روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «درباره بیداری» ثبت شده است

1978 : دربارهٔ بیداری

میدونی این کتابارو که میبینم و میخونم خیلی کیف میکنم انگار منو میبرن تو چیزایی که برام ارزش دارن. چیزایی که براشون تلاش میکنم آدمایی که احساس میکنم بهم نزدیکن انگار میشناسمشون انگار یه اشتراکی بین خودمو نویسنده یا خود کتاب پیدا میکنم. خب این توی همه ی کتابها هست. حتی این که کتاب عکس هست هم. خود آقای پور آزاد هم اولش میگه.  نمیدونم چندمین بار بود دیدم کتابو از اول تا آخر. دلم عکاسی خواست دیدن عکسهامو امشب شاید باز برم سراغش. یاد اون نشست افتادم که میگفت اگه این مطالبی که توی کلاسا بهشون پی میبریم اگه درست پیگیریش نکنیم تهش فقط یه افسردگی میمونه و نکته ای نداره. اتفاقی برای آدم نمیفته. به هر حال خوندن این کتاب تو این موقعیت یادم انداخت باید به این چیزا فکر کنم چرا کار میکنم میخوام چی باشم تو عکاسی میخوام کجا باشم. عمرمو برای چی میخوام بذارم. قراره یه شروع دوباره داشته باشم. فرصتشو دارم سال ۹۷ با همه کمی و زیادیش گذشت و دیگه اخرین روزاش هست که داره میگذره. امسال سعی میکنم بیشتر کار کنم. دلم میخواد شکل کسایی بشم که دوسشون دارم و قبولشون دارم.


خب دیگه گوشیم باتریش داره تموم میشه. میخوام مقاله بخونم. مقالهٔ خودهای دیگر در خود نگاری عکاسانه نوشتهٔ رابرت .اس. سوبیسک ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ و فرهاد فخریان






1977 : بازخوانی کتاب دربارهٔ بیداری


اثر آیدین رحیمی پورآزاد ، نشر حرفه نویسنده


این یه کتاب عکس هست که همراه با متن اومده من خیلی دوست دارم این کتاب عکسامو دلم خواست دوباره ببینمو بخونمش. خیلی دلم میخواد منم کتاب عکس بتونم برای کارام چاپ کنم اما با این گرونی و این وضع مالی که دارم فکر نکنم هیچوقت بشه :/ کلا فکر نکنم بتونم کارامو نمایش بدم :/ خدا کنه امسال فلسفه قبول بشم بعد بتونم برم سر کار حتما. باید حسابی براش وقت بذارم. از همین اولش. امیدوارم همه چی خوب پیش بره. 

1318 : عکس

شده براتون پیش بیاد که عکسی بیاد توی ذهنتون. عکسایی که خیلی وقت ندیدینشون. مدتهاست.یعنی شاید چند ماهه پیش کتابو دیده باشین یا به اون عکس برخورد کرده باشین. بماند که عکس جاکوملی همون عکسش که خیلی دوسش دارم تقریبن دیدنش توی ذهنم برام عجیب نیست یعنی این که یادم میاد. شاید کسی باور نکنه ولی حقیقتو میگم. حالا این عکسا نمیدونم چرا ولی خیلی جلو چشم میومدن آخر گفتم باشه مائده بیخیال کتابو آوردم و نگاشون کردم فقط نگاه کردم نگاه کردم خب الکینز میگفت و من هنوز حرفاش توی ذهنم هنوز انگار تحت تاثیر کتاب اشکها و تصویرهام. راستش میترسم دیگه به عکس جاکوملی نگاه کنم. کسی نمیدون چرا اینقدر دوسش دارم. وقتی بهش فکر‌میکنم دلم میخواد گریه کنم حتی الانم که اشک توی چشم جمع شده شاید دلم تنگ شده نمیدونم. نمیدونم. خب بسه همین حرفا بس بود تا اشکم دراد. با این حال این دوتا عکسو دوست دارم نمیدونم چی دارن. شاید کسی نفهمه حتی خودم. از خیلی وقت پیش میومدن من زیاد دقت نمیکردم فکر میکردم همینجوری. همینجوری تو ذهنم میان. یا اون یکی عکس جاکوملی که یه دختر روی تخت نمیدونم چی بهش میگن خوابیده نگاهش به بالاست. یا عکسی از استادم که از پشت اپن گرفته مثلا اون فضا اون عکس چرا باید توی ذهنم بیاد. نمیدونم. بیخیال عکس اولی رو قبلا هم گذاشته بودم با متن کنارش اصلا از همون موقع رفت تو ذهنم. اولش فکر میکردم آب. شبیه یه رودخونه. اما خب نیست این میدونم ولی هنوز همیچن حسی دارم انگار من اونجا بودم انگار پاهای من توی آب باشن سرماش و خیسی رو حس کنم. عکس دوم ولی ساکت. انگار من وایسادم و نگاه میکنم. شاید شبیه انتظار باشه. شاید هم چیزی مثل وداع خداحافظی کسی چمیدون عکاس به چی فکر میکرده. شایدم یجور نا امیدی اما پافشاری شایدم چیزی شبیه نگاه کردن بدون دیدن  درگیر خاطرات درگیر گذشته یا آینده. نمیدونم شایدم جوری که انگار مدتهای زیادی وایسی و نگاه کنی اینقد که تاریک بشه و تازه متوجه بش چقدر زمان گذشته و مجبوری که بری. اینا چیزایی که من فکر میکنم. انگار دلم بخواد اونجا بوده باشم.


