روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از اعماق» ثبت شده است

1842 : بخش‌هایی از کتاب: از اعماق


از اعماق ، نوشتهٔ اسکار وایلد، ترجمهٔ مریم امینی ، نشر مرکز


اندوه هم چنان که برترین احساسی است که در قابلیت انسان است ، نمونهٔ بارز و ملاک هر هنر بزرگی نیز هست. چیزی که هنرمند همواره جستجو میکند ، وجهی از وجود است که در آن روح و جسم ، یگانه و تفکیک ناپذیرند، که در آن ظاهر بیانگر باطن است ، که در آن شکل نمایان می شود. 


ما در ابدیت می اندیشیم اما به آهستگی درون زمان حرکت میکنیم. 


هولناک ترین ویژگی طغیان این نیست که دل را میشکند ـ دل ها برای شکسته شدن است که به وجود می آیند ـ بلکه آن استکهدل را سنگ می کند. 


هیچ چیز در انسان بی نظیر تر از فعلی نیست که متعلق به خود او باشد. 


میدانست که در روح فردی که نمی داند همواره جایی برای یک فکر درخشان وجود دارد. 


آدم های مکانیکی تر که زندگی در نظرشان نوعی سوداگری زیرکانه ی متکی بر محاسبه ی دقیق امکانات است ، همواره مقصدشان را میشناسند ، و به همانجا هم میرسند ... کسی که میخواهد چیزی باشد جدای از خودش... این مجازات اوست. آنهایی که طالب نقابند می باید که آن را بر چهره داشته باشند. 

آنهایی که فقط در طلب خودشناسی اند هرگز نمیدانند به کجا می روند. نمیتوانند که بدانند. 


تبدیل شدن به انسانی عمیق تر امتیاز آنهایی است که رنج کشیده اند. 


باید به مراتب بیش از هر زمان دیگری فرد گرا باشم. باید بیشتر از همیشه از وجود خودم دریافت کنم و کمتر از همیشه از مردم طلب کنم. 


بی فرهنگ کسی است که قدرت های مکانیکی کور ، دست و پا گیر و ثقیل نظام اجتماعی را تایید و حمایت میکند و در مواجهه با نیروی پویا چه در انسان باشد چه در یک جنبش ان را به رسمیت نمیشناسد. 


حقیقت به راستی امری است که چیزی دردناک تر از شنیدنش و چیزی دردناک تر از بر زبان آوردنش وجود ندارد. 


مجبور شدن به دروغگویی بسیار سخت تر است. 


رازها همواره کوچک تر از تجلیات خود هستند. 


تو در مقطعی از زندگی بودی که نهایتا وقت بذر پاشیدن است و من در مقطعی از زندگی بودم که دست کم وقت درو کردن است.  


از گذشته نترس . چنانچه مردم بگویند جبران ناپذیر است ، باور نکن.

آنچه پیش رویم قرار دارد گذشتهٔ من است . باید خودم را وادارم تا به چشم دیگری به آن نگاه کنم ، کاری کنم مردم با نگاهی دیگر به آن بنگرند، کاری کنم که خداوند با نگاهی دیگر به آن نظر کن. این کار را نمیتوانم با انکار آن، تحقیر یا ستایش آن یا بی اعتنایی نسبت به آن انجام دهم. این کار فقط با پذیرش کامل گذشته ام به عنوان بخشی نا گریز از تکامل زندگی و شخصیتم امکان پذیر است. با سر فرود آوردن در برابر تک تک رنج هایی که کشیده ام .

1841 : اتمام کتاب : از اعماق

کتاب از اعماق تموم شد. من همینجور که میخوندم علامت میزدم که بنویسم الان نگاه کردم دیدم اوه چه قدر شد. میشه از اسکار وایلد غیر مستقیم اخلاق یاد گرفت! ام چجوری بگمش حالا اینو که یعنی چی؟نمیدونم. اما خیلی چیزا یاد گرفتم کتابش البته اینجوری نیستا غیر مستقیم آدمو درگیر میکنه یعنی من از دیدگاه سوم شخص میخونم و اتفاقا هم وایلد هم دوستش مورد قضاوتم قرار گرفتن. به هیچ عنوان نه دلم میخواد جای داگلاس باشم نه دلم میخواد کسی مثل اون دورم باشه :/ تا فردا توی چند تا پست اگه حال داشتم قسمتهایی از کتابو میذارم. نه قول میدم بزارم که این کتابی که دوست دارم کامل توی ارشیوم بره.


