روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انوره دوبالزاک» ثبت شده است

2012 : کتاب جدید : اِس/ زِد

نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ سپیده شکری پور، نشر افراز. که البته داستان سارازین بالزاک هم توش هست. 


مترجم ابتدای کتاب نوشته اصلی ترین هدف بارت در این کتاب آشکار کردن تمایز بین متن خواندنی و متن نوشتاری هست. متن خواندنی یعنی همسان شدن با انتظارات خواننده ، یعنی به وجود آوردن خواننده ای منفعل ،؛ حال آنکه متن نوشتاری انگاره های خواننده را با فاصله گرفتن از سنت های نهادینه به چالش می کشاند. بنابراین کانون توجه متن نوشتاری گشودن درهای متن به تأویل های متعدد از آن است؛ مفهومی که بعد ها بارت در لذت متن ان را کامل تر کرد. 

و غیره 

خب این کتاب هم معلوم شد راجع به چیه. تصمیم گرفتم تلاشمو کنم بهتر کتاب بخونم. کاش یروزی یاد بگیرم مثل آدمای بزرگ بتونم حرف بزنم از مطالبی که میخونم یا نقد کنم. 

2011 : بازخوانی مقاله : مرگ مؤلف

قبل از این که کتاب جدید شروع کنم تصمیم دارم مقالهٔ مرگ مؤلف رو که نوشتهٔ رولان بارت هست و با ترجمهٔ فرزان سجودی دارم رو بخونم چون موقع نوشتن دفترمم رسیدم به اون جلسه از کلاسمون که این مقاله رو خوندیم برام یه مروری هم میشه و این که کتاب بعدی‌که قراره شروعش کنم داستان سارازین بالزاک رو هم داره هم تو مقاله راجع بهش نوشته هم فکر کنم تو کتاب. خلاصه که همین برم شروع کنم. 

1956 : اتمام کتاب سه استاد سخن

ـ بالزاک ، دیکنز ، داستایفسکی ـ ، نوشتهٔ اشتفان تسوایگ ، ترجمهٔ محمد علی کریمی ، نشر نی 

خب این کتابم تموم شد. باورم نمیشه یه روزه تمومش کردم یعنی نشستم پاشا. ببین مائده بشینی و تنبلی نکنی میتونی. برای داستایفسکی خیلی مفصل بود نوشته اش. به نظرم کتاب خوبی بود یه آشنایی از نویسنده آثارش میده یه جاهاییم مقایسه میکرد با شکسپیر مثلا. از اونجایی که من هیچی از دیکنز نخونده بودم و فقط یدونه کتاب از داستایفسکی خوندم خب اونجوری درک نمیکردم نوشته هارو اما در مورد بالزاک رو میفهمیدم. خیلی چیزا از داستایفسکی و زندگیش نمیدونستم خب شناخت نویسنده به نظرم مهم و بهتر میتونی آثارشو درک کنی. خیلی بد دارم مینویسم اما مخم نمیکشه :دی. در کل کتاب بدی نبود اگه از این نویسنده ها و آثارشون چیزی نمیدونی به نظرم خوندنش واقعا می ارزه. 


خب منو مها همچنان بیداریم. اونم داره کار میکنه. به منم میگه نخواب کار کن باهم بخوابیم اما من میترسم صبح بیدار نشم اما به خاطرش یه ذره دیگه بیدار میمونم. نمیدونم کتاب جدید چی بخونم حالا باید نگاه کنم. راستی نه کتابام اومد نه آلبومم. ادمو ها یعنی تو خماری مذارن تیوال پیام داده بود امروز از ساعت ۹ تا ۵ ارسال میشه منم هی منتظر بشین بشین نیومد که :/ خورد تو حالم. 

فردام نمیتونم کتابخونه برم. چرا؟ چون مامان باز نیست فقط شبا میاد میخوابه و یه غذایی درست میکنه امروز بهش گفتم درست نکن غذا خودمون میکنیم خسته ای. گفت نه کجام خسته است. خلاصه ما میخوایم کاری نکنه نمیدونیم چیکار کنیم دیگه. فردام باز میره اونجا. فکر کنم بهش بیشتر از خونه خوش میگذره. در نتیجه خدا کنه صبح بیدار شم دوباره نیاد زنگ بزنه و خواب باشم. میترسم از خونه برم بیرون مثلا میخواستم برم پیاده روی. 


