روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دیوید بیت» ثبت شده است

خب کتاب مفاهیم عکاسی نوشتهٔ دیوید بیت ، ترجمه ی محمدرضا رئیسی و مارال زیاری نشر حرفه نویسنده تموم شد. قبلا نظرمو گفته بودم راجع بهش که چقدر به نظرم کتاب خوبی به خصوص برای کسایی که هنوز اول راه هستن. واقعا جوییدمش : دی چون یه خورده داغون شده :/ اما باورم نمیشه خیلی زود انگار تموم شد. حالا چیکار کنم؟ این حس‌که بعد از خوندن هر‌کتابی یعنی تموم شدنش به ادم دست میده ها انگار تکراری نمیشه. البته منظورم کتاباییه که دوست دارم نه اونایی که فقط دنبال تموم شدنشم. 

فصل اخر درباره ی جهانی شدن عکاسی بود در دسترس بودنش. یه خورده وحشتناک میاد برام این موضوع. بگذریم. 

راستش مصر تر شدم با گوشی دیگه اصلا عکاسی نکنم.

و این که نمیدونم نباید عکسامونو تو شبگه های مجازی به نمایش بزاریم با این چیزایی که نوشته بود یعنی؟؟ممظورم اینه که چجوری بگم نمیدونم نمیدونم

676 : فصل ششم

والتر بنیامین


«امروزه لنز دوربین در پی یافتن همجواری های جذاب است.  به عبارت دیگر عکاسی به نوعی از ژورنالیسم هنری تبدیل میشود. ... هرچه بحران نظم اجتماعی کنونی شدت یابد، و هرچه لحظات و مولفه‌های منفرد آن به سردی و بدون انعطاف با یکدیگر رو در رو شوند، آن نوع عکاسی که از خلاقیت بیشتری برخوردار است_که خودش را به صورت یک فرآوردهٔ جنبیو گونهٔ غیر عادی(پدرش تضاد و مادرش تقلید) نشان میدهد_ به یک بت واره بدل میشود، که ویژگی‌های چهره‌اش تنها در دنیای پر زرق و برق و همیشه متغیر مد دوام می‌آورد. خلاقیت در عکاسی در گروِ تن در دادن به مد است. عرصه ای که شعارش این است: جهان زیباست.  در اینجاست که نقاب از چهرهٔ آننوع از عکاسی برداشته میشود که میتواند مثلا به یک کنسرو سوپ اهمیتی عظیم اعطا کنداما در عین حال از درک کوچکترین روابط انسانی که در آن به سر میبرد عاجز است. از این رو خیالین ترین موضوعات آن هم پیام آور مشتری بیشتراست و نه شناخت بیشتر. ولی از آنجاییکه چهرهٔ راستین این گونه از خلاقیت عکاسانه، چیزی نیستجز تبلیغات یا تداعی ، پس بدیل منطقی آن را باید نوردهی و نقاب برداشتن یا تفسیر دانست. »

والتر بنیامین ، مقالهٔ تاریخ مختصر عکاسی، ۱۹۳۱

بخشی از انتقادهای بنیامین از عینیت نو که توی کناب مفاهیم عکاسی (نوشتهٔ دیوید بیت، ترجمهٔ محمدرضارئیسی و مارال زیاری، نشر حرفه نویسنده) آورده شده بود. 


دلم میخواد بخونم این مقاله رو. یعنی کلا بیشتر از بنیامین.

وای اندی وارهول:/// اصلا خوشم نمیاد ازش اصلا یعنی چندماه پیشم که دیدم کاراشو در نگاه اول اینو تشخیص دادم-__- . کارخانه://




«ازنظر بنیامین کار عکاسی نباید ساخت اسطوره از طریق ظاهر باشد بلکه باید نوردهی و نقاب برداشتن از ظواهر باشدبنیامین به دفاع از چیزی میپرداخت که چه بسا بتوان آن را نیروی محرک مستند پردازی _در راستای نقد اجتماعی_ نامید که او آن را در انواع گوناگون آثار میافت، خواه عکس‌های خیابان‌های قدیمی اوژن اتژه ، پرتره‌های محلی آگوست ساندر در آلمان ، خواه فتومنتاژ  سیاسی جان هارتفیلد؛ همهٔ این‌ها اقدامات حیاتی بودند که با واقعیت‌های اجتماعی سروکار داشتند. همهٔ آثار مورد علاقهٔ بنیامین امر اجتماعی را به عنوان بخش بنیادی تصویر در نظر میگرفت. در نظر بنیامین ، عکاسی خلاق نو ، چه یک عکس از چهره باشد و چه یک عکس از محصول که بر روی یک ورقهٔ استیل نقش بسته است ، و چه شیئی که با نسبت‌هایی درخشان بزرگنمایی شده است ، همهٔ اینها به خودی خود چیزی نبودند جز تلاشی برای «متقاعد کردن و جذب کردن» بیننده. »



