روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اصغر نوری» ثبت شده است

1505 : اتمام کتاب عیش مدام

خب امروز ۳۱ خرداد سال ۱۳۹۷ . چه رسمی انگار مثل اخبار بخوام اعلام کنم زمانو. شاید چون گمش کرده بودم. باورتون میشه از جمعه ۱۸ خرداد که اونجوری نحس شروع شد دوهفته گذشته و من نفهمیدم. هرچند که کار کردم اما زمان که گم میشه کم کار میشم. زمان که گم میشه لحظه رو از دست میدم. زمان که گم میشه فراموش میکنم کجام یادم میره دارم کتاب میخونم حتی موقعیتمو همه چی انگار نفهمم هستم. نمیدونم کجا میرم. و این اصلا خوب نیست. سعی کردم خودمو پیدا کنم. گفتم یه دفترچه گل گلی دارم توش تقویم برا هر روز توش کوتاه تیتر ور مینویسم چه کردم اون برا اینه کمک میکنه زمانو یادم بمونه. روزایی که میگذرن از همون روز توش ننوشتم از همون جمعه. با این حال وقتی داشتم مینویشتم سراغ وبم اومدم. نوشتن اینجا با این که خیلی کم و سطحی شاید شده بود اما باز بود. باز من شاید یواش اما راکد نشدم. دوتا کتاب خوندم مادام بوواری و عیش مدام هرچند کند خیلی کند. هرچند خیلی ننوشتم ازشون. هرچند اولش گفتم شاید تو زمان مناسبی نبود ولی بود شاید مادام بوواری با اون ماجرای نه چندان شیرینش یادم ببره مرگ رو یا اتفاقاتی که توی این دوهفته، دقیقا دوهفته برام افتاد و من نمیدونم باورم نمیشه فقط دوهفتهاست کلا انگار روش زندگیم عوض شده یعنی خیلی چیزا. و زمانو حس نکردم اینقدر که شاید برعکس چیزی که اون زمان فکر میکردم منو درگیر خودش کرد که اون اتفاق بد نیفتاد این که راکد بشم دوباره بگندم حتی اگه کم کار کردم و زمانهایی زمان رو پیدا میکردم مثل کسی که بدون اختیار خودش تا مرض غرق شدن بره ولی این فرصت براش پیش بیاد یا کسی کمکش کنه دستشو بگییره در فاصله ای خودشو بکشه بالا و یه نفسی بتونه بگیره. یه همچین شاید حالتی داشتم شاید نیم ساعت انگار نجات پیدا کرده باشم حالا. هرچند که سونتاگ میگفت : «.. برخی خواندن را تنها راهی برای فرار میبینند : فرار از دنیای روزمرهٔ واقعی به دنیای خیالی ، به دنیای کتابها.  ولی کتابها بسیار بیشتر از این‌اند. آنها راهی هستند برای این که انسانی تمام عیار باشیم. » یعنی کتابها فقط برای این نیستن که بهشون پناه ببریم هرچند که فلوبرم این خصوصیت رو داشت. که به خاطر این که به خیلی چیزا دست پیدا میکنه کتابو دوست داره. زندگی رو میتونه تحمل کنه. اگه یادم اومد حرف سونتاگو به خاطر این بود مهسا استوری گذاشته بود و خب وقتی حرف فلوبرو میخوندم به خاطرم اومد و این که برای منم همینجوری بود. ناراحتم که این سه تا کتاب تموم شد من قبل فلوبر ادم دیگه ای انگار بودم به هر حال در مورد خودم چیزایی فهمیدم. این سه تا کتاب نگم که چی بود. به نظرم کار خوبی کردم که پشت هم خوندم. یادم وقتی مادام بوواری رو میخوندم مثل کوته فکرا گفتم که فقط یک بار اما حالا نه فکر میکنم. لازمه چندین چند بار خوند. نوشتن مادام بوواری به عنوان اولین کتابی که خوندم در مورد فلوبر و نامه های فلوبر منو باهاش اشنا کرد. اگه نمیخوندمش نمیفهمیدم چجور ادمی چی شد که مادام بوواری نوشته شد فلوبر چجوری فکر میکرد کی بود چی شد فکرش چی بود زمدگیش چطوری بود کتاب رو چجوری نوشت. خیلی منو اشنا کرد و خوب بو خوندنش قبل از خوندن خود کتاب مادام بوواری. و خود کتاب مادام بوواری که عین زندگی بود. و بعد عیش مدام که اصلا از واجبات به نظرم برای خوندن کتاب مادام بووری یعنی خیلی چیزارو برام روشن کرد همه چیزو نفهمیده بودم. این کتابو خوندم فهمیدم فلوبر چه نابغه ای بود. چه تلاشی چه ارزشی اون واقعا ادبیات براش همه چیز بود. براش کار میکرد جدا از ادمهای دیگه. خود فلوبر وقتی اولین بار نسخه چاپ شده ی کتابو میبینه با ناراحتی به بوئیه مینویسه  این کتاب بیشتر نشان از شکیبایی دارد تا نبوغ و بیشتر خبر از تلاش میدهد تا استعداد. اما کم چیزی نیست این اگر شکیبایی و تلاش نباشه نه استعداد خودشو نشون میده و نه نبوغ.


