روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حرفه هنرمند شماره ۶۰» ثبت شده است

1708 : مقالهٔ جدید : عکاسی ، زبان ، زمینه

تصمیم گرفتم امروز فردا و احتمالا پس فردااز این ۹ مقاله ای که نخونده باقی موندن بخونم یعنی چون میلم به کتابایی که دارم نمیکشه و حسابی مشتاقم برم کتابایی که الان احساس میکنم رو مودشونمو بخرم و بخونم کلا فاز مطالعه امو یه مدت تغییر بدم بعد از این مقاله ها از عکاسی و ادبیات برم تو کار فلسفه. هوس کردم. الانم میخوام مقالهٔ عکاسی ، زبان ، زمینه ـ پیش در آمدی بر دههٔ ۱۹۸۰ ـ نوشتهٔ آن رویمر ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ مجله حرفه هنرمند شماره ۲

1352 : اوژن دلاکروا

باورم نمیشه باورم تثنمیشه که اینجوری. اصلا نمیدونم چی بگم. هرچی میخونم شگفت زدم میکنه پیش خودم میگم یعنی ممکن آخریش باشه اما بعدش احساس خوشبختی میکنم که دوباره میتونم این شوق این هیجان زدگی رو تجربه کنم. چی بگم از این کتاب از این فصل باید بخونم اخرش میگم. یکی تز بهترین کتابای عمرمه. باور نمیکنین باور نمیکنین. 
کتاب نقاش زندگی مدرن
نوشتهٔ شارل بودلر ، ترجمهٔ روبرت صافاریان ، نشر حرفه نویسنده

1337 : مدرنیته

« این مرد تنها با تخیلی فعال که بی وقفه در کویر انسانی بی انتهایی در سفر است باید هدفی بالا تر از هدف یک ناظرِ صرف داشته باشد؛ هدفی همگامی تر ، چیزی غیر از لذت گذرای شرایط نا پایدار. او دنبال کیفیتی است که با اجازهٔ شکامیخواهم آن را مدرنیته بخوانم  .»

من باز یاد مقالهٔ اشباح اگلستون افتادم. البته تفاوتایی هست توی اون مقاله قطعا با گفته های بودلر. مقاله وضعیت امروز مارو میگه که شاید از لحاظایی اصلا شبیه مشکلی که بودلر با هنرمندای دوره خودش داشت نباشه. اما از هسته یکی هست. عدم توجه به حال ،وضعیت موجود اینجا زمان خود. بودلر میگه هنرمندای اون موقع به جای کار کردن و مدرنیته داشتن درگیر گذشته ای بودن که باعث میشد از حال غافل باشن. درکی از وضعیت زمان خودشون نداشته باشن. هنرمندای هم عصر بودلر مثلا به جای توجه به زمان حالشون و ادمها با لباس روزگار خودشون میومدن از گذشته وام میگرفتن بی این که لازم باشه یا به موضوعاتشون بخوره. یعنی موضوعشون جوری بوده که لزومن نیاز به مثلا استفاده از لباسهای رومی یونانی یا هرچی نبوده. اونام برای جلب توجه حیرت انداختن هرچی این کارو میکردن. حالا الان مشکل ما چیه؟ اینه که ما به قول اقای آذرنگ به جای این که پاشیم بیام دوباره توجهمونو معطوف به خودمون و شرایط زمان حال خودمون کنیم و جایی که هستیم، نگاهمون به هنر غرب. اونا چیکار میکنن ما هم سریع انجام بدیم و کلی به به چه چه که عقب نموندیم. در صورتی که همونجوریم که تو مقاله اشباح اگلستون نوشته بود ما باید دست به انتخاب بزنیم اگرم میخوایم. ایده ای بگیریم متناسب با شرایط و وضعیت خودمون انتخاب کنیم نه که هرچی بود بلافاصله اینجا انجام بدیم از حول عقب موندن. 

بودلر جایی میگه : « بدا به حال کسی که هنر گذشته را برای چیزی جز هنر ناب، جز برای منطق و روش عام مطالعه میکند! »

که باز همین جمله رو میشه در‌مورد خودمون که هنر غرب رو میرن زو کپی میکنن به کار ببریم. 

در ادامه بودلر میگه : « کسی اگر بیش از اندازه خود. را در هنر گذشته غرق کند ، حافظهٔ زمان حال خود را از دست خواهد داد. از حقوق و امتیازاتی که شرایط خاص به او عرضه میکنند دست میشوید چرا که خاستگاه تقریبا تمامی اصالت و خود ویژگی ما مهری است که زمان بر دریافت های حسی مان می زند. »

خیلی حرف میشه زد فکر‌میکنم خوندن اشباح اگلستون واقعا واقعا قبل از خوندن این کتاب باعث میشه هم اونو درست درک کنم هم حرفی که بودلر میزنه رو. 


کتاب نقاش زندگی مدرن و دیگر مقالات، نوشتهٔ شارل بودلر ، ترجمهٔ روبرت صافاریان ، نشر حرفه نویسنده

مقالهٔ اشباح اگلستون ، نوشتهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند شمارهٔ ۶۰

 

1335 : تفاوت زندگی روزمره با زندگی هرروزه

توی بخش دوم مقالهٔ نقاش زندگی مدرن که عنوانش طراحی آداب زندگی روزمره هست بودلر میگه که هنرمندانی مثل گاوارنی و دومیه به درستی با کمدی انسانی (عنوانی ِکه بالزاک به مجموعه رمان‌های دنباله‌دار و داستان‌های منتشر شدهٔ خود از خود در حد فاصل ۱۸۳۰ تا ۱۸۵۶ میلادی داده است. ویکی پدیا :دی )مقایسه شدن. 

بودلر میگه این هنرمندا که زندگی روزمره رو طراحی کردن حالا با توضیحاتی که داده این مقایسه اشتباه نیست و خود بالزاکم میگه اکراه نداشته. درست بودنشم به خاطر « طبیعت ترکیبی کار نقاش آداب زندگی روزانه ناشی میشه. » میگه توی کار این هنرمندا یه عنصر ادبی نیرومند هم هست. واسه همین با بالزاک مقایسه اش اشتباه نیست. بودلر میگه « او گاهی شاعر است؛ گاهی به رمان نویس یا واعظ نزدیک میشود ؛ او نقاش لحظات گذراست. و نقاش همهٔ اشتراتی که همین لحظات گذرا به ابدیت دارند.»


اون چیزی که پست قبل نوشتم درست بود بروز کامن سنس و اون حرفی که زده شد. توی مقاله اشباه اگلستون (نوشتهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند شمارهٔ ۶۰ ) جایی هست که بین کار اگلستون و نقاشی ورمر مقایسه ای شده. : « از این رو زندگی پیش و پا افتاده و هرروزه با زندگی روزمره متفاوت است. ؛ آنچنان که تابلوی ورمر با عکس اگلستون تفاوت دارد. در ورمر با وجود همزمان ولی متناقض دو وجه همیشگی بودن ( چرا که زندگی و کارهای روزمره مدام قابلیت تکرار دارد: خندیدن ، راه رفتن ، ضربه خوردن ، پرکردن ظرف و...) سروکار داریم: زندگی هرروزه و افراد عادی مبتنی بر آنات و تکرارها و رویدادهای فارغ از معانی راسخ و تأمل برانگیز. اما در اگلستون ما با این هرروزگی مواجه نیستیم. در ورمر ما با لحظه طرفیم اما نه لحظهٔ گذار از واقعیت به سمت هنر (عکس) ، بلکه با لحظهٔ قرار زندگی هرروزه در قالب هنر مواجهیم (نقاشی). این همان تشابه یا تقاطع هنر و سیاست است. این هاله و این لحظه چیزی جز بروز کامن سنس نیست.» 