این فصل هم تموم شد. راستش خیلی مطمئن نیستم که بتونم چیزی اضافه بنویسم یانظری بدم در مورد این فصل چون شاخهٔ عکاسی تبلیغات مورد علاقم نیست و نمیتونم بپذیرمش. البته این که ازش کسب درامد بشه فکر نکنم اشکالی داشته باشه فقط این که چجوری بگم. عکاسی تو این خلاصه بشه یا شناخته بشه کسی به عنوان یک عکاس زیاد فکر نمیکنم الان اتفاق بیفته با نظر بنیامین و بارت بسیار موافقم. حالا انگارمنتظر بودن من نظرمو اعلام کنم:دی تبلیغات تا حد زیادی در نظرم دروغ میاد. کسی که عکاسی تبلیغات میکنه فکر نمیکنم به این موضوع کار داشنه باشه که آیا چیزی که از اون محصول میگه واقعی هست یا نه حتی سعی میکنه خیلی عالی نشون بده. مسلما اگه محصولی رو با ایرادایی که داره یعنی اون چیزی که واقعا هست نمایش داده بشه کسی اسم تبلیغ روش نمیذاره. در نتیجه عکاس به دنبال منافع خودش هست نه مردم و جز یه ادم دروغگو یا منفعت طلب که همه یه حقیقت رو اشکار نمیکنه یا حتی به کلی حقیقت چیزی رو تغییر میده و مردم رو حساب اون هرچند که کارش عالی باشه تهیه اش میکنن و ضرر شاید ببینن به چه دردی میخوره. نمیدونم شایداشکالی نداشته باشه و من چرت بگم ولی من ترجیه میدم تبلیغ میکنم خوب و بد رو بگم. مثلا همین کتاب. من سعی میکنم بنویسم معرفی کنم این خودش تبلیغ هست درسته الان عکاسی نیست اما من راجع بهش صادقانه مینویسم. ترجیه میدادم اگه عکاسی تبلیغاتی میکردم همین جوری باشه. و هرچیو که دوست دارم و به نظرم خوب هست رو تبلیغ کنم. البته شاید این یه خورده کسل کننده بودن عکاسی تبلیغات رو کمتر کنه. وقتی عکاسی تبلیغات میکنی احساس مرگ بهت دست میده فکر کن فقط به خاطر پولم باشه عذاب عالم رو برای من داره .





665 : تبلیغات

من فکر نمیکردم وستون عکاس تبلیغات بوده باشه. بوده یعنی؟ یعنی الانم فکر نمیکنم کاراش تبلیغاتی بوده. بوده یا نبوده ننمیدونم :/ اصلا نابود شدم دیدم قاطی عکاسای تبلیغات. نه من باور نمیکنم: دی


برام خیلی بخش جذابی نیست چه حالا در مورد تبلیغات چه طبیعت بیجان چون به نظرم بیشتر موارد تبلیغات با دروغ در یک راستا قرار میگیره و طبیعت بیجان هم ... بیخیال  اما با یسری حرفایی که میزنه موافقم.البته حالو حوصله توضیح ندارم فعلا کامل بخونمش. حدودا صد صفحه مونده امشب میخوام این کتابو تموم کنم.


هدفش اینه فقط رو مغز من اسکی بره. اعصابمو خورد میکنه بهش کاریم نداشته باشی انگولکت میکنه انگار خوشش میاد لذت میبره از این که حرصتو دراده میدونی تو این مسیر از هیچ کاری دریغ نمیکنه. فقط نگاهش میکنم و نادیدش میگیرم. البته بعضی وقتا کلا توجهی نمیکنم. اما امان از وقتی که فوران کنم  فکر کنم ظرفیتم دیگه داره پر میشه دلم میخواد بزنمش واقعا :/ تمام عضلات بدنم درد میکنن و تیر میکشن.  فقط کافی مثلا بگم ییواش تر تا مخصوصا همه چیو بهم بکوبه تا حواسمو پرت کنه مدام عود روشن کنه تا سردرد بگیرم و نفسم بگیره. چراغو خاموش کنه اهنگ بزاره یا خیلی چیزای دیگه که شاید ساده باشن اما زیادش اصلا جذاب نیستن. بعضی وقتا دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار اینقدر که بمیرم :/

نه این که نکات مثبت نداشته باشه یا دوسش نداشته باشم فقط قطعا این مسائل باعث میشه که نتونم فکر کنم بهشون. 


664 : نقاشی

از ونگوگ همیشه خوشم میومد به خصوص اون موقعی که هنرستان بودم. الان که خیلی وقت بود ندیده بودم کاری از نقاشا. اون موقع ها دلم میخواست کاراشو از نزدیک میدیدم . فکر میکردم خیلی فرق داره از نزدیک نسبت به عکس. الانم همچین فکری دارم.چون دو سه سال بعدش پیش دانشگاهی واسه موسیقی که کلاس میرفتم اون کسی که درس میداد گفت همین گلهای افتاب گردانو دیده و تعریف میکرد فوق العاده بود از نزدیک. هرچند یاد اون مقاله تی افتادم مال بنیامین بود اثر هنری در اثر باز تولید مکانیکی.هرچند نتیجه ی اون با این چیزی که من میگم متفاوت بود فکر کنم. هنوز گیر دارم روش باید بخونمش. بگذریم. چه آرزوهای دوری شاید هم مسخره. نمیدونم. یه دفعه ازش تو کلاس حرف شد که مجنون بوده دیونه نبوده و لحظات تهیش زیاد بوده دقیق یادمه . از همون موقع رو مخم رفت بیشتر ازش بدونم اما پیِش نرفتم دیروز که میخوندم فصل شیش اولش کاراشو یادم افتاد. 

این فصل در مورد طبیعت بیجان و تبلیغات هست. هنوز خیلی پیش نرفتم که بتونم حرفی بزنم.