1954 : بالزاک


سه استاد سخن ـ بالزاک ، دیکنز ، داستایفسکی ـ ، نوشتهٔ اشتفان تسوایگ ، ترجمهٔ محمد علی کریمی ، نشر نی 


من از ساعت هشت اینطورا بیدار شدم. کلی به خاطرش به خودم افتخار میکنم چون واقعا خوابم میومدو طول کشید از سرم بپره ولی نسکافهه اثر خودشو گذاشت. دارم همون کتاب سه استاد سخن رو میخونم که بخش اولش در مورد بالزاک بود تموم شد. خوبه چند تا کتاب از بالزاک خونده بودم میفهمیدم چی میگه و البته شاید به خاطر خوندن پرومته بود که توصیفاتش از بالزاک برام آشنا بود و درک میکردم. فصل بعدی در مورد دیکنز هست که من هیچی ازش تا حالا نخوندمو نمیدونم. این کتاب یه ذره هم منو یاد کتاب دربارهٔ رمان و داستان کوتاه سامرست موام انداخت که نصفه خوندمش نمیدونم موقع امتحانا بود یا حال نداشتم نصفه ولش کردم باید دوباره بخونمش. اینم استادم معرفی کرده بود راجع به نویسنده ها و کتاباشون بود.

دیگه همین. برم ببینم میتونم این کتابو یروزه تموم کنم بشینم پاش که میشه. 


تصمیم گرفتم دو تا عادت خوبو درون خودم ایجاد کنم که همیشگی بشه. حدس میزنی چی باشه؟ یکیش این کم بخورم! یکی این که حتما پیاده روی رو برم روزی حداقل یک بار. حالا چرا؟ چون وزن کردم خودمو با قدم حساب کردم ۲۶ تا ۳۰ کیلو اضافه وزن زد برام :/ اصلا اینقدر ترسیدم مثل عمه خدابیامرزم بشم که نمیتونست از جاش تکون بخوره. درسته که من چند ساله همین شکلی موندم و چون قدم بلنده اونجوری نیست ولی به هرحال چاقم و دوست ندارم سلامتیمو از دست بدم. واسه همین دوست دارم تا قبل از امسال این عادتارو تو خودم ایجاد کنم. تا تو سال جدید دائمی بشه. میدونم از پسش بر میام فقط باید بخوامو تنبلی نکنم. 

1953 : کتاب جدید : سه استاد سخن

بالزاک ، دیکنز ، داستایفسکی ، نوشتهٔ اشتفان تسوایگ ، ترجمهٔ محمد علی کریمی ، نشر نی 


خب راستش چیز زیادی از این کتاب نمیدونم و نویسنده اش رو هم نمیشناسم جز این که فکر کنم تو همین کتاب قبلی که خوندم البته مطمئن نیستم همین بوده باشه چون تزوایگ فکر کنم نوشته بود خوندم نویسنده ی بزرگی بوده. فکر کنم اشتباه گرفتمش به هر حال راجع به بالزاک و داستایفسکی و دیکنز نوشته. بخونم ببینم چی میگه. مها میگه چرا کتابای مربوط به فلسفه رو نمیخونی. خب شاید راست. میگه الان سال مهمیه من باید از همین حالا شروع کنم. اما دیوونه میشم نمیشم دلم میخواد این یه ماهو پر کار باشم و خب از عید شروع کنم بدم نیست ادم به خودش نفس بده هر از گاهی نه؟ شایدم بهانه است فقط دوست دارم انجامش بدم. بعد از اینا میرم سراغ کتابای مرتبط تر با فلسفه. هنوز منابعی نخریدم جز همون سیر حکمت در اروپا اما کتابای دیگه ای دارم. یعنی باید فقط منابع رو بخونم؟ نمیدونم. من اصلا بلد نیستم کنکوری بخونم:/ نمیدونم چیکار کنم:( استرس میگیرم یه ذره وقتی بهش فکر میکنم. بیخیال فقط باید انجامش میدم یا میشه یا نمیشه دیگه برای من که خوبه کلی کتاب میخونم. بگذریم میرم کتابو شروع کنم. 

1568 : اتمام کتاب زن سی ساله


نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ ادوارد ژوزف ، نشر علمی فرهنگی


کتاب تموم شد. راستش اصلا نمیدونم چی بنویسم شایدم بدونم فقط حوصله نداشته باشم. با این حال بهونه ی خوبی سعیمو کنم تا روش تمرکز کنم شاید فکرای دیگه از ذهنم بپره.

