روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انوره دوبالزاک» ثبت شده است

1568 : اتمام کتاب زن سی ساله


نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ ادوارد ژوزف ، نشر علمی فرهنگی


کتاب تموم شد. راستش اصلا نمیدونم چی بنویسم شایدم بدونم فقط حوصله نداشته باشم. با این حال بهونه ی خوبی سعیمو کنم تا روش تمرکز کنم شاید فکرای دیگه از ذهنم بپره.

از اون دوتا کتاب قبلی که خوندم همونطور که توی مقدمه هم نوشته بود ضعیف تر بود. اما نه کم ارزش. منظورم اینه که حالا جدا از دلیلی که توی کتاب بود که گفته بود اول کتاب تیکه های جدا و پراکنده بوده بعد اینده سعی کرد که این کتاب رو هماهنگ و بازنویسیش کنه خب یه جاهاییش خیلی به نظر خفن میومد ادم خیلی چیزا خب میفهمید اما یه جاهایی انگار سرهم بندی باشه یا خیلی ابکی بود. بعضی فصلا خب پرش داشت مثل این که فیلم رو بزنی جلو اولش گیج میشدی انگار فکر کنی کتاب دیگه ای یا داستان جداست بعد میفهمیدی نه جلو رفت و سالها گذشته یا صحنه عوض شده.
حالا باز نمیدونم ولی میگم این کتاب روی من شخصا تاثیر زیادی داشت. زنی که خب داستان زندگیش روایت شد اشتباهاتش مقاومتش خشمش رنجش شادیش بدجنسیش عشقش اینجا انگار بالزاک بیشتر توجهش روی فرد بود تا جامعه یا ادم های فرانسه اون زمان بر عکس کتاب مثلا باباگوریو که ما با اشخاص زیادی اشنا میشدیم به هم ربط داشتن اینجا محدود تر میومد. و باز همون ویژگی گه تهش با تمام اشتباهاتی که داشت من نتونستم انگشت اتهاممو سمتش بگیرم. ماها رفتارامون واقعا ازار دهنده میشه اما فقط ما نیستیم شاید بتونیم سعی کنیم تعدیلش کنیم ولی قطعا دلایلی بوده که اون ادم این شده. اینی که من هستم خوب یا بد که جفتش هست درونم نتیجه تجربیاتم جامعه ام ادمهای اطرافم انتخابهای درست و غلطم ضربه هایی که خوردم رنج ها کمبود ها خیلی چیزا هست. اینم همینطور بود. اولش پیش خودم میگفتم چرا خب وقتی باب میلش نیست این ازدواج رها نمیکنه؟ ولی اخرش کم کم انگر ادم واقعی باشه پیش خودم گفتم من جاش نیستم شاید واقعا اون موقع اینجوری بوده یا نمیدونم. من هنوزم نمیفهمم. فکر میکنم یکی از نکات مثبتش اینه بر عکس خیلی رمانها چهره دیگه ای از ازدواج رو هم نشون میده. نه که همه چی همیشه بد باشه اما این زندگیِ و نمیشه ازش فرار کرد. و قرار نیست هیچ مردی بتونه ادم رو خوشبخت کنه انگار.به نظر خونه باباها با تمام مصائب مسخره اش بهشت بیاد:دی ادما همیشه تصور میکنن جای دیگه بهتره ادم دیگه بهتره همش دنبال چیز بهتر اتفاق بهتر هرچی اصلا کشور مدرسه ادم خونه اما خب شاید باشه منظورم این نیست ادم دنبال چیز بهتر نباشه اما رویا دردازی احمقانه میاد. من دوستامو دیدم تو سن کم ازدواج کردن به اصرار خانواده یا بر اساس همون رویایی که توی مغزشون بوده و دیدن هیچی اون شکلی نیست اخرشم جدا شدن یا ادامه دادن نتونستن و یه زندگی خیلی راکد شاید . نمیدونم اصلا دوست ندارم بهش فکر‌کنم.
در نهایت حتی با ازدواج هم تنهایی ادم پر نمیشه . مثل محیط خانواده. تو زندگی میکنی ولی خودتی شاید اگه خوش شانس باشی اون فرد پیاز نباشه :دی منظورم اینه بفهمه یه درک متقابل. اشته باشع اما همیشه فاصله هست انگار. منم یه زمانی مول بقیه فکر میکردم. ام الان انگار هیچ اثری از اون خوشبینی درونم پیدا نمیشه. فکر میکنم هر زنی باید حتی اگه میخوا با کسی باشه یاد گرفته باشه از پس خودش بر بیاد. وابستگی ادمو به بند میکشونه انگار . انگر باعث بشه طرف مقابل خیلی نمیدونم نمیدونم این دو جمله اخر رو مطمئن نیستم. ادم اگه قراره جدا زندگی کنه که میکنه یعنی انگار شاید باید حد وسط باشه هوووف اصلا حوصله فکر‌کردن ندارم به این چیزا.
راستش اولش گفتم خب باید جور دیگه رفتار کنه ژولی.انگار میتونست ولی بعد دیدم بهش حق میدم وقتی ادم مقابل هیچ درکی نداره از هیچی از تو از افعالت وقتی مهم نیست وقتی نمیفهمه وقتی چرایی وجود نداره که یسری چیزا چرا باید اینجوری باشه حق دادم چون این بخششو جای دیگه تجربه کردم یعمی از طرف ادمهایی با نقش خای دیگه که اطرافمن و یا نمیفهمن واقعا یا خودشونو میزنن به نفهمی. مثلا تو سن نوجوانی یسری از خانواده ها واقعا فقط فکر میکنن که پدر و مادرن نمیبینن مثلا طرف چر بیرون نمیره چرا یسری رفتاراش مثل بقیه نیست اگه دیگیر باشن میتونن واقعا اسم پدر مادر رو گذاشت روشون نه که فقط بشه گفت چون تولید کردن صاحبشن!  این فقط یک مثال بود حالا اینجا که بری بگی چته هم میگن سکوت کن:دی که خب شبیهش توی داستادددر مورد جریان دیگه ای‌ بود. لطفا احمق نباشیم. امیدوارم نباشم حتی خودم . 
یه چیز دیگه ای هم که بود در مورد یعنی قبلا نوشته بودم که چجوری تفاوت قائل میشن بین بچه ها که اینجا یه علتشو توضیح داده بود ولی من قانع نشدم. نمیفهمم خب درست نیست. ادم مسئول. یجور از سر بازکردن یجور انگار خشمتو روی موجودی خالی کنی که تقصیری نداره و اون موجودم خشمشو رو بچع دیگه خالی میکنه. بعد خب مقصر اون فرد اول. ادم به این چیزا فکر میکنه دلش نمیخواد بچه ای داشته باشه نه برای خودخواهی خودش که مثلا از سر خودش بخواد باز کنه فقط چون خیلی وحشتناک میاد. من بچه هارو خیلی دوست دارم بیش از حد اما حالا جد از ازدواج که بهش فکر نمیکنم نه بچه دار نمیشم و مطمئنم فقط نباشه خیلی بهتره من فکر میکنم ادما به خاطر خودخواهی خودشون حاضر میشن این کارو کنن یا اینقدر ابلهن که فقط برای خالی نبودن عریضه است. درست یا غلط این تفکر منه. 