بودلر در مورد نقاشی و طراحی زندگی روزمره اون هنرمندا منظورش همین بود. اگه ما مثلا کارای دومیه رو با ورمر مقایسه کنیم دوباره نتیجه همین میشه.همین مقایسه اگلستون با ورمر یا اگلستون با عکاسایی که فکر میکنن ظاهرا مثل اون عکاسی کنن عکساشون به اون صور میشه. ورمر لحظات گذرا رو نقاشی نکرده.


این چیزی خست که ولی توی کارای کوبه هم وجود داره. منتها بودلر چرا با هنر رئالیستی خصومت داشت . یعنی بین مثلا کار کوربه و ورمر باز مشخصه تفاوت فکر کنم.


عکس از ویلیام اگلستون ، دختری روی چمن


یان ورمر ، زن شیردوش

یان ورمر، زن شیردوش

1334 : شبح ( ویرایش شده)

خب من شروع کردم به خوندن کتاب نقاش زندگی مدرن و دیگر مقالات.نوشتهٔ شارل بودلر با ترجمهٔ روبرت صافاریان ، نشر حرفه نویسنده.

دیروزو واقعا خیلی بیفکر از دست دادم. زمان شوخی نیست اصلا. دوباره از اولِ مقالهٔ نقاش زندگی مدرن شروع کردم که بخش اولش در مورد زیبایی ، مُد و خوشبختی.

میدونی بولر حالا با این که فقط چند صفحه ازش خوندم خیلی سخت ننوشته. شایدم من ذهنم براش آماده شده شاید اگه پارسال میخوندم یا دو‌سال پیش نمیفهمیدمش. ولی انگار همه چیش سر جای خودش یعنی نمیدونم شاید که نه قطعا نباید وقتی خیلی جلو نرفتم نظر بدم شاید ولی این چی میگن ریتمی‌که داره ریتمم نه پیوستگی ادم باهاش جلو میره وقفه نمیففته دیدین بعضیا مینویسن انگار شنبه یکشنبه است. یا یهو میگی این به اون چه ربطی داشت. در مورد بودلر اینجوری نیست. من خودم افتضاح مینویسم :/ شنبه یکشنبه احتمالا. ولی بودلر نمیفهمی چجوری رسید به اینجا. این ارتباط رو میگم و پیوستگی. خب نمیخواستم بنویسم ولی دلم میخواست نوشتنشو یاد بگیرم این که چجوری نوشته فکر‌ کرده و خب قطعا قرار نیست چیزی بگم اما ادم دوست داره بدون این ادم چجوری اینقدر خفن هست. نقد ها مقاله ها نوشته هاش. شاید فرجی شد منم یاد گرفتم نوشتنم بهتر بشه. کاش یاد میگرفتم بنویسم. :(. یعنی باید یاد بگیرم باید باید. دیگه بقیش مهم نیست. بعد بودلر انگار از اول میدونه که چی میخواد بگه یعنی نمیدونم ولی انگار اولشو تا آخرشو فکر کرده باشه. البته که همه اینا هست نباید بنویسم. باید برا خودم اینارو نگه دارم شاید اشتباه باشن من فقط میخواسم جدا از مطلب ببینم چجوری انجامش میده. میدونم خیلی نگاهم ابتدایی ساده است. بگذریم. 

یه قسمتی بودلر یسری تصاویر مدهای تاریخی رو میبینه. قبلشم راجع به گذشته حرف زد که چرا جالب و میگه نه به خاطر زیبایی که توی کارای نقاشایی هست که گذشته براشون حال بوده بلکه به خاطر این که گذشته گذشته. به خاطر ارزش تاریخی شون و غیره که من الان کاری ندارم و نمیخوام عینن بنویسم یعنی چیزی که میخوام بگم این که یه‌ جا بودلر میگه : « گذشته ، بدون این که چیزی از جذابیت شبح گونه اش کاسته شود ، نور و حرکت زندگی‌را باز میابد و به حال بدل میشود. »

حرفی که میزنه رو با این حرف بالزاک که توی کتاب دربارهٔ عکاسی بود و میگفت : « هرکس در حالت طبیعی، از تعدادی تصاویر شبح وار ساخته شده است که لایه لایه تا بینهایت روی هم قرار گرفته و در پوسته هایی بسیار نازک پوشیده شده اند ... بشر تا به حال هیچوقت قادر به آفرینش نبوده، یعنی نمیتوانسته از یک شبح، از یک چیز غیر قابل لمس، چیزی مادی بسازد ، یا از هیچ، شئ تولید کند_ پس میتوان گفت هر داگروتیپ لایه ای از بدن را که روی آن فوکوس کرده به چنگ می آورد ، جدا میکند و تا آخر به مصرف میرساند. »


درسته که بالزاک راجع به عکس میگه و بودلر راجع به تصاویر نقاشی. فکر کنم بودلر میونه ی خوبی با عکاسی نداشته  اما چیزی که به نظرم این دوتا با هم اشتراک دارن گذشته ای هست که گذشته و ثبت شده‌. لحظه ای‌ که کشیده یا عکاسی شده و همون شاید دسترسی ما به گذشته باشه. و جفتشون از شبحی حرف میزنن که بوده.

بالزاک معتقد ما انگار از شبح های مختلفی درست شده باشیم که عکس یکی از این هارو شکار میکنه و به مصرف میرسونه. نابودش میکنه. لحظه ای‌که گذشته شبحی که مصرف شده از گذشته و موندنش و ثبت شدنش انگار باعث از دست رفتنش شده باشه.  انگار باعث مرگش شده باشه و انگار بخواد اینو یادآوری کنه که اون شبح از بین رفته یعنی شاید توی عکاسی همون مرگ و این که عکس ارتباطی داره با ثبت لحظه هایی یا عمری از ما که میمیرن فقط عکسی ازشون میمونه. بودلر میگه گذشته از جذابیت شبح گونش کم نمیشه. حرکت زندگیو پیدا میکنه و به حال بدل میشه. یه خورده پیچیده میاد به نظر خودمم میدونم. 

بودلر انگار بخواد بگه این چیزی که هست همون گذشته ای که یه زمانی حال بوده. این باعث موندگاریش شده. همون جذابیت تاریخی و هم هنری به خاطر زیبایی و چیزهایی که قبلا بوده. بعدشم که ربطش میده به زیبایی با ترکیبی دوگانه. خودمم هنوز گیجم معلومه؟ 

جفتشون فکر کنم میگن گذشته هیچوقت این قابلیتو نداشته که دیده بشه. ثبت بشه. انگار بودلر بگه حالا که ثبت شده از جذابیتش کم نشده و بالزاک بگه این ثبت شدن انگار باعث مرگ شخص شده بخشی ازشو گرفته خب بالزاک از عکاسی میترسیده. این حرفش خیلی درست فکر‌کنم نباشه. این که گذشته ثبت میشه لایه ای از بدن ثبت میشه شتیدم مصرف و نگهداری میشده درست. کلا بحث سر بودن همون گذشته هست. مدرکی که موجود شده انگار. ولی خب بالزاک با عکاسی فقط این گذشته هه این مردن لحظه رو درک میکرد. در هر صورت این لحظه میگذره و ما رو به زوالیم. هر لحظه مون از بین میره جایگزین لحظه دیگه ای میشه. این ثبت شدن به قول بودلر از جذابیتش کم نمیشه یعنی این بودنش باعث میشه ما هم توی زمان حالمون تجربه اش کنیم. فکر کنم بالزاک به این مورد توجه نکرده. این که من میتونم عکسشو بیینم درست یاد آور مرگ و نبودن و این واقعا حس خوبی نیست اما من میتونم بالزاک رو توی حال زمانی که هستم پیداش کنم ببینم همون شبح ای که ازش مونده و ثبت شده رو. 