از اون دوتا کتاب قبلی که خوندم همونطور که توی مقدمه هم نوشته بود ضعیف تر بود. اما نه کم ارزش. منظورم اینه که حالا جدا از دلیلی که توی کتاب بود که گفته بود اول کتاب تیکه های جدا و پراکنده بوده بعد اینده سعی کرد که این کتاب رو هماهنگ و بازنویسیش کنه خب یه جاهاییش خیلی به نظر خفن میومد ادم خیلی چیزا خب میفهمید اما یه جاهایی انگار سرهم بندی باشه یا خیلی ابکی بود. بعضی فصلا خب پرش داشت مثل این که فیلم رو بزنی جلو اولش گیج میشدی انگار فکر کنی کتاب دیگه ای یا داستان جداست بعد میفهمیدی نه جلو رفت و سالها گذشته یا صحنه عوض شده.
حالا باز نمیدونم ولی میگم این کتاب روی من شخصا تاثیر زیادی داشت. زنی که خب داستان زندگیش روایت شد اشتباهاتش مقاومتش خشمش رنجش شادیش بدجنسیش عشقش اینجا انگار بالزاک بیشتر توجهش روی فرد بود تا جامعه یا ادم های فرانسه اون زمان بر عکس کتاب مثلا باباگوریو که ما با اشخاص زیادی اشنا میشدیم به هم ربط داشتن اینجا محدود تر میومد. و باز همون ویژگی گه تهش با تمام اشتباهاتی که داشت من نتونستم انگشت اتهاممو سمتش بگیرم. ماها رفتارامون واقعا ازار دهنده میشه اما فقط ما نیستیم شاید بتونیم سعی کنیم تعدیلش کنیم ولی قطعا دلایلی بوده که اون ادم این شده. اینی که من هستم خوب یا بد که جفتش هست درونم نتیجه تجربیاتم جامعه ام ادمهای اطرافم انتخابهای درست و غلطم ضربه هایی که خوردم رنج ها کمبود ها خیلی چیزا هست. اینم همینطور بود. اولش پیش خودم میگفتم چرا خب وقتی باب میلش نیست این ازدواج رها نمیکنه؟ ولی اخرش کم کم انگر ادم واقعی باشه پیش خودم گفتم من جاش نیستم شاید واقعا اون موقع اینجوری بوده یا نمیدونم. من هنوزم نمیفهمم. فکر میکنم یکی از نکات مثبتش اینه بر عکس خیلی رمانها چهره دیگه ای از ازدواج رو هم نشون میده. نه که همه چی همیشه بد باشه اما این زندگیِ و نمیشه ازش فرار کرد. و قرار نیست هیچ مردی بتونه ادم رو خوشبخت کنه انگار.به نظر خونه باباها با تمام مصائب مسخره اش بهشت بیاد:دی ادما همیشه تصور میکنن جای دیگه بهتره ادم دیگه بهتره همش دنبال چیز بهتر اتفاق بهتر هرچی اصلا کشور مدرسه ادم خونه اما خب شاید باشه منظورم این نیست ادم دنبال چیز بهتر نباشه اما رویا دردازی احمقانه میاد. من دوستامو دیدم تو سن کم ازدواج کردن به اصرار خانواده یا بر اساس همون رویایی که توی مغزشون بوده و دیدن هیچی اون شکلی نیست اخرشم جدا شدن یا ادامه دادن نتونستن و یه زندگی خیلی راکد شاید . نمیدونم اصلا دوست ندارم بهش فکر‌کنم.
در نهایت حتی با ازدواج هم تنهایی ادم پر نمیشه . مثل محیط خانواده. تو زندگی میکنی ولی خودتی شاید اگه خوش شانس باشی اون فرد پیاز نباشه :دی منظورم اینه بفهمه یه درک متقابل. اشته باشع اما همیشه فاصله هست انگار. منم یه زمانی مول بقیه فکر میکردم. ام الان انگار هیچ اثری از اون خوشبینی درونم پیدا نمیشه. فکر میکنم هر زنی باید حتی اگه میخوا با کسی باشه یاد گرفته باشه از پس خودش بر بیاد. وابستگی ادمو به بند میکشونه انگار . انگر باعث بشه طرف مقابل خیلی نمیدونم نمیدونم این دو جمله اخر رو مطمئن نیستم. ادم اگه قراره جدا زندگی کنه که میکنه یعنی انگار شاید باید حد وسط باشه هوووف اصلا حوصله فکر‌کردن ندارم به این چیزا.
راستش اولش گفتم خب باید جور دیگه رفتار کنه ژولی.انگار میتونست ولی بعد دیدم بهش حق میدم وقتی ادم مقابل هیچ درکی نداره از هیچی از تو از افعالت وقتی مهم نیست وقتی نمیفهمه وقتی چرایی وجود نداره که یسری چیزا چرا باید اینجوری باشه حق دادم چون این بخششو جای دیگه تجربه کردم یعمی از طرف ادمهایی با نقش خای دیگه که اطرافمن و یا نمیفهمن واقعا یا خودشونو میزنن به نفهمی. مثلا تو سن نوجوانی یسری از خانواده ها واقعا فقط فکر میکنن که پدر و مادرن نمیبینن مثلا طرف چر بیرون نمیره چرا یسری رفتاراش مثل بقیه نیست اگه دیگیر باشن میتونن واقعا اسم پدر مادر رو گذاشت روشون نه که فقط بشه گفت چون تولید کردن صاحبشن!  این فقط یک مثال بود حالا اینجا که بری بگی چته هم میگن سکوت کن:دی که خب شبیهش توی داستادددر مورد جریان دیگه ای‌ بود. لطفا احمق نباشیم. امیدوارم نباشم حتی خودم . 
یه چیز دیگه ای هم که بود در مورد یعنی قبلا نوشته بودم که چجوری تفاوت قائل میشن بین بچه ها که اینجا یه علتشو توضیح داده بود ولی من قانع نشدم. نمیفهمم خب درست نیست. ادم مسئول. یجور از سر بازکردن یجور انگار خشمتو روی موجودی خالی کنی که تقصیری نداره و اون موجودم خشمشو رو بچع دیگه خالی میکنه. بعد خب مقصر اون فرد اول. ادم به این چیزا فکر میکنه دلش نمیخواد بچه ای داشته باشه نه برای خودخواهی خودش که مثلا از سر خودش بخواد باز کنه فقط چون خیلی وحشتناک میاد. من بچه هارو خیلی دوست دارم بیش از حد اما حالا جد از ازدواج که بهش فکر نمیکنم نه بچه دار نمیشم و مطمئنم فقط نباشه خیلی بهتره من فکر میکنم ادما به خاطر خودخواهی خودشون حاضر میشن این کارو کنن یا اینقدر ابلهن که فقط برای خالی نبودن عریضه است. درست یا غلط این تفکر منه. 