از اعماق ، نوشتهٔ اسکار وایلد، ترجمهٔ مریم امینی ، نشر مرکز


انکار تجارب شخصی در حکم متوقف ساختن رشد شخص است. کسی که تجارب شخصی اش را حاشا می کند ، دروغ را به زندگیش وارد میکند. مثل این است که روح را انکار کرده باشد. چرا که درست همان گونه که جسم انواع چیزها را ، از چیز های پست و ناپاک گرفته تا آنهایی که توسط کشیش با نوعی بینش تطهیر یافته ، جذب میکند و [در جریان تغییر و تحولش] آن‌ها را به چابکی یا نیرو تبدیل می‌سازد... روح هم به نوبهٔ خود عملکرد های تغذیه کنندهٔ خاص خودش را دارد ، می‌تواند چیزی را که در نفس خود پست، بیرحم و خفت بار است به احوال ناب تفکر و شور و حرارتی معنی دار تبدیل کند ، و حتی بیشتر ، ممکن است در آن والا ترین سبک بیان خود را بیابد و خیلی از اوقات بتواند از طریق چیزی که قرار بوده توهین آمیز یا تباهی آور باشد ، خود را به کامل ترین شکل ابراز کند. 


چنانچه زندگی برای من معضلی است_که واقعا هست_ من هم میتوانم معضلی برای زنذگی محسوب شوم. مردم باید شیوه ای برای برخورد با من اختیار کنند و این گونه ،هم انها و هم من مورد قضاوت قرار میگیریم. نیازی به گفتن نیست که از افراد خاص صحبت نمیکنم. اکنون تنها اشخاصی که بودنِ با انها برایم اهمیت دارد،هنرمندان و کسانی هستند که رنج کشیده اند آنهایی که زیبایی را میشناسند و آنهایی که اندوه را میشناسند . هیچ کس دیگری جلبم نمیکند و هیچ توقعی نیز از زندگی ندارم . تمامی گفته هایم صرفا بیان اشتغال ذهنی خودم نسبت به زندگی در مفهوم کلی آن است ،و فکر میکنم شرمنده نبودن از بابت این محکومیت از نخستین مراحلی است که باید به آن برسم ؛ به خاطر کمال خودم و از آنجا که تا این اندازه کمال نایافته ام ...


گاهی از رنج همچون رازی سخن میگویند  رنج واقعا نوعی کشف و شهود است و انسان به واسطه اش مسائلی را می فهمد که پیش از آن هرگز نمی فهمید  از منظری متفاوت به کل تاریخ نزدیک میشود  احساس مبهمی که به شکل غریزی نسبت به هنر داشت ، با بینشی به غایت واضح و درکی به غایت عمیق ، جهتی عقلانی و عاطفی پیدا میکند. 


1840 : بخشهایی از کتاب : از اعماق

خب این کتابو امروز شروع کردم اگه تا شب بخونمش فکر کنم بتونم تمومش کنم اما میخوام به کارای دیگمم برسم. فقط کتاب خوندم از ظهر تاحالا چون دیر بیدار شدم. دفعه اول که خوندمش به نظرم سخت تر میومد یعنی اون هفتاد صفحه اولش که فکر میکردم کسل کننده است خیلی معمولی خودشو این بار در نظرم نشون داد. باید حالا بخونم هنوزم جذابیت خودشو داره. سعی کردم قسمتایی که قبلا اون بار نوشته بودمو دیگه ننویسم این بار. به نظرم این جزو بهترین کتابایی که خوندمش.



از اعماق ، نوشتهٔ اسکار وایلد ، ترجمهٔ مریم امینی ، نشر مرکز


ابله واقعی، آنکه خدایان به سخره اش میگیرند و بی اعتبارش می سازند، کسی است که خود را نمیشناسد.من مدتها چنین موجودی بودم. 


بزرگترین عیب کم مایگی است. 


خود را مقصر میدانم بدان جهت که اجازه دادم دوستی ای غیر عقلانی که مقصود اصلی اش آفرینش زیبایی ها و تأمل در آنها نبود، یکسره بر زندگیم مسلط شود. 


شکست یعنی شکل گرفتن عادات.


خدایان عجیبند. تنها به واسطهٔ رذایل ما نیست که اسباب عذابمان را فراهم می آورند. آنها از طریق آنچه در وجودمان خوب ، لطیف ، انسانی و مهر آمیز است مارا به تباهی میکشانند.