حقیقت اینه فکر‌میکردم قبلا که اگه م دا عملی انجام میدن زنا هم باید همونو انجام بدن من نمیدونم این انگشت اتهام چرا فقط سمت زن میاد و همه جا همه چی انگار تایید کنه یسری رفتارای مردارو حتی دین با قوانین چند همسریشو راه های مختلف ازدواجو این داستانا و چرا برای زن نیست. من اصلا هذفم این نیست که بگم اون هست اینم باید باشه ولی من فکر میکنم جای این که زنا اونجوری بشن شاید مردا باید اینجوری بشن یا نهایتش خرکی هرجوری هست باشه به خودش مربوط انگشت اتهام به سمت یه زن نیاد برای کاری که یه مردم خیلی اشکار انجام میده . اصلا من معتقدم که زن و مرد حقوقشون شاید عین هم نباشه چون دوت موجود متفاوت با همن حتی اگه جفتشون ادمن باید متناسب با وجودشون این حقوق باشه ولی یسری چیزا واقعا خیلی فشار میاره روم. که هیچ ربطی نداره. این سلطه ای که میخوان داشته باشن و برای خودشون نباشه بعد جالب با همونها و با حالا یسری رفتارا طرفشونم زن من نمیفهمم یعنی نمیدونم چجوری منظورمو بگم. شاید بهتره بیخیالش شم فعلا.

شادم وقتی داستان عاشقانه میخونه یه جور دلش تنگ میشه. همیشه هرچقدرم هیچکس تو زندگی ادم نباشه دل ادم تنگ میشه برای کسی.

یه بخشی بود زن سی ساله و دختر جوانو اینارو تفاوتاشو نوشته بود حالا من خب شایذ یسری چیزاشو نپذیرم یا بپذیرم به این فکر کردم سی سالگی چجوری میتونه باشه. سی ، چهل ، پنجاه ، شصت یه خورده ترسناک. اطرافم هستن ادمهایی که این سن داشته باشن شاید خصوصیات خوبیم داشته باشن اما باعث نمیشن فکر کنم سی سالگی خیلی سن خفنی باید باشه پس. شاید سانتاگ که به نظرم وقتی میخوندم علیه تفسیرو و فهمیدم سی سالگی نوشته شون فکر‌میکردم و میکنم این ادم باید چه بلوغی چه نمیدونم چه کلمه ای بگم اما اگه سی سالگیم اون باشه بی صبرانه منتظرشم و براش تلاش میکنم هرچند کلمه عمرا به ذهنم میاد. یا مثلا استادم که خب کاراشو کتابشو زندگی الانش اگه اون اینده باشه به نظر کمر ترسناک میاد ولی خب از همونم من جز اون در واقع تصور دیگه ای ندارم و همه چی هم ز دور ادم انگار استرس بگیره بهش فکر‌کنه شبیه این که بخوای جای جدیدی بری و ادمای جدید ببینی یه همچین استرس وحشتناکی داره که خب من همیشه تجربه میکنم. و تول فقط یادآوری این که انگار زمان رفته و تو کاری نکرده بیشتر از خوشی نااحت کننده میاد.

توی کتاب بخش هاییم بود که خب چون کتاب پرومته رو خونده بودم میفهمیدم. اثراتی از خودش از مادرش از مادام دوبرونی و... بود. حقیقتی که عینن گفته نشده اما میشد تجربیات بالزاک رو لابلای نوشته ها حدس زد.

همین . مثلا نمیدونستم چی بنویسم و اینقدر شد. یه خورده بگذره یسری قسمت های دیگه رو هم زیر همینجا مینویسم.

سوال این جاست کتاب جدید چی بخونم؟



+ فقط در بعضی سنین عمر است که بعضی از زنان ممتاز میتوانند به رفتار خود روحی ببخشند و آن را گویا بنمایند. 

+ در وجود ما افکاری هست که بی آنکه به حقیقت آن ها پی ببریم مطیع و منقاد آنها هستیم و از وجود انها هم اگاه نیستیم. 