حقیقت اینه فکر‌میکردم قبلا که اگه م دا عملی انجام میدن زنا هم باید همونو انجام بدن من نمیدونم این انگشت اتهام چرا فقط سمت زن میاد و همه جا همه چی انگار تایید کنه یسری رفتارای مردارو حتی دین با قوانین چند همسریشو راه های مختلف ازدواجو این داستانا و چرا برای زن نیست. من اصلا هذفم این نیست که بگم اون هست اینم باید باشه ولی من فکر میکنم جای این که زنا اونجوری بشن شاید مردا باید اینجوری بشن یا نهایتش خرکی هرجوری هست باشه به خودش مربوط انگشت اتهام به سمت یه زن نیاد برای کاری که یه مردم خیلی اشکار انجام میده . اصلا من معتقدم که زن و مرد حقوقشون شاید عین هم نباشه چون دوت موجود متفاوت با همن حتی اگه جفتشون ادمن باید متناسب با وجودشون این حقوق باشه ولی یسری چیزا واقعا خیلی فشار میاره روم. که هیچ ربطی نداره. این سلطه ای که میخوان داشته باشن و برای خودشون نباشه بعد جالب با همونها و با حالا یسری رفتارا طرفشونم زن من نمیفهمم یعنی نمیدونم چجوری منظورمو بگم. شاید بهتره بیخیالش شم فعلا.

شادم وقتی داستان عاشقانه میخونه یه جور دلش تنگ میشه. همیشه هرچقدرم هیچکس تو زندگی ادم نباشه دل ادم تنگ میشه برای کسی.

یه بخشی بود زن سی ساله و دختر جوانو اینارو تفاوتاشو نوشته بود حالا من خب شایذ یسری چیزاشو نپذیرم یا بپذیرم به این فکر کردم سی سالگی چجوری میتونه باشه. سی ، چهل ، پنجاه ، شصت یه خورده ترسناک. اطرافم هستن ادمهایی که این سن داشته باشن شاید خصوصیات خوبیم داشته باشن اما باعث نمیشن فکر کنم سی سالگی خیلی سن خفنی باید باشه پس. شاید سانتاگ که به نظرم وقتی میخوندم علیه تفسیرو و فهمیدم سی سالگی نوشته شون فکر‌میکردم و میکنم این ادم باید چه بلوغی چه نمیدونم چه کلمه ای بگم اما اگه سی سالگیم اون باشه بی صبرانه منتظرشم و براش تلاش میکنم هرچند کلمه عمرا به ذهنم میاد. یا مثلا استادم که خب کاراشو کتابشو زندگی الانش اگه اون اینده باشه به نظر کمر ترسناک میاد ولی خب از همونم من جز اون در واقع تصور دیگه ای ندارم و همه چی هم ز دور ادم انگار استرس بگیره بهش فکر‌کنه شبیه این که بخوای جای جدیدی بری و ادمای جدید ببینی یه همچین استرس وحشتناکی داره که خب من همیشه تجربه میکنم. و تول فقط یادآوری این که انگار زمان رفته و تو کاری نکرده بیشتر از خوشی نااحت کننده میاد.