عشق با تخیل تغذیه میشود ؛ چیزی که از ما موجودی می سازد خردمند تر از آنچه هستیم ، برتر از آنچه احساس میکنیم، شریف تر از آنچه هستیم ؛ چیزی که با آن میتوانیم زندگی را در حیثیت کلی‌اش ببینیم؛ چیزی که با آن و تنها با آن ، میتوانیم درک کنیم نسبت میان افراد در عالم واقع در حکم نسبت آرمانی آنهاست. فقط امر عالی ، و به زیبایی متصور شده میتواند عشق را تغذیه کند. اما نفرت از هرچیزی تغذیه میکند. 


یک لحظهٔ غیر معقول شاید والاترین لحظهٔ زندگی فرد باشد. 


گفتن چیزی به کسی که آن را احساس نمیکند و توانایی فهمش را ندارد بی فایده است. 


هنوز هم باید بیاموزی که نفرت ، به لحاظ عقلی نفی مدام محسوب میشود و از منظر عاطفی، شکلی از تحلیل بردن است که هرچیزی مگر خودش را نابود می کند.


امور مهم زندگی همان چیزی هستند که ظاهرشان حکم میکند، و به همین دلیل ، اگرچه شاید از نظرت غریب باشد ، تفسیرشان غالبا دشوار است. اما امور جزئی زندگی وجه نمادین دارد. ما از طریق آنها درس های تلخ زندگیمان را به ساده ترین شکل می آموزیم.


رنج یک لحظهٔ واحد دیر پاست. با فصل ها نمیتوانیم تقسیمش کنیم. فقط میتوانیم حالات آن لحظه را ثبت کنیم. و زمان را با بازگشت آن حالات بسنجیم. برای ما زمان خود به پیش نمیرود . در گردش است . گویی به دور یک کانون یگانهٔ رنج میگردد. سکون فلج کننده ی نوعی زندگی که تمامی وقایع آن بر اساس الگویی تغییر ناپذیر تنظیم میشود .


ما هیچ نمیدانیم و نمیتوانیم بدانیم. برای ما تنها یک فصل وجود دارد، فصل اندوه. 


اندوه ظریف ترین مخلوقات است. 


در عشق ظرافتی هست و در ادبیات نیز...


1839 : کتاب جدید : بازخوانی از اعماق

نوشتهٔ اسکار وایلد ، ترجمهٔ مریم امینی ، نشر مرکز


فکر کنم استادم بود که میگفت بازخوانی فقط وقتی بازخوانی محسوب میشه که وقتی کتابی رو دوباره میخونی به برداشت ودریافت جدید برسی. یعنی تغییر کنی. تاثیر بگیری دوباره. الان خب جمله بندی دقیقشو ندارم. شایدم استاد نگفته بود ولی منسوب به استادم هست .

در نتیجه من میخوام از اعماق رو که اسفند ماه سال ۹۵ خوندمو دوباره بخونم خیلی دلم میخواد واقعا. خیلی کتاب خفنی بود اون موقع که میخوندم هرچند که هفتاد صفحه ی اولش کسل کننده میومد فقط و من به عنوان سوم شخص فکر کنم میخوندمش. با این که نامه است مخاطبش نیستم. اینجا میتونین ببینی. 

1393 : باید ادامه داد

خب من خودمو جمع کردمو دارم کتابمو میخونم. اتفاقا از قضا خیلی خوبم میفهممش چون این دو روز گذشته انگار به زور سعی میکردم اتفاق بیفته. نمیدونم چی میشه که اینجوری میشه. فکر میکنم این از خوشبختی من باشه که یه چیزایی یادم میاد یا به خاطرم میارنش با دیدن چیزای مختلف. 

راستش اصلا دوست ندارم به قول ایدین رحیمی پور ازاد گرفتار یه افسردگی بشم بعد از چیزی که گذشته و با پیگیری نکردن پیش میاد که من دست از کار بکشم و فقط درجا بزنم و هیچ حرکت رو به جلویی نداشته باشم و حتی رو به عقب شاید نه به اون صورت چون گذشته و اگه دست بکشم رسوب میکنن و کم کم کم تبدیل میشم به ادم مزخرف. 

حقیقت اینه تو زندگی همه آدمها حتی آدمهای بزرگ خیلی بزرگ قطعا اتفاقات بدی میفته. مرگ از دست دادن و ... که شاید حتی ما گرفتار ملال هم بشیم استاد میگفت این طبیعی که پیش بیاد آدم نتونه. بخواد اما نشه ولی یه جایی باید بالاخره خودشو بکنه از این وضعیت.یه حایی این خواستن اتفاق میفته و فکر میکنم کاری که شاید ادمای بزرگ بکنن اینه که اگه اتفاقیم میفته مثل یه بهانه بهش نگاه نمیکنن برای دست کشیدن از کار. حتی اگه سخته انتخاب میکنن که همچنان کار کنن و حتی رنج بکشن این کار اسونی نیست که تو با بدترین اتفاقات روبرو بشی باز ادامه بدی این خودش انتخاب رنج کشیدن.

