روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اندی گروندبرگ» ثبت شده است

2436 : نیکلاس نیکسون

مقاله ی آدمهای نیکسون و ایدز ، نوشتهٔ اندی گروند برگ ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه عکاس ۶

 

نیکلاس نیکسون از مهربان ترین عکاسانی است که تاریخ عکاسی به خود دیده است. شاید مهربانی او از آن باشد که در فاصله نیست و خیلی نزدیک و دم دست است. ترحم نمیکند اما همدلی دارد . باید و نباید نمی آورد ، کج و راست نمی کند ، تغییر نمی دهد و همین تورا میپذیرد. هیچگاه سوژه هایش را دستمایه ی معانی دیگر و کلی و استعاری قرار نداده و پیشنهاد های بزرگ و نامربوط نکرده ... تمام عمر کاری اش با آن دوربین گت و گنده ی چوبی و قدیمی روبروی آدمها نشسته و زیر آن پارچه ی سیاه رفته که فقط نگاه کند و حین واضح سازی ، خیره شود تا چشمانشان و خنده هایشان ؛و امید و اضطرابهایشان را ببیند. و این برای عکاسی امروز ، موهبت فراموش شده ای است. همین. 

 

خیلی حرف داره همین نوشته ی کوتاه ...نمیدونم چندمین باره این مقاله هارو میخونم اما کاش خیلیاشو قبل پایان نامم خونده بودم!

1888 : کتاب جدید : سیر حکمت در اروپا

ـ در باب عکاسی معاصر ـ ، نوشتهٔ اندی گراندبرگ ، ترجمهٔ مسعود ابراهیمی مقدم و مریم لدنی، نشر آثار هنری متن


قبلا چند تا مقاله با ترجمهٔ استادم از گروندبرگ خوندم در مورد عکاسی این کتابم در مورد عکاسی و فکر کنم از اون مقاله ها هم توش باشه الان که فهرستشو نگاه میکردم مثل سیاست فضای طبیعی و نواحی مرزی غم انگیز  و...

نه نظرم عوض ضد اینو نمیخوام الان بخونم  احساس میمنم نمیتونم. دلم کتاب در مورد فلسفه میخواد. مثلا کتاب سیر حکمت در اروپا یا کتاب کارل مارکس اثر برلین. آره اینا بهتره واسه الان. نمیدونم چرا نمیتونم کتاب در مورد عکاسی بخونم معلوم نی چمه کلیم کتاب نخونده دارم در موردش. احساس میکنم خیلی سخت بخونی بعد هیچکاری نکنی نری عکاسی نه؟؟؟

از یکی بایذ شروع کنم بخونم دیگه منم که قصد ندارم فقط کتابای اینجوری بخونم. حالا الان چون یه رمان خوندم به نظر بهتره یه کتاب نظری بخونم. اره همین درسته.اول کتاب سیر حکمت در اروپا رو میخونم.

بعدشم به ترتیب کتابای دیگه پشت هم تا برم یسری منابع برای کنکور فلسفه هست بخرم بخونم.


پس شد کتاب جدید سیر حکمت در اروپا ، نوشتهٔ محمد علی فروغی نشر زوار


من صبح ساعت چهار بیدار شدم بعد خوابیدم تا شیش بعد بیدار شدم کتاب به سوی فانوس دریایی رو تموم کردم بعد بیهوش شدم تا ده اینطورا بعد مامان گفت میخوای میز بخری حاضر شو بریم امروز بابام خونه است. رفتم چون غر میزدم من میز ندارم روش کار کنم. خب همیشه نشسته رو زمینم خیلی سخت بود. این یکی قشنگ میز تحریره میز مهام پام توش نمیرفت رو اعصاب بود اصلا راحت نبودم  . این خیلی خوب شد میتونم روش کتاب بخونم راحت و بقیه کارامو انجام بدم.






1431 : مقاله ، معرفی عکاس : نیکلاس نیکسون

«نیکلاس نیکسون از مهربان ترین عکاسانی است که تاریخ عکاسی به خود دیده است. شاید مهربانی او از آن باشد که در فاصله نیست. و خیلی نزدیک و دم دست است. ترحم نمیکند، اما همدلی دارد. باید و نباید نمی آورد، کج و راست نمیکند، تغییر نمیدهد و همین تورا میپذیرد. 