میدونم همچنان خوب نمینویسم. یعنی هنوز اثرات غرق شدگی رومه. اما کم کم کم راه میفتم. خیلی حرفا میخواسنم بزنم از کتاب. از چیزایی که فهمیدم از چیزایی که در مورد عکاسی تو مخم اومد از چیزایی که یاد گرفتم. 


یه قسمت هایی ازشو میذارم. قسمت هایی که دوست دارم. من فلوبر رو دوست دارم. این روزا فقط کتابایی میخونم که بعدش مطمئتم ادم قبلی نیستم. هرچند به خاطر اتفاقاتی که افتاد نگرانم خیلی چیزا از یادم بره یا یه وقت نکنه درست نفهمیده باشم اما یسری کتابرو کلا نباید یک بار خوند. شاید من کلا احساس میکنم از این ادمام که فقط یک بار جواب نمیده مطمئن نمیشم. شاید وسواس درستی نباشه به هر حال که مهم اینه مطمئنم بد نخوندم که چیزی نفهمم ازش. 


برای آن که چیزی جالب بشود فقط کافیست زمان درازی به آن نگاه بکنیم. 


اگر اما آن همه رمان نخوانده بود ، ای بسا که سرنوشتش چیز دیگری میشد. 


هنرمند باید هرچیز را به سطحی بالاتر ارتقا بدهد. او مثل تلمبه است. ، درون وجود او لولهٔ بزرگی است که تا احشای چیزها و تا ژرفترین لایه ها میرسد. هنرمند هرچه را که زیر سطح نهفته میمکد ، بالا می‌آورد و آن را به صورت پاشه های بزرگ بیرون میریزد. 


در واقع چیزی که در زندگی باید از آن بترسیم بداقبالی های فاجعه بار. نیست، بلکه بدبیاری های پیش و پا افتاده است. من از گزش سوزن بیشتر میترسم تا ضربه ی شمشیر.


آن بحظه که دیگر کتابی در دست ندارم یا در خیال نوشتن کتابی نیستم، ‌به راستی باید از شدت ملال زوزه بکشم. زندگی فقط در صورتی برای من قابل تحمل است که آدم بتواند آن را غیب کند. 



خب فقط همین. اینقدر جاهای الکی خط کشیدم که پیش خودم میگم فازم چی بوده کجا بودم که خط میکشیدم.:/

1460 : اتمام کتاب نوشتن مادام بوواری


کتاب نوشتن مادام بوواری

نوشته گوستاو فلوبر ، آندره ورسای ، ترجمهٔ اصغر نوری ، نشر نیلوفر


+اگر اثر هنری شما خوب باشد، اگر حقیقی باشدبازتاب و مکانش را خواهد داشت، ظرف شش ماه، شش سال ـ یا بعد از شما . چه اهمیتی دارد!


+من دنبال خلیج نمیگردم ، در پی دریای بزرگ هستم. 


+بازهم کاری میکنم که با من مثل یک آدم ناهنجار رفتار کنند، اما به فلانم نیست! هرچقدر میخواهی پشت سرم شکلک در بیاورید، ماتحتم را تماشایتان میکند. خودم از این ایده ی خوبی که نمیخواهم چیزی منتشر کنم ، از خود تشکر میکنم. 


+اگر سعی کنی مورد پسند واقع شوی تحقیر میشوی


+به نظر من چیزی که ثابت میکند هنر فراموش شده کمیت هنرمندان است که به سرعت تکثیر میشود. 


+این قابلیت بیش از حد حس کردن یک ضعف است...

درد ، به جای آن که در جمجمه ام باقی بماند ، در اعضایم جاری شد و آنها را دچار تشنج کرد. 


+دوست دارم در هر چیز اندکی تلخی باشد، ریشخندی دائمی میان پیروزی هایمان ، دوست دارم حتی اندوه هم در اوج  شور و هیجان باشد.


+ما زاده شدگان برای حقارت، به وسیله‌ی اندیشه های والا له شده ایم. 


+چه تفاوتی بین یک ذوق بد و و یک ویژگی خوب به هدر رفته وجود دارد.


+در هنر ، عقل زیاد به درد نمیخورد. جلوگیری از هیجان و انکار نبوغ ، فقط همین. 


+این خوار شدن حاصل میل همواره به درخشیدن است، این کوچک شدن حاصل بالا رفتن روی شاخه هاست. 


+همه ی آنچه که عادی نیست دوست دارم حتی اگر پست باشد اما وقتی که صادق است. 


+اگر دلواپس احمق ها باشیم ممکن است خودمان هم به آنها تبدیل شویم. 


+شخصیت مردم گریز ، احمقانه ترین شخصیتی است که ادم میتواند داشته باشد. آری من پیر میشوم، من از این عصر نیستم...


+شخصیت احساسی چیزی است که باعث خواهد شد آدم بعد ها به کودکانه و کمی ابلهانه بودن شهره شود. 


+هرگز نباید به خوشبختی اندیشید! 


+من در زندگیم لذت های زیادی نداشته ام!


+به خوبی در خودم گردبادهای بزرگی را حس میکنم، اما جلویشان را میگیرم. 