من فکر‌میکنم اگر میخوام مثل انسل ادمز کاری کنم که شاید حتی اگه مطمئن نیستم توی این زمانه ی خراب و داغون که عکاسی توش گم شده بشه به عکاسی برگشت یا به قول بارت بتونم به عکاسی فی نفسه پی ببرم باید به اندازه ی اون سختکوشی و درواقع تداوم داشته باشه کارم و ثابت قدم باشم طی مدت زمان طولانی. باید سعی کنم تحت هر شرایطی به تعهداتم عمل کنم. به چیز هایی که فکر کردم و با تمام وجود بهشون اعتقاد دارم. باید سعی کنم حتی اگه خسته میشم حتی اگه از زمینو اسمون برام بلا نازل میشه تاب بیارم حتی اگه دست میکشم سعی کنم انجامش بدم متناسب با شرایط حتی اگه زمان کمی در اختیار دارم کار کنم.  باید حتی دست به عمل بزنم از رنج هامم استفاده کنم باید انتخابشون کنم نباید در برابرشون تسلیم بشم چون اینجوری هیچ اتفاقی نمیفته و آینده بی معنا میشه.

زندگی رو دیگه بعد این همه سال فکر کنم میشناسیم خوب یا بد یکی کم یکی زیاد میدونیم خیلی وقتها شاید باب میلمون پیش نرفته باشه.و این ماییم که انتخاب میکنیم چجوری باهاش روبرو بشیم چجوری با تمام اینها زندگی‌کنیم.  شاید این درسو اولین بار وقتی فهمییدم یعنی فکر‌کنم استاد بهم یاد داد حتی اینم از شانسم بود که دقیقا همون وقتی جفت گوشام ضعیف شدن که با استاد کلاس داشتم.اگه اون نبود من هیچوقت یادنمیگرفتم این حتی اگه ضعف و ایرادم باشه میتونم ازش استفاده کنم و سعی کنم بهتر بشم. اگه خودم تنها بودم هیچوقت نمیفهمیدم شاید فقط یه ادم منزوی گوشه گیر که غصه میخوره برای از دست دادن سلامتیش میشدم. اما الان یاد گرفتم بدرک که اینجوری من ضعف دارم ولی میشه کاری کنم هنوز کلی چیز دیگه هست هنوز میتونم روی خودمو کم کنم روی طبیعتو که اینو ازم گرفتی اما تلاشمو نمیتونی بگیری این که کار میکنم حتی اگه ناقص میشنوم و میفهمم خودم دنبالش میرم حتی اگه مثل یه لاک پشت میمونم تو حرکتم دست نمیکشم.اون موقع فکر میکردم اولش دیگه هیچکاری نمیتونم بکنم وقتی حتی درست نمیشنوم حتی وقتی اشتباه میشنوم اوایل باید حدس میزدم کلمات رو اوایل که سمعک نذاشته بودم یا حتی اولش بود که میذاشتم من اینو نقصی میدیدم که هیچ نکته ی مثبتی نداشت. در حقیقت من واقعا خیلی چیزام نشنیدم حتی اشتباه میشنیدم اما همونهایی که شنیدمو عملی کردم یا سعی کردم.انگار فقط وقتی درست نشنوی یا نفهمی میتونی قدر همون چیزهایی که فهمیدی و شنیدی رو بدنی و تو خاطرت نگه داری و تو کارت بیاری. میبینین من اون موقع هیچکدوم از اینارو نمیدونستم. حتی به خاطر همینم به استاد مدیونم. خب اون بلند تر حرف میزد حتما اذیت میشد من باید نزدیکش وایمیستادم تا بشنوم.حتی صندلیمو نزدیک نرین ج بهش گذاشته بودم. و بقیه شاید با این که میدونستن که گوشم عفونت کرده به خاطر این مسئله منو شاید بارها مسخره کردن. من مجبور بودم تمام تمرکزم رو کلاس باشه اگه ول میکردم فکر میکردم یا همزمان مثلا میخواستم مشارکت کنم اونوقت خراب میشد شاید یکی از دلایلی که حرف نمیزدم همین بود. من مجبور بودم مستقیم نگاه کنم و حتی برای این که یه وقت اشتباه نشنوم لب خونی کنم در‌نتیجه همیشه به استاد نگاه میکردم و خب احتمالا از بیرون این موضوع هم مضحک گاهی به نظر میرسید  ولی استاد میفهمید شاید اون تنها کسی بود‌که فکر‌میکن رفتارای من از کجا میاد و هوامو داشت. فرق این آدمهابا بقیه توی این هم هست. اونها نگاه و فکر میکنن اگه عملی هرچند غیر عادی اتفاق میفته معلول چه علتی هست. و من یادگرفتم ازش که نباید دست بکشم و باید کارمو کنم و سرم به کار خودم باشه. هرچند که وقتی گذشت تنظیمات سمعکم تقریبا درست شد چون طول میکشه هم ببینم چه صداها و طول موجها نمیدونم چه اسمی داره که میشنوم یا نمیشنومو بگم صداشو برام درست کنه و هم خودم عادت میکردم به این بلند گویی که تو مغزم همیشه روشن بود و هنوزم خب کامل شاید نباشه به هر حال اون فقط یه وسیلست و خیلی جاهام متناسب با تنظیم کلی عمل میکنه آگاهی نداره گاهی کل صدای محیط رو به خاطر صداهای بیرون کم میکرد و و و . این فقط یه مثال بود و باعث شد یادم بیاد دوباره که چجوری باید اینجور‌مواقع عمل کنم.