امیدوارم منظورمو خوب نوشته باشم. جا داره تشکر کنم که موتورمو راه انداختن و من درگیر شدم. 


حالا این الان که فکر میکنم منو یاد روزای دانشگاهو کلاس استاد انداخت. اون روزا گذشته. و هیچ راه برگشتی میست. ما دیگه دانشجوی کلاس استادم نیستیم. انگار فقط باید سعی کنیم شبح گذشته رو به حال بدل کنیم. توی زمان حالمون حرکت کنه زندگی کنیم اما اون باشه زنده باشه.باید سعی کنیم توی زمان حالمون پیداش کنیم انجام بدیم باهامون باشه رسوب نکنه زنده بمونه. این گذشته نباید فراموش بشه و بمیره. استاد شاید اگه بود همینو میگفت. 


* واااای بیینین چییییی شد.

این حرفی که بودلر زد و من نوشتمو نتیجه گیری کردم. این که ما توی زمان حال میتونیم گذشته رو میبینیم. این که بدون این که از اون جذابیت شبح گونه ایش کم بشه توی زمان حال تکرار میشه زندگی رو پیدا میکنه. ادامه پیدا میکنه.  همون چیزی که توی مقالهٔ اشباح اگلستون نوشته شده. رابطه هنر با کامن سنس. کامن سنس یه قسمتی تو مقاله نوشته بود همه چیزو به سمت واقعیت حاضر هدایت میکنه. نیروی خود را از اصل زندگی اجتماعی میگیرد. این همون چیزی هست که توی کار شخصی مثل اگلستون وجود داره این امر واقعی ولی توی کسای دیگه نیست. بودلر همینو میگه. اون دو گانگی. زیبایی که جاودانی و زیبایی که نسبی و وابسته به شرایط خاص. اگه عنصر دوم نباشه ما نمیتونیم اولی رو درک کنیم. بودلر میگه اون بخش هنر که همواره میمونه روح هنر و اون بخش متغیر جسم هنر.خیلی اصلا باورم نمیشه باورم نمیشه اون مقاله در مورد عکاسی میگه که چه چیزی توی کارای اون عکاسای اصلی هست که بقیه از دستش دادن یا از بینش بردن یا توجهی نکردن. کتاب فراموشی هم همینو داره. یا کلا همه عکسایی که ما نمیدونیم ازشون بگذریم. اصلا نمیدونم منظورمو رسوندم راستش یا نه. هنوز خودم موندم. چند صفحه بیشتر نخوندما میبینین چه ادمی بودلر نه میبینین. چقدر این مقاله اشباح اگلستون مطلب داره اصلا ادم هرچی میره بهش میرسه. تکرار میشه.  

852 : در ارتباط با مقالهٔ اشباح اگلستون

قبل از شروع اگه البته حال و حوصله ی خوندن همچین متن طولانی رو دارین باید بگم که شاید اولین باره به خودم جرئت میدم اینجوری بنویسم و حرف بزنم راجع به مقاله ای و راستش هرچقدر آدم اولین دفعاتش باشه ترس از اشتباه کردنشم بیشتره و قطعا بدون خطا نیست به خصوص این که من نویسنده نیستم و واقعا بلد نیستم خیلی چیزهارو در این زمینه. شاید یسری جاها گسسته باشه یا یهو فضای نوشتم تغییر کنه که قبولشون میکنم. و این نکته که این نوشته ی من شاید به صورت کلی بگه مقاله در مورد چی هست اما اصلا تاکید میکنم اصلا خلاصه نیست یا چیزی که حق مطلب رو ادا کنه. واقعا جدی پیشنهاد میکنم اگر علاقه دارین و دنبالشین بخونینش جزو چیزهایی هست که خیلی برام مفید بود خیلی فهمیدم ازش و این نوشته ها همش به نظر خودم یه توضیحاتی میده راجع بهش و همش مرتبط هست ولی نه بیشتر از خودش. همین خیلی نوشتنش طول کشید جون کندم تا تونستم بعد چند وقت. امیدوارم خیلی ایراداش بزرگ نباشه .




خب مقاله‌ی اشباح اگلستون ، نوشتهٔ فرشید آذرنگ که در مجله حرفه هنرمند شمارهٔ۶۰ تابستون ۹۵ منتشر شده رو برای دومین بار دیروز خوندم. دوست داشتم در موردش بنویسم چون برای خودم خیلی راهگشا بود و این که قبلا هم گفتم که شاید ده صفحه باشه اما من خودم به شخص اینقدر که پر‌محتواست به اندازه ی یه کتاب حداقل دویست صفحه ای ازش یاد گرفتم . خوندنشم هر دو بار خیلی طول کشید. برای نوشتن ، اولش در خودم نمیدیدم کلا در حال کلنجار رفتن با خودم بودم چجوری انجامش بدم. دوست داشتم خیلی کامل باشه یجوری که کسی اگر خوند به نظرش بد نیاد و استفاده کنه. میدونم الانم کلی ایراد داره و بدون نقص نیست اما فکر میکنم خالی از لطف نباشه.  حداقل شاید یه خلاصه ای یا‌معرفی بشه که برین بخونینش و شاید یه چیزایی رو بفهمین خیلی کلی و نه به مفصلی خود مقاله. من نمیتونم و نمیخوام که کل مقاله رو کپی کنم اینجا چون هم خیلی طولانی هست و هم لزومی نداره وقتی میشه به خودش دسترسی داشت. یه خورده هم شک داشتم چجوری بنویسم که به این نتیجه رسیدم دلم میخواد مثل همیشه که مینویسم باشه و اینکه هرچی که فهمیدم و برداشتم بود و به ذهنم رسید رو بیان کنم. 


این مقاله چند بخش هست و اونجوری که خود استاد اذرنگ گفتن، در مورد سیاست، هنر و باقی چیزها

چیزی که به طور کلی ازش برداشت کردم و توی ذهنم اومد بعد از این مقاله، اولا که وضعیت هنر ایران رو کامل میشد درک کرد. که کجای کار هستیم و این که هنر واقعی و نحوه ی شکل گرفتنش چجوری اتفاق میفته. منظورم کار هنرمندانی هست که ثابت شده هستن و الگو حساب میشن برامون.و یا اثار هنرمندان مؤلف(فکر کنم واژه ی درستی استفاده کردم. امیدوارم که این طور باشه) واجد چه ویژگی هایی هست و یا نیست که تفاوتشون رو با بقیه مشخص میکنه و باقی هنرمندا، یا بهتره بگم هنرمند نماها درواقع ندارن و نفهمیدن و ادای هنرمند بودنو در میارن. غافل از این که گند زده میشه هم به کار خودشون و هم هنرمند اصلی که سعی دارن شبیهش بشن و کار کنن. اون آثار هنرمند مؤلف به مرور زمان ارزشش از دست میره.چجوری میشه تشخیصش داد؟.حتی خودمو سنجیدم که کجای کارم. چقدر نزدیکم و چقدر فهمیدم؟ خیلی قسمت هارو کاملا درک میکردم چون تجربه شخصی داشتم خیلی قسمتها هم شاید به نظر ساده میومد اما متوجه شدم که شاید ابتدایی باشن اما همین چیزهای به ظاهر ساده که خیلی ها دست کم میگیرن، و فکر  میکنن که اصلا مهم نیست و خودشو نشون نمیده در اثر، چقدر مهمن و تاثیر گذار.  