1459 : داره تموم میشه

تقریبا کتاب اخرشه یکی دو صفحه مونده. گفته بودم که یه اندوه وجودمو میگیره. شاید از سر دلتنگی. مثل آگاهی از ندیدن آدمی که دوسش داری و متوجه کیشی هرگز نمیتونی ببینیش. 

هیچ کدوم از بخش هایی که خوندمو تایپ نکردم نمیخواستم وقفه بیفته میخواستم پشت هم بخونمو فکر کنم. برای گذاشتن اون تیکه ها باید برگردم به صفحه ای که از صبح خوندم. 


یه چیزی بگم. یعنی چندین باره پیش اونده که من چیزی رو شروع کردم بعد خب ادم به یسی چیزا کلا یهو فکر‌میکنه یا شاید مسائل خارج از کتابم باشه ولی جلو که میری تعجب میکنی حرف تورو زده یا در مورد همون یا حول وحوشش یا جوابتو داده یا از این مثالها این که درگیری داری بعد پیداش میکنی. قبلا هی میگفتم اتفاقی اتفاقی ولی خیلی جالب. ادم نمیدونه چجوری میشه. یسری حرفا و فکرایی دیروز با خودم داشتم که فلوبر میگه. عجیب نیست؟ 

1457 : دوست های من

نمیدونم چرا نطقم کور میشه صبح ها دارم فلوبر رو میخونم. نمیتونین تصور کنین که چجوری. مثل یه استاد میمونه تفکراتش میشه جراغ راه بشه!!خب میشه از این توصیفات کرد. فقط میخواستم بگم چقدر دوسش دارم. این چیزایی که تو مغزشون میگذره انگار گروه خونیشون با تو یکی باشه. یعنی جوری که انگار واقعا میتونی ازشون یاد بگیری چرا بقیه نویسنده ها اینجوری نیستن. یعمی نه این که من چیز خاصی باشم خب من هرچی هستم از استادم هستم هرچی فکر میکنم انگار درراستای اون چیزاست با کتابها و اینجور ادمها که دقیقا انگار هم ارز یا نمیدونم چه واژه ای بگم میتونم انگار توی همون راه برم. چیزی که فکر میکنم درسته شاید من هرگز مثل این آدمها نشم و این واقعا باعث تاسف ام مهم اینه توی این مسیر برم و ببینم این ادمها چجوری فکر میکنن. نگاهشون دیدشون چجوری بوده انگار چشهای اونها جای چشم های من قرار بگیره مهم نیست من چیزی نباشم این خودش سعادتی که بتونم به درکی از چیزی که اونها تجربه کردن فکر کردن از دنیا از زندگی دارن برسم. ادم وقنی میخونه احساس میکنه تنها نیست. انگار  از اول با این آدمها اشنا بوده. در واقع من فکر میکنم دوستای زیادی دارم. در مقابلشون اتفاقا ساکتم بیشتر ازشون یاد میگرم گاهی حرف مینمو نظرمو میدم و درگیر حرفا و تفکراتشون میشم اونا منو با خودشون میبرن چیزای زیادی نشونم میدن. از آدمایی که نمیشناسم حرف میزنن. دوستای من آدمهای با شعورین درگیریاشون پوچ و تهی مغز نیست کن در برابرشون خیلی کوچیکم. اما اونا براشون مهم نیست. اینو مدام تو سرم نمیکوبن در عوض بهم شهامت میدن که میتونم کار کنم و بزرگ بشم. اونها منو بزرگ میکنن یعنی من باهاشون بزرگ میشم. نگاهم عوض میشه اما. در نهایت کاری میکنن نگاه خودمو داشته باشم توی ناخودآگاهم آموزشهاشون رسوخ میکنه. من چقدر خوشبختم این آدمهارو میشناسم. ما زیاد شاید همو نمیبینیم. اونا شاید جای دیگه ای زندگی میکردن. اما نوشته هاشون از تاثیراتشون کم نمیکنه.  

به نظر خیلی خیالاتی میام. اما اینا واقعی. 


بگذریم تموم که شد شاید دوباره سریع از جایی که صبح شروع کردمو بخونم. نمیتونم صبر کنم و یا بخوام بنویسم این وقفه میترسم حواسمو پرت کنه. با این که دلم نمیخواد تموم بشه ولی چاره ای نیست. مادام بوواری منتظرم. اما هنوز نه. 


اغا نمیدونم چه سادیسمی اصلا شبکه اجتماعی قفل بودنش مضحک. اخه من که چیز شخصی نمیزارم دلم میخواد از کتابایی که میخونم یا راجع به نویسنده ها بزارم. البته نه به عنوان سرگرمی یا مثلا تیریپ ادبی برداشتن اما فکر میکنم بی تاثیر بد نیست. نه خیلی دور نه خیلی نزدیک. 


احتمالا در تاثیر حرفهای فلوبرم که درمورد اساتید بزرگ میگه!

1454 : هر چیزی قربانی خود را میطلبد...

کتاب نوشتن مادام بوآری ، گوستاوفلوبر، اصغر نوری، نشر نیلوفر


+ لحظه هایی هست که همه‌ی این مسائل میل مردن به من میدهند.


