روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۴۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رولان بارت» ثبت شده است

1821 : اتمام کتاب رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت

ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز.

خب این کتابم تموم شد خب خیلی سریع خوندم. یسری چیزاش واقعا غیر قابل فهم بود برام یه جاهیش آسون بود. الان سخورده گیجم نمیدونم چی بنویسم ازش واقعا فقط یه جاهاییش یه ذره سخت بود چون یعنی انگار که من چیزی ندونم ازش پیش زمینه ای نداشته باشم. 


بگذریم. کتاب جدید چی شروع کنم؟

1818 : دیروز

دیروز هم رفتم پیش روانشناس هم رفتم پیش روانپزشکم مطبش. چقدر دلم براش تنگ شده بود اصلا من عاشقشم خیلی دوست داشتنی. براش کتاب بیماری به مثابه استعاره رو هم خریده بودم آخرش دادم بهش. چقدر مطب بهتر بود خدایی. بهش همه چیو گفتم این که همش میخوابم خستم اندوه وجودمو میگیره و غیره گفتم با این وضعیت اصلا فلسفه رو نمیفهمم و نمیتونم بخونمش. گفت فلسفه در حالت عادیم سخته و اونم سعی داشته یه دفعه ببینه تو تلویزیون حرفای یه فیلسوفیو سخت متوجه شده. گفت حالا چرا فلسفه. عکاسی بودی که. منم گفتم از عکاسی رسیدم بهش. خلاصه این که داروهامو دوز شو بیشتر کرد یه خورده تغییر داد امیدوارم اثر کنه. و از کتاب خوشش بیاد. از قفسه کتاب خریدم راستی اینقدر ذوق دارم که نگو و نپرس. ۹ تا کتاب اما کاملا تا ۲۱ آذر بی پول بی پولم. نمیتونم جلو خودمو بگیرم کتاب نخرم. این تنها دلخوشیمدلم میخواد همینجور که کتابو میخرم کتابو بخونم فکر کنم این ماه حالم بهترم بشه خدا کنه دارومو تغییر داده خلقمم تغییر کنه. ببینیم چی میشه. دیگه این روزا خونه تنهام. مها میره کتابخونه منم میتونم تو اتاق تنها کار کنم. همین

اهان رولان بارت نوشته ی رولان بارت رو دارم میخونم. یه جاهاییش گنگ برام سخت میفهمم یه چاهاییش نه. تیتر تیر با نوشته های نه چندان بلنده. من خوشم اومد. ولی فقط همون فهمیدن بعضی قسمتهاش اذیتم میکنه همین. 

1814 : کتاب جدید : رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت

ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز

چقدر من این کتابو دوست دارم خدای من بارت، لعنتی عاشقتم. برای هزارمین بار دلم میخواست فرانسوی بودم. قسم میخورم فرانسوی رو یاد بگیرم. نمیدونی چقدر احساس نزدیکی میکنم باهاش. چقدر ادماشو دوست دارم. کلی دوست فرانسوی دارم چرا باید با واسطه کتاباشونو بخونم اخه چرا؟ 

1707 : اتمام کتاب : نشانه شناسی ادبی

نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ ناصر فکوهی نشر فرهنگ جاوید. اقا چقدر خفن بود این کتاب. هرچند این اصلا کافی نیست. و من خب یکبار خوندمش با کلی ضعف نه که اصلا نفهمیده باشم اما کامل نبود دیگه باید جا بیفته قشنگ. در آینده ای نه چندان دور دوباره میخونمش . در نتیجه تصمیم گرفتم الان قسمتایی ازش نذارم یعنی به نظرم اینجوری منطقی اومد. و دور بعد کامل تر و بعتر راجع بهش توضیح بدم چون واقعا یه چیزاییشو گیج میزدم فقط خوندم. 


حالا کتتب چی بخونیم؟

1705 : کتاب جدید : نشانه شناسی ادبی

خب کتاب درباره عکاسی هم تموم شد. تا دور بعدی که نمیدونم کی بشه دلم براش تنگ میشه. ادم واقعا نمیدونه واسه بعضی کتابا غصه بخوره تموم شد یا ته دلش ضعف بره و خوشحال بشه که تونست دوباره بخونتش. 