این مقاله رو که میخوندم ، یاد سخنرانی استاد آذرنگ در نشست سالانه‌ی عکس دانشجویان عکاسی دانشگاه تهران، که اسفند پارسال برگزار شد افتادم. مطالبی که گفتن خیلی با این مقاله ای که نوشتن نزدیک بود شاید البته مقاله خیلی مفصل تر و تو مسائل دیگم گسترده تر شرح داده شده باشه‌ اما هم اون سخنرانی رو یادم اورد و هم این که یه عده دوماه بعد از سخنرانی تازه یادشون اومد که حرف بزنن راجع بهش و با اعتماد بنفس بسیار بالا، به خودشون جرئت بدن اسم نقد رو روی نوشته ای بزارن که با بی ادبی ، خصومت ، بدفهمی و از قصد با سو تعبیر‌ از حرفای استاد نوشته شده! البته این اتفاق خودش یه نمونه نشون دهنده و تایید کننده ی حرفای استاد آذرنگ بود‌ در مورد وضعیت هنر ما و جوی که حاکم هست. به عنوان مثال این گفته‌ی استاد آذرنگ « که در حال حاضر متاسفانه کسی نیست که کلاسها یا کارگاه های نقد رو هدایت کنه. الان کسی که یه متن ترجمه میکنه ترم بعد نقد درس میده! کسی که دو نفر میشناسنش دوتا کتاب خونده ازش میخوان نقد بنویسه. اینها معضلِ. یعنی ما نمیتونم بگیم فضای آکادمیک و بعد بیایم صحبتای جدی بکنیم، ولی بیرون از اینجا به همه کس و همه چیز باج بدیم. یه عده یه اکیپی رو شکل بدن تا چند سال به همه جاو همه چیز باج بدن و فکر کنن دارن سنتی رو شکل میدن. بعد توی این اکیپ سعی کنن‌ اسم همو همه جا تکرار کنن.توی این مجله، دانشگاه ، توی یه وبینارو در پی‌یک مقاله ، سخنرانی یا هرجایی و فکر کنن که این مسئله رو اگه پنج سال ادامه بدن بعدش سنتی شکل میگیره و تاریخ درست میشه.» عده ای که وقتی فکر میکنم دقیقا مصداق حرف افلاطون توی کتاب جمهور هست. افراد منفعت طلب که اطرافیانشون رو جوری انتخاب میکنن که از اونها بیشتر از اون چه که لایقش هستن تعریف و تمجید کنن و حاضراً براشون همه کار کنن. این افراد به خاطر منفعت طلب بودن و این که عقب نمونن از قافله و این که خودی نشون بدن ، حاضراً هرکاری بکنن و وقتی کسی حتی بر خلاف عقایدشون هست اما به حضورش احتیاج دارن ، خودشونو به هرصورتی نشون میدن حتی کوچیک میکنن تا با اون فرد صمیمی بشن و مقصودشون برآورده بشه. به محض این که کارشون پیش رفت نقابشون رو بر میدارن و دیگه انگار نه انگار این افراد زالو صفت هستن که از خوشون چیزی ندارن فقط با چسبیدن و تظاهر برای منفعت خودشون هرکاری میکنن. بدون داشتن صداقت، شرافت ، فداکاری ، باج ندادن و پس زدن نفع شخصی و...که داشتن این موارد گفته ی استاد آذرنگ که توی این وضعیت تنها چیزی که کمک کننده‌است و بر عکس تصور جناب رحیمی اصلا چیز مشفقانه ، عجیب یا بچه گانه ای نیست. وضعیت حال حاضر دقیقا به خاطر عدم توجه به همین مسائل که شاید چیزهای خیلی ساده ای به نظر بیان اما انسانیت بر پایه همین ساده ها معنا پیدا میکنه تازه به نظر من اصلا ساده نیستن فقط به خاطر تکرارشون در غالب حرف و عمل متظاهرانه اینجوری به نظر میان و کسی که عمل میکنه و درصدد انجامش بر میاد متوجه این موضوع میشه و کسی که انجام نداده و تلاشی نکرده ، در واقع خودشو توضیح میده و در واقع هیچ بویی از آدمیت و انسانیت نبرده. در نتیجه اینهارو  نصایحی مشفقانه کودکانه میدونه و در نظرش مسخره میاد.

چیزی که بعد از اون قضایا شاید خیلیا بهش فکر کردن این بود که این عده کجا بودن تا حالا. اگه اینقدر جدی هستن، چرا هیچ کاری ازشون دیده نشده و یا چرا توی نشست حضور پیدا نکردن تا مطالبشون رو همونجا بیان کنن و جوابیم بشنون! نه این که پشت سنگر از دور قایم بشن و ابراز وجود کنن اونم با شنیدن چندین باره ی صدای ضبط شده‌ی نشست بعد از گذشت دوماه به این منظور که زمان کافی داشته باشن برای فکر کردن. تا شاید به این بهانه راهی رو پیدا کنن تا خودشون رو مطرح کنن در نقش هنرمندان دلسوز ، حامی‌ و نگران جامعه ی هنر. اینها که ادعا میکنن استاد آذرنگ درکی از فلسفه نداره و فقط در طی سخنرانی در حال بداهه پردازی هست و بهش پیشنهاد میکنن با رجوع به مطالب و منابع سخن بگه و مطالعه ی بیشتری داشته باشه، همه مطالب رو در‌یک انسجام فکری دسته بندی‌کنه و غیره و ابراز نا خوشنودی میکنن از روخوانی نکردن و وابسته نبودن استاد به مطالب کلیشه‌ای و در دسترس کتابها. و فکر میکنن فیلسوف بودن مفهومی هست که به اشخاصی اطلاق میشه که با استفاده‌ی زیاد از یسری لغات غلمبه سلمبه ،مفاهیم و... به وسیله ی حفظ یا ارجاع به کتاب و روخوانی ، که شاید اصلا لزومی نباشه به استفاده ازشون. همین که با مراجعه و گفتنش بقیه رو مطلع کنه که بله یه منبعی هست و کتابی خونده شده. به خصوص جایی که ممکن از همه سطحی درونش باشن و نسبت به همون جایگاهی که دارن خیلی از کلمات قلمبه سلمبه رو نفهمن یا شاید بطور کامل ندونن و بعدش در انتهای سخنان پربار شخص ، بیشتر از این که شنونده به موضوع محتوت فکر‌کنه درگیر ظاهر میشه و بعدم که دنبال میکنه میبینه هیچ سروتهی نداشته و شاید ادم پیش خودش فقط به این نتیجه برسه که سخنران فقط به این نحو میخواستِ ثابت کنه که فردی با مطالعه و کتابخوان است !در حالی که این چیزها واقعا اثبات کننده ی میزان درک فلسفی نیست. نه که خرکسیم خب استفاده میکنه هیچی نفهمه منظورم اینه که ملاک سنجش نیست ظاهر هست اصل قضیه متفاوتِ.