هیچ گاه سوژه هایش را دستمایهٔ معانی دیگر و کلی و استعاری قرار نداده و و پیشنهاد های نا مربوط و بزرگ نکرده ...

تمام عمر کاری‌اش با آن دوربین گت و گندهٔ چوبی و قدیمی روبروی آدم ها نشسته و زیر آن پارچهٔ سیاه رفته که فقط نگاه کند و حین واضح سازی ، خیره شود تا چشمانشان و خنده‌هایشان؛ و امید و اضطراب‌هایشان را ببیند. واین برای عکاسی امروز ، موهبت فراموش شده ای است. »


خب راستش یه خورده شروع کردن کتاب جدید برام سخت بود در نتیجه گفتم که فعلا مقاله بخونم. 

مقاله ای با عنوان آدمهای نیکسون و ایدز ، نوشتهٔ اندی گروندبرگ، و ترجمهٔ فرشید آذرنگ


نیکسون رو اولین بار ترم اخر که تازه شروع شده بود سر پروژه ی اولمون اسمشو استاد گفت خب من اون موقع هنوز راه نیفتاده بودم و عکاسای زیادی رو نمیشنلختم این که جلوتر ز این که استاد بگه بدونم کی نبود. بعد اون عکسهامم عکسایی بود که از بخشایی از صورت از نزدیک گرفته بودم واضل نمیدونم چیشد که انجامش دادم اصلا فکر‌نمیکردم که چیز خوبی باشه فقط میدونستم استاد گفته طبیعت نه پس باید جای دیگه ای دنبالش باشم حقیقتا هم عکس هامو حتی الان که نگاه میکنم دوست دارم با این که خب فکر میکردم ابدا خیلی خوب نشه توی عکاسی هم خب تجربه هایی بدست اووردم که هنوز تو خاطرم هست و استاد خب هدایتمون کرد و من فکر نمیکردم اینجوری بشه هرچند که ناقص و باید کاملش کنم شاید سالهای دیگه. امیدوارم. شایدم نه نمیدونم. نه که خب اصلا به پای عکسای نیکسون نمیرسه ولی گاهی خودمم تعجب میکنم از کاری که کردم انگار ادم دیگه ای بوده. بگذریم. خلاصه این که اپنجا بود که استاد گفت خصوصیتی عکس های نیکسون داره و ما بریم ببینیم و من اونجا فهمیدم که قضیه از چه قراره. 

حقیقت اینه من نیکسون رو دوست دارم. خیلی در نظرم شلوغ و پر سرو صدا نیست کاراش برام یه سکوتی داره. میگم سکوت نه این که همه چی ساکن باشه و ساکت توی عکسا.انگار سکوت عکاس رو بشه فهمید یا حس کرد. یا شاید حرفی که رولان بارت گفت توی اتاق روشن اتفاق میفته. منتها منظور من توی عکسهای نیکسون این نیست که وقتی چشم رو میبندی تو آگاهی عاطفیت سر بر بیاره. انگار همون هنگام دیدن عکس هم این اتفاق بیفته. بارت گفته بود: «عکس باید ساکت باشد( عکس های پر هیاهو هم وجود دارند که اصلا از آنها خوشم نمی آید). این مسئله به ملاحظه و تو داری ربطی ندارد، به موسیقی مربوط است. ذهنیت مطلق تنها د حالتی از سکوت و تلاش برای سکوت بدست می‌آید. ( هنگامی که چشم‌هایتان را میبندید، تصویر را وامیدارید تا در سکوت سخن بگوید). عکس زمانی تحت تاثیرم قرار میدهد که آن را از حرافی های مبتذل و مرسومش نظیر تکنیک ،گزارش ، هنر و غیره کنار بکشم. چیزی نگویم و بگذارم تا آن جز با خواست و رضایت خویش در آگاهی عاطفی‌ام سر بر آورد.» شاید عکس های نیکسون جزو دسته عکس های ساکت اند. البته من هنوز روی اون حرفم که گفتم که میتونم سکوت خود عکاس رو بفهمم هستم. ولی خب جد از اون خود عکس هم شاید همون چیزی هست که بارت میگه. سعی نداره چیزی رو به ادم بچپونه!

