روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تاریخ فلسفه» ثبت شده است

2446 : تاریخ فلسفه

تاریخ فلسفه جلد چهارم ،  کاپلستون ، ترجمهٔ غلامرضا اعوانی ، نشر علمی فرهنگی

 

انسانها از آن حیث که از اراده ها و میل های خویش آگاهی دارند و نیز به جهت آن کهنسبت به عللی که اصل ِ آرزو و میل آنان است ، و وجود آنهارا حتی در خواب نمی بینند جاهل اند ، خویشتن را مختار می پندارند. «اسپینوزا»

2397 : کتاب جدید : تاریخ فلسفه جلد چهارم

خب امروزم شروع شد. از حدودهای هشت بیدارم اما تازه میخوام شروع کنم به کار کردن دیگه تا صبحونه بخورمو یه خورده لود بشم و رختخوابمو جمع کنم شد الان. 

باید سعی کنم خودمو تغییر بدمو بیشتر از پیش کار کنم و کیفیت بیشتریم داشته باشه کارکردنم. چه برای خوندن فلسفه و چه برای عکاسی. الان دیگه میدونم هدفم چیه خوندن فلسفه ی هنر تو دانشگاه هنر ـاگه دوباره تغییر نکنه به فلسفه ی خالص :دی ـ ولی فعلا که همینو هدفم قرار‌ میدم. و برای رسیدن بهش باید از یسری چیزای دیگم بزنمو سخت تر و بیشتر کار کنم. الانم که فرصت پیش اومده که جای دیگه ای باشم و جوری باشه که همه تمرکزم روی کارم باشه. برای عکاسی هم همینطور باید کار کنم روش نباید ولش کنم. باید هم کتاب بخونم هم عکاسیمو انجام بدم. نمیشه بخوای اگلستون بشیو عکاسی نکنی. با این حال کتابم سر جای خودش هست باید یه توازنی انجام بدم نمیدونم برناممو چجوری تنظیم کنم باید ببینم میخوام مجموعه ام چجوری باشه. رابرت ادمز میگفت من عکاسی رو به کمک کتاب ها آموخته ام و سعی میکنم به کمک انها کارم را ادامه دهم. خلاصه که داستان از این قراره. برم روزمو شروع کنم. 

 

راستی کتاب جدید تاریخ فلسفه است. جلد چهارم ،نوشتهٔ فردریک کاپلستون ، ترجمهٔ غلامرضا اعوانی، نشر علمی فرهنگی

2347 : از کفم رها شد قرار دل...

 

تاریخ فلسفه -از دکارت تا لایب نیتس - جلد چهارم ، نوشتهٔ چارلز کاپلستون ، ترجمهٔ غلامرضا اعوانی

 

ما با یک انتخاب ساده میان دو شق کاملا متعارض یعنی قول به عدم تداوم و قول به تداوم مواجه نیستیم. هر دو رکن را باید در نظر داشت. تغییر و نوآوری وجود دارد ، اما تغییر خلق از عدم نیست. 

 

من یه ذره زبان میخونم یه ذره کتاب. نمیدونم چرا اینقدر استرس دارم واسه جفتش. یعنی میدونی جوابای ارشد اومده همش خودمو میبینم که سال دیگه معلوم نی چی بشه براش. خیلی نگرانم جدا از اون زبانم هست. احتمالا مها اینجا باهام نمیاد! این ناراحتم میکنه. و احساس میکنم بلد نیستم کسیم نیست کمکم کنه. نمیدونم چیکار کنم تقریبا مطمئنم امتحانمو گند میزنم :( نمیدونم چرا همه اعتماد بنفسمو از دست دادم. بگذریم. 

یه اهنگ هست استاد لطفی خونده میگه از کفم رها شد قرار دل ... منو ول نمیکنه. با ریتمش تازه باید شنید نمیدونم چرا باهاش کیف میکنم هی دلم میخواد تکرار بشه. همین ملالی نیست جز استرس. استرسم نیستا یه چیز مزخرف. واقعا رو اعصابمع. من بلد نیستم از چیزایی که بلدم تو زبان استفاده کنم. :( نمیدونم درست میشه یا نه. ولی کاری جز تلاش کردن ندارم امشب تا صبح بیدار میمونم. البته الانم میخونم بعد یه استراحت کوچیک. 