مطمئناً کسانی که بر این اساس میسنجن، نمیدونن که یکی از شاخص هایی که نشون میده فردی فیلسوف هست و فلسفه رو اتفاقا کامل بهش رسیده ، این هست که فردی تولید فکر و اندیشه میکنه و این کار فقط با مطالعه ی زیاد و تلاش میسر میشه که شخص از بقیه مطلب میگیره اما در نهایت خودش ایجاد میکنه و تفکرات خودشو با دانشی که کسب کرده به زبان میاره. اینجوری نیست که اگه منابع رو ازش بگیرن یه آدم تو خالی باشه یا اگه جایی در موقعیت قرار بگیره دستوپاشو گم کنه چون حرف و منبعی نداره.شخص فیلسوف در جا و در لحظه فکر میکنه و سخن میگه بدون این که نیاز داشته باشه به دسترسی به کتاب ، مقاله و از این دست تا بهش پناه ببره یا این که چیزی را هزار بار بشنوه و چند ماه زمان لازم داشته باشه تا بتونه حرفی بزنه! شخص فیلسوف میتونه مطالب و مقصودشو به خصوص درجایی که نمیدونه کمترین میزان اطلاعات چی‌هست با ساده ترین زبان برسونه و مطلب رو در ذهن شنونده کاملا جا بندازه بدون این که دنبال خودنمایی باشه که سطح اطلاعاتشو به رخ شنونده بکشه.و البته مهم تر از اون مخاطب رو درگیر ظواهر و معانی ظاهری نمیکنه بلکه به معنای واقعی شنونده درگیر موضوع گفته شده میشه. وقتی مطلب در ذهن شنونده‌ی درست و صادق البته، نه مثل این اشخاصی که مخصوصا عینک کج فهمی‌ به چشم زدن ، جا میفته و به صورت غریزه در میاد یعنی اون شخص بدون تلاش بدون فکر ملکه‌ی ذهنش شده. و این کاری هست که سقراط انجام میداد. حرفی که استاد آذرنگ زدن اینجا دقیقا همین بود. راستش درسته که من حرفهام شاید در ظاهر پاسخی باشه به اون مقاله ای که جناب رحیمی نوشته اما باز وقتی نگاه میکنم و میخونم میبینم به حدی ساده ترین و واضح ترین چیزهارو نفهمیده یا حداقل اینجوری تظاهر کرده و یه جاهایی همونطور که قبل هم گفتم آدم متوجه کج فهمی فرد از سر غرض ورزی میشه دلم نمیخواد که پاسخی به اون باشه درواقع ترجیح میدم فقط بگم برای کسایی که درک میکنن. آدمی که خواب هست میشه بیدارش کرد اما کسی که خودشو به خواب زده هیچوقت بیدار نمیشه! و نکته دیگه‌ای هم که جالب بود برام توی خوندن اون مطلب این بود که خیلی کوته فکرانه اومده یه مبحثی رو که کاملا توضیح داده شده یه جمله ازش برداشته قبل و بعدشو زده و نوشته با علامت تعجب که این یعنی چی!در حالی که وقتی کلی گوش داده میشه کاملا مشخص این که معانی رو اینجوری تغییر میدن خیلی غیر حرفه ای و غیر انسانیست و تو معقوله ی نقد جایگاهی نداره.

پس از این جا‌به بعد میرم سراغ مقاله اشباح اگلستون و یه بخشهایی ازشو که مهمتره و خب به طور کلی ابتدا هم گفتم که همون مباحث نشست دانشگاه تهران هست به صورت مفصل. جالبیش اینجاست این مقاله تابستون ۹۵ در حرفه چاپ شد. چطوری هست که به نشست واکنش نشون دادن اما این مقاله ها رو انگار نه انگار.دقیقا همون حرکتی که سر کتابها انجام میشه . یا واقعا فهمیدن این قضایا خارج از محدوده ذهنشون هست و متوجه نمیشن یا به خاطر جایگاه خودشون و ناتوانی که دارن سعی میکنن پس بزنن تا یه وقت درامد، کاسبی و هرچیزی که هست متزلزل نشه. وگرنه با توضیحی که از برداشتشون از تصاویر و متون کتاب ارائه کرد من مطمئن شدم این فرد ظاهرا شاید واقعا نمیفهمه و شاید تقصیر خودش نیست و خیلی خنده دار اومد برام این شدت نادانی‌نفهمی و کوری! شاید هم انکار یا جهالت ! نمیدونم چه اسمی میشه روش گذاشت. با تمام اینها، رفتار و حرفهای این اشخاص به کسی که این همه سال در حوزه ی عکاسی و آموزش حضور داشته، کتاب تالیف کرده ، ترجمه کرده ، نشست گذاشته و صحبت کرده و ... قطعا نمیچسبه. به خصوص وقتی از جانب کسایی زده بشه که هیچ جایگاهی ندارن  و شاید به خاطر همین موضوع بعد از سخنرانی ، این آدمها منافع خودشون رو در خطر دیدن و به خاطر همین اینقدر آشفته شدن اومدن درستش کنن زدن چششو کور کردن . کاملا مشخص شد که در چه جایگاهی چه کسانی قرار دارن و این اتفاق خیلی خوبی بود این مشخص شدن موضع ها! این که جناب رحیمی اون همه حرفی که زده شده رو نادیده گرفت و جوری رفتار کرد که اون یک ساعتو نیم انگار اصلا هیچ حرف مهمی زده نشده و تمام گفته ها سطحی و از سر سواد کم استاد آذرنگ بوده ، نه تنها نفهمیده بلکه حرفهای نشست رو با بی قیدی نادیده گرفته درواقع باید به خودش نگاه میکرد که چرا من نمیفهمم و درک نمیکنم نه این که طرف مقابل با تمام سابقه ای که داره پس تماما اشتباه میگه و باید‌چون من نمیفهمم خودشو تغییر بده و با بی‌ادبی این صفت رو به استاد آذرنگ نسبت بده که برداشت عامی از فلسفه داره در حالی‌که خودش عکاسی رو به پایین ترین درجه ممکن یعنی عکاسی مبایلی و به قول آقای آذری عکاسی توده ای‌ میکشونه و مدعی که این شورش و سیل همون عظمت تاریخی هست که خلاف گفته ی استاد آذرنگ که بر این عقیده اند که عکاسی مرده است ثابت میشه. من نمیدونم این اقا چه فکری کردن که عکاسی رو در این حد پایین کشیدن که چون سهل الوصول هست و سیل جمعیت از مردم عادی که هیچ هدف و دغدغه و مطالعه ای از عکاسی ندارن وشاید تنها هدفشون ثبت یادگاری باشه میتونن تاریخ درست کنن. متاسفانه این عده متوجه نمیشن که دلیل این که ما تاریخ نداریم و عکاسی مرده دقیقا به خاطر همین سیل عظیمی هست که وجود داره. 

خب و اما حالا مقاله :) چقدر طولانی شد مطلب بالا شک دارم کسی بخونه اما خب دستم که به نوشتن بره ها دیگه کوتاه نمیشه :دی 


شاید اگه ۳-۴ سال پیش بود، قبل از خوندن مقاله و یسری صحبت هاو کلاس استاد ، اصلا نمیدونستم که عکاسی اینجا در حال حاضرمون فاقد تاریخ هست. توی عکاسی ایران یکی از مسائلی که وجود داره این که یهو یه جمعیتی از عکاسا نظرشون جلب میشه به یک هنرمند مؤلف، به خاطر کاری که کرده و یا ایده ای که داشته، گاهی شاید مثل یک مُد برای بروز بودن ، برای دیده شدن.یا مثل جلب شدن افرادی به یک سبکی که خارج از ایران وجود داره و شکل گرفته و حالا فکر میکنن اگه تمام اونو که اونجا رخ دادرو بیارن پس ما هماهنگ و همزمان میشیم با خارج! و یجورایی میخوان عقب نمونیم بروز باشیم. این افراد سعی میکنن که شکل یکی از این ادمها کار کنن در واقع فقط در ظاهر، کارشون مثل اینها بشه مثلا ‌بخرا‌، اگلستون ، فریدلندر، اودن ، جف وال و غیره.اما چیزی که اتفاق میفته و نتیجه ای که داره این هست که نه تنها مثل اون شخص نمیشن بلکه باعث میشن اون عکاس هم از دست بره. معلوم نیست که تا کی قراره این اتفاق بیفته و چه نتیجه ای داره. تا قیامت میشه بروز بود. هرچی اونور میبینیم بدون هیچ درکی هیچ تفکری که متناسب با شرایط خودمون باشه مثل مکان ، زمان ،هنرمند و... رو‌ایجاد کنیم.