توی مقاله نوشته نیکسون از ابزار های سنتی و دوربین قطع بزرگ استفاده کرده نوشته با دیدن عکسهای نیکسون میشه فهمید چجوری از این وسایل استفاده کرد و کاری بی سابقه در هنر رو انجام داد. خب به نظر من حقیقتا شاید امروزه خیلیا اگه آنالوگ یا از این ابزار استفاده کنن بیشتر تاکیدشون بر ابزار باشه. اما نیکسون ظاهرا کاری نداشته که این ابزار زمانش گذشته یا به گذشته مربوطِ. عکس براش مهم بوده و عکاسی. توی مقاله نوشته عکسهایی که با دوربین قطع بزرگ از ادمهایی گرفته که شاید مشخص باشه در فقر زندگی‌میکنن بر عکس کارهای انسل ادمز چاپهاشون اون زیبایی متعارف و مرسوم رو ندارند. خاکستری ها استادانه و هماهنگ نیستند. ام این ناشیگری ها تبدیل به یک امتیاز شده. «آنها واجد نوعی نزدیکی، بی واسطگی و صراحت اندکه کاملا با خصلت حسابگرانهٔ تصاویر ادمز تفاوت دارند. »

اقای گروندبرگ نوشته که عکسهای مجموعه ایدز نیکسون « گزنده ترین ، تامل برانگیز ترین و به یاد ماندنی ترین عکس های نیکسون‌اند. چه بسا آنهارا بتوان قویترین تصاویری دانست که تا به حال از تراژدی ایدز گرفته شده‌اند  » و این که چون مثلا یک فرد رو چند ماه عکاسی کرده میشه اون تحلیل و زوالی که شاید به مرور به خاطر بیماری براش اتفاق میفته رو حس کرد و متپجه شد. اما عکسای این مجموعه اش همونطور که مجموعه سالمندانش هم هست و بالا اوردم بی غرض بدون ترحم اند. اقای گروندبرگ میگه توی این عکسهاش به مرور خودآگاهی سوژه کمرنگ میشه. البته استاد میگفت که سوژه به معنی عکاس هست و ابژه به معنی کسی یا چیزی که ازش عکس گرفته میشه. ولی فکر کنم اقای گروندبرگ برعکس میگه یا اینجا فرق میکنه و منظورش از سوژه کسی هست که ازش عکاسی شده با مثالی که از توماس موران زده معلوم میشه که خب اولین عکسهاش کاملا مشخص حواسشون به دوربین اما اخرین عکسها همون نگاه خیره که انگار جای دیگه ای هست و به بی نهایت نگاه میکنه. 

عکسهایی هم از خانوادش گرفته مجموعه ای داره که هر سال عکس از همسرش در کنار سه خواهر میگیره و خب میشه زمان رو کامل حس کرد و این که این عکسهای خانوادگیش «نشان دهنده ی آنند که عکاس به سوی بیان احساسات معمولی و متعارف گام برداشته»

چیزی که  گالاسی توی مقاله ی کاتالوگ نمایشگاه نیکسون گفته این که هرچی این اثار پخته تر شدن به روح آثار دایان اربوس نزدیک ترن کاملا چرتِ. که البته گروندبرگ هم میگه اینو ولی قبل از اون من یادم اومد فکر کنم سونتاگ در مورد کارای اربوس نوشته بود که :«موضوع کار آربوس ... آگاهی نا خشنود است. اما به نظر نمیرسد شخصیت های نمایش وحشت او از زشتی خود، آگاه باشند.آدم های آربوس در درجات مختلفی از نا آگاهی نسبت به فلاکت و زشتی شان قرار دارندو همین باعث محدود شدن موضوعات عکاسی او از حیث وحشت آور بودن میشوند. : آنهایی که احتمالا به مصیبت هایشان آگاهند خود به خود از حوزهٔ کاری او بیرون میروند. مثل قربانیان تصادفات، جنگ ها ، قحطی ها و شکنجه های سیاسی( من فکر میکنم بیماری هم جزوش به حساب بیاد بعضی هاشون). آربوس هیچ وقت از حوادث و اتفاقات ناگهانی زندگی عکاسی نکرد؛ تمرکز او روی بدبختی های شخصی و بطئی بود که معمولا هم از زمان تولد همراه فرد بوده اند.» و قبل ترش هم نوشته که :« ... اما [واقعیت این است که در کارهای او] هیچ نوع ملاحظات انسانی که خاص عکاسی از چنین سوژه هایی است، رعایت نشده است  سوژه های او همزمان رقت انگیز، دلخراش و مشمئز کننده اند ...»