توی کتاب بخش هاییم بود که خب چون کتاب پرومته رو خونده بودم میفهمیدم. اثراتی از خودش از مادرش از مادام دوبرونی و... بود. حقیقتی که عینن گفته نشده اما میشد تجربیات بالزاک رو لابلای نوشته ها حدس زد.

همین . مثلا نمیدونستم چی بنویسم و اینقدر شد. یه خورده بگذره یسری قسمت های دیگه رو هم زیر همینجا مینویسم.

سوال این جاست کتاب جدید چی بخونم؟



+ فقط در بعضی سنین عمر است که بعضی از زنان ممتاز میتوانند به رفتار خود روحی ببخشند و آن را گویا بنمایند. 

+ در وجود ما افکاری هست که بی آنکه به حقیقت آن ها پی ببریم مطیع و منقاد آنها هستیم و از وجود انها هم اگاه نیستیم. 

+ متوجه شد که موجود کمال مطلوب خود را که این همه در خیال تصور میکرد ، بالاخره یافته است. همان موجودی که کسانی که تمام زندگی را به دست یک عشق شدید میسپارند ، با جدیت در جست و جوی او هستند و غالبا بی آنکه بتوانند از لذت یافتن چنین گنجینه هایی که در رویا دیده اند  برخوردار شوند از جهان رخت بر میبندند. 

+ پس معلوم میشود که دیگران را در منزل پزیرفته است کسانی را دیده است که همگی از وضع خود خشنودتد. با آنها صحبت کرده است، در صورتی که من تنها و بیچاره بوده ام.

+ هردو خم شدند تا یکی از مناظر باشکوه پر از برف و یخ و سایه های خاکستری که دامنهٔ کوه های سهمگین را رنگ آمیزی میکرد ، تماشا کنند. این منظره یکی از تصاویر پر از تناقض ناگهانی بود که بین شعله های قرمز رنگ و لکه های سیاه با یک حالت شاعرانهٔ غیر قابل تقلید و بی ثبات ، زیب آسمان‌هاست . این لکه ها بسان بستر زیبایی است که خورشید در آن ظهور میکند و شبیه به کفنی است که در آن خورشید جان می‌سپارد.

+ فراغ خاطر چنان حساسیت دقیقی به شاعر می‌بخشد که ضعیف نرین ضربت موجب جاری شدن اشک میگردد و اگر دل ادمی در این رنج و درد ها گمراه شده باشد ، پیمانهٔ غم را لبریز میکند یا اگر دل گرفتار هیجانات عشق باشد، لذت های وصف نشدنی به آن می‌بخشد. 

+ از آن بلندی اگر نگاه کنند ، این ردیف خطوط معماری مه با برگ ها و سایه ها مخلوط شده و دستخوش هوا و هوس اسمان قرار گرفته ، لا ینقطع تغییر رنگ ونور و شکل میدهند. دورتر از جایی که ایستاده اید ، عمارت ها سر به هوا می‌کشند و اطراف شما درختان پرشکن به لرزه در می‌ایند و جاده ی باریکی که رفت و آمد دهقانان ان را احداث کرده به چشم میخورد.

+ در آنجا شهری وجود دارد که شم آن را نمی‌بینید و بین ردیف شیروانی هایی که در کنار این درهٔ کوچک به چشم میخورد و بین این افقی که مول خاطرات بچگی مبهم است، شهر عظیمی هست که گویی در گودی بزرگ بین بام های مریض خانهٔ پیته و بلندی قبرستان شرق ، یعنی بین رنج و مرگ ، پنهان است.

+ یک نوع تضاد عجیب بین انزوا و زندگی و بین سکوت و صدا وجود داشت ، بی آنکه شخص بفهمد این صدا و این جنبش و این عدم و سکوت کجا بود.

+ درد های حقیقی در بستر عمیقی که برای خود باز کرده اند ، چنان به ظاهر آرام و ساکت هستند که گویی در آنجا خفته اند، در صورتی که در آنجا به تحلیل بردن روح مشغول اند و به آن اسید مدهشی شباهت دارند که بلور را سوراخ میکند.

+ حافظه ی شوم او بسیاری از این وقایع را در نظرش مجسم ساخته بود. وقایعی که هرچند به ظاهر کوچک می‌نمایند ، ولی در زندگانی روحی و اخلاقی ، وقایع و حوادث بزرگی به شمار می‌ایند. د واقع گاهی با یکی حرکت و اشاره موجب بسط یک حادثه می‌شود ، لحن یک کلمه سراسر یک زندگانی را از هم پاره میکند.

همین دیگه تموم شد من مُلدَم. 

1567 : بخشی از کتاب : زن سی ساله


نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ ادوارد ژوزف ، نشر علمی فرهنگی



+ همین زن که نمیخواست زنده بماند ، تلخی تاخیر امدن مرگ را در انزوای خود بایستی می‌چشید و در این انزوا با چنان شکنجه ی روحی مدام باید دست به گریبان می‌شد که مرگ هم اثرات ان را زایل نمیتوانست کرد. .


