روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۳۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رولان بارت» ثبت شده است

1515 : ببینین چی پیدا کردم

ببینین چی پیدا کردم اینجا . طبق معمول همیشه رفتم سراغ عکس نویسنده ها. دست خودم نیست. باورم نمیشه شنیدن صدای رولان بارت حتی اگه هیچی ازش حالیم نشه و یه حسرت عمیق خیلی عمیق برای بی عرضگی‌که زبان مادریمو ضعف دارم توش چه برسه باقی زبان ها. فوقالعاده نیست. صداش صداش حالات و رفتارش. هیچوقت به فیلم اینجوری نگاه نکرده بودم اصل فکر نکرده بودم. یادم جان برجر و سوزان سونتاگ یه برنامه ای بود دیده بودم اما اون موقع خیی وقت پیش بود. یاد جمله سونتاگ افتادم داشتن عکسی از شکسپیر مثل داشتن میخی از صلیب واقعی بود. جمله رو از حافظه ام گفتم. خلاصه که اگه شما میفهمین بسیار بهتون حسودیم میشه. خیلی خیلی بسیار. 

فکر کنم فرانسوی حرف میزنه. دلم میخواست تمام فیلمایی که زیرش ردیف هستنو میدیدم. اخ که اگه میفهمیدم.


میدونم یک ماه زیاده اما حداکثر رو گفتم این فیلم هشت دقیقه بیشتر نیست! فقط خودمو ضعیف نرین حالت د نظر گرفتم و که اگه طول کشید نا امید نشم دست نکشم. چون همچین اخلاقی دارم. اما اون گفته هارو که هنوز مشغولشونم وقتی اون یکی رو به بنبست خوردم وقفه افتاد بینش باید فقط پیگیر بود در مقایسه با قبلم که کلا نمیفهمیدم بهتر شدم. شاید در مورد زبان اینطوری چون هیچ اعتماد بنفسی توش ندارم هیچی هیچی

1514 : این کتاب تموم شد

و منی‌که ادم قبلی نیستم.
حرفی ندارم بزنم حداقل الان. 

در موردش که خوب هست یا نه البته که اره. اشتثنا شدن با نویسنده ای که یکی ز کتابای مورد علاقم در مورد عکاسی رو نوشته شخصیتش تفکراتش تجربیات رنجش مگه میشه خوب نباشه. 

کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند

1513 : هریک از ما آهنگ رنج کشیدن خودش را دارد...

دقت کردین اما گاهی بعضی از آدمها آهنگ رنج کشیدنشون به ما نزدیکِ. شناختن این آدما مثل موهبت میمونه. شنیدنشون ، خوندنشون دیدنشون...


چه جالب. بارت هم با خوندن کتاب پروست واقعیت رو باز میابه. این همون کار و امکانی که فلوبر هم به خواننده اش میداد. بازیافتن واقعیت با همزاد پنداری یکی نیست. هم زاد پنداری و باز یافتن واقعیت انگار پروسشون شکل هم باشه   اما همزاد پنداری تو خودتو میذاری جای شخصیت داستان  باز یابی واقعیت شخصیت داستان جای تو باشه انگار. هیلی مهم نیست  این اولش اما خودم شک داشتم. که نکنه این درک کردن واقعیت از همزاد پنداریم باشه.


این همان چیزی است که ادبیات را به وجود می‌آورد: این که نمیتوانم همهٔ چیزهایی را که پروست در نامه های خود در مورد مریضی، شجاعت ، مرگ مادرش ، رنج کشیدنش و غیره نوشته است بدون درد بخوانم، بپون این که حقیقت خفه ام کند.


تلاش میکنم روز به روز زندگی‌ام را بر اساس ارزش‌های او ادامه دهم. باید چیزی را که او پرورش داده و تامین کرده از طریق تولید آن توسط خودم بازیابی کنم. 


شجاع نبودن، شجاعانه است...


من همیشه در ترس به سر میبرم، و احتمالا حتی بیش از پیش؛ زیرا به طور متناقضی شکننده ترم ( اصرارم به کناره‌گیری از این روست. یا به عبارت دیگر ، کشف جایی که کاملا در برابر ترس محافظت شده باشد).