که سر تا پا تفاوت این دو نفر با هم مشخص میشه. گروندبرگ نوشته که « سابقهٔ رویکرد نیکسون را با وضوح بیشتری میتوان در کارهای واکراونز دید ـ خصوصا اونزی که پرتره های کتاب “اکنون بیایید مردان مشهور را بستاییم” را گرفته است. نیکسون به مانند اونز سبکی را تکمیل کرده مه گویی سبک نیست، زیرا برای لحظه ای گذرا و جادویی ، آنچه به ما می نمایاند و چگونگی نمایش آن ، با یکدیگر همسان و مترادف میشوند.» چیزی که شاید یادآوریش خوب باشه این هست که اونز توی یسری از مجموعه هاش یه فاصله ای با اون چیزی که ازش اماسی میکرد حفظ میکرد یجور بی طرفی شاید این اشتراکی باشه بین نیکسون و اونز.

خب فک‌میکنم ببسه. اگه دوباره درباره ی عکاسی یا کتابی که توش در مورد کار عکاس بخصوصی نوشته بخونم بالای صفحاتشو از این نشانک ها میزنم و مینویسم. اون کتاب کلمات عکاسی انتهای کتاب نوشته صفحاتی که از افراد اسم برده شده رو به نظر کار خوبیه. 

اون حرفهای سونتاگ از کتاب دربارهٔ عکاسی، ترجمهٔ فرشید آذرنگ و نگین شیدوش  از نشر حرفه نویسنده هست. 


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


تصویر خود عکاس



نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon




نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon



نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon



نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon

1374 : واااای دارم از شدت هیجان به جنون میرسم

واااای خدااا باورتون نمیشه به حدی هیجان زده ام که نمیتونستم ادامشو بخونم هی میخوندم هی ول میکردم فکر میکردم اینقدر ذوق دارم یکی منو بگیره جیغ نزنم.  دیگه نیت کردم که انالوگو انجام بدم همه انرژی و توانو بزارم. یعنی میشه؟؟ هی نیشم شل میشه. از شد. هیجان همه سلپلام دارن بندری میرن. ادمز ادمز. خب مسلما میدونم میدونم که هیچ چیز اولش شاید بلافاصله اتفاق نیفته ولی خب باید آستینارو زد بالا وشروع کرد. حتی اگه هزار بار اشتباه کنی. میخوام همین الان کتاب فن و هنر عکاسی هادی شفائیه رو بخش سه که مربوط به لابراتوار عکاسی بخونم. فکر کنین بتونم بخوابم باید همه جیو بدونم یاد بگیرم ببینم چی به چی در حال حاضر این تنها منبعی هست که دارم ازش یاذ بگیرم باید یه لیست از وسایلی که میخوام و لازم که بخرم تهیه کنم. دلم میخواددددد جیییییغ بکشم. مائده آروم باش اروم باش باید تمرکز کنی. نمیتونم احساس میکنم نمیتونم اروم باشم مگه میشه آروم بود باید این کارو کنم کاش مشکلی پیش. نیاد کاش همه ی اوکی بشه کاش کاش کاش یعنی میشه؟؟؟ نمیدونم ام من مصرم که بشه باید بشه. دیگه دست رو دست نمیزارم باید رو خودم کار کنم باید همه چیو بچینم ببینم باید تلاش کنم باید انجام بدمممم وااای چقر کار دارم.

1373 : دلم میخواد مثل این آدما بشم

دلم میخواد گریه کنم آخه ببینین چی نوشته. اون چاپ اون تصاویر لعنتی من جنبه ندارم بخونم این مقاله رو. حیف که نمیشه خیلی دوست دارم یعنی کی هست که دلش نخواد :(  دلم میخواد... خیلی اصلا این آدم همه چیزش. همه چیزش. چی میشد این ادما الانم بودن واقعا جی میشد؟ چی میشد میشد مثلشون شدو راحت بود. کاش میتونستم آنالوگ کار میکنم اینجوری باشم اما این فقط یه رویاست...