+ متوجه شد که موجود کمال مطلوب خود را که این همه در خیال تصور میکرد ، بالاخره یافته است. همان موجودی که کسانی که تمام زندگی را به دست یک عشق شدید میسپارند ، با جدیت در جست و جوی او هستند و غالبا بی آنکه بتوانند از لذت یافتن چنین گنجینه هایی که در رویا دیده اند  برخوردار شوند از جهان رخت بر میبندند. 

+ پس معلوم میشود که دیگران را در منزل پزیرفته است کسانی را دیده است که همگی از وضع خود خشنودتد. با آنها صحبت کرده است، در صورتی که من تنها و بیچاره بوده ام.

+ هردو خم شدند تا یکی از مناظر باشکوه پر از برف و یخ و سایه های خاکستری که دامنهٔ کوه های سهمگین را رنگ آمیزی میکرد ، تماشا کنند. این منظره یکی از تصاویر پر از تناقض ناگهانی بود که بین شعله های قرمز رنگ و لکه های سیاه با یک حالت شاعرانهٔ غیر قابل تقلید و بی ثبات ، زیب آسمان‌هاست . این لکه ها بسان بستر زیبایی است که خورشید در آن ظهور میکند و شبیه به کفنی است که در آن خورشید جان می‌سپارد.

+ فراغ خاطر چنان حساسیت دقیقی به شاعر می‌بخشد که ضعیف نرین ضربت موجب جاری شدن اشک میگردد و اگر دل ادمی در این رنج و درد ها گمراه شده باشد ، پیمانهٔ غم را لبریز میکند یا اگر دل گرفتار هیجانات عشق باشد، لذت های وصف نشدنی به آن می‌بخشد. 

+ از آن بلندی اگر نگاه کنند ، این ردیف خطوط معماری مه با برگ ها و سایه ها مخلوط شده و دستخوش هوا و هوس اسمان قرار گرفته ، لا ینقطع تغییر رنگ ونور و شکل میدهند. دورتر از جایی که ایستاده اید ، عمارت ها سر به هوا می‌کشند و اطراف شما درختان پرشکن به لرزه در می‌ایند و جاده ی باریکی که رفت و آمد دهقانان ان را احداث کرده به چشم میخورد.

+ در آنجا شهری وجود دارد که شم آن را نمی‌بینید و بین ردیف شیروانی هایی که در کنار این درهٔ کوچک به چشم میخورد و بین این افقی که مول خاطرات بچگی مبهم است، شهر عظیمی هست که گویی در گودی بزرگ بین بام های مریض خانهٔ پیته و بلندی قبرستان شرق ، یعنی بین رنج و مرگ ، پنهان است.

+ یک نوع تضاد عجیب بین انزوا و زندگی و بین سکوت و صدا وجود داشت ، بی آنکه شخص بفهمد این صدا و این جنبش و این عدم و سکوت کجا بود.

+ درد های حقیقی در بستر عمیقی که برای خود باز کرده اند ، چنان به ظاهر آرام و ساکت هستند که گویی در آنجا خفته اند، در صورتی که در آنجا به تحلیل بردن روح مشغول اند و به آن اسید مدهشی شباهت دارند که بلور را سوراخ میکند.

+ حافظه ی شوم او بسیاری از این وقایع را در نظرش مجسم ساخته بود. وقایعی که هرچند به ظاهر کوچک می‌نمایند ، ولی در زندگانی روحی و اخلاقی ، وقایع و حوادث بزرگی به شمار می‌ایند. د واقع گاهی با یکی حرکت و اشاره موجب بسط یک حادثه می‌شود ، لحن یک کلمه سراسر یک زندگانی را از هم پاره میکند.

همین دیگه تموم شد من مُلدَم. 

1567 : بخشی از کتاب : زن سی ساله


نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ ادوارد ژوزف ، نشر علمی فرهنگی



+ همین زن که نمیخواست زنده بماند ، تلخی تاخیر امدن مرگ را در انزوای خود بایستی می‌چشید و در این انزوا با چنان شکنجه ی روحی مدام باید دست به گریبان می‌شد که مرگ هم اثرات ان را زایل نمیتوانست کرد. .


+ حوادث زندگی خاموش و بیدار میشوند، ولی در دل آدمی همیشه باقی هستند و بودن آنها طبعا روح ادمی را تغییر میدهد.


+ درد بزرگ ، درد حقیقی آن است که چنان کشنده باشد که در آنِ واحد گذشته وحال و آینده را دربر گیرد و چیزی از تمام وجود زندگی باقی نگذارد ، فکر ادمی‌، را به یک باره تغییر دهد ، آثار خود را چنان بر روی لبان و پیشانی آدمی نقش کندکه هیچ عاملی نتواند آن را بزداید ، خوشی ها را چنان از آدمی باز گیرد که روح انسان را از هرچه در جهان هست متنفر گرداند. 

وانگهی این دردها هیچگاه اظهار نمیشود . برای دلجویی از زنی که به چنین دردهایی مبتلاست باید دردهایش را به حدس دریافت ، زیرا این دردها چنان به سختی و تلخی وجود اورا فراگرفته و چنان به درستی در چهره و تن او نقش بسته است که در روح او محکم جای گرفتا و عینا شبیه بهمنی است که چون به دره ای فرود می‌آید ، قبل از قرار گرفتن در جایی ثابت ، شکل همه چیز را در آن دره تغییر میدهد. 


+ قوانین و رسوم اجتماع روی شکوه هایش خط بطلان می‌کشید. از شنیدن آن هر زن دوستش خوشحال میشد و هر مردی به فکر سواستفاده می‌افتاد  نه، این غم زده ی بیچاره قادر نبود جز در بادیه‌ای دور از خلق به دلخواه خویش از درد بگرید  در این وادی یا او رنج  یا میخورد یا رنج اورا ، یا باید می‌مرد یا باید چیزی را در خود میکشت.