و اما کتاب جدید که هنوز شک دارم اما احتمالا نشانه شناسی ادبی رولان بارت رو میخونم با ترجمهٔ ناصر فکوهی نشر فرهنگ جاوید. که ایده زیادی ازش ندارم جز کجا بود در مورد نشانه شناسی خوندم؟؟ نمیدونم یادم نیست ولی خیلی کمکم کرده بود یادمه که بفهممش. ببینیم که چی به چی منتها فعلا شروعش نمیکنم زبان باید ببخونم یسری کار دیگه که دیروز انجام ندادم مونده . ببینم کی میشه. کتاب کم حجم و کوچیکی ولی فکر نکنم سریع بخونم نمیدونم نمیدونم تا. چجوری باشه نثرش راحت درک میکنم یا نه. ببینیم چی میشه . اینقدر ذوق زده ام تو خونه میتونم کار کنم که نگو :))))


وای باورتون میشه یه بار فرهنگ جاوید منو بلاک کرد بعد از بلاک دراوورد من اصلا کاریش نداشتما :/ اصلا هیچ حرفی ردو بدلم نشده بود که بگم من چیزی گفتم :/ از این داستانهای خنده دار که نمیدونی گاهی چیکار کردی مردم بات بد میشن انفالوت میکنن نه که من این کارو انجام ندما چرا منم میکنم ولی نه همینجوری یا مثلا طرفو انفالو کنم بعد بزارم اون باشه اگه کسی ان فالوم کنه منم ان فالوش میکنم میگم حتما دوست نداره معذب نشه من تو پیجش باشم :/ والا البته قالب مواقع ادم نمیفهمه اما بعضیارو اتفاقی میفهمی و سعی میکنی درک کنی فازش چی بود:)

1515 : ببینین چی پیدا کردم

ببینین چی پیدا کردم اینجا . طبق معمول همیشه رفتم سراغ عکس نویسنده ها. دست خودم نیست. باورم نمیشه شنیدن صدای رولان بارت حتی اگه هیچی ازش حالیم نشه و یه حسرت عمیق خیلی عمیق برای بی عرضگی‌که زبان مادریمو ضعف دارم توش چه برسه باقی زبان ها. فوقالعاده نیست. صداش صداش حالات و رفتارش. هیچوقت به فیلم اینجوری نگاه نکرده بودم اصل فکر نکرده بودم. یادم جان برجر و سوزان سونتاگ یه برنامه ای بود دیده بودم اما اون موقع خیی وقت پیش بود. یاد جمله سونتاگ افتادم داشتن عکسی از شکسپیر مثل داشتن میخی از صلیب واقعی بود. جمله رو از حافظه ام گفتم. خلاصه که اگه شما میفهمین بسیار بهتون حسودیم میشه. خیلی خیلی بسیار. 

فکر کنم فرانسوی حرف میزنه. دلم میخواست تمام فیلمایی که زیرش ردیف هستنو میدیدم. اخ که اگه میفهمیدم.


میدونم یک ماه زیاده اما حداکثر رو گفتم این فیلم هشت دقیقه بیشتر نیست! فقط خودمو ضعیف نرین حالت د نظر گرفتم و که اگه طول کشید نا امید نشم دست نکشم. چون همچین اخلاقی دارم. اما اون گفته هارو که هنوز مشغولشونم وقتی اون یکی رو به بنبست خوردم وقفه افتاد بینش باید فقط پیگیر بود در مقایسه با قبلم که کلا نمیفهمیدم بهتر شدم. شاید در مورد زبان اینطوری چون هیچ اعتماد بنفسی توش ندارم هیچی هیچی

1514 : این کتاب تموم شد

و منی‌که ادم قبلی نیستم.
حرفی ندارم بزنم حداقل الان. 

در موردش که خوب هست یا نه البته که اره. اشتثنا شدن با نویسنده ای که یکی ز کتابای مورد علاقم در مورد عکاسی رو نوشته شخصیتش تفکراتش تجربیات رنجش مگه میشه خوب نباشه. 

کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند

1513 : هریک از ما آهنگ رنج کشیدن خودش را دارد...

دقت کردین اما گاهی بعضی از آدمها آهنگ رنج کشیدنشون به ما نزدیکِ. شناختن این آدما مثل موهبت میمونه. شنیدنشون ، خوندنشون دیدنشون...


چه جالب. بارت هم با خوندن کتاب پروست واقعیت رو باز میابه. این همون کار و امکانی که فلوبر هم به خواننده اش میداد. بازیافتن واقعیت با همزاد پنداری یکی نیست. هم زاد پنداری و باز یافتن واقعیت انگار پروسشون شکل هم باشه   اما همزاد پنداری تو خودتو میذاری جای شخصیت داستان  باز یابی واقعیت شخصیت داستان جای تو باشه انگار. هیلی مهم نیست  این اولش اما خودم شک داشتم. که نکنه این درک کردن واقعیت از همزاد پنداریم باشه.