با این حال من میخوام و تلاشمو میکنم میدونم شایذ مثلشون نشم توقعی ندارم ولی از اینی که هستم که بهتر میشم.


مقالهٔ سیاست فضای طبیعی ( در مورد انسل ادمز) ، نوشتهٔ اندی گروندبرگ ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند (عکاس ) شماره ۱۱


انتخاب ادمز ( با آن عکس‌های چشم نواز ، که سراسر ستایش ، اعتقاد و ایمان است) در هیاهوی پر شر و شور این سال‌ها و روزها ( که قرار است یکسر سرزنش و نقد و نیش و نیشگون باشند بر همه چیز و همه کس ـ حتی بر هنر و بر عکاسی ـ ) شاید انتخاب واپس گرایانه ای باشد. اما اشکالی ندارد. 

رجوع به ادمز رجوع به مهارت از دست رفتهٔ صنعتگرانی است که زیبائی ِ حاصل دستشان امروز دیگر نه جایگاهی دارد و نه قابل تکرار است. 

انسل ادمز ققنوس بر آمده  از جسد عکاسی قرن ۱۹ آمریکا شد. میبایست هفتاد هشتاد سال بگذرد تا قابلیت های فنی در عکاسی به آن حدی برسد که آرزوهای دست نیافتهٔ  آدم هائی چون جکسون ، سالیوان ، واتکینز و دیگران در وجود اَبَر استادی چون او متجلی شود. 

ادمز به معنای واقعی کلمه نخستین عکاس طبیعت قرن ۲۰ بود. 

تکنیک والای او باعث شد تا در برهه ای از تاریخ ، دوباره از دیدن مناظری که به نظر میرسید قابلیت های تصویری خود را از دست داده اند ، احساس تعجب و شعف کنیم. 

وضوح بیش از اندازه و رنگ درجه های چشمگیر تصاویرش ، پیش از آنکه به یک سخت کوشی بی حاصل ، یا به تفننی یدی و صناعت روزانه تعبیر شود، شالوده ساز بخش اصلی لذت تجربهٔ ما از تصاویر اوست.

ادمز آنقدر از دغدغه های ذهنی هنرمندان مدرن دور بود که برای دیگران مَثَلِ اعلایِ هنرمندی واپسگرا و متحجر شد. او نمونهٔ هنرمندی بود که از قرن ۱۹ به میانهٔ قرن ۲۰ پرتاب شده بود تا مسئولیت تمام نشده ای را تمام کند. 

سختکوشی و مرارت و خطا و آزمون که امروز از عکاسی دنیا ـ بیش و کم ـ و از عکاسی ما ـ یقینا ـ رخت بر بسته ، برای او ( و بسیاری از هم نسلانش ) ذاتی آثارش بود. 

ادمز اما بی اعتنا به هر انتقادی ، تمام عمر طولانی اش را صرف کاری کرد که بلد بود و به آن باور داشت. 

امروز ، برای هرکسی از عکاسان ، حتی تخمین این فرض نیز محال و آزارنده است که تصور کند ( یا بخواهد ) تمام عمرش را از یکی دو کوه و مناظر پیرامونی اش عکاسی کند. واقعا کدامیک از ما حاضریم؟

اغراق نبود زمانی که وین بولاک ( عکاس هم دوره اش ) درباره اش گفت :« من عکاس طبیعت نیستم... برای عکاسی از  طبیعت بید یک عمر را صرف آن کرد... من نتوانستم، ولی دوستم ادمز این کار را کرد».


1372 : مقاله جدید : سیاست فضای طبیعی

نوشتهٔ اندی گروند برگ‌ ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند (عکاس) ۱۱. که در مورد انسل ادمز هست که میخوام بخونم. یادم باشه مقاله های مونده رو بریزم رو فلشم پیرینت بگیرم فردا.

میخواستم کتاب بخونم ولی مخم واقعا نمیکشه. یعنی کلمات عکاسی یا در باب فلسفه عکاسی الان رو مود عکس دیدنو عکاسا و اینهام. انسل ادمز هم که جای خود.