+ او میل نداشت که شاداب و با طراوت و عشق بر انگیز باشد ، همان‌طور که شخص شنیدن صدایی را که بی هدف مکرر بشود ، خوش ندارد. حتی زیباییش هم برای او قابل تحمل نبود و به منزلهٔ چیزی بی ثمر می‌نمود.


+ بیم آن می‌رفت که در آینده اغلب احساساتی که در زندگی به او روی می‌نمود، بدون آن که درک گردد، محو شود و بیشتر آن‌هایی هم که سابقا در وجودش اور می‌کرد ، از این به بعد برایش بی‌قدر و  ارزش باشد .


+ دیگر هیچ چیز قادر نبود سعادتی را که آرزو میکرد و در عالم رویا ان همه زیبا می‌نمود ، بدو بازدهد. 


+ از این که  نتوانسته بود آن چنان که آرزو میکرد باشد ، مدام  رنج میبرد.


+ گاهی که مه محو میشد، پنجره‌اش را باز میکرد و در آنجا به حالت بهت فرو می‌رفت و مانند ماشین ، هوای مرطوب و نم و خاکی را که در فضا پراکنده بود ، استنشاق میکرد ، بی حرکت و به ظاهر‌چون ابلهی می‌ایستاد.، زیرا همهمه‌ی رنج و درد او گوشش را از شنیدن هماهنگی‌های طبیعت و اندیشه اش را از احساس لذت ها باز میداشت. 


+ بله من میخواستم انتحار کنم، ولی جرئت نداشتم این نقشهٔ خود را به موقع اجرا گذارم. موقعی که روحم قوی بود ، جسمم زبون می‌شد و همین که دستم دیگر‌نمیلرزید، روحم سست میگشت. هنوز ولی به این کشمکش‌ها و این حالات ضد ونقیض پی نبرده ام. بی شک ، هنوز بدبختانه حالات ضعیف زنان در وجود من باقی است که اراده‌ام آن قدر بی‌ثبات است ، در صورتی که برای دوست داشتن همچنان قوی هستم. من از خود متنفرم.


احتمالا این جور به نظر برسه اولش که این کتاب ابدا برای من خوب نیست. اما این ظاهرش. 

فکر کنم باید بیشتر توضیح بدم. اما الان نمیدونم چی بگم. نمیدونم.


1566 : کتاب جدید : زن سی ساله

نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ ادوارد ژوزف ، نشر علمی فرهنگی


خب منتسلیم شدمو همینو دست گرفتم چون ادم وقتی چیزی رو بیخیال میشه انگار بدتر رو مخش بیا یعنی این که بگی کتابیو نخونم. جدا از اون رو مود بقیه کتابها هم نبودم و حالا که تو فاز بالزاکم بزار تموم بشه.


چیز زیادی نمیدونم ازش یادم تو پرومته نوشته بود یه در بالزاکمینویستش اماخیلی ضعیف در میاد بعدا تجدید میکنه کاملش میکنه. همین بعد بخونم مینویسم درست توی خاطرم نیست . میخونم ببینم چجوریه.

1562 : بخشی از کتاب : چرم ساغری

نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ م.ا. به آذین ، نشر علمی فرهنگی


+ مسئلهٔ غریبی است. انسان همیشه با خویشتن خویش در جدال است. آرزوهایش را بر اثر آلان کنونی از دست می‌دهد و آلام خود را به امید آینده ای که به ا‌ تعلق ندارد فریب میدهد. از اینجاست که همهٔ کارهای انسان رنگ نابخردی و ناتوانی دارد. آری در این دنیا هیچ چیز کامل نیست مگر بدبختی.


زیر ویرانه های آن همه جهان گذشته خرد میشویم...


+ جریان کند زوال روشنایی روز را دنبال می‌کرد و رنگ آن بتدریج بع سیاهی میگرایید. 


در فاصله ی ناچیزی که زندگی خواب آلود او را از زندگی واقعی جدا میکرد جوان در آن موضع شک و تردیدی که دکارت توصیه کرده است باقی ماند. از این رو خواه‌ناخواه زیر پنجه ی قدرت این اوهام تشریح ناپذیر قرار گرفت. اوهامی که اصرار ان غرور مارا طرد میکند و دانش ناتوان ما میکوشد ان را تحلیل کند. 


اگر معتقدات عوام راست باشد ، پس اینک سی نفر مرد باشرف و صاحب هنر اماده شده اند که خون خانواده ای را بیاشامندو احشایشان را بخورند ما دو تا ، ما دو جوان پاک وجدان پرشور هم در این کا ناشایست همدست شده ایم .دلم میخواهد از این سرمایه دارمان بپرسم ایا شرف دارد؟


+ انسان بند بازی است که لب پرتگاه دست می‌افشاند. 

+ قدرت ، چون دیگر وحدت خود را از دست داده است ، پیوسته به طرف انحلال و از هم پاشیدگی میرود و جز منافع شخصی مانع دیگری بر سر راه ان نست‌.  به همین جهت هثاست که ما دیگر نه روی مذهب یا نیروی مادی ، بلکه روی فهم و هوش تکیه میکنیم. 

+ اشخاص شکاک از همه با وجدان ترند. 

+ این درد طولانی و کند که ده سال دوام یافت، امروز میتواند در چند جمله بیان شود؛

+ شماگرچه با تحمل نا ملایمات و محرومیت هایی چند معلومات جامع و عشق به کار گرفتید و این چیزی است که برای کسانی که می‌باید به امور مهم بپردازند لازم است.