ونسان ونگوگ


ونسان ونگوگ ،یک جفت کفش، ۱۸۸۶،


گلهای آفتابگردان



ونسان ونگوگ ، گلهای آفتابگردان ۱۸۸۸


ونسان ونگوگ ، شب پرستاره


ونسان ونگوگ



ونسان ونگوگ

یجوری خوابم گرفت یهو که سابقه نداشت. انگار کوه کندمو فقط کافیه سرمو بزارم رو بالش تا بیهوش‌بشم‌‌. اینجوری خوابیدنم در سال خیلی محدود اتفاق میفته : دی

امروز از کتاب مفاهیم عکاسی فصل پنجمشو خوندم. در مورد عکاسی منظره بود خب راستش یه چیزاییشو فهمیدم و باهاش موافق بودم تا حدودی اما یه قسمت هایی رو نه. خب باید یه خلاصه ای بگم تا بتونم اون چیزایی رو که فکر کردم بهشون رو بنویسم. از تاریخ منظره شروع شد و با نقاشی منظره و بعدشم عکاسی از منظره. توضیح دو تا واژه‌ی پیکچرسک و والا ، توی نقاشی و بعد در عکاسی.در واقع نشون دادن منظره رو توی این دونا واژه تعریف کرده بود.

 پیکچرسک در واقع خب نقاشی های ارمانی، مناظر زیبا که بعضیاش خیالی بودن بعضیاش ترکیبی بود و گاها بعضیاش هم از کتب مقدس الهام گرفته شده بود. پیکچرسک رو در واقع به نظرم اگه درست فهمیده باشم برابر با عکسهای کارت پستالی مناظر میدونست. که مساوی بود با صنعت گردشگری در واقع یعنی عکسایی که باعث بازدید از یه مکان به منظور زیبا بودنش میشن حالا یا عکس یا نقاشی. هدفشون اینه که این باعث میشه به مرور به خاطر این که این مکانها عمومی میشن یه تهدیدی باشه هم برای اثار و هم برای اون مناطق چون سیر ادمهای عادی هجوم میبرن و به خصوص با رواج پیدا کردن عکاسی نسخه های متعدد برمیدارن در واقع هر کس برای خودش کپی میکنه و هم این که مناظر تخریب میشنو این داستانها. و این که واکنشی بوده در برایر صنعتی تر شدن زندگی و فرار از زندگی شهریو صنعتی به مناظر برای تفریح. یه جور مقابله یا گریز.

در مقابل منظره ی والا رو توضیح میده که این منظره مجموعه ای از ویژگیهاست که به قول خودش با تابلوی محل پر حادثه یا علامت هشدار مشخص میشه. جای خوش منظره که تو دیدگاه قبلی بود تبدیل شد به یه فضایی همراه با خطر تهدید امیزو ترسناک. ولی این ترس و رعبی که منتقل میشه به اندازه ایه که میشه تحملش کرد و متناسب با ظرفیت ادمهاست به طوری که نه تنها ازار دهنده نیست بلکه تجربه کردنش لذت بخش و هر ادم خواهانش هست که تحربه اش کنه. برای ذهن در واقع احساس درد و وحشت و رنج رو ایجاد میکنه بر میانگیزه. مثلا عکاسی جنگ رو به نوعی عکاسی امر والا به شمار میاره. اما تصویرای تبلیغاتی جنگ پیکچرسک محسوب میشن. عناصر توی این دو میتونن مشترک باشن. تفاوتشون در واقع به وسیله هنرمند دانسته یا نادانسته ایجاد میشه. 

حالا من بخوام توضیح بدم تا قیامت طول میکشه انگار:/ همینارو داشته باشین فعلا‌‌.

توی عکاسیم این بحثا بود که امر زیبا یا پیکچرسک یه طرف امر والا هم یه طرف. برای امر زیبا مثال از انسل آدامز زد که توی این دید عکاسانه ایده حقیقت ناب هست که اشراف داره. ایده ای نوعی توصیف بصری که خالی از هر گونه روح بشری هست و غیره...

مشکل من از همینجا دیگه شروع میشه. این که اومده عکسهای انسل آدامز رو برابر دونسته با عکسها و تصویر های پیکچرسک ها ، تصاویر کارت پستالی و صرفا زیبا که برای نشون دادن و تبلیغات مناظر به کار میرفته،در واقع تصاویری که هدف از ایجادشون صرفا زیبایی بوده. 

راستش یاد یکی از جلسه های کلاس نقدم افتادم اون روز منم همچین اشتباهی کردم و گفتم که تصاویرش کارت پستالی هست. حالا سال تا ماه حرفی نمیزنما :دی اما خب خوب شد گفتم چون متوجهش شدم. استادم میگفت انسل ادامز قبل از عکاسی پیش تجسم داشت به این معنی که همه ی چیزهایی که مربوط به عکسش میشده رو تجسم میکرده درواقع فکر میکرده و به عمل میرسوندتش کاری که بقیه عکاسهای منظره که کارهاشون تبدیل شده بوده به عکسهای کارت پستالی و صرفا چیزی برای یادگار ، نداشتن و انجام نمیدادن. همین پیش تجسم و فکر که ادامز برای تولید عکسهاش میذاشته به کارهاش معنا میداده و باعث میشده عکسهاش کارت پستالی نباشن و این که خب طبیعت بکر و منظره ی زیبا هم بوده. من فکر میکنم نویسنده ی این کتاب این قسمت رو خیلی کلی نوشته توی عکاسی منظره این دو تقسیم بندی که برای نقاشی کاربرد داشت کافی نیست. و البته اینم به خاطرتون باشه که عکسهای ادامز حالت اسطوره ای داشتن.(توضیح ادامه رو بعد مینویسم)