+آدم عادت میکند با سماجت به چنین عذاب هایی تن دهد و چیز دیگری از آن نخواهد .


+ اما زندگی بسار کوتاه است ! ـ وقتی فکر‌میکنم که هرگز آن طور که دوست دارم نخواهم نوشت، و نه حتی یک چهارم چیزی را که آرزو دارم، میخواهم فکم را خرد کنم.

باید با تمام این قدرتی که حس‌اش میکنیم و خفه‌مان میکند ، بمیریم بی آنکه آن را به طغیان بیاوریم.


+ زیباترین آثار آنهایی هستند که کمترین جسم و ماده را دارند؛ هرچه بیان بیشتر به اندیشه نزدیک شود، واژه بیشتر خاموش میشود و محو میگردد و اور هنری زیباتر میشود.


+ اگر به سبکی که در نظر دارم مینوشتم ، چه نویسنده‌ای میشدم!


+ گاهی تا سر حد مرگ غمگینم، در عذابی عظیم .


+ با من از یأس هایت میگویی. کاش میتوانستی یأس های مرا ببینی! بخوان و رویاپردازی نکن! در مطالعه های طولانی غرقه شو هیچ چیز همواره خوب نیست  مگر عادت به کاری مستمر.از آن افیونی متصاعد میشود که روح را دچار رخوت میکند. ـ من از ملال های وحشتناک گذشته ام و پریشان از عذاب ، در خلأ دور خود چرخیده ام. با نیروی صبر و غرور میتوان از این وضعیت نجات یافت؛ سعی کن.

 

+ گاهی تردید های غم انگیزی درباره‌ی انسان و اثر [ادبی] دارم. نمیدانم که چطور گاهی بازوانم از فرط خستگی از تنم فرو نمی‌افتد و چطور سرم به جوش نمی‌آید .


+ زندگیِ طاقت فرسایی را میگذرانم، برهوت همهٔ شادی های بیرونی ، آنجا که هیچ چیز برای دفاع از خود ندارم جز خشمی جاودانه، خشمی که گاه از فرط ناتوانی اشک میریزد. اما هرگز از پای نمی ایستد. 

کارم را با عشقی دیوانه وار و تباه دوست دارم، همانند زاهدی که زیر پوش مویین خود را دوست دارد که پیوسته تنش رامیخراشد. . گاهی که خود را تهی مییابم ، وقتی سخن روی خوش نشان نمیدهد، وقتی بعد از خط خطی کردن صفحات زیاد در میابم که حتی یک جمله هم ننوشته ام، روی تختم می‌افتم و آنجا گیج و منگ، در باتلاق درونی عذاب باقی میمانم. ـ از خودم بیزار می شوم ـ و خود را به خاطر این غرور دیوانه واری که وادارم میکند نفس زنان در پی پندارهای پوچ باشم ملامت میکنم. ربع ساعت بعد همه چیز عوض میشود، قلبم از شادی میتپد. 


+ از هیجان ایده ام لذت میبردم. 


+ ادبیات ! چه خارش مدامی! مانند زخمی است که در قلب دارم. بی وقفه به درد میآوردم و من با لذت میخراشمش.


یه بخشی هست فلوبر در مورد شعری که کوله نوشته نظر میده  میگه تو دو تا حس داری و دوتا نقص که جلوی این دوتا ویژگی رو میگیره  اولیش فلسفه گرایی دومیش احساسات گرایی زنانه است. هرچند که فلوبر میگه کم اهمیت اما به نظر معضلی این مسئله. من خودمو میگما نمیدونین ادم چقدر مزخرف و احمق میشه. حالا فکر‌کنین توی اورم بیاد دیگه چه شود. فلوبر میگه : تو با تحلیل بردن جنسیت خود به اوج استعدادت خواهی رسید. استعدادی که باید مانند یک علم به تو خدمت کند.... ما با سر مینویسیم . اگر قلب هم آن‌را گرم کند چه بهتر ، اما نباید آن را به زبان آورد  قلب باید کوره ای نا مرئی باشد... به خودت اجازه نده که این همه در تغزلت جلوبروی . هر کلمه را آنچنان بچلان ، بچلان که به هدف بخورد. نباید در شعر خیال بافی کرد. باید ضربات مشت بر خواننده وارد آورد.


+ به واسطه ی آرمان است که ما به چیزی می ارزیم  هر‌روح با بزرگی آرزویش اندازه گرفته میشود.


+ بدون ضعف باش، بدون یک بیت ضعیف ! بدون یک استعاره که درک نشده باشد.


+ هیچ چیز به دست نمی آید مگر با تلاش . هرچیزی قربانی خود را میطلبد.


خب یه خورده زیاد شد. تا همینجا بسه. بهتره همت کنم عکسامو ببینم.