هر نوع «معاشرت»ی بیهودگی دنیایی که مامان دیگر در آن وجود نداردرا تقویت میکند. پیوسته اندوهگین‌ام.  



اکنون می‌فهمم یک عکس چگونه مقدس می‌شود، چگونه هدایت می‌کند؛ مسئله یادآوریهویت یک شخص نیست، بلکه بیانی کم یاب یا «فضیلت»ی در درون آن هویت است. 


رفته رفته اثر فقدان روشن تر و برنده تر می‌شود. هیچ میلی به ساختن چیزی جدید ( به جز در نوشتن) ندارم. نه دوستی، نه عشق و...

فکر کنم بسه. با این که از هر یادداشت فقط یک جمله یا دوجمله نوشتم اما خب. به نظر زیاد میاد. 


نمیشه ننوشت ببینین چی گفته:


ما فراموش نمیکنیم،

بلکه چیزی خالی در ما آرام میگیرد.


آنچه او دوست داشت و آنچه او دوست نداشت ارزش های مرا شکل داده است .



کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند

1512 : هجوم اندوه. میگریم

کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند


اکنون، گاه و بیگاه ، ناگهان در درونم سر بر میکشد، مانند حبابی در حال ترکیدن: فهم این که او دیگر وجود ندارد. او دیگر وجود ندارد ، مطلقا و برای همیشه ...


کم‌کم نوایی شوم ( ناامیدانه ) در من طلوع میکند: از این پس ، زندگی‌ام چه معنایی میتواند داشته باش ؟


همه چیز مرا به درد می‌آورد. کوچکترین چیزی نوعی حس ترک شدگی را در من بیدار میکند. 

با دیگران بدرفتارم ، با میل‌شان به زندگی، با جهان‌شان. مجذوب اراده ای برای کناره گیری از همگان. 


اوقاتی که دیگران در پی ما هستند و مارا به بیرون فرا میخوانند ، بیش از هر زمان رنج میبریم. درون بودگی، آرامش و انزوا احساس بدبختیمان را کاهش میدهد...



در واقع حقیقت همواره این است : گویی مانند مرده‌ای بودم....


خود هرگز مسن نمیشود...


ناتوان از این که با عشق برای هر آفریده‌ی دیگری مایه بگذارم. این آنها هستند که برای من  بی تفاوت( بی اهمیت )اند حتی عزیزترینشان در میان آنها. رنج میکشم و این حقیقتا دردناک است. قساوت قلب. رخوت.


من از هراس رخ دادن آنچه پیش از این اتفاق افتاده رنج میکشم. 


حال. میتونم بفهمم اتاق روشن چجوری اتاق روشن شده. اون چیزی که استاد میگفت... تجربه زیسته. 



نه برای سرکوب سوگواری (رنج کشیدن ) ( این تصور احمقانه که زمان خود به چنین چیزهایی پایان میدهد) بلکه برای تغییر آن، دگرگون کردن آن ، تبدیل آن از حالت ساکن ( ایستا، مانع، تکراریک چیز) به حالت جاری.


احساسات باز میگردند. به همان تازگی اولین روز سوگواری.

1511 : چرا

چرا این کتابو شروع کردم. اینارو احتمالا همه تجربه میکنن شاید بدترین کتاب ممکن کتاب که نه فکر نکنم بارت تصمیم به منتشر کردن خاطراتش داشته بوده باشه. خیلی شخصی ام رنج رو میشه توش خوند و خواننده اونو میتونه درک کنه در زمان خودش. 

1509 : رنج میکشم


کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند

به نظر میرسد به نوعی خودم را راحت کنترل میکنم، که باعث میشود مردم فکر کنند کمتر از آنچه تصور کرده‌اند رنج میکشم.اما این رنج هنگامی که عشقِ ما به یکدیگر دوباره از هم می‌گسلد بر من مسلط میشود. دردناک ترین نقطه در انتزاعی ترین لحظه. 