انسل ادمز 


عکس از انسل آدامز ، منطقه بکر کالیفرنیا


خب بعد از این رسید به امر والا و اینجوری شروع کرد که این ایده که عکس ها حقایق بصری هستن وغیره تا سال ۱۹۷۰ یه عده از عکاسا مثل رابرت آدامز ،لویس بالتز ، استفن شور، جو دیل و غیره که به زمین نگاران نو یا همون نیوتوپوکراف ها بعد ها نامیده شدن یه جور بی طرفی رو پی گرفتن. صرفا دنبال زیبا نشون دادن نبودن حقایق رو نشون میدادن حتی اگه تلخی یا مثلا تخریب طبیعت و دستکاری و تصرف انسان توی اثارشون بود همه چیو همون جوری نشون میدادن دنبال زیبا نشون دادن نبودن صرفا که طبیعت بکر رو به تصویر بکشن.دید واقعیت گرا داشتن.

نکته بعدی این که نوشته بود این دسته ازهنرمندان عکاس که نیوتوپوگراف ها بودن هدفشون اکتشاف زیباشناختی نبوده  و این نوع عکاسی هیچ ارتباطی با زیبایی یا لذتهای زیبا شناختی نداشته بلکه قرار بوده هنر توصیف ناب ، ثبت فضا ،و سندی (نه مستند پردازی) باشد که توصیفی زمین نگارانه فراهم اورد.


رابرت ادمز


عکس از رابرت ادامز


دو تا عنوانم راجع به سفرهای اکتشافی و زیبا شناسی توصیف داشت که من حرفی ندارم زیاد راجع بهش. 

بعدش با عنوان خویشتن داری صحبت میکنه که من یه جاهاییش گیج شدم. 

شروعش با قسمتی از سخنرانی بنیامین با عنوان مؤلف به مثابه تولید کننده است. درباره گسترش عکاسی در دهه ۱۹۳۰ که میگه : « عکاسی بیشتر و بیشتر مدرن شده است. و اکنون عکس گرفتن از یک آپارتمان اجاره ای یا تلی از زباله بدون تغییر شکل انها ناممکن است. یک رودخانه و یا یک کارخانه ی کابل الکتریکی که جای خود دارد : یعنی در رویارویی با این صحنه ها، عکاسی تنها میتواند بگوید چقدر دل انگیز و زیباست .

چیزی که من درگیرش شدم در واقع این قسمت هست که نوشته عکاسان جدی با عملی متقابل میکوشند تا این تنزل جهان به مقولهٔ زیبایی را بی اثر کنند. نقطه ی آغاز هرچه باشد، چنین اعمال اسطوره زدا ! طرح مشترک به دور افکندن هالهٔ زیبایی را داشته اند! تا نشان دهند که چگونه آرمانی ساختن موضوع روابط اجتماعی مارا در قبال محیط واقعی سرکوب میکند ، نادیده میگیرد و یا به نادرستی نشان میدهد. به بیان دیگر آنها کوشیده اند تا نشان دهند چگونه تجربه ی یک عکس به عنوان چیزی زیبا ، یا به تعبیری لذت بخش میتواند انسان را به سوی آگاهی کاذب و یا داوری نادرست در باب جهان واقعی هدایت کند. ولی همیشه در برابر این گونه انتقاد مقاومتی وجود داشته است. در تصاویر پیکچرسک چیزی وجود دارد که نمیتوان ان را کنار گذاشت ! و ان لذتی است که از آنها میبریم . و غیره» تا همینجا فعلا.. 

اول این که به نظرم اومد نویسنده اسطوره زدایی از یک اثر رو برابر با زیبایی زدایی میدونه انگار. یعنی اثری اسطوره ای نیست که زیبا نیست. که این اصلا درست نیست. فکر میکنم تعریف اسطوره رو باید یه مروری داشت روش که من اگه بخوام توضیحو اینجا بیان کنم خیلی دیگه طولانی میشه. 

و این که زیبایی توی پیکچرسک ها تنها اولویت بوده و ثبت میشده. توی کارای ادامز و حتی به نظرم شاید استایکن که من جدا از پیکچرسک ها میدونمشون (استایکن مطمئن نیستم اما اون عکسی که گذاشته شده بود اینجوری به نظر اومد ) باز وجود داشته اما این موضوع از کار نیوتوپوگراف ها هم به طور کامل حذف نشده درسته هدفشون این نبوده اما دیده میشده و ارتباط هم شاید یه جاهایی داشته. نمیدونم منظورمو متوجه شدین یا نه.

 راستش بازم میتونم بنویسم اما احساس میکنم ممکن به اشتباه بیفتم و تا همینجاشم کلی شک دارم. با این حال چقدر شجاعت به خرج میدم وقتی مطمئن نیستم مینویسم. باقیش اگه فرصتی شد بعدا یه خورده گیج کننده بود برام شاید باید دوباره بخونم. دارم از خواب بیهوش میشم. 