1288 : نواحی مرزی و غم انگیز رابرت ادمز

رابرت ادمز در زمرهٔ عکاسانی است که در مواجهه با دنیای واقعی، عکاسی را معنا میکنند. چنین کسانی بسیار هوشمند و یگانه‌اند و خلاف جریان میروند؛ و به جای آن که به واسطهٔ تصویر (=زیبایی) با دنیا درگیر شوند، با کنش و معنای عکاسی، با هستی رویارو میشوند. از این رو ، آنها از دنیای تصاویر (عینی و ذهنی) و در نتیجه نارسیسیسمِ تصویری و روانی فاصله میگیرند. ادمز و عکسهای او با چنین ویژگی هایی، کاملا «آماتور» به شکار می‌آیند نه به خاطر کمبود مهارت یا ذوق ورزی شان ، بلکه به خاطر اصرارشان بر دوری گزیدن از «امر حرفه‌ای». 

 ادمز میخواهد عکسهایش کار بکنند که تصاویر دیگر به ندرت ملزم به انجامش هستند: یعنی فراخوانی و هستی بخشیدن به نوعی از آگاهی که همانقدر که اخلاقی است، دیداری و بصری نیز هست.


گاهی فکر میکنم قبل از این آدما چه زندگی پوچی داشتم  احتمالا چیزی شبیه اون دوتا ولگردای در انتظار گودو.

 توی مقاله نوشته که ادمز توی یسری از تصاویرش خویشاوند واکر اونز هست.  

میدونم ربطی نداره اما این روزا به شدت دلتنگ جاکوملی هم هستم. جاش خیلی خالی اینقدر که با فکر کردن بهش اشک تو چشم جمع میشه  نمیدونم مرض جدید گرفتم؟ به هر حال‌ حتی اگه حساس هم شده باشم یا یجوری به هوای فکر نکردن به چیزای دیگه این اتفاق افتاده باشه با چیزای الکی بروز پیدا نمیکنه.من زندگی این روزامو‌ این ادم امروزمو با تمام نقصایی که میدونم دارم دوست دارم. خیلی دیگه مهم نیست که شاید آدما خیلیاشون از من خوششون نمیاد یا درکم نمیکنن میدونم دارم سعی میکنم ادم بهتری بشم شاید خیلی چیزا دست من نیست و نمیتونم عوضشون کنم اما میدونم که تلاشمو میکنم. سعی میکنم رو خودم کار کنم.


مقاله ی نیکسون رو نخوندم. احتمالا نخونم. باقی شبو عکسای جاکوملی رو ببینم. 

دلم میخواد اون فیلم که اسمشو یادم نیست که تورج حمیدیان گفت وقتی عکسای جاکوملی رو دیده چند سا بعد از اهان فیلم رفیقه ها بوده به واسطه اون با این تصاویر اشنا بوده. فعلا که هیچی.


اسم این مقاله نواحی مرزی وغم انگیز رابرت ادمز ، نوشتهٔ اندی گروندبرگ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ، مجله حرفه همرمن حرفه عکاس ۱۵


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


1287 : کتاب یا مقاله؟

خب. باید کتاب جدید شروع کنم. اما نمیدونستم چی. الانم که موتورم راه افتاده اصلا دلم نمیخواد وقتمو الکی هدر بدم مثلا بگم امشب کافی هنوز تا موقع خوابم مونده و وقت دارم. خواستم سرخ و سیاه استاندال رو بخونم دیدم خیلی یعنی دیدم رو مودش نیستم خیلی دوست دارم بخونم بعد دیدم تصویر مردم تی جی کلارک رو توضیحاتی که پیج حرفه نویسنده داده بود کنجکاو شدم اونو بخونم یعنی دیدم دارمش و فکر کردم گزینه بهتری تا یهو پریدن رو شبکه خوندن رمان سرخ وسیاه. حالا هنوز یه ذره رو مود بکت و در انتظار گدوام. گفتم این چند ساعت آخر امروزو مقاله بخونم. یعنی هنوز نمیدونم. شاید نواحی مرزی غم انگیز رابرت ادمز رو بخونم نوشتهٔ اندی گروندبرگ با آدم‌های نیکسون و ایدز که این هم از همون نویسنده است و جفت مقاله ها ترجمهٔ فرشید آذرنگ. و رابرت ادمز و نیکلاس نیکسون جفتشون از عکاسایی هستن که قبولشون دارم. حالا چیکار کنم؟ وقت رو نباید هدر داد. بدو مائده تصمیم بگیر.