+ روح من که در پرواز خویش همواره به مانع بر میخورد ، در خود فرو رفته بود. با این که سرشار از سادگی و بی پیرایگی بودم ، سرد و تودار مینمودم...

+ برای قضاوت دربارهٔ هرکسی دست کم باید از راز نهان اندیشه ها و بدبختی ها و هیجاناتش با خبر بود.

+ شاید همان شیوهٔ زندکی‌که من پیش از این آن را یک بدبختی برای خود تصور میکردم موجب بروز استعدادهایی شد که بعد ها به آنها میبالیدم. 

+ مطالعه به هرچیزی که د اطراف ماست نوعی رنگ افسون میبخشد. 


من از راهبان ریاضت کش مصر تقلید میکردم ، بدون آن که مانند آن ها نماز و دعا بخوانم. مثل آنها در بیابان به سر میبردم و به جای ان که صخره هارا سوراخ کنم در روح خود میکاویدم‌.

دیوانه ام. گاه گاه احساس میکنم دیوانگی در مغز من نعره میکشد . افکار من مانند اشباحی در مقابل من می چرخند ، بی آن که بتوانم آن هارا به چنگ بیاورم.

همه ی مردان بزرگ را در نظر بیاور : هرگاه هواخواه نباشند، طبیعت انان را لاغر و ناتوان می‌آفریند. یک قدرت آسمانی که گویی قصد ریشخند‌دارد یا بر آن ها حسد میبرد ، روح یا تنشان را معیوب میسازد تا کوشش های قریحه شان را خنثی کند . 

+ خواب گویی آنها را به حالت بی پیرایه‌ای که زینت دوران اولیهٔ زندگی است بر میگرداند.


1561 : اتمام کتاب : چرم ساغری

نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ م.ا. به آذین ، نشر علمی فرهنگی


این کتاب تمام شد. الان که نیت کردم بنویسم واقها هیچ خرفی تو ذهنم نمیاد یا شاید نمیدونم چجوری باید بگم. 


احساس میکنم چجوری بگم خب این کتاب رو بالزاک سال ۱۸۳۱ نوشته یعنی حساب مردم برای ۱۸۷ سال پیش و این طبیعی یسری چیزا گفته هاش برای من کسل کننده بیاد یا عجیب باشه ولی این باعث نشده که کتاب مزخرفی بشه بالزاک حرفشو زده با این که کتاب یه حالت غیر واقهی هم داره. من خیلی چیزا یاد گرفتم اما میگم یه جاهاییش درک نمیکردم یا شاید توی زمان خود بالزاک غیر واقعی و غیر قابل تصور نمیومده ولی حالا من نزدیک دوقرن بعد که میخونم خب برام یا عجیب یا خنده داره یا درک نکردم این عطش پولدار بودن تلاش مردن وارده رابطه ای شدن زنی رو خواستن این که زود به چیزی رسیدن یعنی قطعا واقعی هست اون اتفاقا. اون زمان چون توی کتاب قبلی بابا گوریو هم بود از یه طرف جالب از یه طرف خنده دار من پیش خودم فکر کردم اگه اون ادما این زمان بودن چجوری میشد. میدونین به این نتیجه رسیدم زمان حالا هم هست چیزی که دیدم و دقت نکرده بودم بهش مطمئنم همه کمو زیاد دور خودشون بعضی چیزاشو میبینن. جامعه افراد ووو و البته یه جاهاییم برام غیر واقعی بود احتمالا من پرت به نظر بیام توی یسری چیزا این زمان حاضر. احتمال یسری مسائل خصلت انسانی هست فقط زمان که عوض میشه شاید نقابش عوض بشه. 

دیگه این که خیلی چیزا هم ازش یاد گرفتم رمان ابکی نیست مسلما با این که یه ذره تخیلی بود چرمی که طلسم شده و ارزو برآورده میکنه و طول عمر فرد به اون بستگی داره اما خیلی حرفارم زده. ما فرصتمونو همینجوری از دست میدیم برای چیزای الکی بعد تهشم که نزدیک مرگ بشیم دستو پا بزنیمو عمر بیشتری بخوایم و حسرت بخوریم.

خب میشد نویسنده رو لابه لای حرفا پیدا کرد. یعنی اتفاقات مشابه اتاق زیر شیروونی مثلا هرچند نغییر شاید کرده باشه اما خب خواستم اون منشایی مه به نظرم اومدو بگن. دیگه این که یه چیز دیگه میخواستم بگم یادم رفت. چی بود؟ یادم نمیاد. 


اهان کتاب پرومته رو که خوندم نوشته بود که چرم ساغری زیرمجموعه گفتار های فلسفی قرار میگیره اگه درست گفته باشم. خب شخصیت اصلی هم همش درگیر بود. همش دنبال انگار راهی بود کهچجوری زندگی‌ باید کنه. از یه طرف وضعیتی که توش گرفتار شده بود تربیتی که شده بود ارزوهاش بی پولیش بعد انگار وارد دنیایی میشه که دلش میخواد اونجوری باشه اما نمیتونه. بعدشم که اتفاقاتی میفته باز با این که شرایطشو داره نمیتونه کلا ذاتش انگار قبول نمیکنه یا وجدانش. یه همچین چیزایی. ادم درگیراشو میبین من خیلی چیزا برا خودم در مورد خودم یاداوری شد. در نتیجه در‌کل کتاب خوبی بود خب قبل از باباگوریو نوشته شده بود و انگار بالزاک هنوز اونجوری که باید نشده بود درگیرای بالزاک دغدغه هاش معلوم تو خود کتاب. بعد من قشنگ یاد خود بالزاک میفتادم زندگیش انگار پیش بینی‌کرده باشه. اخرش خود بالزاک هم همینجوری میشه. 