سوگواری خالص که با پدید آمدن تغییر در زندگی ، با تنهایی و غیره ارتباطی ندارد. داغِ [سوگواری] ، فقدان رابطهٔ عاشقانه است. 

با ترس دیدن لحظه‌ای که خیلی ساده ممکن است دیگر خاطره‌ی آن کلماتی که با من گفته است اشک بر چشمانم نیاورد. 

آنچه مطلقا ترسناک میابم خصلت ناپیوسته سوگواری است. 

آیا این که بدونِ کسی که دوستش داشته‌ای قادر به زندگی باشی، ه معنای این است که او را کم‌تر از آنچه فکر میکردی دوست داشته‌ای..؟

میفهمم که باید به زیستی چنین طبیعی ، در حصار این انزوا عادت کنم، به عمل کردن ، کارکردن در آن ، به همراهی و آویختن  به حضور غیاب. 

نگویید سوگواری. این عبارت بسیار روانکاوانه است. 
سوگوار نیستم. رنج میکشم. 


من تمام اینهارو زمان بودن آدمها تجربه کردم و میکنم. اونا نمردن هستن اما یا نزدیک نیستن یا هستنو نیستن. برای اون بیشتر از مامان یا بابا یا مها رنج میکشم. روزی میرسه که نباشه این وحشتناک. دیگه زمانی براش وجود نداره. از زمان خارج میشه. مربوط به گذشته میشه. نه امیدی هست و نه آینده ای. چی ادمو سروپا نگه میداره؟


کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند


این غیر ممکن است ( بی معنا، نشانه‌های متناقض) که میزان محنت زدگی کسی را اندازه بگیریم...


جمعی شلوغ. بیهودگی فزاینده و ناگریز. در اتاق کناری به او فکر می‌کنم. همه چیز فرو می‌ریزد.


 چه غریب؛ دیگر صدایش را ، که آنقدر خوب میشناختم ، نمیشنوم. همان چیزی که میگویند تار و پود خاطره است (« افت وخیز دوست داشتنی صدایش...»). مانند ناشنوایی موضعی...


... مرگ من کسی را نخواهد کشت...


گاهی اوقات، خیلی کوتاه،یک لحظهٔ خلاء ـ نوعی کرختی ـ که لحظهٔ فراموشی نیست. این لحظات مرا میترساند. 


... من عمیقا نا امیدم ، و سعی میکنم پنهانش کنم تا هر چیزِ پیرامونم را به تاریکی نکشانم، ولی در لحظه های معینی از تحملش ناتوان میشوم و « فرو می‌ریزم ».


... سوژه‌ی ویران شده قربانی حضور ذهن است.


... از این پس و برای همیشه من مادر خویشتن‌ام.



نمیشه اغا جان نمیشه این فاصله حل میشع دست منم نیست. قرارم نیست البته همه چیز به مامانم برگرده . این حرفارو وقتی نوشته باگوشتو پوست و استخونش لمس کرده.


نمیتونم . گریه میکنم حتی نمیفهمم چرا بعضی جاها عذاب اوره. یه جای کار ایراد داره بدترین انتخاب به نظر میرسه


1507 : کتاب جدید : خاطرات سوگواری

نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمد حسین واقف ، نشر حرفه هنرمند


اول بین دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها اثر جویس با خاطرات سوگواری اثر بارت درگیر بودم بعد جفتشو بیخیال شدم یهو خشم و هیاهورو اثر فاکنر برداشتم. پست هم اومدم نوشتم بزارم که این الان ادیت شده اش. اما دوباره گفتم نباید اینجوری باشم خاطراتو برداشتمو گفتم باید بخونمش. ازش فراریم. خاطرات بارت بعد از مرگ مادرش. و این یکی از ترسای من از بچگی هست با این که حال هم شاید از نظر فکری اشتراکی با مامان نداشته باشم اما نمیدونم چرا. همیشه کابوسسام در مورد مرگ بود. حتی چندتاشو به خاطر دارم. علت های زیادی داره. که الان نمیخوام بهش فکر کنم. نه فکر که میکنم نمیخوام بنویسم. این که نتونی با کسی دو کلمه حرف بزنی حتی هیچ اشتراکی نباشه ولی حضورش برات مهم باشه حتی اگه هیچ منفعتی نیست هیچ ابراز علاقه ای نیست. شاید مدام هم متهم زشی واقعا خیلی جذاب نیست. کاش همه چی بهتر بود.