 

2345 : کتاب جدید : تاریخ فلسفه

امروزم شروع شد. از ساعت هفت اما من دیرتر شروع کردم خب بلافاصله بعد بیدار شدن کیف نمیده کار کردن یه خورده ادم زمان میخواد تا لود بشه :دی. قرار بود امروز فقط زبان بخونم اما نظرم عوض شد. کتاب جدید شروع میکنم حتی اگه زیاد طولانی نرسم بخونمش. کتاب جدید اسمش هست تاریخ فلسفه ـ از دکارت تا لایب نیتس ـ ، نوشتهٔ فردریک چارلز کاپلستون ، ترجمهٔ غلامرضا اعوانی نشر علمی فرهنگی. خب از اسمش که معلومه راجع به چی هست. یکی از کتابای منابع ست برای خوندن فلسفه. دیگه یکی درمیون بخونیم عقب نیفتیم از کنکور. زبانم که کلی کار دارم با این که این چند روز خوندم کافی نیست. بایذ پنج تا درسو گرامرشو بخونم لغط هارو جمله هایی که نوشتیمو باز مرور کنم اینقدر مرور کنم تا یادم بمونه. یه اخبار جدیدم دارم اما فعلا نمیتونم بگم. به خاطرش هم ناراحتم هم خوشحال. همین تازه تکالیف زبانم هست :/ برم پنج تا سوال از ریدینگ درارم :/ چه کسل کننده است نه؟ هیجان نداره. ولی باید یاد بگیرم یعنی میخوام که یاد بگیرم باید بیشتر کار کنم براش باید بتونم با همینهایی که یادگرفتم حرف بزنم اما نمیدونم ایرادم کجاست که نمیتونم :( واسه این یه خورده ناراحتم. همین. 

 

 

بعضی وقتها حس میکنم همه چی یه خواب ِ یه خواب عمیقِ عمیق. اونقدر عمیق که مثل مرگ میمونه. انگار دیگه نتونم ازش بیدار بشم. بعضی وقتها حس میکنم گم شدم اما کجا ؟ نمیدونم. شاید درون خودم. بعضی وقتها دلم خیلی چیزا میخواد اما هیچ ذوقی وجود نداره هیچ چیزی که منو وادار به کار کنه. وادار به حرکت کنه. بعضی وقتها هیچ فکری توی سرم نیست. همه چی ساکن ساکن. سکوت مطلق. بعضی وقتها از این سکوت از این ساکن بودن میترسم اینقدر عمق داره که میتونه منو از هرچی بیرونی جدا کنه. 

 

بیخیال. چرت نویس بود. فقط خودم بازی گوشی میکنه اون ته مهای کله ام نشسته و با شیطنت بهم میخنده. حال من همیشه یجور نمیمونه. بگذریم برم دیگه کار کنم زمان ندارم. 

1810 : اتمام کتاب تاریخ فلسفه

بالاخره بعد از مدتی کتاب تاریخ فلسفه تموم شد. درسته تو وضعیت خوبی نخوندمش و مطمئن نیستم و میدونم باید یه بار دیگه بخونمش که از فهمش مطمئن بشم اما میدونم خوندنش بی هیچیم برام نبوده. نکته که کشف کردم جدید این که به ریاضیات علاقه مند شدم بخونمو کار کنم البته از پایه. فیزیک رو همیشه دوست داشتم. هرچند که من توی هنرستان فیزیک نداشتم و ریاضیاتم فقط یکیشو داشتم :/ اینقدر پایم ضعیفِ. بعضی وقتا میگم کاش هنرستان نمیخوندم اما اونوقت شاید اینجایی که الان هستم نبودم. ما همیشه در حال انتخاب کردنیم و نمیدونیم نتیجه انتخاباتمون به کجا میرسه. 