یه چیزای دیگه ای هم هی یادم میاد مثلا نوشته بود این که کسایی که بر اساس امر زیبا کار میکردن در راقع انسان رو به سوی آگاهی کاذب و داوری نادرست در باب جهان هدایت میکنن  که دو تا نکته وجود داره عکسای امثال انسل ادامز اگاهی کاذب ندارن و دروغ نیستن در واقع جهان و طبیعت رو قبل از دستکاری و تخریب انسان به نمایش میذارن درواقع طبیعت بکر هست که نشون میده نه داوری نادرست  جهان رو به صورت واقعی نشون میده قبل ازدستکاری تخریب و اعمالی که انسان شاید باقی جاها ایجاد کرده باشه پس این قسمتم فکر میکنم از زاویه ای درست نیست.

یکی منو از برق بکشه :دی با اعتماد بنفسم مینویسما :/

چیز دیگه ای هم که بود نوشته بود ما از دیدن تصاویر پیکچرسک لذت میبریم و با تمام انتقاد هایی که بهش وارد میشه باز نمیتونیم ازش دست بکشیم این تصاویر چیزی دارن که نمیشه اکنار گذاشتشون . این چیزی که گفته باز برمیگرده به تقسیم بندیش که تصاویر پیکچرسک با تصاویر انسل ادمز جدا هستن  و یکی محسوب نمیشن . اون تصاویر که صرفا جنبه تبلیغات نمشون دادن مکانها و غیره به منظوره تبلیغات و گردشگری هست اتفاقا کاملا کنار گذاشته میشن و موندگار نیستن و فراموش میشن و هیچ جایگاهی توی عکاسی ندارن.


دیگه واقعا بسه انگار تا خود صبح میتونم بنویسم چون قسمت بعدیش خودش کلی هست باید روش فکر کنم در مورد خویشتن خود. برم دیگه امیدوارم خیلی برداشت های اشتباه نباشه توش.


در حقیقت، «منظره» چیزی نیست جز شکل گرفتن یک فضا در فرمی نمادین برای انعکاس تفکرات روحی و ذهنی در باب فرهنگ ، هویت و تمدن تحت نام «طبیعت» ، درست مثل رساله ای در بابِ خود طبیعت موجود یا خود مسالهٔ محیط و زیستگاه. (ص ۲۲۳)

مفاهیم عکاسی ، دیوید بیت ، ترجمهٔ محمدرضا رئیسی و مارال زیاری ، نشر حرفه نویسنده 


* جان راسکین (۱۹۰۰-۱۸۱۹) ، منتقد زیبا شناس انگلیسی ، شاعر، فیلسوف ، نویسنده ، منتقد برجسته ی انگلیسیِ هنر در دوران ویکتوریا.


بعدنوشت: تو فکرم بود کاریو انجام بدم که خیلی وقت هست دلم میخواد.اما خیلی سخت با این حال امروز امتحان میکنم یعنی فکر کنم و تلاش. نمیگم میتونم اونجوری بشم خب هر کاری تمرین هم میخواد و شاید اولین بارها خیلی عالی نتونه ادم انجام بده به هر حال مهم اینه که جرئت کنم. ولی ته دلم میخوام خوب شه نسبت به خودم. باید فکر کنم بهش همه جوانب رو بسنجم که چجوری بگم و خوب باشه. 


قیل از این که بخوابم پستش میکنم و تا اون موقع فکر میکنم روش.  





یکی از نکته های این کتاب که خیلی دوسش دارم اینه که یسری چیزارو خیلی به جا و کامل توی پاورقی _اگه درست گفته باشم _ اسمشو توضیح داده و نوشته. مثلا توی متن یه سبک نام برده شده مثل ساخت گرایی یا مثلا پدیدار شناسی یه توضیح مختصری راجع بهشون و با اسم لاتینش نوشته شده این که حالا چی هست به وسیله ی چه کسی اغاز شده و این داستانا و یا این که اسم کسایی که راجع بهشون صحبت شده و اسم عکاسهایی که نام برده شده تمام اینها به صورت خلاصه اما کامل یه توضیحی توی پاورقی پی نوشت هرچی‌که میگن هست خب این کار خیلی خیلی خیلی هم خوندن کتاب رو شاید برا منی که خیلی چیزا رو ندونم ، خیلی اشخاص رو نشناسم یا اصلا از خاطرم رفته باشه راحت کرده و باعث میشه درک آدم از مطلبی که میخونه کامل باشه. 

کتاب مفاهیم عکاسی ، دیوید بیت ،ترجمه محمدرضا رئیسی و مارال زیاری ، نشر حرفه نویسنده. 


یه چیز بی ربط تحمل دیدن اینستارو ندارم واقعا هرکی یه چیزی میگه واقعا نمیفهمم. توی شرایط سخت اینجوری واقعا سکوتم خیلی چیز خوبیه. الان انگار همه میخوان یه خودی نشون بدن. بلبشوییه (اگه درست گفته باشم :/ منظورم همون خر تو خرِ :/) سردرد میگیره آدم. 

یه پرانتز. در خصوص زلزله بگم منظورم این نی حرف زده نشه کمک نشه ناراحت نشه ادم ولی یسری حرفا بی مورده. منظورم اینه نون و آب نمیشه تو این موقعیت.