نمیدونین چقدر از این که با گوشی عکس بگیرم متنفرم. لپ تاپ هم که رفت تا قیامت درست بشه ... :(


کتاب دربارهٔ بیداری ، آیدین رحیمی پورآزاد ، نشر حرفه نویسنده


آیدین رحیمی پورآزاد


آیدین رحیمی پورآزاد


1090 : تموم شد

یه تشکر اساسی بهش بدهکار شدم احتمالا. مرسی


سما و ایدین رو دوست دارم. بی اغراقمیگم.


خود شیفته طوری اومدم تنهایی تو یه کافه. نشستم. اولین باره حاضر میشم تنهایی بیام و یه چیزی بهورم.چون نهار نخوردم و اصلا دلم نمیخواد به این زودی برم خونه. البته نمیدونم کافهه چجوری اولین باره میام اینجا پیکسل. 

361 : کوتاه ...

`دربارۀ بیداری / آیدین رحیمی پورآزاد / حرفه نویسنده


دربارۀ بیداری / آیدین رحیمی پورآزاد / حرفه نویسنده

دربارۀ بیداری / آیدین رحیمی پورآزاد / حرفه نویسنده


درباره بیداری / آیدین رحیمی پورآزاد / حرفه نویسنده

245 : دیروز

خیلی وقت نیست که بیدار شدم. هیچکس خونه نیست تنهامو گشنمه. هیچی نیست که دلم بخواد بخورم...

میدونی نمیدونم در مورد دیروز دقیقا چی بنویسم ولی میدونم خیلی مسخرست اگه از کل کتابا عکس بگیرم بزارم بعد بگم مثلا   اینارو خریدم.به مرور که دستم بگیرم تا بخونم عکسشونم میزارم. الان کلی کتاب نخونده دارم تصمیم گرفتم تا نخوندم اینارو کتاب دیگه ای مگه این که خیلی واجب  شد نخرم.برا این که عادت میشه هی کتاب بخری انبار کنی میخوام بخونمشون.از قبلم چند تا کتاب مونده نخوندم باید سریع شروع کنم خوبه از این لحاظ میدونم میتونم دلخوش و خوشحال بشم از اومدن تابستون چون دیگه هیچ ذوقی ندارم از اومدنش.

دییروز دیروز واای خیلی خجالت کشیدم رفتیم غرفه ای که برای استاد بود وای همش میگم کاش کمتر میگرفتم نه؟ هنوز فکر میکنم خجالت میکشم چرا باید این همه تخفیف بخوره.خیلی حس گندی دارم .یعنی همون خجالت و این که خیلی لطف کردن. حتی به خاطر کتابی که هدیه گرفتمم نه این که خوشحال نباشم. هدیه گرفتن و یادگاری موندن یه کتاب اونم از استاد برام خیلی ارزش داره خیلی خیلی زیاد که تو کلمات نمیگنجه . ولی میگم شاید نباید اون همه کتاب میخریدم اون همه هم نه ها ولی زیاد بود خب بچه میرفتی بیررون میخریدی الان خیلی ضایع شد؟؟؟؟ نمیدونم چجوری میشه این همه لطف رو جبران کرد .مگه میتونیم تمام کارایی که این دوسال بررامون کردن رو جبران کنم که از پس اینم بر بیام؟ نمیدونم نمیدونم باید چیکار کرد.بیخیال شاید نباید فکر کنم به این چیزا...

هنوز صادق هدایتو دست نگرفتم این پست کتاب تموم شه میرم اونو شروع میکنم.کتاب خوندن ذهنمو مرتب میکنه مثل یه داروی مسکن میمونه گاهی ...

دوتا کتاب عکس گرفتم شک داشتم الان بخرم یا نه یعنی گفتم تاستون بخرمشون اما خریدم دیروز و فکر کنم اگه نمیخریدم ذهنم مشغولشون میموند.


دیروز خیلی روز خوبی بود برام خیلی خوش گذشت .خیلی خیلی زیاد




دربارۀ بیداری / آیدین رحیمی پورآزاد/ حرفه نویسنده