این یادم اومد میخوام چه جور آدمی باشم. باید یادم بمونه که برای این چیزی که میخوام باشم چه کارایی باید انجام بدم. در نهایت هر اتفاقی که بیفته این ماییم که تعیین میکنیم که چی میخوام باشیم و متناسب با اون حرکت و مهم تر انتخاب میکنیم. همه زندگی‌ما انتخاب. من انتخاب میکنم حتی‌با پیش اومدن یسری مسائل درگیر بشم و حاشیه هارو بچسبم و فقط غصه بخورم. یا هنوز با وجود همون مسائل بدون این که از غمم کم بشه کار کنم و دست نکشم. شاید یه جایی هم کم بیارم ولی باید سعی کرد به خاطر اورد و بهش برگشت. کار اسونی ادم بشین و غصه بخوره از زندگی دست بکشی و تسلیم بشی. من دلم میخواد ثابت کنم قدرت خودمو دارم و میتونم عمل کنم حالا هی این طبیعت کذایی رو سرمون بلا نازل کنه و بخواد قدرتشو به رخ بکشه که ما هیچی نیستیم. باید از تمام توان استفاده کنم. باید سکوت کنم از اتفاقات بد و به جاش توی کارم اون درد و رنجو بروز پیدا کنه. من رنج رو انتخابش میکنم و قبولش میکنم. به قول اسکار وایلد : « انکار تجارب شخصی در حکم متوقف ساختن رشد شخص است. کسی که تجارب شخصی اش را حاشا میکند، دروغ را به زندگی اش وارد میکند. مثل این است که روح را انکار کرده باشد چرا که درست همان گونه که جسم انواع چیزها را ، از چیزهای پست و ناپاک گرفته تا آن هایی که به واسطه کشیش یا نوعی بینش تطهیر یافته ، جذب میکند و در جریان تغییر و تحولش آنهارا به چابکی یا نیرو تبدیل میسازد ...؛ روح هم به نوبه ی خود عملکرد های تغذیه کننده ی خاص خودش را دارد ؛ و میتواند چیزی را مه در نفس خود پست ، بی رحم و خفت بار است به احوال ناب تفکر و شور و حرارتی معنی دار تبدیل کند، و حتی بیشتر ممکن است در آن والاترین سبک بیان خود را بیابد و خیلی از اوقات بتواند از طریق چیزی که قرار بوده توهین آمیز یا تباهی آور باشد، خود را به کامل ترین شکل ابراز کند.»(از اعماق ، اسکار وایلد)

این چیزی بود که از عید پارسال و حتی پروژه عیدم شروع شد. من هرچی که دارم اول از استادم و بعد.  عکاسی دارم. باید جبران کنم باید کار کنم سخت سخت سخت. باید تو عملم معلوم بشه. باید درسامو خوب انجام بدم. باید خوشحالش کنم‌. فقط با کارکردن که میتونم یه ذره خیلی کم جبران کنم خوشحالش کنم. این اون چیزی بود که اون میخواست ما کار کنیم. خودمونو بسازیم. و من میخوام شبیه اون بشم. مثل اون باشم. 

دارم انجامش میدم از وقتی بیدار شدم طرفای ظهر بود تاحالا. البته بینشم بلند شدما یه سره نبود ولی خب به هر حال.همونجوری که صبح دیدم...اگه تموم نشه فردا دوباره باید وقت بزارم .خیلی کار داره. ترجیح میدم شب رو بیدار بمونم. برم دیگه یه خورده استراحت کنم چشمامو ببندمو فکرمو متمرکز کنم و سعی کنم اروم باشم تا بتونم درست تمومش کنم.خدا کنه خوب بشه در حد خودم چرت و پرت نشه.


