عادیم سخته و اونم سعی داشته یه دفعه ببینه تو تلویزیون حرفای یه فیلسوفیو سخت متوجه شده. گفت حالا چرا فلسفه. عکاسی بودی که. منم گفتم از عکاسی رسیدم بهش. خلاصه این که داروهامو دوز شو بیشتر کرد یه خورده تغییر داد امیدوارم اثر کنه. و از کتاب خوشش بیاد. از قفسه کتاب خریدم راستی اینقدر ذوق دارم که نگو و نپرس. ۹ تا کتاب اما کاملا تا ۲۱ آذر بی پول بی پولم. نمیتونم جلو خودمو بگیرم کتاب نخرم. این تنها دلخوشیمدلم میخواد همینجور که کتابو میخرم کتابو بخونم فکر کنم این ماه حالم بهترم بشه خدا کنه دارومو تغییر داده خلقمم تغییر کنه. ببینیم چی میشه. دیگه این روزا خونه تنهام. مها میره کتابخونه منم میتونم تو اتاق تنها کار کنم. همین

اهان رولان بارت نوشته ی رولان بارت رو دارم میخونم. یه جاهاییش گنگ برام سخت میفهمم یه چاهاییش نه. تیتر تیر با نوشته های نه چندان بلنده. من خوشم اومد. ولی فقط همون فهمیدن بعضی قسمتهاش اذیتم میکنه همین. 

1814 : کتاب جدید : رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت

ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز

چقدر من این کتابو دوست دارم خدای من بارت، لعنتی عاشقتم. برای هزارمین بار دلم میخواست فرانسوی بودم. قسم میخورم فرانسوی رو یاد بگیرم. نمیدونی چقدر احساس نزدیکی میکنم باهاش. چقدر ادماشو دوست دارم. کلی دوست فرانسوی دارم چرا باید با واسطه کتاباشونو بخونم اخه چرا؟ 

1811 : کتاب جدید : هنر داستان: سوزان سانتاگ

دوتا کتاب دارم که به ترتیب میخونمشون و الان رو مودشونم یکیش کتاب هنر داستان که به صورت مصاحبه است با سوزان سونتاگ انتشارات گهرشید ترجمهٔ سارا اسکندری.  یکیشم کتاب رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت ترجمهٔ پیام یزدانجو نشر مرکز. کتابایی که از قفسه خریدم رو واقعا باجونو دل خریدم نمیدونستم سونتاگ همچین کتابی داره و یا بارت این کتابش ترجمه شده. خلاصه که بریم سراغ کتابای بعدی.