اینم الان یادم افتاد شخصیت های مشترک. مثلا بیانشون که توی باباگوریو بود اینجا هم بود یا راستینیاک. بالزاک وقتی توی فکر کن مکم رفت هزیون میکفت میگه فقط بیانشون میتونست جونمو نجات بده. اینارو توی پرومته نوشته بود. و من همش به خود بالزاک هم فکر میکردم. این انگار بالزاک واقعا با رمانهاش زندگی کرده باشه. 

کلا خیلی حرفا هست توش یعنی خیلی در مرود زندگی ادمها اجتماع هم هچی یسری چیزا مسخره شده باشه یا خیلی ریز گفته باشه بعضی وقتا هم واضح. 


همین پست بعدی قسمت هایی ازشو میذارم.


به شدت دلم کتاب غیر داستانی میخواد مثلا در مورد عکاسی چی میشد کتابی داشتم میتونستم بازم عکاسای جدید ببینم :(((

1559 : کتاب جدید : چرم ساغری

نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ م.ا. به آذین ، نشر علمی فرهنگی


خب این کتابو همین امشب شروعش میکنم خوابم نمیاد الان حوصله بیکاریم ندارم. 

ام چرم ساغری اون جور مه پرومته یادم هست به خصوص اخر کتاب موقعی که بالزاک مرگ سراغش اومد و این مثال رو زده بود که چرم ساغری طلسمی هست که یه پسر روستایی میگیره و به اندازه ی که ارزو میکنه کوچیک میشه تا در آخر نابود میشه و عمر صاحبش هم تموم میشه. در واقع عمر فرد به اندازه آرزو هاش بود. پس خرج کردن ارزوهاش اگه درست باشه ارزششو داره چون به قیمت زندگیش هست.

 عکس جلد کتاب هم که نقاشی گوستاو کوربه هست. چه انتخابیم کرده. خوشمان امد. دست خودم نیست وقتی یه جلد کتابی نظرمو جلب میکنه خوشم میاد. 

1557 : تکه هایی از کتاب

کتاب باباگوریو، نوشتهٔ اونوره دو بالزاک، ترجمهٔ مهدی سحابی، نشر مرکز


+ دلش خواست که جز لیاقت خودش به هیچ چیز متکی نباشد.

+ قلب ما مثل یک گنجینه است اگر یکدفعه خالی اش کنیم خودمان را به باد داده ایم.

+ دنیا منجلاب است سعی کنیم د بلندی ها بمانیم.

+ همیشه همین که بلایی سر ادم بیاید دوستی است که فورا بیاید و خبرش را بدهد، با خنجر قلب آدم را بکاود و دسته اش را هم نشان بدهد که چه خوشگل است. 


+ ادم باشرف دشمن مشترک همه است! :/


+ من میخواهم شرافتمندانه و معصومانه کار کنم؛ میخواهم روز و شب زحمت بکشم، ثروت و موفقیت‌ام را فقط مدیون تلاشم باشم. کند ترین راه موفقیت خواهد بود، اما هرشب با خیال و وجدان راحت سر به بالین میگذارم. 


+ هرکسی در دوست داشتن شیوه ی خاص خودش را دارد. شیوه‌ی من به هیچکس ضرر نمیزند.


+ عدم موفقیت همیشه شدت توقع‌مان را به رخ‌مان میکشد. 


+ در چنین وقت هایی که همه چیز رنج آور است و ادای برخی کلمات محال میشود.


+ یک ادم بدبخت را اگر دوست داشته باشند مطمئن است که واقعا دوستش دارند!

البته لازم نیست این روزا بدبخت بود همین که خودت باشی کافی خودت باشی و نقص هاتو نپوشونی.

اینو یادم رفت میشد خود نویسنده رو دید. یعنی چون پرومته رو خونده بودم شاید میفهمیدم.


ادم تا یه چیزی رو از دست نده قدرشو نمیدونه. بابا گوریو دختراشو از دست داد و عمرشو. دهترا پدرشونو با مرگش. 


بچه هاش فقط بهانه میاووردنکه پیشش نرن.


از به رخ کشیدن خودم خوشم نمیاد. این که خودتو نشون بدی تا تحسینت کنن. یعنی ظاهری . چیزی که ارزش دار فکر‌میکنم دلیل بیرونی نداره برای بقیه نیست. 


دلم میخواد متاب جدید شروع کنم. احتمالا چرم ساغری . ولی احتمالا فردا. چشمم درد گرفته :(

1556 : بابا گوریو

کتاب باباگوریو، نوشتهٔ اونوره دو بالزاک، ترجمهٔ مهدی سحابی، نشر مرکز تموم شد. کتابی که چنان تاثیری روم گذشت که فکر نمیکنم از یادم بره و نه فقط از یاد بلکه قطعا اعمالم هم تحت تاثیرش قرار میگیره . واقعا البکی نمیگم. فقط میدونم بالزاک عظمتش فقط تو نشون دادن تیپ ها و شخصیت ها وضعیت اجتماعی اخلاقی اون دوره از فرانسه نبود. همه چیزو اینجا هم میشه دید. یسری چیزا هم کلی بود مسائل وجدانی و اخلاقی نکه اومده باشه گفته باشه چی خوبه چی بد همه چیزو نشون داده. شایدم یه ذره گفته اما پیامد ها حقیقی بودن سرنوشت بابا گوریو شاید حکایتی بود که میشه فکر کرد واقعا میشه اتفاق بیفته. لوس کردن بچه ها فقط ظلم. توجه نکردن به خودشون . این که از بچگی بچه هارو جوری تربیت کنی که فقط یه معجزه بخواد تغییر‌کردنشون. یسری چیزاشو تجربه کرده بودم. فکر میکنم حالا راحت تر میتونم یسری مسائل دورمو بپذیرم.و بیشتر مصرم که زودتر بتونم مستقل بشم و حتی کم درامد خودمو داشته باشم. و باید خدارو شکر کنم که اینقدر خودخواه هستن که اینجوری خودشونو خرج من نکنن. و این نه به معنی بد که خوبِ. فقط کاش مامان بابای منم با تمام این ویژگی که جدیدا شدت گرفته و قبلا نبود چون دیگه اونجوری که میخوان مطیعشون نیستم و زندگیم مول اونا نیست به خودشون اهمی میدادن کاری که مدتهاست تلاش میکنم اما ظاهرا نمیخوان. و کاری از‌من بر نمیا جز این که سعی کنم مسئولیت خودمو به گردن بگیرم. و این به معنی بد بودن با اونها نیست ابدا . که من سعی باید کنم خوب و بد همونقدر که برام مایه گذاشتن رو ببینم و بی توجه نباشم. 