* عنوان : از اعماق ، اسکار وایلد (چقدر دلم میخواد بخونمش دوباره )

راستی دقت کردی همیشه به دادم میرسی. واقعا نمیدونستم چجوری حتی اگه خوبم نشه انجامش بدم. واسه همین مینداختمش عقب و تنبلی میکردم.

338 : این سه روز

خب باید بگم این دوسه روز خیلی خوش گذشت بهم ! فقط خوش گذشت. البته سه شنبه کلی با گردشو بیرون رفتن بود کلی روحیم رو عوض کرد. عکاسی هم کردم و باید بگم این دست به دوربین شدن برام لذت بخش بود، برای پایان نامه چیزایی به فکرم رسیده باید فردا سروسامونشون بدم .دیروزم که سرم گرم یه وسیله ی مستطیلی بود که 5 ماه کنار گذاشته بودمش . خب نمیشه که همیشه استفاده نکرد باید به جا از این چیزا بهره برد به هر حال تکنولوژی هست که روز به روز بهترو عجیب تر میشه! اما خب اولش بود و الان انگار کم کم واقعا انگار نه انگار یعنی نه انگار نه انگارا منظورم اینه خیلی گیرش نیستم اما خوشحالم به خاطر بودنش یه چیزایی برام آسون تر شده .اولش که حس این غار نشینارو داشتم که تاحالا کار نکردن با همچین چیزی اصلا عادت نداشتم باش بلد نبودم :))) الان راه افتادم چقدر زود آدم میتونه تاثیر بگیره ها یه جاهایی از این مورد میترسم اینه که مصمم میشه به انجام یسری کارا یا انجام ندادنشون مثل ارشد عکاسی نخوندن! نمونه بارزشو دیدم ... 
شبکه های اجتماعی حالو هوای اینجارو برام نداره. اصلا نمیخوام گوشیو به اینجا بکشونم اصلا نمیخوام با گوشی بیام اینجا. اومدن اینجا و نوشتن همه صفاش همین چهار زانو نشستن جلوی لپ تاپِ یا حتی لم داده! :) . شاید یجورایی برام مقدس شده! با گوشی نمیتونم نمیتونم اینجوری باشم. اینجا انگار خودمم تنها حالا شاید نهایت یکی دونفر محدود تو ذهنم باشه موقع نوشتن اما اونجا انگار ادم تو اجتماعِ یه فاصله ای هستا دیوونه نشدم اما اینجوری نیست! اینجا انگار یه نمیدونم چه اسمی میتونم براش بزارم. شاید همون حسیو داشته باشم که هانتا شخصیت تنهایی پر هیاهو به اون زیر زمینو اون فضا و خودشو کتابها داشت. البته نه به اون شدت اما فقط میخواستم مثالی باشه که بگم مرز بین من و خودم یه جاهایی اینجا خیلی نزدیک هم میشه. نوشتن تمام حالای خوبو بدم، فکرای درست یا شاید غلطم، کتابها ،عکسها همه چی.
 
سه شنبه تا از خواب بیدار شدم 12 نیم اینا بود بعدشم مامان گفت حاضر شیم بریم بیرون پیک نیک! البته به نظرم بیشتر از پیک نیک بود:) گردش علمی بود برای من :دی بس که گشتیم منم که از خدا خواسته خیلی راحتو سر خوش عکاسیمو کردم. دیگه وقتی رسیدیم خونه ساعت فکر کنم 10-11 شب  بود خیلی خسته بودم رفتم حموم گفتم خوابم میبره اما نبرد ولی مغزمم کشش نداشت کار خاصی انجام بدم. دیروزم که دوباره تا 12 -1 خواب بودم سپهرو سینا اومدن خونمون عصرش تا 12 سرو کله میزدیم. البته دوباره شب بیدار بودم تا فکر کنم ساعت 8 اینا نمیدونم کی بود نیت کردم بخوابم. زود بیدار شدم با این که خیلی دیر تر از این چند روز خوابیدم. واسه همین الانم بیخیال برنامه ای که ریختم شدم اما چون اخر هفته ست بلند شدم به مرتب کردن اتاق برای فردا که دوباره روال قبلو پیش بگیرم .اینقدر خستم مطمئنم چشمامو ببندم از حال میرم اما گشنمه و باید منتظر شام بمونم .