نمیدونم کتاب جدید چی شروع کنم. میتونم نامه های ونگوگ رو بخونم جلد دومشو که فقط چند صفحه ازش خوندم میتونمم کتاب دیگه ای بردارم نمیدونم رو چه مودیم. فعلا که میخوام باقی برناممو انجام بدم. باورم نمیشه این کتابو تموم کردم دلم براش تنگ میشه مدت طولانی تقریبا روش گیر کرده بودم. 

1793 : دوشنبه

تاریخو زمانو گم کردم. هر روزم میام میبینم چندمه چند شنبه است دوباره گم میشه. امروز هم مثل دیروز بزور خوابو از سرم پروندم. پر خوابی خستگی الان توی این مرحله ام.دیروز هیچ کاری نکردم همش میفتادم حتما میفهمی چمه. کاش زودتر خوب بشم چون این وضعیت واقعا برام ازار دهنده است. فردا مهمون داریم اصلا و ابدا حوصله ندارم. امروز که کلا رو دنده چپم بلند شدم اینقدر بی حوصله بی اعصاب خسته و گشنه بی اندازه گشنه امه :/ هرچیم میخورم باز دلم میخواد غذا بخورم پس ترجیح دادم چیزی نخورم تا ناهار. میدونم چند وقت کیفیت نوشته هام زیر خط فقره. اما این منم. الان توی این وضعیت گیر کردم و دستو پا میزنم ازش بیام بیرون کاش تموم بشه. پس نمیتونم خودم خیلی درست نشون بدم. اینجا هنوز خودم اینجا هنوز پناهگاه منه. از کتاب تاریخ فلسفه فکر کنم سع فصل مونده دیروز که هیچی امروزم نه نمیتونم بخونمش پس جلد دو نامه های ونگوگ رو میخوام بخونم.گفتم کتاب سفارش دادم. خونمون ظاهرا خیلی دوره زیر پونز شرق تهران :دی این که شوخی بود اما واقعا اینوریم احتمالا اونا اونورن دلم میخواد زودتر بدستم برسن قطعا باهاشون کلی حالم خوب میشه و ذوق زده میشم. دیگه این که اصلا حالم خوب نیست. دوستام معمولا میگن به خودت سخت نگیر اما این واقعا دست من نیست. واقعا نیست و کاری نمیتونم بکنم. حتی حالی که دارم توی زبون نمیگنجه پر بغض پر خواب پر خستگی و کوفتگی پر دردی که تو کل بدنم یهو میپیچه سر سنگین کی میفهمه معنی این کلماتو. کی میتونه با تمام وجودش درک کنه؟ دست من نیست. هیچ چیز اونقدر اسون نیست که گفته بشه. من از خدام حالم خوب شه انگار دست منه. در مورد این چیزا با هیچکس حرف نمیزنم. چون مسخره است در مورد خودم هیچوقت با کسی حرف نمیزنم به استثنای روانشناسم.مردم تقصیری ندارن من نمیتونم ارتباط برقرار کنم. همیشه مشکل از منه. بیخیال حتما نامه های ونگوگ رو بخونم حالم بهتر میشه.

1786 : کانت و هگل

فلسفه کانت هم تموم شد. تو هر فصلش ممکن راجع به آدمهای دیگه هم حرف بزن. چند صفحه اخر راجع به هگل بود. احساس میکنم مخم نمیکشه. دور اول بود اقا مطمئنم بار دوم بخونم کتابو خیلی چیزا جا افتاده. اما سخت فعلا نمیتونم توضیح بدم چی خوندم در اون حد نیستم ولی فقط میدونم قضیه از چه قراره و خودش به نظرم کلی هست. 

میخوام بشینم فیلم ببینم هنوز نمیدونم چی بعدشم خورده کارایی ه مونده و انجام ندادم. تاریخ فلسفه برای امشب بسه دیگه. فردا صبح زودتر بیدار میشم. 