در مورد تیتر شاید چیز احمقانه ای رو نفهمیدم اما واقعا نفهمیدم:/

فکر کنم فهمیدم و چقدر به نظر چیز مسخره ای رو گفتم نفهمیدم :/

متوجه نمیشم مرگ...

640 : عکس پرتره

این فکر احمقانه ای هست که فکر کنم اگه زمانی که در مکان حضور داشتم اگه کامل میشنیدم چقدر همه چیز فرق میکرد؟ گوش دادن به صداها برام دردناکِ از یه طرف اصلا دلم نمیخواد که مدام یاد آوری بشه این که بودم اما نبودم و از به طرف هم فکر میکنم حداقل اونهایی که دارمو شاید بهتر باشه روشن بشم فعلا که عقب نشینی کردم. 

 

رسیدم به بخش پرتره ( کتاب مفاهیم عکاسی، دیوید بیت ، ترجمهٔ محمدرضا رئیسی ، مارال زیاری، نشر حرفه نویسنده) داشتم فکر میکردم این خانواده هایی که همش از بچه هاشوون توی آتلیه عکس میگیرم آیا ظلم نمیکنن به بچه ها؟ دیدم که میگما منظورم اینه همیشه همه چی صاف صوف یه کادر تمیز توسط عکاسهای مجرب :دی البته که دلشون میخواد بهترین باشه و فکر میکنن بچه بزرگ بشه شاید کلی ذوق کنه. شاید هم واقعا آدم خوشش بیاد من به عنوان کسی که اصلا تو بچگیم عکس آتلیه ای ندارم نمیتونم نظر بدم هرچند به نظر اگر بود هم برام جذاب نبود. این که فقط خودتو ببینی با بلاهایی که کم و زیاد سرت آوردن یا ژست هایی که خیلی مصنوعی ترغیبت کردن بگیری.

 من تنها یک بار حاضر شدم برم آتلیه و عکس بگیرم شاید احمقانه باشه اما همون یه بارم برام عذاب بود اون موقع حتی از عکاسی چیز زیادی نمیدونستم پیش دانشگاهی بودم فکر کنم.اونم عروسی مها به اصرار مامانم  چقدر مسخره و عذاب آور بود برام حتی نمیدونم کجا هست اون عکسها حتی برای انتخابشون نرفتم. اینقدر کسی که ازم عکاسی کرد پرت بود که من فقط مبهوت به حرکاتش نگاه میکردم البته این حرف من نیست مامانمم متوجه شده بود آخرم که عکسارو دیدم مونده بودم چجوری اینارو از اون عکس گرفتنش دراوورده شاید برای همین حتی وقتی موقع انتخاب رشته بود گفتم عکاسی میخوام برای آزاد وقتی مشاور گفت نه اول گرافیک میزنم برات احتمال قبولیت بیشتره چون کنکور عملی داره اگه عکاسی دوست داشته باشی راحت میتونی تو آتلیه ها کار کنی بلافاصله کفتم نه از آتلیه بدم میاد و اونم گفت پس میخوای چیکاره شی البته اون کار خودشو کرد منم نوشتم اما کنکور عملیو خیلی ریلکس موضوع پرنده بود یه همچین چیزی مربوط میشد. جوجه زرد مخصوصا به بدترین وجه ممکن کشیدم چون نمیشد فکر کنم پاشد دقیق تو خاطرم نیست و حوصلم سر رفته بود. این شد که عکاسی قبول شدم ولی تا مدتها نمیدونستم هدفم از عکاسی چیه فقط میدونسم عکاسیو دوست دارم. چیزی بود که حوصله مو سر نمیبرد هیجان داشت و واقعا کار میکردم برای دل خودم و خب منفور دوستانی بودم که شاید حوصله نداشتن یا درک نمیکردن چرا این همه عکس میندازم یا فیلم میخرم و چاپ میکنم. اما از آتلیه و از عکاسی از آدمها بیزار بودم و با این که نمیدونستم چیکاره میشم رفتم دانشگاه این رشته هرچند به نظر بقیه احمقانه میومد. هنوزم وقتی میگم کار نمیکنم درک نمیکنن.

بگذریم از بچه هاتون عکاسی میکنین اشکالی نداره آتلیه باغ و این داستانا اونهام قطعا جذابیت خودشو شاید داشته باشه اما محض رضای خدا خودتونم بگیرین نه البته مثل الان که شاید مد شده با این لنزای فیکس همه پشت صحنه فلو و این داستانا. من وقتی عکسامو میبینم نه فقط خودمو که هیچ احساس نزدیکی باهاش نمیکنم رو نگاه میکنم بلکه محیط خونه آدمها خانوادم لباس حتی موقعیت که صرفا همه چیز هم مرتب نبوده جذابِ. عکسای یادگاری هم. تازه تو عکسام اونجوریم نیست یعنی شاید ترجیح میدادم جزئیات بیشتر داشته باشه با این حال عکسا مثل سند میشه برای خود آدم جدا از یادگاری بودنش وقتی چیز زیادی تو خاطر برای خود آدم نمونده حتی اگه برای بقیه اهمیتی نداشته باشه. 

این که این همه آتلیه رفتن زیاد شده و خب تعداد جاهایی که حتی عکس از بچه عروسی و غیره میگیرن به طوری که همه چی همونجوری که هست مورد توجه قرار بگیره نیست و همه چی خیلی عالی وسط بیابونو جنگلو گل و بل بلو اینا به نظرم یه خورده خطرناک شاید باشه. بیشتر شاید ترسناک که اگه خودم بودم چقدر حسرت میخوردم که چرا عکسی ندارم. یعنی همه عکسام اگه اینقدر غیر باور ، دروغ بود. 