میدونی نمیدونم برا بقیه چجوریِ خوش گذرونی ، اما خب این که فقط خوش بگذرونی و فقط بگذرونی برام مسخرست یعنی نه این که این کارو نکنما اما دوست ندارم همیشگی باشه یا تنها.متوجه منظورم میشی؟  یعنی اون لذتی که از زندگی باید ببری برای این که زنده ایو نمیبره ادم. یعنی من این یکنواختی همیشه گشتنو خوردنو شاد بودنو نمبتونم تحمل کنم شاید خیلی وقته که اینجوری نیستمو عادت ندارم.این که همش توجهت به بیرون باشه. و با خودت نباشی زیاد. البته برای من یه وقتا باید که اینجوری بشه یعنی اگه نشه شاید یسری چیزارو نتونم تحمل کنم به هر حال یعنی شاید همه همینجوری باشن.لازم باشه اما این که همیشگی باشه ها اصلا نمیتونم درک کنم. همین الان یاد این قسمت از ، از اعماق افتادم که قبلا هم گذاشته بودمش  "رنج که شاید برایت غریب باشد وسیله ی اثبات وجود ماست ،چرا که (به راستی) تنها طریقی است که به واسطه ی آن از موجودیت خود ،آگاه میشویم و یاد اوری رنجهای گذشته به عنوان گواه و مدرک اِستِمرارِ وجودیِ مان ضروری است.میان من و شادمانی  ،در ذهنم شکافی است همان اندازه عمیق ، که در عالم واقع میان من و شادمانی فاصله می اندازد (اسکار وایلد - از اعماق)  ."

این مدت تنبلی کردما کتاب خانم دَلوُِی /ویرجینیا وولف / ترجمه ی فرزانه طاهری / انتشارات نیلوفر رو همش 70 صفحه خوندم .اما میدونم که باید یه خورده استراحت میکردم باید کارای روزانم با یسری همین کارای کوچیک یا تفریحات یا کارای خونه معرق ورزش بیرون رفتن ادغام بشه. البته نه خیلی زیاد اما فکر میکنم شاید خیلی عملکرد بهتری داشته باشم حالا ببینم چی میشه.البته بازم میگم خیلی نمیخوام درگیر بیرون بشم. دلم خیلی وقت هوس معرق کرده.اون صدای اره کردنو بوی چوب اخرین بار وقتی اره مو یی دست گرفتم میخواستم واسه بیتا قاب عکس درست کنم. دی ماه بود. احتمالا دوباره از قاب عکس شروع کنم عکسایی که از بچه ها گرفتمو قاب کنم بزنم رو دیوار اتاقم. هنوز کتاب برام جا نیفتاده خیلی واسه همین نمیتونم مفصل راجع بهش حرف بزنم اما خب میدونین من کلا به ویرجینیا وولف علاقه شخصی دارم واسه همین دوست دارم کتاباشو بخونم این کتابم که از معرفیای استاده واسه همین میدونم و مطمئنم کم کتابی نیست هرچند که خود ویرجینیا وولف ثابت شده هست. درسته که یه کتابایی مثل کتابای وولف شاید همیشه نشه خوندشون یعنی به نظر خیلیا شاید جذاب نباشه و حتی خود من تو بعضی مواقع احساس کنم نمیتونم بخونم اما خیلی وقتا فقط و فقط فکر میکنم همیچین کتابو نوشته هایی ارومم میکنه میتونه ذهنمو درگیر کنه شاید مثل یه مسکن که تو همون برهه نتونم کتابایی با نثر معمولیو بخونم.میگم شایدم این چیزا نباشه .من کلا وولف رو دوست دارم.موجهاش خیلی خیلی برام جذاب بود و آرامش بخش ولی میدونم همیشم اینجوری نیستم. بیتا که موجهارو دادم بش گفت حوصلم نمیکشه و نمیتونم بخونمش .نمیدونم چرا برا من اونجوری بود.

خب الان شاممو خوردمو دوباره اومدم. نباید بخوابم بلا فاصله تازه اون شیرو زردچوبم باید بخورم. فکر کنم تا 12 مجبور باشم خودمو بیدار نگه دارم. 