 

1453 : نامه گوستاو فلوبر

حقیقتش اینه ترسیدم تمام چیزی که توی ذهنم اومده  از خوندن این نامه ها یا در واقع یک نامه بلند درست شده از ترکیب تمام نامه هاش به لوییز کوله ـ که از روی نقاشی که ازش توی کتاب هست میتونم تصور کنم چقدر زیبا بوده ـ فراموش کنم و نتونم اونجوری که الان تو مغزم اومده بگم چقدر فوق العادست و برام این آدم چجوری میاد. برای همین اوندم مطلب بنویسم و دیدم ده تا مطلب در طول روز رو گذاشتم در نتیجه رفتم خریدم ده تا دیگه یعنی تا سال دیگه روزی بیست تا. خب برای منی که مینویسم به نظر واقعا ده تا کم بیاد گاهی اوقات. 

خوند این نامه ها یه نامه است اما دم انگار بتونه تشخیص بده. هرچند دوست داشتم کامل کامل بخونم. نوشته ها حرف ها اندیشه هایی که فلوبر توی مغزش داشته. این ادم واقها به این چیزا فکر کرده. چقدر جذابِ. چقدر‌حیف که امروز خبری از نامه نگاری نیست. و مردم مجبورن حرفاشونو کوتاه کوتاه به هم بزنن. چقدر بده این دنیا به نظرم حتی اگه شبکه های مجازی هست معمولا حتی حوصله ی خوندن چند خط حرف از همو ندارن. اما من عاشق خوندنم. نوشته های فلوبر مثل اینه به وب شخصیش دسترسی پیدا کرده باشم. اخ که چند وقت وبی نخوندم. این روزا کسی رو ندیدم که بنویسه از دغدغه ها کتابها فکر ها زندگی هرچی شایدم باشه ولی دور از من.و همخونی چندانی باهام نداشته باشه هرچند‌که هستن ادمایی اما کمن یا دیر مطلب میزارن. 
وقتی اینو میخونم فکر میکنم که انگار یواشکی به اندیشه های شخصی کسی دست پیدا کرده باشم. و اون برای یک نفر مختص نوشته بوده ایا فکر میکرده فلوبر که یروزی این نامه ها توسط ادم های دیگه خونده بشن؟ فکر‌نمیکنم. با این حال زنده بودنشو میتونم تجسم کنم. احتمالا انتهای کتاب زار زار گریه کنم. بعضی تیکه هاش خیلی بامزه ان. بعضی مثالها واقعا خنده ام میگیره. بعضی جاها درکش میکنم میتونم بفهمم وقتی میگه که چه عذابو دشواری رو تجربه کرده. این که چقد کند بوده چقدر خسته شده نا امید شده. من توی عکاسی اندازه خودم اون که فلوبر بوده. مثل جمله خودش شد. جمله ای که د مورد گوته گفته بود. یعنی فکرشو میکرد کسی این جمله رو در مورد خودش بگه؟ نمیدونم. ادم معمولا به این چیزا فکر نمییکنه چون هیچوقت نمیبینه در زمان حیاتش اما فکر کنم شاید فکر کرده باشه. حقیقت اینه میتونم خودمو مخاطب قرار بدم. من عاشق خوندن نامه هام. انگار کسی اینجوری مستقیم باهات حرف بزنه. به نظر خیلی لذت بخش میتونم به لوییز کوله حسودی کنم :دی مثلا اینجوری براش مینویسه : « باید عاشقت بود که امشب برایت نوشت، چون از پا در آمده ام... هرچند چیزی برای گفتن به تو نداشتم ، با این حال دلم میخواست که این چهار صفحه را برایت پر کنم، و چون عاشق هستم ، کاملا به جاست که به خواب نروم بی آن که برای تو نوازشی بفرستم، بوسه ای و تمام افکاری که برایم باقی میمانند.»