بیخیال. باشد تا رستگار شویم. باید در بیام از این حالت یعنی میفهمم یه جای کار مشکل داره ها. انتخاب کردن یه کتاب و نتیجه گرفتن اینقدر سخت اخه؟انگار که گیج بزنم میفهمین اما نمیدونم چجوری راستو ریستش کنم. احتمالا کسی متوجه نشه من چمه چون خودمم نمیفهمم اما نباید اینقدر بگم هرچی که هست باید اینقدر بهش بی توجه باشم تا روشو کم کنم. برم شروع کنم. تز هفت صبح بیدارم و هنوز کار زیادی نکردم. 


یه توضیحی هم بدم در مورد کتاب این که کتاب کمی هست با نوشته های کوتاه کوتاه که روزانه بارت مینوشته. و خاطرات و تفکراتش هست. میدونم که باید فاصله امو حفظ کنم باهاش وقتی میخونمش. 

1309 : زمان

امروز خیلی کم خوندم. این خودمم ناراحت میکنه. وقتی نهار خوردم فکر کنم نمیدونم حدودای ساعت سه تازه کتاب رو دست گرفته بودم که خوابم برد. یه سه ساعتی خواب بودم اما بعدش انگار نه انگار. اخه دیشب خوابم نمیبرد. الان مها صدام کرد. ظاهرا دوباره اینجوری شد. یادمه یه شب ترم آخر هرکاری میکردم خوابم نمیبرد‌ گریه میکردما البته یه جا الکینزم میگه ما برای همه چی میتونیم گریه کنیم. الان مهام همینطوری منو صدا میکنه میگه نه میتونم کار کنم نه بخوابم منم خب واقعا هیچ ایده ای ندارم چون خودمم که اینجوری شده بود هیچی نشد فکر کنم فقط نباید بها داد بهش. 

برگردیم به کتاب. راستش میدونم نوشتنش زمان میگیره اما وقتی میخوندم اینقدر چیز به خاطرم اومد که دلم نمیاد ننویسم. 

ای بابا میگه شیر زردچوبه درست کنم. برم میام برا خودمم درست میکنم بنویسمو بعدش بیهوش میشم. 

من اومدم. جدا به خاطر پیگیریم در امر شیر و زردچوبه به خودم افتخار میکنم. هرچند که همیشه درست کردنش یه تلخی داره که اون روزا تموم شدن و من با انجام دادن یه عمل میتونم یادآوریش کنم یا به هر حال. فکر کنین ۶۰ سالم بشه و هنوز شیر و زردچوبه بخورم. در طول زمان اون موقع باید چه عذابی داشته باشه چون احتمالا تمام خاطراتم و خوشیام برای چیزی بودن که گذشته از دست رفته تو زمان خودشون اتفاق خوبی بودن اما بعدا نه. و با خوندن این پست اگه هنوز وبی مونده باشه چقدر گریه کنم. ( یاد یه نوشته ی استادم اول کتابش افتادم اگه اشتباه نکنم.)

چیزی که الکینز میگه هم در مورد همچین چیزی. گریستن به خاطر گذر زمان که البته مثالهای مختلفی میاره. مثلا فقدان و حرکت اجتناب ناپذیر زمان هست. نقاشی هایی که سالهای سال بعد ما و بعد ما میمونن. و جلوتر الکینز میگه :« در یک موزه، احتمالا اکثر نقاشی  هایی که می بینید متعلق به اشخاصی است که اکنون مرده‌اند. بنابر این شما به لحظه ای از زندگی ایشان مینگرید. هنرمند هنوز امید های مشخصی داشته است و هنوز نمیدانسته چیزها چگونه دگرگون خواهند شد...»