این همان چیزی است که ادبیات را به وجود می‌آورد: این که نمیتوانم همهٔ چیزهایی را که پروست در نامه های خود در مورد مریضی، شجاعت ، مرگ مادرش ، رنج کشیدنش و غیره نوشته است بدون درد بخوانم، بپون این که حقیقت خفه ام کند.


تلاش میکنم روز به روز زندگی‌ام را بر اساس ارزش‌های او ادامه دهم. باید چیزی را که او پرورش داده و تامین کرده از طریق تولید آن توسط خودم بازیابی کنم. 


شجاع نبودن، شجاعانه است...


من همیشه در ترس به سر میبرم، و احتمالا حتی بیش از پیش؛ زیرا به طور متناقضی شکننده ترم ( اصرارم به کناره‌گیری از این روست. یا به عبارت دیگر ، کشف جایی که کاملا در برابر ترس محافظت شده باشد).


هر نوع «معاشرت»ی بیهودگی دنیایی که مامان دیگر در آن وجود نداردرا تقویت میکند. پیوسته اندوهگین‌ام.  



اکنون می‌فهمم یک عکس چگونه مقدس می‌شود، چگونه هدایت می‌کند؛ مسئله یادآوریهویت یک شخص نیست، بلکه بیانی کم یاب یا «فضیلت»ی در درون آن هویت است. 


رفته رفته اثر فقدان روشن تر و برنده تر می‌شود. هیچ میلی به ساختن چیزی جدید ( به جز در نوشتن) ندارم. نه دوستی، نه عشق و...

فکر کنم بسه. با این که از هر یادداشت فقط یک جمله یا دوجمله نوشتم اما خب. به نظر زیاد میاد. 


نمیشه ننوشت ببینین چی گفته:


ما فراموش نمیکنیم،

بلکه چیزی خالی در ما آرام میگیرد.


آنچه او دوست داشت و آنچه او دوست نداشت ارزش های مرا شکل داده است .



کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند

1512 : هجوم اندوه. میگریم

کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند


اکنون، گاه و بیگاه ، ناگهان در درونم سر بر میکشد، مانند حبابی در حال ترکیدن: فهم این که او دیگر وجود ندارد. او دیگر وجود ندارد ، مطلقا و برای همیشه ...


کم‌کم نوایی شوم ( ناامیدانه ) در من طلوع میکند: از این پس ، زندگی‌ام چه معنایی میتواند داشته باش ؟


همه چیز مرا به درد می‌آورد. کوچکترین چیزی نوعی حس ترک شدگی را در من بیدار میکند. 

با دیگران بدرفتارم ، با میل‌شان به زندگی، با جهان‌شان. مجذوب اراده ای برای کناره گیری از همگان. 


اوقاتی که دیگران در پی ما هستند و مارا به بیرون فرا میخوانند ، بیش از هر زمان رنج میبریم. درون بودگی، آرامش و انزوا احساس بدبختیمان را کاهش میدهد...



در واقع حقیقت همواره این است : گویی مانند مرده‌ای بودم....


خود هرگز مسن نمیشود...


ناتوان از این که با عشق برای هر آفریده‌ی دیگری مایه بگذارم. این آنها هستند که برای من  بی تفاوت( بی اهمیت )اند حتی عزیزترینشان در میان آنها. رنج میکشم و این حقیقتا دردناک است. قساوت قلب. رخوت.


من از هراس رخ دادن آنچه پیش از این اتفاق افتاده رنج میکشم. 


حال. میتونم بفهمم اتاق روشن چجوری اتاق روشن شده. اون چیزی که استاد میگفت... تجربه زیسته. 



نه برای سرکوب سوگواری (رنج کشیدن ) ( این تصور احمقانه که زمان خود به چنین چیزهایی پایان میدهد) بلکه برای تغییر آن، دگرگون کردن آن ، تبدیل آن از حالت ساکن ( ایستا، مانع، تکراریک چیز) به حالت جاری.


احساسات باز میگردند. به همان تازگی اولین روز سوگواری.

1511 : چرا

چرا این کتابو شروع کردم. اینارو احتمالا همه تجربه میکنن شاید بدترین کتاب ممکن کتاب که نه فکر نکنم بارت تصمیم به منتشر کردن خاطراتش داشته بوده باشه. خیلی شخصی ام رنج رو میشه توش خوند و خواننده اونو میتونه درک کنه در زمان خودش.