این که برای مدرن بودن مثل سبک ها و اتفاقاتی که جای دیگه افتاده جلو بریم هیچ ارتباطی به تاریخ نداره « این که باید تاریخ یک قوم و ملت رو بر اساس سبک های هنری جای دیگر حتی اگر جهانی دنسته بندی و مجسم کنیم ». واقعا مسخرست. همون جور که استاد آذرنگ هم گفته که البته من هرچی میگم و بلدم از خودشون هست ، اگه ما توی بقیه مسائل مثل ادبیات ، موسیقی و غیره هم این نگاه و عملکرد رو داشتیم الان نه خبری از نیما بود نه شجریان نه هدایت نه اکبرخان شهنازی و... جای اینا ما مجبور بودیم فقط هنرمندای تقلید کاری رو اثارشونو ببینیم که شاید حتی نزدیک به هنرمند اصلی اصلا نباشن. باز اگه توی همین عکاسی و حوزه تجسمی یکی از سبک ها یا اثار رو با دقت و متناسب با شرایط خودمون انتخاب میکردیم و جلو میبردیمش بدون این که بخوایم فکر کنیم اون طرف چه اتفاقی داره میفته یا این که همش دنبال بروز بودن باشیم میشد که بگیم شرایطی محیا شده برای شکل گرفتن تاریخ. و اون جوری که گفتن این همون تفاوت امر جدید با امر نو هست. بزارین اصلا به یه زبون دیگه خیلی ساده و خلاصه و کلی بگم. 

الان یادم افتاد اینو یعنی اینجوری خیلی بهتر باشه خیلی خلاصه خیلی وقت هست که سعی دارم بنویسمو نمیدونم چجوری همه چیو بگم  از چی‌بزنم از چی نزنم اما اصل قضیه که خیلی به نظر تهش بهش میرسه اینه . بعد که بخونین مقاله رو میفهمین. چیزی که میگم چیزی هستش که خیلی وقتها بهش فکر میکنم. و خب نتیجه ی ‌خوندن این مقاله هم بود که خیلی زیاد‌تر بخوام بهش فکر‌کنم.

من نمیدونم چرا توی عکاسی اینجا جوری باشیم که خودمون ، چجوری بگم منشا بشیم. یعنی بهمون رجوع کنن. ایجاد کننده باشیم. چرا باید و البته دنبال اینیم که وابسته ی اون ور باشیم. ادامه دهنده ی‌راه اونها. نه این که یاد نگیریم ، استفاده نکنیم ، ایده نگیریم تاثیر نگیریم این چیزها توی همه چی‌هست هر مسئله ای فرقی نمیکنه هنر باشه یا چیز دیگه اما چرا چرا یکاری نمیکنیم. چرا فقط وقت رو هدر میدیم و عمرمونو و این توهم رو داریم که هنر ایجاد کردیم و البته تاریخ. فارق از این که جایگاهی نیست. پیدا کردن یه اسم شهرت واقعا فایده ای نداره شاید مادی چرا اما....منظورم از کار این نیست دنبال چیزای عجیب غریب بریم یا فکر کنیم هزار تا بلا بیاریم سر عکس یا هنری که انجام میدیم عجیب غریبش کنیم ظاهرشو بسازیم بعد فکر‌کنیم کاری کردم بعد اون کارو تا چهل سال تکراری یا با همون یه حرکتی که انجام دادیم تا چهل سال توی اسمشو یادم نیست جشنواره های خارجی مسابقات نمیدونم اسمش چیه دقیقا ولی شرکت میکنن و همش با کارای تکراری مثل زنای قاجار قدیریان از این هنرمندا زیادن.هیچی ندارن واقعا بدون هیچ معنی تأمل برانگیز. بیشترشبیه صنعت میشه تا هنر! به قول همین مقاله ما اینجاها با مسائل سیاسی طرفیم نه با امر سیاسی و مسئله ی کامن سنس. خیلی احمقانه فقط وقت تلف‌ میکنیم.  و تهش اگر خیلی خوب باشه کار زیر مجموعه تاریخ جای دیگه هم قرار فکر‌نکنم بگیریم بین این همه آدم که همینجوری حتی کارشون توی ذهن هیچکس نمیمونه و اگه جایگاهی پیدا کرده فروش‌رفته یا کنار کار یه عده دیگه اونطرف قرار گرفته.

 دلم میخواد راستش یعنی یکی از رویاهام که بهش فکر میکنم اینه که بتونم کاری کنم که هم اصالت و شأن عکاسی حفظ بشه اون ماهیت اصلی که داره به معنای واقعی شناخته بشه هم این که بتونم قدمی بردارم بسازم خودمو برای تحقق همچین رویایی. نمیدونم چجوری بگم میتونم مجسم کنم اما گفتش شاید اولین باره به زبون میارم میدونم اگه به هرکی بگم بهم میخنده. خیلی محال هست. با این حال آرزو بر جوانان عیب نیست. دلم میخواد مثل کسایی بشم که قبولشون دارم اما از یه طرف خودمم کاری کرده باشم نه این که صرفا ادامه دهنده کپی کننده یا نمیدونم . این آدما، انگار مشخصه ای دارن که مختص خودشون هست یعنی هرچقدرم دیگران سعی کنن کپی کنن نمیتونن یجور جایگا دلم میخواد عکاسی ایران اینجوری بشه. به خاطر این نیست که بخوام اسمی داشته باشم یا پولی درارم اصلا اصلا این چیزا نیست میدونم خیلی سخت شاید هیچوقت اونجوری که فکر میکنم نشه چون خیلی خیلی کار داره و این که من هنوز خیلی کوچیکم برای همچین چیزی خیلی چیزا نمیدونم.فقط میخوام این وجهشو نشون بدم که عکاسی این هنر بزک کرده ای‌که یه عده ازش منفعت میبرن نیست. میخوام نشون بدم بقیه بفهمن.  یعنی اینجا چرا به این چیزا فکر نمیکنن یسریا ؟ و بعد اظهار نظر میکنن که این شور عظیم عکاسی مبایلی و این گرایشی که بهش پیدا شده و هرکسی حتی معلمی ساده داره حرکتی انجام میده! اخه شما به من بگین چرا اینقدر خار میکنن عکاسیو ؟ ایا نباید تو دهن این آدم زد؟! چرا اینقدر احمقن و نوک دماغشونم نمیبیننو هیچ حرکتی نمیکنن. عکاسی اصلا فقط دوربین دست گرفتن نیست. چه برسه به مبایلی که هیچی‌نداره. شخصی که استفاده میکنه ازش فقط یه دکمه رو لمس میکنه نهایتش میبینه از چی میخواد عکس بگیه بدون این که به خیلی چیزا فکر‌کنه. اخه یه شخص عامی کسی که مطالعه ای نداره از ابزار مناسب برای رسیدن به هدف و اون ایده، درسته که برای درک موضوع آخرین مرحله است اما شخص باید دنبالش باشه که بهش برسه. وقتی اصلا نمیدونه هاله چیه. ایده چیه چجوری میتونه کاری کنه. این سیل عظیمی که عکاسی میکنن نهایت دغدغه تی‌که داشته باشن ثبت لحظه است « اونم نه لحظه ی گذار از واقعیت به سمت هنر(کاری که عکاسای مؤلف مثل اگلستون انجام دادن ) بلکه فقط لحظه ی قرار زندگی هرروزه. » فقط ثبت میکنن. من موافق حرف استاد آذرنگم که عکاسی کار یک قوم هست نه فقط یک نفر. تلاشمو میکنم میدنم کسان دیگه ایم هستن که دنبالشن البته همه به لطف یک نفر اما  این اتفاق میفته فقط دلم برا کسانی که نمیفهممو درک نمیکنن و افق وسیع تری رو نمیبینن میسوزه. 