این نامه خیلی چیزا برای گفتن داره. مثلا یسری عادت یا حالت هایی که نویسنده بهشون دچاره همه ما از این چیزا داریم اما خب در مورد این شخص خاص شاید برای ما هم عادت هامون به نظر معمولی میاد روزی برای آدم های دیگه جذاب بیاد یا عجیب یا مثل من ذوق زده بشه کسی. مثلا این جایی که میگه :« گلویم خراشیده از بس تمام طول شب ، بر حسبِ عادتِ اغراق آمیزم ، در حال نوشتن فریاد زده ام.برای این که نگویند من هیچوقت مشقِ نوشتن نمیکنم ، گاهی وقت ها چنان برای نوشتن تقلا میکنم که لازم میشود قبل از خواب ، دو سه فرسخ پیاده روی کنم. » فکرشو کنین فریاد حتی اگه اغراق امیز باشه تزه جلوتر خیلی چیزای جالب تری هست. تمام حس هایی که موقع نوشتن بهش دست داده این که مثلا در طی یک هفته فقط یک صفحه بنویسی. حتی اون فکرش درگیریش نمیدونم چجوری بگم. شناختن ادمی که ندیدیش کاش هنوزم میشد اینجوری بود. امروز واقعا ادمها کم مینویسن دقت کردین؟ چقدر بده که مثلا روی نامه نیست ما دیگه جز کتابها نوشته های همو از روی کاغذ نمیخونیم حرفامونو. همش توی این گوشی. فکر‌کنین روزی اینم نباشه و مطالب رو هوا باشه. بیچاره اونا دیگه چه لذتی رو از دست دادن. این که ما دستخط همو نمیخونیم خط نمیزنیم. هیچ اثری ازمون نمیمونه. اینه شاید چیزهای کوچیکی‌باشن اما این که واقعا حوصله خوندن حرفای همو نداریم یا کوتاه کوتاه خیلی ستم. گاهی که همینم نیست. نمیدونم من اینجوری فکر‌میکنم شاید من وضعیتم اینه. احتمالا بقیه خیلی بیشتر با هم حرف بزنن اما این تجربه منه. این که حوصله ادما کم شده. به هر حال خوندن این نامه مثل خوندن یه وب لاگ هم میتونه باشه اگه بخوام با زمان خودم تصور کنم. نه این نوشته های کوتاه کوتا بعضیا یا کپی پیست کردناشون ها چیزی که میتونی فکر‌کنی طرف چه فکری داره چه شخصیتی داره. روح طرفو میتونی ببینی. دغده اش هدفش ارزش هاش تلاشش. چقدر دلم تنگ شده بود برای وب خونی.  بعضیام مینویسن اما انگار از فیلتر میگذره حرفاشون بدون نقاب نیستن. وقتی مطالب نوشته شده وب های قدیمی رو میخونم گاهی پیدا میکنی وقتی سرچی میزنی که دیگه اون ادما نیستن غمگین میشم. یعنی اون ادم کجاست چرا یادش رفته. اون وب ه مطالب مورد نیازتو شاید داشته باشن شاید بتونی اون شخص ناشناسو بشناسی ولی مثل گورستان میمونن. کم کم همه میچسبن به دنیای واقعی. کاش هنوز نامه نگاری بود اکه دست کشیدن از این فضای مجازی بود. باز کسایی که دفترچه خاطرا دارن به نظرم یک هیچ جلوان من که اینجا مینوسم ولی حب شاید همه نخوان بی نقاب کسی ببینتشون حداقل خودشون خودشونو ببینن. هرچند نوشتن انگار زمان میخواد تا اخت بشی. خب دیگه خیلی به حاشیه رفتم.

اقا من یاد خودمم میوفتم مثلا میگه که از کندی هایم خسته شده ام. میدانی هفته‌ی پیش چند صفحه نوشته ام ؟ یک صفحه و آن هم به نظرم خوب نمیآید. عبوری سریع و سبک لازم بود ، در حالی که من به کندی جلو میرفتم! چه دردی می کشیدم ! در طول سه روز ، روی تمام اواثیه ام و در تمام حالت های ممکن غلت زدم تا چیزی برای گفتن بیابم! لحظه های مشقت باری هست که در ان رشته پاره میشود و به نظر میرسد کلاف از هم باز شده است. »  میبینین چجوری. اگه دو روز دیگه منم این جزئیاتو نوشتم تعجب نکنین ! نه اینجوری اما خب من میتونم تجسمش کنم هنوز اون فشار و زوری که برای نوشتن پایان نامه میکشیدم توی جونم هست آخرشم که افتضاح شد.نه این که م نمثل فلوبر باشم اما جون کندنشو میفهمم یه ذره اشو حداقل. وقتی کتاب مادام بواری رو بخونم قطعا ارزش کارش دستم و میدونم چقدر براش مهم بوده دغدغه اشو داشته قول میدم واو به واوشو لمس کنم. این رنجی که کشیده نباید با خوندن سطحی و سرسری روبرو بشه. در مورد همه کتابها ولی متاسفانه بعضی وقتا شاید ماها حتی این کتابهای خوبم در برابرشون مثل خواننده کتابهای پرفروشو بی مغز باشیم. منم توی انتخاب عکسام ظاهرا یک رگ فلوبری دارم که در حال جون کندنم. نمیدونم چرا اینجوریم. هرچقدر هم پشت گوش بندازم هیچ تغییری نمیکنه. وسواسه توی انتخاب اشتباه. تا صبح که بیدارم میشینم پاش میشه خوب جدا و انتخاب کنم؟ من طاقت نیاووردم یه کپی گرفتم از کلشون.
خب بسه دیگه یه ذره دیگه میخونم شاید تا صبح قسمتهایی که باهام جور بودنو پست کنم.

کتاب نوشتن مادام بووآری ، گوستاو فلوبر ، آندرو ورسای، ترجمهٔ اصغر نوری ، نشر نیلوفر

بزارین عکس دست نوشته اشو بزارم. 

1450 : زندگی ات را پنهان کن

وغایب شو...


حساب کرده ایم که برای به وجود آمدن عظمت یک روح چه پایه های فکر شده ای لازم است؟  حساب کرده ایم که برای نوشتن یک صفحهٔ خوب چه بوهای تهوع آوری را باید بلعید و چه عذاب ها و شکنجه هایی را باید تحمل کرد و تاب آورد؟


خب این از مقدمهٔ آندره ورسای بود. 


به نظر کتاب کوتاه و کم حجم و حتی کم قیمتی میاد. اما تا اینجا هم یکی از محبوب ترین کتابهام شده. 

1448 : نوشتن مادام بوواری ، گوستاو فلوبر، اصغر نوری، نشر نیلوفر

«شیره‌ی درختان با نگاه های طولانی و میهوتی که به آنها می‌اندازید ، وارد قلبتان میشود. اگر روحمان خوب در طبیعت غلطیده باشد ، باید چیزی از طعم طبیعت در آن نفوذ کند، درست مانند گوسفندانی که میان علفزاران آویشن میخورند و بعد گوشت های لذیذ تری دارند...»