+ حوادث زندگی خاموش و بیدار میشوند، ولی در دل آدمی همیشه باقی هستند و بودن آنها طبعا روح ادمی را تغییر میدهد.


+ درد بزرگ ، درد حقیقی آن است که چنان کشنده باشد که در آنِ واحد گذشته وحال و آینده را دربر گیرد و چیزی از تمام وجود زندگی باقی نگذارد ، فکر ادمی‌، را به یک باره تغییر دهد ، آثار خود را چنان بر روی لبان و پیشانی آدمی نقش کندکه هیچ عاملی نتواند آن را بزداید ، خوشی ها را چنان از آدمی باز گیرد که روح انسان را از هرچه در جهان هست متنفر گرداند. 

وانگهی این دردها هیچگاه اظهار نمیشود . برای دلجویی از زنی که به چنین دردهایی مبتلاست باید دردهایش را به حدس دریافت ، زیرا این دردها چنان به سختی و تلخی وجود اورا فراگرفته و چنان به درستی در چهره و تن او نقش بسته است که در روح او محکم جای گرفتا و عینا شبیه بهمنی است که چون به دره ای فرود می‌آید ، قبل از قرار گرفتن در جایی ثابت ، شکل همه چیز را در آن دره تغییر میدهد. 


+ قوانین و رسوم اجتماع روی شکوه هایش خط بطلان می‌کشید. از شنیدن آن هر زن دوستش خوشحال میشد و هر مردی به فکر سواستفاده می‌افتاد  نه، این غم زده ی بیچاره قادر نبود جز در بادیه‌ای دور از خلق به دلخواه خویش از درد بگرید  در این وادی یا او رنج  یا میخورد یا رنج اورا ، یا باید می‌مرد یا باید چیزی را در خود میکشت.


+ او میل نداشت که شاداب و با طراوت و عشق بر انگیز باشد ، همان‌طور که شخص شنیدن صدایی را که بی هدف مکرر بشود ، خوش ندارد. حتی زیباییش هم برای او قابل تحمل نبود و به منزلهٔ چیزی بی ثمر می‌نمود.


+ بیم آن می‌رفت که در آینده اغلب احساساتی که در زندگی به او روی می‌نمود، بدون آن که درک گردد، محو شود و بیشتر آن‌هایی هم که سابقا در وجودش اور می‌کرد ، از این به بعد برایش بی‌قدر و  ارزش باشد .


+ دیگر هیچ چیز قادر نبود سعادتی را که آرزو میکرد و در عالم رویا ان همه زیبا می‌نمود ، بدو بازدهد. 


+ از این که  نتوانسته بود آن چنان که آرزو میکرد باشد ، مدام  رنج میبرد.


+ گاهی که مه محو میشد، پنجره‌اش را باز میکرد و در آنجا به حالت بهت فرو می‌رفت و مانند ماشین ، هوای مرطوب و نم و خاکی را که در فضا پراکنده بود ، استنشاق میکرد ، بی حرکت و به ظاهر‌چون ابلهی می‌ایستاد.، زیرا همهمه‌ی رنج و درد او گوشش را از شنیدن هماهنگی‌های طبیعت و اندیشه اش را از احساس لذت ها باز میداشت. 


+ بله من میخواستم انتحار کنم، ولی جرئت نداشتم این نقشهٔ خود را به موقع اجرا گذارم. موقعی که روحم قوی بود ، جسمم زبون می‌شد و همین که دستم دیگر‌نمیلرزید، روحم سست میگشت. هنوز ولی به این کشمکش‌ها و این حالات ضد ونقیض پی نبرده ام. بی شک ، هنوز بدبختانه حالات ضعیف زنان در وجود من باقی است که اراده‌ام آن قدر بی‌ثبات است ، در صورتی که برای دوست داشتن همچنان قوی هستم. من از خود متنفرم.


احتمالا این جور به نظر برسه اولش که این کتاب ابدا برای من خوب نیست. اما این ظاهرش. 

فکر کنم باید بیشتر توضیح بدم. اما الان نمیدونم چی بگم. نمیدونم.


1566 : کتاب جدید : زن سی ساله

نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ ادوارد ژوزف ، نشر علمی فرهنگی


خب منتسلیم شدمو همینو دست گرفتم چون ادم وقتی چیزی رو بیخیال میشه انگار بدتر رو مخش بیا یعنی این که بگی کتابیو نخونم. جدا از اون رو مود بقیه کتابها هم نبودم و حالا که تو فاز بالزاکم بزار تموم بشه.