1785 : کانت

خب و اما روز بعد از سفر. حسی که دارم اینجوری که انگار مثل متوقف شدن زمان بوده باشه یه همچین حالتی. یا یه وقفه. یا یه بریدگی نمیدونم چجوری توصیفش کنم. به هر حال الان اینجام. از اونجایی که دلم برای خونه و کارامو دنیایی که داشتم تنگ شده بود از بودن تو این وضعیت خوشحالم. درسته سفرو خیلی دوست دارم اما ترجیح میدم اگه سفر میشه طولانی باشه باشه که بتونم کارامو هم توش انجام بدم و اگه نمیشه زود برگردم خونه. حالو هوام به هر حال عوض شد. صبح ساعت هفت بیدار شدم دوباره خوابیدم تا ده ولی بعدش نشستم به کار و فصل ولتر رو تموم کردم. میتونم کلی چیز ازش بنویسم. اما همش فکر میکنم عقبم. امروز دوم آبان ماه شد. باورت میشه؟ خب زمان داره میره و من فکر میکنم واقعا آماده ام و میتونم.  حالم خوبه ذهنم نمیپره تمرکز دارم دیگه چی کم دارم؟ هیچی پس میتونم با خیال راحت کارامو انجام بدم. ماه قبل زیاد خوب نبودم بیشتر کتاب خوندم و خیلی کند هم بود.  دلم میخواد این ماه بیشتر به کارای دیگه ام بها بدم. مثل زبان عکس فیلم و ... 

فصل بعدی در مورد کانت نوشته. طبق معمول چیزی ازش نمیدونم جز یه اسمی که خیلی شنیدم. تا شب مینویسم چیکارا کردم. از این که لپ تاپم بالاخره درست میشه واسه صدمین بار خوشحالم میتونم راحت توش فیلم ببینم عکسامو ببینم آلبومایی که میخرمو گوش کنم. ادم مگه از زندگی چی میخواد والا :دی

1783 : ولتر و عصر روشنفکری فرانسه

آخیش داشتم میمردم. و این شروع شد.


تاریخ فلسفه ، ویل دورانت ، عباس زریاب خویی ، نشر علمی فرهنگی


+ اشتغال نداشتن به کار با زنده نبودن یکی است . همه ی مردم خوبند بجز مردم تنبل. 


+ منشی او میگفت او فقط به وقت خود بخل می ورزید.


+ آنکه میخواهد زندگی را در این جهان برخود هموار سازد بیشتر به لزوم کار پی میبرد. کار در طول جریان خود بزرگترین سرگرمیها میگردد و جای همه ی آرزو ها و احلام و رویاهای زندگی را میگیرد. اگر نمیخواهید خودکشی کنید همیشه خود را به کاری سرگرم کنید. 

1772 : ادامهٔ کتاب تاریخ فلسفه


هیچکس مثل او صریح و وزین و موجز نطق نمیکرد. در بیانات او سخنان پوچ و بی معنی کمتر یافت میشد ، هر قسمتی از سخنان او لطف خاصی داشت. اگر مستمع ای در اثنای سخن او سرفه میکرد یا رو به طرف دیگر بر میگرداند، از نکته ای و فایده ای محروم میماند. با هرکه سخن میگفت بر او مسلط بود. ... هیچکس مثل او احساسات شنوندگان را تحریک نمیکرد. هرکه به سخن او گوش فرا می داشتفقط یک ترس داشت و آن اینکه مبادا سخن او به پایان برسد. 


خب این قسمتی از فصلی هست راجع به فرانسیس بیکن که چه میکنه این بشر. کتاب تاریخ فلسفه نوشتهٔ ویل دورانت ، نشر علمی فرهنگی ترجمهٔ عباس زریاب خوئی


خوبی ماجرا اینه مه میفهمم حالا. چقدر احساس خوشبختی میکنم به خاطر این موضوع باورت نمیشه.


یه جندول هست امشب میخوام بکشمش برای خودم از قبل از سقراط تا راسل برگسون که نمیشناسمشو و اینا بزنم بغل تختم شبا تا خوبم ببره بخونمش. باحاله این همه آدم ما که فعلا بیرون جدول سیر میکنیم !