الکینز میگه بعضیا اینجوری زمانو درک میکنن که چیزایی که از دست دادنو به خاطر میارن چون اون هارو توی تصاویر میبینن. این یه تیکه رو بخونین من یاد حرف بارت و سونتاگ افتادم و مرگ. 

« عکس ها ـ که موضوع من در این کتاب نیستند ـ به طور خاصی بی رحم اند آنها میتوانند افرادی را که مرده اند به ما نشان دهند و تا زمانی که تاب نگاه کردن داریم، آنها را برایمان حفظ کنند.» یعنی وقتی نگاهتو بر میداری دیگه نیستن و با مرگشون روبرو میشی؟ شاید اشتباه میکنم اما بارت میگفت ما اون کسی که مرده رو دوباره انگار باز میابیم توی عکس اونم نه هر عکسی اگه خوش شانس باشیم پیدا میکنیم در غیر این صورت همیشه با فقدان شخص روبروییم فکر کنم همون که میگفت دوبار من مرگ مادرمو درک کردم یه بار وقتی که به صورت واقعی از دستش دادم یه بار وقتی که توی عکساش پیداش نکردم تا به عکس باغ زمستانی رسید. الکینز میگه افرادی که با نگاه کردن به عکس میگریند تقریبا همیشه اون شخص یا مکان رو میشناسند. عکس ها نوعی حقیقت عریان را به همراه دارند؛ گویی با رشته ای مستحکم به دنیای واقعی متصل هستندو میزان کمی از واکنش های شخصی را موجب میشوند.من اینو نفهمیدم  یا اشتباه فهمیدم الکینز میگه تقریبا همه واسه این گریه میکنند که شخص رو میشناسن خب تا این جاش من به بارت فکر میکنم و این حقیقت عریان و امر واقعی هم گفتن سونتاگ و بارت ولی این که میزان کمی از واکنش های شخصی را موجب میشوند یعنی چی. چجوری طرفو میشناسن به این علت گریه میکنن اما واکنششون شخصی نیست شاید اشتباه فهمیدم اما برداشتم این بود عکس کتاب بارت کلا راجع به عکسای خانوادگی و شخصی بودن حتی عکس العمل بارت هم به خاطر همین عکس باغ زمستانی رو هیچوقت نشون نداد چون فقط برای اون اینجوری بود. الکینز میگه دیدن نقاشی از فردی که زنده نیست شاید دلسرد کننده و تلخ باشه اما جالب هم هست. این فقط جالب ولی مثل عکاسی جادو نیست! الان معلومه یه نیمچه عکاس داره مینوسه. اخه یجوری نوشته انگار فقط نقاشی هجین چیزی داره. از این حرفا بگذریم الکینز در ادامه میگه : « تاریخ نقاشی مملو از آثاری است که در باره ی زوال هستند. فرهنگ هایی که ناپدید شده مکان هایی که تغییر کرده و افرادی که بسیار پیش تر مرده اند... تمام تاریخ نقاشی غرب بر گذر زمان متمرکز شده است. » خب این که میگه زوال درست اما اممم نمیدونم چجوری بگم حرف زدن وقتی فکر میکنی ممکن کلی اشتباه کرده باشی سخت با این حال باید کفت تا به مرور فهمید. این که میگه زوال خب درست اما من فکر میکنم خیلی هم اونجوری نباشه نقاشی واقعی نیست در مقایسه با عکس. خیلی ضعیف تره. برای کشیدن یه نقاشی یه طول مدتی رو میخواد اما عکس توی لحظه ثبت میشه. مرگ و زوال توی عکس که هست نه به اون صورت توی نقاشی یه نقاشی انبوهی ز لحظه های مردست تازه اگه واقعی باشه. شایدم همین زوال رو معنی میده. این که توی مدت زمانی کشیده شده. نمیدونم چجوری بگم از شانسم بیش از حد خسته به نظر میام اما میدونم اگر بخوابم ممکن یادم بره همه چیز. البته اینم بگما خود الکینز میگه که : « وقتی که زمان درست کار نمیکند! یک نقاشی همچنین میتواند ماننده یک ساعت خوابیده همیشه ساعت یک بعد از ظهر. ا نشان دهد. زمان نقاشی، هرگز زمان ما نیستو هرگز نمیتوانیم بفهمیم زمان درون نقاشی چیست. » منظور من همین بود زوال همون زمان درون نقاشی نه شاید کل نقاشی در مقایسه با چیز واقعی. بازم نمیدونم خیلی نمیتونم فکر کنم. 