مسئله ی کامن سنس چیز دیگه ای هست که توی مقاله مفصل توضیح داده شده. قبلا خودم توی مقاله ی دیگه ای خونده بودم ولی نمیدونستم یعنی چی بعد که پرس و جو کردم دیدم میشه عقل سلیم.و من بر اساس همین معنای کلی خوندم و سعی کردم‌ که بفهمم. اما واقعا میگم درواقع هیچی نفهمیده بودم تا قبلش. اصلا یه چیز دیگه بود. نمیدونم چجوری باید کوتاه توضیحش بدم واقعا شاید توی پست دیگه ای. این حجم از نوشته ها مو که میبینم میترسم. احتمالا توش‌خطا داشته باشم و یه عالمه سوتی :)))) فقط سعی دارم یاد بگیرم میدونم نویسنده نیستم.

843 :دوباره اشباح اگلستون

اگه من آخرشم نابود نشدم. :) دلم تنگ شده بود برا این حس فلاکت که بعد از خوندن چیزی بهم دست میداد یا حس ذوق از فهمیدن و از این قبیل حسها که الان حال ندارم شرح بدم.  دوباره مقالهٔ اشباح اگلستون نوشتهٔ فرشید آذرنگ شماره ۶۰ مجله حرفه هنرمند رو خوندم.آقا انگار نه انگار که قبلا خوندمش :/ تازه این مقاله ای بود که بار اول مطمئن بودم فهمیدم واقعا میگما الانم رو حرفم هستم اما بار دومم کلا باز در حال فهمیدن بودم. تازه تازه کلی کشفم توش داشتم:) مثلاا این که یه قسمتیش در مورد واژه ی سنس یا حس نوشته بود که باید به همون معنای بدوی بودن گرفت و غیره توی پرانتز زده بود که سارکوفسکی بزرگ یک آدم خفن دوست داشتنی دیگه که من بیشتر باید برم تو نخش و دنبالش باشم میگه که شانس یار عکاس حواس جمع و با دقت است  و... که اگه بخوام توضیح بدم کل مقاله رو باید بگم تا دوروز اینده مینویسم ازش ولی اینو میخواسنم بگم این جمله ایه که سارکوفسکی جان در مورد جاکوملی میگه یعنی توی کتاب نگاهی به عکسها در مورد یه عکس ماریو جاکوملی حرف زده و اینو به بخشیش نوشته ذوق زدگی‌من از این بود که کل مطلب به جاکوملی میتونه برگرده. اصلا یه حس دلتنگی بدی براش کرفتم چند وقت عکاسی نکردم:( اصلا نمیدونم کسایی که در جریانش نیستن متوجه حرف من میشن یا نه ها ولی یه چیز ذوق آوری بود برام وقتی فهمیدمش و این که اصلا تکراری نمیشه برام و جالب اینه بار اول چطور نفهمیدمو متوجهش نشدم یه چیزایی رو. اصلا این بار خوندم گفتم اااا این جمله ایه که در مورد ماریو جاکوملی توی کتاب نگاهی به عکسها نوشته شده بود بعدم سریع رفتم کتابو اوردم چک کنم و تعجب از یاد آوریش چون اخرین بار خیلی وقت پیش خونده بودمش که حتی یادم نمیاد زمانشو. کلی خوشحالم که دوباره خوندمش تازه با این که قبلا خونده بودم و بعدشم تیکه تیکه نگاه میکردم اما اصلا از اول شروع کردنش واقعا خالی از لطف نیست برای من که انگار نه انگار یه دور قشنگ درکش کرده بودم فکر باز باید بخونم. نمیخپام الکی تعریف کنما ولی مقاله خدایی به این میگن که ده صفحه هست اما به اندازه ۲۰۰ صفحه مطلب حداقل تازه توش هست میفهمی هربارم میخونی انگار چیزای بیشتری دستت میاد. نابودت میکنه. الانم دو صفحه آخرش بودم احساس کردم دیگه واقعا متلاشی شدم هرچی میخوندم نمیتونستم تمرکز کنم نمیفهمیدم. گفتم بیام یه عرض ارادتی بکنمو برم دو صفحه رو بخونم.من میگم همه ادمای خفن ویژگی انسان زیرزمینیو دارن هیم میگم اشتباه میکنم ولی هنوز بهش فکر میکنم. توضیحشو نمیدونم چجوری بگم. میدونی بدیش چیه الان باز خوندم فهمیدم میدونم چی خوندم اما انگار چیز زیادی یادم نیست این خیلی عصبیم میکنه چون وقتم ندارم و واقعا درست خوندم هیچ مقاله ایو فکر نمیکنم به اندازه این فهمیده باشم و واقعا درکش کرده باشم ولی این که انگار یادم نیست دیوونم میکنه ترجیح میدم بهش فکر نکنم الان شاید باید زمان بگذره.  

دیگه همین ما دوباره شروع کردیم. تازه در حال ترک اعتیادم هستم گوشیمو اونور زدم به شارژ حواسم پرت نشه بعد هر یه ساعت نیم ساعت وسطش به یه بهونه ای میرفتم بیرون یه دستی بهش میزدم میومدم دوباره تو اتاق برا شروع ترک خوبه دیگه نه؟؟؟من اصلا میگم یا اینوری میشم یا اونوری باید یاد بگیرم درست استفاده کنم. اصلا وقتی گوشی دستم هست نمیفهمم چجوری زمانو گذروندما یعنی کار خاصیم نمیکنم بعضی وقتا اینستا هم نمیرم فقط باهاش درگیر میشم من میتونم میدونم. باید فقط از جلو دستم بردارم. 

باورتون میشه ده صفحه چند ساعت خوندنش زمان برد؟ میدونم البته من کلا یه خورده خونسرد میخونم اما سر این سعی کردم اونجوری نباشم که هی پاشم یعنی بلند شدنم در حد دو سه دقیقه بود نه این که نیم ساعت برم بگردم برگردم سرش بشینم اووووف یعنی میشه بتونم یروز این همه در حال جنگ با این من بعضی وقتا سرکش و بازیگوش نباشم؟ شماهام با خودتون درگیر بودین تا حالا؟ هیچ ایده ای ندارم. فعاا میخوام سعیمو کنم به حواشی توجه نکنم مثلا تیکه پاره بودنم تو خونه به این منظور که برای کارم تو این اتاقم وسایلم تو اون یکی اتاق هست و جای خوابم وسط پزیرایی. میشه مثبت هم نگاه کرد به قضیه که الان کل خونه برای من محسوب میشه و من هرجا یه کنج دنج دارم :/ البته شما در جریان جزئیات جابه جایی من نیستین فقط بدونین اتاقم به فنا رفتو کنج دنجم به اطف یکی که بعد اعتراف کرد هدفش این بود که منو اواره کنه به نحوی. اه مثل میخواستم به حواشی توجه نکنما. جمع کن خودتو مائده خب الان همینی که هست چیکار میتونی بکنی مثلا درگیر همینجیزا میشی گند میزنی بدرک شرایطو برا خودت محیا کن الان کلی تنوع مکان داری و حوصله ات سر نمیره. همین :) بیخیال برم دیگه خیلی دارم حرف میزنم نمیدونم بخوابم نخوابم میخوام از همین امروز صبحا برم جنگل  و برگردمو پیاده روی کنم یعنی روزمو امتحانی شروع کنم یا بخشی از روزم باشه عمل میکنم عمل میکنم مهم عمل کردن نه فقط دانستن! :)


713 : شروع دوباره به تاریخ هفتم آذر ماه

خیلی وقت نیست بیدار شدم یک ساعت شاید. 