چیز زیادی نمیدونم ازش یادم تو پرومته نوشته بود یه در بالزاکمینویستش اماخیلی ضعیف در میاد بعدا تجدید میکنه کاملش میکنه. همین بعد بخونم مینویسم درست توی خاطرم نیست . میخونم ببینم چجوریه.

1562 : بخشی از کتاب : چرم ساغری

نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ م.ا. به آذین ، نشر علمی فرهنگی


+ مسئلهٔ غریبی است. انسان همیشه با خویشتن خویش در جدال است. آرزوهایش را بر اثر آلان کنونی از دست می‌دهد و آلام خود را به امید آینده ای که به ا‌ تعلق ندارد فریب میدهد. از اینجاست که همهٔ کارهای انسان رنگ نابخردی و ناتوانی دارد. آری در این دنیا هیچ چیز کامل نیست مگر بدبختی.


زیر ویرانه های آن همه جهان گذشته خرد میشویم...


+ جریان کند زوال روشنایی روز را دنبال می‌کرد و رنگ آن بتدریج بع سیاهی میگرایید. 


در فاصله ی ناچیزی که زندگی خواب آلود او را از زندگی واقعی جدا میکرد جوان در آن موضع شک و تردیدی که دکارت توصیه کرده است باقی ماند. از این رو خواه‌ناخواه زیر پنجه ی قدرت این اوهام تشریح ناپذیر قرار گرفت. اوهامی که اصرار ان غرور مارا طرد میکند و دانش ناتوان ما میکوشد ان را تحلیل کند. 


اگر معتقدات عوام راست باشد ، پس اینک سی نفر مرد باشرف و صاحب هنر اماده شده اند که خون خانواده ای را بیاشامندو احشایشان را بخورند ما دو تا ، ما دو جوان پاک وجدان پرشور هم در این کا ناشایست همدست شده ایم .دلم میخواهد از این سرمایه دارمان بپرسم ایا شرف دارد؟


+ انسان بند بازی است که لب پرتگاه دست می‌افشاند. 

+ قدرت ، چون دیگر وحدت خود را از دست داده است ، پیوسته به طرف انحلال و از هم پاشیدگی میرود و جز منافع شخصی مانع دیگری بر سر راه ان نست‌.  به همین جهت هثاست که ما دیگر نه روی مذهب یا نیروی مادی ، بلکه روی فهم و هوش تکیه میکنیم. 

+ اشخاص شکاک از همه با وجدان ترند. 

+ این درد طولانی و کند که ده سال دوام یافت، امروز میتواند در چند جمله بیان شود؛

+ شماگرچه با تحمل نا ملایمات و محرومیت هایی چند معلومات جامع و عشق به کار گرفتید و این چیزی است که برای کسانی که می‌باید به امور مهم بپردازند لازم است.

+ روح من که در پرواز خویش همواره به مانع بر میخورد ، در خود فرو رفته بود. با این که سرشار از سادگی و بی پیرایگی بودم ، سرد و تودار مینمودم...

+ برای قضاوت دربارهٔ هرکسی دست کم باید از راز نهان اندیشه ها و بدبختی ها و هیجاناتش با خبر بود.

+ شاید همان شیوهٔ زندکی‌که من پیش از این آن را یک بدبختی برای خود تصور میکردم موجب بروز استعدادهایی شد که بعد ها به آنها میبالیدم. 

+ مطالعه به هرچیزی که د اطراف ماست نوعی رنگ افسون میبخشد. 


من از راهبان ریاضت کش مصر تقلید میکردم ، بدون آن که مانند آن ها نماز و دعا بخوانم. مثل آنها در بیابان به سر میبردم و به جای ان که صخره هارا سوراخ کنم در روح خود میکاویدم‌.

دیوانه ام. گاه گاه احساس میکنم دیوانگی در مغز من نعره میکشد . افکار من مانند اشباحی در مقابل من می چرخند ، بی آن که بتوانم آن هارا به چنگ بیاورم.

همه ی مردان بزرگ را در نظر بیاور : هرگاه هواخواه نباشند، طبیعت انان را لاغر و ناتوان می‌آفریند. یک قدرت آسمانی که گویی قصد ریشخند‌دارد یا بر آن ها حسد میبرد ، روح یا تنشان را معیوب میسازد تا کوشش های قریحه شان را خنثی کند . 

+ خواب گویی آنها را به حالت بی پیرایه‌ای که زینت دوران اولیهٔ زندگی است بر میگرداند.


1561 : اتمام کتاب : چرم ساغری

نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ م.ا. به آذین ، نشر علمی فرهنگی


این کتاب تمام شد. الان که نیت کردم بنویسم واقها هیچ خرفی تو ذهنم نمیاد یا شاید نمیدونم چجوری باید بگم. 