یعنی کجاست...

631 : دلم میخواد ...

دلم میخواد، تمام کتاب عکسایی‌ که نام برده رو حتی اگر نمیتونم داشته باشم برای خودم حداقل میتونستم یه بار از نزدیک میدیدمشون البته دلم بیشتر میخواد که برای خودم میتونستم داشته باشم. اما خب حقیقت چیز دیگه ایه شاید باید واقعیت رو قبول کرد که احتمالا هیچوقت اتفاق نمیفته. اما میدونم همیشه یه گوشه از ذهنم دوست داره بهش فکر کنه...

چیزی که الان بیشتر دهن کجی میکنه این که مجبورم با گوشی عکاسهارو ببینم که اصلا کیف نمیده اصلا اصلا کیف نمیکنم به فقط خودمو دلخوش میکنم باید به زودی لپ تاپم اوکی شه فردا زنگ میزنم. دو روز دیگه یه هفته میشه. هیچوقت فکر نمیکردم بهش اینقدر محتاج باشم. یعنی اینقدر که با نبودنش کارم لنگه و همش احساس احتیاج میکنم و دلم تنگ شده براش گوشیم نبود این حسو نداشتم. 

این کتاب برای من عالیه جزو کتابای مورد علاقم هست. حتی دلم میخواد چند بار دیگه بخونم خیلیاش از ذهنم پریده خب با یه بار که نمیمونه. 


629 : عکس ، عکاس و عکاسی

الان که دارم کتاب مفاهیم عکاسی فصل سه رو میخونم در مورد عکاسی مستند و داستان پردازی هست فکر کردم که شاید توی اون زمان اتفاق مهمی به جریان افتاده باشه ولی الان که به اینجا رسیده به گند کشیده شده.شاید همون موقع هم اگر صرفا به خاطرجدید بودنش نبود خیلی اتفاق خجسته ای به حساب نمیومد.نمیدونم.اما شایدم هدفش اوایل صرفا ثبت نبود.

از عکاسی گزارشی و خبری خوشم نمیاد. از تولید انبوه عکس صرفا برای خالی نبودن عریضه. بدون فکر. بدون کار کردن روی خودم. این زیاد بودن عکسها انگار دل آدمها رو زده. ما دیگه توجهی نداریم. برامون هیچ چیز تازگی نداره. دیدن عکس و مواجه شدن باهاش برای آدمها شده مثل این که من آسمونو ببینم درخت بیینم. ببینم و بگذرم بدون این که فکر کنم.تبدیل شده به عادت.  یه شی تکراری هرچند با چهره ای جدید.منظورم اینه لزوما داخلش یه چیز تکراری وجود نداره بعضی وقتا هم تصویر جدیدی هست ولی دیده نمیشه کم اتفاق میفته کسی به ذوق بیاد. این همه تصاویر توی مجله ها تلویزیون. آدم از این همه بی تفاوت شدن میترسه حتی بی تفاوتی به جهان هست یجورایی دلزده شدن شاید به حساب بیاد.شاید چون راحت در دسترس هست.

به نظرم عکاسی وقتی مرد و به سوی مرگ رفت که هرچی به جلو اومد متوجه شدن که بیشتر میشه ازش بهره گرفت استفاده کرد برای تبلیغات مد مجله اخبار و... ذوق رو ازش گرفتن. منظورم این نیست که این کارکردها بده و نباید باشه منظورم اینه که نباید جدی بودن عکاسی به این کارکردها برگرده.

وقتی میگم ذوق ندارن برای عکاسی منظورم اینه که فقط ذوق ثبت رو دارن. مثل ابزار بهش نگاه کردن. درسته دوبین ابزار هست وسیله هست که باهاش عکاسی میشه اما به نظرم عکس به هیچ وجه ابزار نیست و نباید بشه و درست وقتی این اتفاق افتاد مُرد. عکس رو با دید ابزار وسیله نگاه میکنن. عکس برای پول برای نام و ...