باید اعتراف کنم وقتی مینویسه از نامه ها و این که عده ای یسری گالری ها رفتن یسری نقاشیا و دیدن واقعا حسودیم میشه. مثلا نقاشی های ونگوگ. خب منم دل دارم!

شاید بهتره این جزئیاتو ننویسم اخه همش احساس میکنم خودش گفته و من گیج میزنم. رو اعصاب خودمم. اره بهتره مقایسه نکنم وقتی شاید اونجوری تمرکز ندارم. چون الان دیدم مثلا خود الکینز گفته شاید به نظر برسد که تصاویر ، فقط نشان دهنده ی یک لحظه ی تنها هستند اما من هیچ تصویری ر. نمیشناسم که واقعا اینگونه باشد. و حتی جلوتر میگه عکس ها لحظات آنی بیشتری رو نسبت به نقاشی ها نشون میدن.

بزارین از چیزایی که یادم اومد بگم. اتفاقی حرفه نویسنده یه پست گذاشته بود راجع به کارای سما صالح زاده و کتابش که از ناپدیدی نام داره. اینجا میتونین ببینین. این که نوشته : « من در جستجوی تصاویری بودم که حتی برای لحظه ای عزیزانم را همان گونه که میزیسته اند به تصویر بکشد. لحظاتی که گویی در امتداد زمان نیستند. این تصاویر از آن رو ارزشمندند که آنچه از دست میگریخت را تصویر کرده اند که از مرگ و نیستی گریزی نیست. »  اغا این تمام حرفای بالای منو تایید میکنه. البته که سما کاملا موفق شده تو این مورد. و این که کاری که عکاسی میکنه و نقاشی ازش فکر میکنم عاجز. نقاشی نمیتونه لحظه رو ثبت کنه و واقعی باشه. اصلا مسئله ارزش عکاسی و نقاشی نیست. تفاوتشون. این که این عکسها شخصین. من میتونم این برداشتو از عکسهای سما داشته باشم اما که این ادما اینی که توی عکس دیده میشن نیستن   و از دست رفتن و این لحظه ثبت شده اما قطعا عکاس برداشت شخصی داره. ای بابا دیدن چی شد چرا من هی میگم هی نقض میکنم بعد تایید میکنم. احتمالا منظور الکینز هم همین بوده از این که گفت و میزان کمی از واکنش های بسیار شخصی را موجب میشوند. به هر حال شاید شما هم بودین یه مقدار ذهنتون به هم میریخت چیزایی که به هم ارتباط دارن اما تا یه جایی. الکینز میگه: « مهم نیست رسانه چه باشد؛ باید ریسمانی وجود داشته باشد که از طریق آن به دنبال زمان برویم. »

در ادامه میگه چند تا چیز هستن که مانع اشک میشن یعنی باعث میشن نتونی اونجوری که باید با نقاشی مواجه بشی. شلوغی ، سروصدا،چراغ های پرنور. 

من یه تجربه این چنینی دارم. یادتون فکر کنم توی آذر بود گفتم میرم یه نمایشگاه. اون یه نمایشگاهی بود که نقاشی و عکاسی با هم بودن. فکر میکنم اولین و تنها تجربه ام بود از نمایشگاه نقاشی. یه نمایشگاه گروهی بود. و خود کسانی که اونج بود به علاوه ی حالا چند نفر دیدن نمایشگاه احتمال. از آشناهاشون همش با هم حرف میزدن و شلوغ بود و من واقعا نمیتونستم که تمرکز کنم و ببینم. عصبی شده بود. نمایشگاه یه سالن پایینم داشت. طبقه ی پایین جز من کسی نبود هرچند صدا از بالا میومد ام کم کم صداها کم شد و من موندمو نقاشیا که هنوز توی ذهنم هستن هرچند دقیق نه اما نقاشی که وسط دیوار یا کلا مجموعه نمیدونم دیوار سمت چپ بود رو همش دلم میخواست نگاه کنم یه کی دیگه هم بود. ام اون موقع اولین باری بود تنها گالری مرفتم و خب خودمم خیلی شاید اونجوری که باید نبودم. 