این حس که سر ذوق بیارمش و خوشحالش کنم و خوشحال بشم ازش با تمام وجودم هیچوقت تکراری نمیشه برام. تا یه مدت سرخوشیش باهام میمونه. 

تمام چیزایی که گفتم درست بود پس تمام چیزایی که یادم اومد هنوز باورم نمیشه. درست فهمیدم. اما میدونم نباید باعث بشه که دست بکشم باید تلاش کنم برای همین اونو گفت که تعهد داشتن توی این فضا این زمان تنها چیزیِ که کمک میکنه باید تداوم داشته باشه کارم این که باید مراقبت کنم ازش و جا نزنم... نباید بترسم درسته درسته ترسناک یه ذره اما این ثابت کرد که میتونم نتیجه مهم نیست باید کار کنم رو خودم ایرادامو بگیرم تا اتفاق بیفته. 

باید عمل کنم.باید سعی کنم در حد خودم انجامش بدم و بنویسم باورم نمیشه این که من انجام دادم هرچند که قطعا رو هوا نبوده اگه کمکم نمیکرد یادم نمیداد میدونم میدونم تک تک حرفایی که شنیدم اون مدت حساب شده بوده چی بهم کفته بعدش چی باید بگه چی کار کردم اشتباهاتمو گفت اگه دستمو نمیگرفت . یعنی میشه میشه یه روز خوشحالش کنم که وقتی که گذاشت بیهوده نبود. من فقط نبودم در مورد همه بود من فقط گوش کردم دنبالش رفتم خودش گفت گوش کنی نتیجه میگیری دیر نیست. اولش بود من نمیدونستم هیچی. میگفت من دیدم کسایی رو که گوش کردن انجام دادم نتیجه گرفتن اولش اولش واقعا شوت بودم اما هرچی گذشت بیشتر گوش کردم عمل کردم و واقعا اونجوری شد که بهم گفت.

باید سعی کنم بنویسم در حد خودم فکرمو متمرکز کنم و سعی کنم اروم باشم تا بتونم درست تمومش کنم.خدا کنه خوب بشه. 

یعنی بیست سال دیگه کجام؟!

فقط انتخاب نبود فقط انتخاب نبود درست من ذوق دارم لذت میبرم فرقش اینه .

تو فهمیدی فهمیدی انگار از روز اول از اول اول.

برم برم شروع کنم.امیدوارم زیاد اشتباه نکنم توی این مسیر میدونم هست و نا آگاهانست ولی امیدوارم بفهمم میدونم میدونم شکست هم داره توش اما نباید بترسم میخوام یاد بگیرم ووو خیلی چیزای دیگه که ارزششو داره. سخت هست ترسناکم هست چون از آینده از مسیر کامل خبر ندارم از شرایط ولی باید صادقانه و محکم کار کنم رو خودم و عمل کنم دست نکشم. هیچ کاری آسون نیست و این هم. دلم میخواد مثل اون بشم مثل جاکوملی مثل خیلیا خیلیا همه کسایی که قبولشون دارم ازشون یاد گرفتم بهشون مدیونم اول تز همه اون باید خوشحالش کنم فقط با این کاره این که دست نکشم حتی اگه میترسم وفکر نکنم همیشه میتونم یا تبدیل شدم به ادم کامل میدونم اگه رها کنم ممکن برگردم به ادم مزخرفی که بودم. نباید بزارم هدر بره زحماتش.


712 : مقالهٔ اشباح اگلستون

هرچند که همه چیزایی که یادم اومد و فکر کردم بهشون بهم میگن که بی هیچی نبوده من خیال نمیکنم.هرچند نمیدونستم اون موقع اما تلاش کردم و دنبالش بودم.  اما آیا فرقی داره؟ همیشه چیزایی هست که با تاخیر متوجه میشه آدم. دیر میفهمه ممکن جلوی چشمم بوده باشه یا حرف زده شده باشه انگار باید زمان بگذره تا بفهمی شعورت بالا تر بره نمیدونم. با خوندن این مقاله خیلی چیزا اینجوری شد برام. میدونی هنوز به یه چیزایی فکر میکنم درگیرشم شاید خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم. دلم تنگِ خیلی تنگ برای همه چی برای خیلی چیزا با این حال امشب انگار یه چیزی زنده شد شاید نمرده بود شدت گرفت. دوباره به حرکت افتاد. میگم فرقی نمیکنه نه این که فرق نکنه میدونم موفق بودم اما دلیل نمیشه دلیل نمیشه چون هیچوقت نباید دست کشید چون قرار نیست همیشه اونجوری بشه من میتونم بخوام میتونم بهش فکر کنم و رویاشو تو سرم داشته باشم که بتونم چیزیو درک و تجربه کنم که محدوده زیاد نیست مختص آدمهائی میشه که بزرگن خیلی بزرگ خیلی خیلی بزرگ شاید هیچوقت نرسم بهشون اما میتونم رویاشو داشته باشم رویای فهمیدن رویای کاری کردن رویای تجربه کردن و و و... شاید چیزای کوچیکی باشه اما اما میخوام.باید بیشتر منمرکز بشم بیشتر رو خودم کار کنم بیشتر بخونم ببینم بشنوم بیشتر حتی با این آی کیویی که دارم با تاخیر چیزایی رو میفهمم خوشیختانه این شانسو دارم روزایی که گذروندمو هزار بار مرور کنم فکر کنم و هربار تازگی داشته باشه برام. نباید جا زد نباید ترسید. میخوام میخوام نمیتونم بگم زیادن شاید بعید شاید بزرگ شاید مسخره ولی نمیخوام به این چیزا فکر کنم نمیخوام.

باید سعی کنم بخوابم بیدار که شدم دوباره بخونم و اگه بتونم یه خلاصه ای میگم که معرفیش کنم یه توضیح نمیتونم بیشتر بگم چون چون من ازش فقط یاد گرفتم فقط میتونم همونهارو بگم و شاید باعث بشه کسی دنبالش بره و همونقدر که برای من خیلی چیزا روشن شد راهگشا هست برای اون هم بشه.

عکاسی عکاسی چقدر اینجوری لذت بخش برام . شاید مسخره باشه بعضی وقتا فکر میکنم این من نبودم که انتخابش کردم اون بوده! انگار یه انتخاب نبوده چیزی بیشتر از انتخاب وجود داشته ...


همه چیز به او بر میگرده، به وجودش، به آشنا شدن باهاش که اگر نبود هیچ چیز معنا نداشت نه زندگی و نه عکاسی

.

مقالهٔ اشباح اگلستون، فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند شماره ۶۰ 

مطمئن نیستم نه مطمئن نیستم درست باشه اصلا یعنی من کیم که به خودم همچین اجازه ای بدم. جدا از اون حرف اضافه ای ندارم یعنی فقط درگیریایی که دچارش شدم اونم خودم هیچی نمیدونم نمیدونچ چطور فکر میکنم اصلا کجای کارم .اگه جرئت کنم و دوباره بخونم اگه جرئت کنم توضیحی میدم به نظرم  اینقدر حرف داشت انگار نه انگار تعداد صفحاتش اینقدر بود اینقدر که یاد گرفتم باورم نمیشه انگار حیلی زیاد تر بود اصلا نفهمیدم چی شد که تموم شد. یه چیزی بود یه چیز غیر باوری بود برام. حرف اضافی ندارم چون کلش برام جز به جزئش پر از چیزایی بود که یاد گرفتم