بزرگی بالزاکو بعد از خوندن اون کتاب قطور پرومته الان درک کردم. نبوغشو. و باورم نمیشه جز به جز شخصیت ها. قطعا کسی جز بالزاک نمیتونست این کارو کرده باشه. پول پرستی بدجنسی منفعت طلبی خودخواهی عشق مهر دوستی و... همه چی البته تو کتاب فقط مثال بابا گوریو نیست مردی که به خاطر هر دو دخترش از همه چی میزنه همه چیو فدا میکنه دختر هایی که به خاطر این تربیت خود اون ادم شاید بی رحم به نظر رسیدن و اخرش انگار جوری بود هر دو طرف هم مقصر بودن هم ظلم شده بود بهشون. من به عنوان خواننده نتونستم انگشت اتهاممو سمت دخترا بگیرم و بگم چرا اینجوری شد یا برعکس. نقطه مقابلشم بود. بالزاک نیومده بود خجسته پدری رو نشون بده و ادم فکر‌کنه همه پدرها اینجورین. فکر کنم تاکیدش روی اعتدال بود. یعنی مهر پدری انا نه فدا کردن خودت و دیگری. و کلا منفعت طلبی چه تینوری چه اونوری فقط بااث میشه خود ادم حقیر بشه بر عکس ظاهرش که انگار زرنگیِ. 

قبلا ها این تصور رو داشتم که اون قرن ۱۹ چقد همه چیز باشکوه باید بوده باشه احتمالا فقط یه تصور بود الان اصلا دلم نمیخواد دیگه به اپن دوره تعلق داشته باشم. هرچند‌که انگار یسری مسائل تو ذات انسانهاست و این دوره اون دوره نداره.

من برام این روابطشون هضم نشده بود. ازدواج و بع هرکی سوی خودش و ادمهای دیگه ای بعد انگار البته هنوزم هضم نشده است ولی انگار خیلی پذیرفته شده است تو خودشون. احتمالا، احتمالا که نه اینجا هم هست و اصلا علاقه ای بهش ندارم و درکش نمیکنم خیلی احمقان هبه نظرم میرسه. به نظرم این هم از رو منفعت میتونه اتفاق بیفته. وگرنه چه دلیلی داره یعنی نمیدونم خودش یه پس طولانی میشه. 


قضیه پول پرستی رو به وضوح دیدم. ادمایی که خودشونو باهاش بالا میکشن و همه رو به دید تحقی نگاه میکنن . هیچ چیز ندارن و خودشونو اینجوری نشون میدن. فکر میکنن ارزشی روشون میاد. پز پول دادن ابلهانه ترین فخر فروشی که کسی بخواد در نظر من انجام بده. پز چیزی مادی رو داشتن. 

بابا گوریو در نهایت مردی بود که انگار واقعا فقط میتونست پد‌ر باشه به معنای واقعی کلمه. همین اگه چیزی باز به ذهنم برسه میگم بعدا اما الان فکر‌میکنم باید خودمو بسنجم.


خیلی کار دارم باید جدی تر تین چیزامو درست کنم . زبان هم. 

1554 : کتاب جدید : بابا گوریو

کتاب باباگوریو، نوشتهٔ اونوره دو بالزاک، ترجمهٔ مهدی سحابی، نشر مرکز


شهرت و عظمت یک نویسنده در این نیست که در حافظهٔ ما به زندگی ادامه بدهد ـ که چندان از خطر فراموشی دور نیست ـ ، در این است که اثرش درون مارا چنان اشغال کرده باشد که انگار امیدوار باشیم ذهن مارا دربارهٔ خودمان روشن کند، کلید معمای زندگیمان باشد، تا ژرفتای ناشناختهٔ روانمان نفوذ کند و بخش های گنگ و تاریکمان را بیرون بکشد و به روشنایی بیاورد.


+ شاید در ذات بشر باشد که بر سر کسی که بر اثر افتادگی واقعی یا ضعف بی اعتنایی رنج میکشد تا آنجا که میتواند بلا بیاورد.مگر نه این که همهٔ ما خوش داریم زورمان را سر کسی یا چیزی امتحان کنیم. کودک ، موجود از همه ناتوان تر، وقت یخبندان بر همهٔ درها میکوبد ، یا که از یادمان دست نخورده ای بالا میرود تا رویش یادگاری بنویسد.


+ افرادی هم هستند که مزدور صفت به دنیا آمده اندو هیچ خوبی د حق دوستان و نزدیکانشان نمیکنند ، چون این وظیفه‌شان است؛ د حالی که با خدمت به غریبه ها خودستایی‌شان ارضا میشود : هرچقدر کانون عواطف‌شان به ایشان نزدیک تر باشد کم‌تر محبت می‌کنند؛ و هرچقدر دورتر باشد علاقه و توجه بیشتری نشان میدهند.