بدتر از اون وقتی هست که اگر شخصی مثلا من به عکاسی و عکس با این دید نگاه نکنم نه تنها جدی گرفته نمیشم و دیده نمیشم ( که البته من از دومی ناراحت نمیشم! ولی اولی رو با مرور زمان ثابت میکنم!) بلکه یه آدم ابله و دیوانه به حساب میام. کسی که بیهوده و احمقانه وقتشو میگذرونه. و شاید تنبل به حساب بیاد چون دنبال کسب درامد و نام نیست. نمیگم از جانب همه. همه نیستن اما همین تعداد محدود حرفشون فهمیده نمیشه. نسبت بهشون گارد دارن. نه تنها عوام بلکه کسایی که حتی عکاس خودشونو به حساب میارن و حرفه ای ، که شاید هم باشن از منظری دیگه فقط در صورتی کار تورو میبینن و فکر میکنن که تو مثل خودشون باشی. برام پیش اومده اساتیدیو دیدم که بلافاصله ازم پرسیدم کار میکنی درامد داری؟ کجا مشغولی (کسانی که عکاسی و عکاس بودنو صرفا با میزان درامد و بهره ای که میبری میسنجن و عکسای دیگه رو حتی اگه بگیرن گوشه ی هاردشون نگه میدارن خاک بخوره هرچند مه فکر نمیکنم فکری پشت اون عکسا هم باشه) و من گفتم نه کار نمیکنم چرا باید از عکاسی درامد داشته باشم؟ چرا باید کار کنم؟ البته کار از نگاه اونها به این صورت که بتونم کسب درامد داشته باشم. و وقتی میکم من عکاسی میکنم اما برای خودم و شخصی واقعا میگم انگار دارن جوک سال رو میشنون. و توصیه اشون اینه استفاده کن و بهره ببر. کار کن باید کار کنی واز این قبیل و چجور عکاسی هستی که کار نمیکنی. شایدم تو دلشون بگن عجب احمقی نونو آب نمیشه براش این عکسها. و من میگم دارم کار میکنم. رو خودم و روی عکسهام و باز این حتی از جانب شاید کسانی که هم دوره ی من باشن توی عکاسی بیهوده و احمقانه به نظر میرسه. این که من با کارکردن روی خودم بخوام عکسهامو بهتر کنم و درامدی نداشته باشم و غیره. فکر میکنن فقط وقتمو دارم هدر میدم یا از روی تنبلی اینو از برخوردها میفهمن انگار با یه آدم عقب مونده طرفن !

کسان دیگه ای هم هستن که در ظاهر هدفشون از عکاسی  صرفا درامد نیست و میخوان معضلات اجتماعی ایران و جهان رو اون جوری که فکر میکنن نشون بدن یا بهتر بگم خلقش کنن و بسازنش. مثل توکلیان قدیریان و ... اما اونها هم درواقع فقط دنبال راهی برای نشون دادن خودشون هستن به معنی موفق به معنی اسم و رسم داشتن برای همین از هر حربه ای استفاده میکنن حتی با دروغ و البته این نظر منه همه جا هم عکساشونو به نمایش میزارن متاسفانه مثلا زن ایرانی با یه چادوری که جای صورتش جاروئه  یا کفگیر. آیا این یک نگاه تک بعدی نیست؟ چه هدفی میتون پشتش باشه؟ قضاوت با خودتون.

مشکل اینه ما اینقدر عکاسای درست حسابی و خوبمون یا دیده نمیشن و پررنگ نیستن و یا اینقدر مقابلشون گارد گرفتن و نخواستن واقعیت حرفهاشون رو بپذیرن مثل هدایت و همه کسایی که حرف حق رو میزدن طردشون کردن تو این باتلاق گیر افتادیم.

چون عوام کارکرد عکاسی رو به این صورت رایج دیدن توقعشون اینه که اون درست هست در نتیجه تلاش امثال من فایده ای نداره. سنجش کار من میزان درامد و ساختگی بودن کارمه ظاهر بزرگ اما توخالی. که خب من نه میسازم عکسامو و کلا از عکاسی چیدمان خوشم نمیاد و نه دنبال کسب اسم و رسم و درامد و استفاده ابزاری از عکسهام هستم. و حتی ترجیه میدم دیده نشم اما فقط دغدغه ام اینه که کاش از این باتلاق راه خلاصی بود.البته مردم عادی و عماسهایی که تازه شروع کردن تقصیری ندارن یاد سخنرانی غلامحسین ساعدی افتادم در مورد شبه هنرمند .

وقتی مفاهیم عکاسی رو میخوندم حرف استادم به یادم اومد که میگفت عکاسی ما تاریخ نداره. فصل اول صفحه ی ۴۶-۵۱ و این نتیجه که تاریخ ساختنی نیست. گذشته را نباید بازسازی کرد. تا چه اندازه به دانش و شناخت شرایط تاریخی یک عکس نیازمندیم چه برای تاریخ عکاسی چه برای استفاده ی عکس در مقام تاریخ. 

من دلم میخواد با دیدن عکسا سر ذوق بیام. وقتی عکسای تالبوت رو میبینم با این که خب اولش بوده مه اختراع شده بوده همه چیز تازگی داشته لزوما شاید نباید توقع داشت که تالبوت دنبال مفهوم بوده باشه اما ذوق رو میشه توی عکسهاش تشخیص داد این که برای دل. خودش دنبالش بوده. و خب یسری از عکاسهای بزرگ دیگه که هی به مرور زمان اومدن و گرفتن هر کدومم با بینش خودشون ولی هرچی که بود عکس و عکاسی حتی اگر ازش کسب درامد میکردن من نمیگم این کار اشتباست اصلا منظورم این نبود اشکالی نداره اما اون هدف اصلی و اون ذوقی که باید شاید یه عکاس داشته باشه رو فراموش نکردن. کسایی که عکاسی رو اول از همه برای خودشون انجام دادن برای دل خودشون نه منفعت شخصیشون.


یعنی میتونم بیام اونجا؟ نه نه اصلا با این همه گندی که زدم نه. فکر کردن بهشم باعث میشه بخوام وجودم آب بشه بره تو زمین. خرچند الان که دیدم فکر‌کنم تعبیر دیگه ای باید کنم...
میدونم احتمالا یه عالمه ایراد هست تو نوشتم اما خب میخوام رفع بشه. اگه قایم کنم و نگم نشون ندم بروز ندم هیچوقت نمیفهمم. امیدوارم خیلی ولی زیاد نباشه.