و اینجوری تموم کنم این پست رو با در انتظار گودو! : چیزی که ولادیمیر تجربش میکرد چیزی هست شبیه اتفاقی که در برخورد با نقاشی ها میفته چیزی که الکینز میگه. توی اون نمایشنامه بعد از روبرو شدن با اون پسری که هر روز میدیش تجلی دی دی برای لحظه ای اورا فراتر از موقعیتش میبرد. چیزی اتفاق افتاد حداقل برای دی دی. 

  

+ ولادیمیر: زماخن متوقف شده. 

پوتزو: [ساعتش را به گوش میچسباند.] باور نکن آقا، باور نکن. [ساعت را در جیب میگذارد.] هرچی رو که دوست دارید باور کنید، اما این رو نه.



عکسی از کتاب از ناپدیدی، اثر سماء صالح زاده ، نشر حرفه نویسنده

از ناپدیدی، سما صالح زاده، حرفه نویسنده


1306 : تاریخ نوعی اعتیاد است...

خب یه فصل دیگم تموم شد و من دو دل شدم. البته نه اینکه حرفامو پس بگیرم حزفام همونن. اما فکر میکنم چیزای دیگه هم هست. شاید چیزایی که اضافه باید بشن. احتمالا یک مرز شاید توی یادگیری شاید نوع یادگیری شاید کتابهایی که خونده میشن روشی که اطلاعات رو کسب میکنیم. نمیدونم. دقیقا به این دارم فکر میکنم یه فرقی هست. اما چی و چجوری؟ یهو نمیدونم چی شد یاد یه کتابی افتادم که استادم تو یه نشست گفتش که اصلا کتاب خوبی نیست جمله بندی دقیقشو به خاطر ندارم ولی این که انگار چیزی یاد نمیده فقط باعث میشه ما که حالا شاید اول راهیم انگار یه چی میگن مینبر یا یه روش یادم نیست کسب کنیم و با اون شروع کنیم نقد عکس بعدم اسم خودمونو منتقد میذاریم. انگار اون در واقع انگار باید اخرین مرحله باشه ولی همه اولین مرحله سراغش میرن و علنن انگار بعدش نتونن که کنارش بزارن. شاید چیزی شبیه همین اتفاقی که افتاد یعنی چیزی که تاریخ هنر دان ها به مرور دچارش میشن. نمیدونم ربط داره یا نه اما شاید واقعا این چیزا بی تاثیر نباشه. یعنی لزومن من نتونم بگم که کتاب فرهنگ عکاسان جهان اون کارو با من میکنه و باعث میشه اگه بخونمش مثلا دیگه ممکن به مرور به جاکوملی واکنش احساسی نداشته باشم. شایدم داشته باشه نمیدونم. یعنی به هر حال مثلا کسی مثل استادم اینقدر خونده و خب میدونه. چرا اینجوری نشده؟ شایدم جوری که ما دریافت و مواجه میشیم با اطلاعات مهمن. شایدم همین اسم مورخ هنر بودن کافی تا نتونی اطلاعاتت رو بزاری کنار هنگام دیدن یه اثر نمیدونم.یاد بارت هم افتادم یا سونتاگ اونها چطور به خودشون اعتماد میکردن بارت میگفت : « من یک بدوی‌ام ، یک کودک  یا یک مانیایی؛ من تمام دانش و تمام فرهنگ را کنار میگذارم  و از این که به غیر از چشم خودم ، چیزی را از چشم دیگری به ارث ببرم، امتناع میکنم. » مسلما کسی مثل بارت و کسی که تجربه ی حالا متناسب با کتابش و دیدن عکس مادرش و همه اینا فکر میکنم همچین تجربه ای رو توی عکاسی درک کرده ادمی نبوده که آگاه نباشه میفهمین چی میگم. نمیدونم چجوری بگم اگه مشخص نشده جمله های دیگه ای به ذهنم نمیرسن.البته خود الکینز توی این فصل ششم که عنوانش برج عاج بی اشکی هست میکه قصدم این نیست که که بگم همه اموزش تاریخ سمیِ ولی بعضی وقتا حتی قطرهٔ کوچکی از حقایق تاریخی هم میتونن خطرناک باشن حتی اگه توی اقیانوسی ز اشک حل بشن! و میگه : « تاریخ میتواند نوش دارو، پادزهر یا نوعی داروی دل خوش کننده باشد اما بیشتر اوقات سمی مهلک است. » البته اینم میگه که :« تاریخ در همه موارد کمک میکند از این که چیزی را شخصی احساس کنیم نهراسیم. چیزی که هیچکس دیگر را توان درکش نیست. چنین چیزی عامل اطلی در برخورد بین بیننده و تصویر است.» اولش یه خورده تعجب کردم اینو خوندم ولی یادم افتاد خودشم میگه یعنی همون قسمت نظریه بدگمانی به نظام تعلیم و تربیت احتمالا من همه حرفام برداشتم از متن بوده چیز اضافی نداره. ولی جای دیگه میگه : « همین دانش بود که مرا از ابتدایی ترین واکنش هایم به سوی تاریخ سوق داد. » و این که آخرشو عکس میذارم. چون خیلی طولانی و نوشتن واقعا زمان بر. فقط برای بعدش اینو بگم که من مطمئن نیستم حتما یعنی نمیدونم اما این که حتما اگه بدونی پس اگه نقاشی. و مثل بعد سالها ببینی ممکن تحت تاثیر قرار نگیری نمیدونم چجوری بگم طبق معمول. این که چیزای دیگه ای هم شاید باشه مثلا آموزش همون چیزایی که بالا گفتم به فکرم رسیده.