+ سرشت‌های سفله احساسات خوب یا بدشان را با سفلگی مداوم ارضا میکنند.


+ یکی از نفرت انگیز ترین عادت‌های سرشت های دنی این است که گمان میکنند دیگران هم دنائت‌های ایشان را دارند.


+ وانگهی وجودش مفید بود ، هرکسی خلق خوش یا بدخلقی‌اش را با شوخی یا طعنه به او ارضا میکرد.



خب کتاب جدید شروع شد از ساعت ۵ نیم بیدارم . عجیب به نظر میرسه شبا دیر میخوابم صبحا زود بیدار میشم. صبح ها خسته شبها خستگی در میره. اما با یه کم مقاومت میشه خوابو دور کرد. خونه موندم معا گفت خونه باشیم. ببینیم چه میکنیم.

1546 : اتمام کتاب پرومته

کتاب پرومتهٔ (زندگی بالزاک) نوشتهٔ آندره موروآ، ترجمهٔ شهرت خسرو شاهی ، ویراستاری خشایار دیهیمی، نشر صدای معاصر تموم شد.


دلم میخواست زار زار‌گریه کنم. انگار زوالش شدت گرفته بود. احساس میکردم ادمی رو دارم از دست میدم که از اولین روزی که به دنیا اومد من کنارش بودم. شایذ تازه داشت طعم خوشبختی رو میچشید. بعدشم شبیه این قصه های کارتونی قدیمی سرگذشت بقیه شخصیت هارو گفته بود. خودش داستانی بود. یادم نمیاد قبل خوندن بالزاک چه چیزایی نمیدونستم اما خب تاثیر شناختن این ادم رو و اپن چیزی که از سر گذروند رو واقعا حس میکنم. دلم براش تنگ میشه. 

جزو بهترین کتابهایی که خوندم توی این که خودشم جزو بهترین ها مدت ها قبل ثابت شده همه چیز. فکر نکنم دیگه ادم قبلی بشم. 


بالزاک آدم بزرگی شد. همونجوری که میخواست همونجوری که فکر میکرد. همیشه میگفت. بالزاک گفته بود من تنها به مردان بزرگ در گذشته حسادت میکنم بتهوون پوسن و... و هر آنچه بزرگ ، شریف و تنهاست. در آخر خودشم همین شد. همیشه میگفت. تخیل میکرد و پیش بینی آینده براش تلاش میکرد زندگیشو میذاشت. ارزششو داشت. :((( 


نوشتن راجع بهش تیکه تیکه شد تا از کتابخونه برگردم. خیلی‌خوب بود خیلی خیلی خیلی خوب. واقعا کار کردم امروز. ولی بعد کتابم تموم شد. اومدم خونه سه بود یه ساعت رسیدم خونه فردا بیشتر میمونم. الان باید پاشم اتاقو جمع کنم. مها بر عکس ظاهرش که صلح آمیز کاملا نسبت به اشغال اتاق توسط خصومت داره هی هم میگه همه اتاقو گرفتی همه اتاقو گرفتی نه که اصلا خودش نگرفته :/ خوبه من میز ندارم دیگه یه جا باید بشینم :(((( چقدر بدم میاد از این که اتاقم با کسی مشترک باشه. اما منم اینقدر کار میکنم. د این وضعیت نمونم شاید ده سال دیگه شایدم بیست سال دیگع بالاخره البته هیچ ایده ای راجع به اینده ندارم فقط میدونم بایذ کار کنم. همین. 

بهتره برم کتاب بعدیم بابا گوریوست اما امشب شروعش نمیکنم. احتمال چند تا چوب هم ببرم بعد جمعش کنم سوهانشون بزنم ت بعد ولو کنم:( 

تازه باید اسپری هم بزنم به اون قبلی ها.

دلم میخواست زبان هم کار کنم اما مطمئن نیستم نا داشته باشم . تا ببینم چی میشه اکه نشد که فردا قطعا کار میکنم.


+ هرجا که تنها باشم، فاصله در اندیشهٔ من وجود ندارد؛ تورا همچون اندوهم ، کارم و خونم ، در خود دارم.


+ امید ، آرزوی یک خاطره است.


+ بدگمانی زیادی نسبت به زندگی و به آنچه بر سرم خواهد آمد ، دارم.


+ دنیا مانند بشکه ای‌ رپر از چاغوست.


+ عشق و نفرت احساساتی هستند که از خود تغذیه میکنند، ولی از میان آن دو نفرت زندگی طولانی تری دارد.


+ انسان هایی هستند که تنها برای چشیدن تلخی های زندگی آفریده شده اند ؛ برخی دیگر هستند که همه چیز به آنها لبخند میزند. من تسلیم هستم.


+ من نه جوانی سعادتمندی داشتم و نه بهاری شکوفا؛ درخشان ترین تابستان و ملایم ترین پاییز را در پیش رو دارم.


 این عکسای بالزاک رو ببین. حال نداشتم خودم بگردم . یعنی دیده بودم اما خب این کیفیت عکسش خیلی بهتر از اینه که خودم دیده بودم تو پینترست از پیج حرفه نویسنده برداشتم. عکس اول توسط نادار گرفته شده سال ۱۸۴۸. بهش لقب ناپلئون ادبیات رو دادن.

عکس دوم توسط ادوارد استایکن گرفته شده سال ۱۹۱۱. بالزاک به سوی نور نیمه شب. 



انوره دو بالزاک


انوره دو بالزاک