روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «در ستایش سایه ها» ثبت شده است

1369 : در ستایش سایه ها

صبح بخیر

خب من دیشب کتاب در ستایش سایه ها ، نوشتهٔ جونیچیرو تانیزاکی وترجمهٔ محمد دارابی ، نشر حرفه نویسنده رو خوندم و تموم کردم. 

نوشتهٔ جناب تانیزاکی در مورد فرهنگ زندگی زیباییشناسی ژاپنیِ. در مورد همه چی حرف میزنه. من یاد کتاب الکینز و دیدنو نگاه کردنشم افتادم چون این کتابم که میخونیم این جور که تانیزاکی توصیف‌مرده نوشته و دیده ادم این دقت نظرشو میمونه. در‌مورد همه جی هم حرف میزنه . معماری ،دسشویی ، غذا، نورپردازی، ظروف غذا خوری، لباسها، زنان ، کاغذ حتی وبیشتر هم راجع به سایه ها و نورو تاریکی و...

تانیزاکی مقایسه اش با غرب هست. این که ژاپنی ها چقدر متفاوت فرهنگشون دلایل وجود یسری چیز چیه بعد مناسفانه با پیشرفت کردن از غرب وام گرفتن و سنت های خودشون رو به فراموشی میره. و متوجه تفاوت و اختلافشون با غرب میشه. و میگه : « حیرتم از این بود که چرا همهٔ این وسایل کمی مطابق با عادات و سلایق ما طراحی نمیشن .» و کپی غربن. تانیزاکی تو همین هین که حرف میزنه دنبال علت هم میگرده که وجود یسری چیزا به چه دلیلی بوده یا چرا انجام میگرفته مثلا کابرد طلا توی خونه ها و معماری

به نظرم جالب اومد یعنی‌اون سادگی نظرمو جلب کرد. به نظرمخیلی آرامش بخش بوده.

کاش ما هم میشد توی هنر توی زندگی فرهنگ معماری همه چی دست از این تاثیر پذیری از غرب برداریم. 


همین دیگه قسمت هایی ازش میذارم. 


+هکیشه فکر میکنم زندگی‌مان چقدر متفاوت می‌بود اگر هرکدام از ما تلاش میکردیم دانش خود را بیشتر کنیم. 


+ برای شرق هم می توان این امکان فراهم باشد که دنیای تکنولوژیک تازه ای برای خود هموار کند.


+موسیقی ژاپنی  گذشته از همهٔ این ها موسیقی سکوت است و خلا. 


+ لذت ما زمانی اغاز می شود که نورهای براق خاموش میشوند و تاریکی‌سر میرسد و زنگاری دود آلود فضا را پر میکند. 

+ پخت و پز ما ژاپنی ها وابسته به سایه هاست و پیوندی همیشگی با تاریکی دارد.  


+ انسان غربی همواره تلاش کرده آنچه دارد را بهتر کند، ا شمع به چراغ های روغنی ، از چراغ های روغنی به روشنایی گاز سوز و در آخر هم نور های الکتریکی، میل روز افزون او به روشنایی بیشتر هرگز آرام نگرفته است تمام توانش را به کار بسته تا جزئی ترین سایه هارا نیز از میان بردارد.


1368 : کتاب جدید : در ستایش سایه ها

خب فکر‌کنم بهتره کتاب جدید شروع کنم. نمیدونم. از فکر‌کردن خسته شدم. هی میخونم هی اوووف. دارم شک میکنم که واقعی باشه خود کتاب اینقدر از یه لحاظ عجیب به نظر میاد. کاش کسی برام بازش میکرد. الان باید صبر کنم خودش باز بشه. 

احتمالا در ستایش سایه ها رو امشب بخونم. سرم و چشم درد میکنه ولی خوابم نمیاد. فکر کردن به موضوع بودیار هم تو یه خلا میندازتم یعنی یه چیزایی فهمیدم ولی نمیدونم باید چیکار کرد یعنی نتیجه گیری چیه. شاید کتابو فردا بخونم نمیدونم.

1314 : معرفی عکاس : پل کاپونیگرو ( paul caponigro )

خب وقتی تموم میشه یه کتاب یه حس خالی بودن بدی بهم دست میده یه حس مثل ولگردای در انتظار گودو!

بگذریم. نشر حرفه نویسنده پشت کتاباش عکس یه عکاس رو میذاره. من اینو خیلی دوست دارم. پشت جلد اشک‌ها و تصویر ها یکی از عکسای پل کاپونیگرو paul caponigro رو گذاشته بود که این عکسشو ندیده بودم. یعنی فکر کنم تکو توک دیده باشم سرچ نکردم هیچوقت یه عکسم داره میذارم اونو خیلی دوست دارم. ام کلا عکساش خیلی نظرمو جلب کردن یسریاش انگار آدم میتونه حسشون کنه. یا در تضاد با چیزی باشه که ممکن توی واقعیت آدم ببینه مثلا سنگهاش در نظرم خیلی نرم میان. یا سطح آب با این که میدونم آب انگار نفوذ پذیر نیست و سفت. صدف ها خیلی لطیف مثل گلبرگ معلوم صدف من میفهمم ولی انگار چیزی جز اون حس لامسه ای که من توی ذهنم دارمو بهم میگه. یا سیب مثل فضاست آسمون. یا حس باد حس نرمی لطافت انگار جنس ماده فضا منو به شک میندازه نمیگم همش ولی همچین چیزایی نمیدونم تا چقدر درست هستن. 

یه عکاسم دیدم. حالا چیکار کنم. چی بخونم. اصلا هم خوابم نمیاد حداقل سه ساعت آزاد دارم. دلم میخواد از کتاب الکینز بخونم کتاب د باب مشاهده شو دارم یه خورده میترسم. نمیدونم چرا. اونو شاید فردا شروع کنم. شایدم مقاله بهونم. نمیدونم نمیخوام فکرم منحرف بشه. 


همون در باب مشاهده رو شروع میکنم نمیتونم اشتیاقمو نسبت بهش نادیده بگیرم  :)



paul caponigro ، پل کاپونیگرو




پل کاپونیگرو ، paul caponigro








paul caponigro ، پل کاپونیگرو






پل کاپونیگرو ، paul caponigro



paul caponigro ، پل کاپونیگرو