اینم بگم الان یادم افتاد. اول این که من واقعا فکر میکنم این که آدم به قول بارت بتون به عنوان یه بدوی مواجه بشه و به قول الکینز صاعقه بهش برخورد کنه و این داستانا واقعا ترجیح میدم. یعنی همینجوریم شاید خیلی کم پیش بیاد. دلم نمیخواد خیلی منطقی خیلی رو اصول خیلی عصا قورت داده بدون هیچ حسی باشم ! اینو که فکر میکردم یاد فکر کنم نقد یک بود استادم یه عکس داد از امت گاوین من ندیده بودم درست و اون موقع احتمالا خیلی هنوز زیر خط پرت بودن بودم. خب باید مینوشتم شاید اون عکس رو به معنای واقعی کلمه دیدم چون برای نوشتن و نقد کردن تازه هیچی بلد نبودم یعنی هرچی که سر کلاس بود باید انگار توی برداشت هام ناخودآگاهم بوده باشه چون الگوی مشخصی اونجوری نمیگفتن بهمون بعد اون موقع حس میکردم خیلی چرت نوشتم ولی واقعی ترین چیزایی بود که برداشت کرده بودم و شاید اگه اولین بارم نه یک بار توی کلاس این تمرین رو داشتیم ولی دومین بار بود که انگار ادم باید بنویس و خیلی سخت بود  هنوز اون تجربه توی ذهنم هست اون عکس خیلی شاید نوشته هام توی زهنم نیاشه یا خیلی خیلی ابتدایی بوده اما اون دیدن اون مواجه شدن باهاش توی اون کلاس یادم اومد یه همچین چیزی بود. 


اشک ها و تصویر ها، جیمز الکینز، حسام الدین رضایی، نشر حرفه نویسنده


اشک ها و تصویر ها، جیمز الکینز، حسام الدین رضایی، نشر حرفه نویسنده