«باید واقعیت بیرونی به درونمان نفوذ کند و تقریبا به فریادمان در آوردتا به خوبی باز تولیدش کنیم.» 


فلوبر با خواندن آثار «اساتید بزرگ» ، که با آنها طوری برخورد میکند که انگار معاصرانش هستند ، «انبساط » خاطر میابد. و وقتی در آثار آنها فرو میرود ، این کار را نه مثل یک کار خشک فکری، بلکه مثل یک خوشگذرانی انجام میدهد. 


«من دور از میز کارم یک ابله هستم. جوهر ، عنصر طبیعی من است. چقدر زیباست این مایه تیره رنگ‌!و خطرناک!چقدر در آن غرق میشوم ! چقدر جذاب است.»


او چهار شقه شده ، تقریبا همزمان از خود افسار بر میدارد و جلوی خودرا میگیرد. 


«اگر گاهی اوقات لحظاتی فرا میرسند که مرا تقریبا از خشم به فریاد در می‌آورند و من تا آن حد احساس ضعف و ناتوانی میکنم، [در عوض] لحظات دیگری هم هست که به سختی میتوانم از شادی جلوی خود را بگیرم. چیزی عمیق و بسیار شهوانی با جهش های شتابان از من سرریز میشود ، مانند انزال روح. خود را هیجان زده و سراسر مستِ اندیشه‌ام حس میکنم...»

اما او خیلی زود بر احساساتش غلبه میکند. «برای گرفتن قلم با دستی قوی ، باید همانند زنان جنگجوی آمازون رفتار کرد، یعنی سوزاندند همه‌ی یک سوی قلب. باید هکه چیز به سردی فراهم آید. به آرامی»


حمله های « صرع گونه» ی او، آن طور که گفته اند ، باعث شدند که هنگامی که بسیار جوان بود ، خشونت را در جسم خودش بشناسد. بحران های عصبیِ فلوبر نسبتا کم تعداد باقی ماندند ام او احساس آنهارا د خود زنده نگه داشت، گویی که آنها طعم مرگ را از قبل به وی داده بودند. در این لحظات،« حس زندگی،آگاهی را ناپدید میکند. من اطمینان دارم که میدانم مرگ چیست. اغلب اشکارا روحم را حس میکنم که از من میگریزد ، مانند خونی که گویی از روزنه ی یک حجامت جاری میشود.»

یعنی من خدای من واقعا این اتفاقی من شروع کردم به خوندن این کتاب اونم وقتی درگیر همچین چیزی بودم؟؟ شاید خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم اما همین چیزی هست که فلوبر تجربه اش کرده. خب من فکر میکردم اینم یکی دیگه از نقص هایی که دارم این درد این نمیدونم فکر‌میکردم یه جور عقب موندگی میمونه فکر میکردم مزخرف ترین آدم ممکن روی زمینم فکر‌میکردم از ضعف. فکر‌میکردم. باورم نمیشه. واقعا باورم نمیشه.فکر‌میکنم از ترسم کمتر شد. از انکاری که میکردم.  

شایذم این از یه نقص نشئت بگیره. حمله های عصبی. اما این که ادمای دیگه ای هم بوده باشن که تجربه کرده باشن انگار میفهمی فقط تو نبودن یه جور مثل دلگرمی باشه. حالا یادم اومد کافکا هم اینجوری بوده. 

1447 : نیست به همین سادگی ناپدید شد...

فکر کنم اون برای همیشه رفته. همه جا سوت و کوره. هیچ صدایی نمیاد. هیچ حرکتی نیست . توی این دنیای مجازی دیگه دلخوش چی میشه بود. من موندمو حالی که نمیتونم به زنجیر بکشمش. و راستش دیگه نمیخوامم این کارو کنم. اینجا ، واقعیت ، در واقع هیچ چیز خوب نیست ، اینجا ، دنیای مجازی، حقیقتِ واقعیت مثل پتک کوبیده میشه تو وجودم. همه چیز در ظاهر مثل همیشه‌است. یه حفره تو وجودم هی خالی و پر میشه. اشکی که بی اختیار تو چشم ها حلقه میشه. دردی که مدام تو جونم منتشر میشه وقتی از شدتش کم میشه دوباره با شدت تکرار میشه. عجیب تجربه جای خالی کسی که شاید در واقعیت هرگز نبوده باشه. به زنجیر نمیکشم این حالو. باید منو نابود کنه. باید زجر بکشم.اون ناپدید شده اما هنوز هست. اثراتش موندگارن.