احساس میکنم چجوری بگم خب این کتاب رو بالزاک سال ۱۸۳۱ نوشته یعنی حساب مردم برای ۱۸۷ سال پیش و این طبیعی یسری چیزا گفته هاش برای من کسل کننده بیاد یا عجیب باشه ولی این باعث نشده که کتاب مزخرفی بشه بالزاک حرفشو زده با این که کتاب یه حالت غیر واقهی هم داره. من خیلی چیزا یاد گرفتم اما میگم یه جاهاییش درک نمیکردم یا شاید توی زمان خود بالزاک غیر واقعی و غیر قابل تصور نمیومده ولی حالا من نزدیک دوقرن بعد که میخونم خب برام یا عجیب یا خنده داره یا درک نکردم این عطش پولدار بودن تلاش مردن وارده رابطه ای شدن زنی رو خواستن این که زود به چیزی رسیدن یعنی قطعا واقعی هست اون اتفاقا. اون زمان چون توی کتاب قبلی بابا گوریو هم بود از یه طرف جالب از یه طرف خنده دار من پیش خودم فکر کردم اگه اون ادما این زمان بودن چجوری میشد. میدونین به این نتیجه رسیدم زمان حالا هم هست چیزی که دیدم و دقت نکرده بودم بهش مطمئنم همه کمو زیاد دور خودشون بعضی چیزاشو میبینن. جامعه افراد ووو و البته یه جاهاییم برام غیر واقعی بود احتمالا من پرت به نظر بیام توی یسری چیزا این زمان حاضر. احتمال یسری مسائل خصلت انسانی هست فقط زمان که عوض میشه شاید نقابش عوض بشه. 

دیگه این که خیلی چیزا هم ازش یاد گرفتم رمان ابکی نیست مسلما با این که یه ذره تخیلی بود چرمی که طلسم شده و ارزو برآورده میکنه و طول عمر فرد به اون بستگی داره اما خیلی حرفارم زده. ما فرصتمونو همینجوری از دست میدیم برای چیزای الکی بعد تهشم که نزدیک مرگ بشیم دستو پا بزنیمو عمر بیشتری بخوایم و حسرت بخوریم.

خب میشد نویسنده رو لابه لای حرفا پیدا کرد. یعنی اتفاقات مشابه اتاق زیر شیروونی مثلا هرچند نغییر شاید کرده باشه اما خب خواستم اون منشایی مه به نظرم اومدو بگن. دیگه این که یه چیز دیگه میخواستم بگم یادم رفت. چی بود؟ یادم نمیاد. 


اهان کتاب پرومته رو که خوندم نوشته بود که چرم ساغری زیرمجموعه گفتار های فلسفی قرار میگیره اگه درست گفته باشم. خب شخصیت اصلی هم همش درگیر بود. همش دنبال انگار راهی بود کهچجوری زندگی‌ باید کنه. از یه طرف وضعیتی که توش گرفتار شده بود تربیتی که شده بود ارزوهاش بی پولیش بعد انگار وارد دنیایی میشه که دلش میخواد اونجوری باشه اما نمیتونه. بعدشم که اتفاقاتی میفته باز با این که شرایطشو داره نمیتونه کلا ذاتش انگار قبول نمیکنه یا وجدانش. یه همچین چیزایی. ادم درگیراشو میبین من خیلی چیزا برا خودم در مورد خودم یاداوری شد. در نتیجه در‌کل کتاب خوبی بود خب قبل از باباگوریو نوشته شده بود و انگار بالزاک هنوز اونجوری که باید نشده بود درگیرای بالزاک دغدغه هاش معلوم تو خود کتاب. بعد من قشنگ یاد خود بالزاک میفتادم زندگیش انگار پیش بینی‌کرده باشه. اخرش خود بالزاک هم همینجوری میشه. 


اینم الان یادم افتاد شخصیت های مشترک. مثلا بیانشون که توی باباگوریو بود اینجا هم بود یا راستینیاک. بالزاک وقتی توی فکر کن مکم رفت هزیون میکفت میگه فقط بیانشون میتونست جونمو نجات بده. اینارو توی پرومته نوشته بود. و من همش به خود بالزاک هم فکر میکردم. این انگار بالزاک واقعا با رمانهاش زندگی کرده باشه. 

کلا خیلی حرفا هست توش یعنی خیلی در مرود زندگی ادمها اجتماع هم هچی یسری چیزا مسخره شده باشه یا خیلی ریز گفته باشه بعضی وقتا هم واضح. 


همین پست بعدی قسمت هایی ازشو میذارم.


به شدت دلم کتاب غیر داستانی میخواد مثلا در مورد عکاسی چی میشد کتابی داشتم میتونستم بازم عکاسای جدید ببینم :(((