من ناخودآگاه کار بدی کردم امروز.  خشمگین شدم. فکر‌نکنم هیچوقت ازش خلاص بشم. از این تصویر. میگم تقصیر من نبود. اما من انجام دادم. از خودم متنفرم. از خودم که گاهی اختیارش از دستم در میره. تز آدمای اطرافم. از همه چی. زندگی جریان مزخرفی. به قول فلوبر« زندگی قابل تحمل نیست مگر در شرایطی که هرگز در آن نباشی.» توی کتاب نوشته این تضاد فلوبر بوده. جایی اینجوری میگفته جایی ناسزا میگفته به زندگی و جایی آرزوی زندگی و تجربه مکانهای دیگه رو میکرده. این تضاد نیست. من میفهمم چی میگه.  حتی اگه همزاد پنداری برداشت بشه. زندگی‌ قابل تحمل نیست مگر در شرایطی که هرگز در اون نباشی برای من یعنی هیچ درگیزی با آدمای دیگه نداشته باشی. زندگی‌وقنی قابل تحمل میشه که بتونی به تنهایی زندگی کنی و وقتی به تنهایی سر کنی دیگه زندگی‌نیست. توی کتاب نوشته زندگی‌ از نظر فلوبر یعنی بودن. به طور تمام عیار. به نظرم یعنی اگه بخشی از خودت رو حذف کنی دیگه زندگی نمیشه. وقتی با آدما نباشی یعنی نیستی پس زندگی‌نمیکنی. برای همین اینجوری قابل تحمل میاد برای منم همینجوری. 

1446 : نوشتن مادام بوواری

آثاری وجود دارند که مجذوبمان میکنند و آثاری هم هستند که مارا با خود میبرند؛ کتابهایی که مارا به بزرگ شدن وا میدارند و همینطور کتابهایی که مارا به تنهاییمان باز میگردانند. علاوه بر اینها ، اثری هم هست برای رویارویی ، کتابی که به ما وفادار میماند و صدایش در جستجوی دیوانه وارمان در جاده های زندگی همراهی مان میکند. 


حس میکند که میخواهد به نوشتنی دست یابد آنچنان که میداند بایدنوشت، حس میکند باید بر علیه خودش طغیان کند قسمتی از خودش را خفه کند تا اجازه دهد قسمت دیگر آشکار شود. 

 

سرطان تغزل وجودم را فرا گرفته بود، شما مرا جراحی کردید؛ این کار کاملا به موقع بوذ، گرچه من از درد به فریاد د آمدم.


او هوس های نویسنده ای را که میخواهد یکسر رمان نویس شود ترک میکند و به این ترتیب مطابق تعریف خاص خود ، پشت اثرش ناپدید میشود: حضور در آفرینش اثر « همانند خداوند در جهان ، حاضر در همه جا و قابل دیدن در هیچ کجا.


چرا هر قدر که احساس میکنم به استاد ها نزدیک تر میشوم ، هنر نوشتن به خودی خود به نظرم غیر قابل اجراتر می‌آید و بیشتر از پیش همه چیزهایی که به وجود آورده ام ، دلزده‌ام میکند؟


اگر به سبکی که د نظر دارم مینوشتم چه نویسنده ای میشدم. 

اکنون فقط این یقین ـ سَبکی « که آن را در دلم حس میکنم»ـ اورا سروپا نگه میدارد و به اپ اجازه میدهد که هر صبح پس از عذاب ها و آن حس طاقت فرسای ناتوانی که شب قبل طعم‌اش را چشیده است، دوباره متولد شود. ..


برای نوشتن یک صفحه پنج روز وقت صرف کرده‌ام !

چیزی که باعث میشود این قد کند جلو بروم ، این است که در این کتاب هیچ چیز از من گرفته نشده است؛ هرگز شخصیت ام تا این حد برایم بی ثمر نبوده است ... همه چیز ز سر است... چیزی که برای خودم طبیعی است ، برای دیگران غیر طبیعی ، عجیب ، خیالی ، ماورءالطبیعی و اسطوره ای به نظرم می اید.


احساس است که ایده را بر می انگیزد و آن را هدایت میکند.


دیگر خود نبودن بلکه جریان داشتن در همه آفرینشی که از آن حرف میزنیم. 


این کتاب یه چیز عجیبی.اصلا این ادم یه چیز عجیبی. حقیقت اینه خیلی دلم میخواد بزارم همه شو شاید!. از این که اینقدرر دیر دارم میشناسمش ناراحتم و از این که بالاخره میتونم بخونمش خوشحال. این موهبتی برام. اگه کتابخون نمیشدم اگه دنبال نمیکردم حرفای استادو شاید هرگز نمیتونتم تجربه کنم لمس کنم بشناسم این ادمارو. دنیای کتابها و نویسنده ها. ادم خودشم میشناسه. من یاد عکاسی و کار خودمم میفتم همزاد پنداری نیست. ثنمیدونم چجوری بگم.دوباره باید این حرف کافکارو بنویسم که میگفت : «از چهار آدمی ‌که احساس می‌کنم در واقع خویشاوندِ خونی من هستند، گریلپارتسر، داستایفسکی، کلایست و فلوبر فقط داستایفسکی ازدواج کرد و شاید تنها کلایست که در هجومِ تنگناهای درونی و بیرونی خودش را به ضربِ گلوله کُشت، راهِ چاره را یافت.» باید بیشتر بخونم من خیلی عقبم از گوته هم گفته بود که من نخوندم. 


اینها تکه هایی از مقدمه کتابن نوشته ی اندره ورسای. کتاب نوشتن مادام بوواری، گوستاو فلوبر، نشر نیلوفر