امروز داشتم فکر میکردم که عاشق مامان بابام این که هر کاری برامون میکنن هر کاری که خوشحالمون میکنه . حتی سخت گیریاشون حتی اصرارشون به چیزایی که ما شاید هیچ اعتقادی بهشون نداشته باشیم اما به خاطر اونا انجام میدیم یا حتی اونا به خاطر ما . اونها فقط به خاطر اینه که فکر میکنن اون درست ترین چیزه ، دلشون میخواد ما بر اون اصول پیش بریم. هرچند که من شاید خیلی اونجوری نباشم اما شده خیلی وقتام کاراییو انجام بدم فقط به خاطر این که نگران چیزی نشن هرچند که شاید گاهی سخت باشه اما بعدش لذت بخشه. دلم میخواد باشن همیشه باشن .اما نمیشه . نمیشه .دلم میخواست یکاری میکردم یه چیزی میشدم نمیدونم نمیدونم چیه دلم میخواد ادم درستی باشم همین شاید. نمیدونم. ما دوسشون داریم فارغ از همه تفاوتها فارغ از تمام اختلافهایی که ممکنه باشه فارغ از تمام تفاوتهامون فارغ از همه چی .هرچند که قطعا اشتراکاتی هست ...
عشق شاید همین باشه. به نظر من هیچ ادمی تاکید میکنم هیچ ادمی نیست که با همه خوب باشه با کسی مشکلی نداشته باشه نمیشه که دو نفری که با هم زندگی میکنن یا عاشق همن به مشکلی نخورن . اختلافی نداشته باشن با هم .یا حتی از هم  متنفر نشن! به نظرم عشق حتی دیالوگ اون فیلمم نیست که یادم نی چی بود اسمش که میگفت عشق یعنی حالت خوب باشه. به نظرم تو عشق حتی ممکن حالت بد باشه. خیلی بد البته نه همیشم شاید . نمیدونم شایدم هنوز نفهمیده باشم عشق چیه نه این که نفهمیده باشم، درکش کردم اما هنوز شاید نتونسته باشم بنویسمش یا بیانش کنم. اما چیزی که مطمئنم اینه که عشق این داستانایی که این روزا راه افتاده نیست این که هر روز با یکی باشی هر روز دنبال این باشی یکیو بشناسی و خیلی زود نظرت عوض بشه! تنوع طلبی احمقانه . خوش گذرونیا که همه جا دنبال هم به هم وصل باشین. حتی خودشونو هم نمیشناسن. گاهی خب نمیگم همه نه خیلیام اینجوری نیستن البته اشکالیم نمیبینما نمیدونم چجوری توضیح بدم تفکیک کردن ادمها سخته منظورم مشخص دیگه کسایی که واقعا هیچ درکی ندارن و هیچ تلاشیم نمیکنن هم که بفهمن. البته احتمالا تو هم دوره ایای من خیلی بیشتره هیچوقت نتونستم خیلی چیزارو نسبت به سنم که با هم سن و سالای  خودم بودم درک کنم. هیچوقت نتونستم انجامشون بدم شاید فقط هم به این دلیل نبوده باشه اما کلا . شایدم ایراد از منه اما از اینی که الان هستم ناراضی نیستم .نمیخوام اونجوری باشم وقتی نمیفهمم وقتی ... بیخیال. همین دیگه فکر کنم خیلی طولانی شد به اصالت خودمون داریم بر میگردیم :)


111 : کمال نایافتگی - رنج ...

چنانچه زندگی برای من معضلی است_که واقعا هست_ من هم میتوانم معضلی برای زنذگی محسوب شوم. مردم باید شیوه ای برای برخورد با من اختیار کنند و این گونه ،هم انها و هم من مورد قضاوت قرار میگیریم. نیازی به گفتن نیست که از افراد خاص صحبت نمیکنم. اکنون تنها اشخاصی که بودنِ با انها برایم اهمیت دارد،هنرمندان و کسانی هستند که رنج کشیده اند آنهایی که زیبایی را میشناسند و آنهایی که اندوه را میشناسند . هیچ کس دیگری جلبم نمیکند و هیچ توقعی نیز از زندگی ندارم . تمامی گفته هایم صرفا بیان اشتغال ذهنی خودم نسبت به زندگی در مفهوم کلی آن است ،و فکر میکنم شرمنده نبودن از بابت این محکومیت از نخستین مراحلی است که باید به آن برسم ؛ به خاطر کمال خودم و از آنجا که تا این اندازه کمال نایافته ام ...

 

اسکار وایلد
از اعماق ، مریم امینی ، نشر مرکز

 

نوشته بود کمال نایافتگی یاد یه قسمت کتاب قدرت اسطوره افتادم.

"نویسنده باید در مقابل حقیقت صادق باشد" و چنین رویکردی نوعی آدمکشی است، زیرا تنها راهی که میتوان یک انسان را حقیقتا توصیف کرد ، توصیف کمال نایافتگی های اوست. انسان کامل جالب توجه نیست. آنچه دوست داشتنی است کمال نایافتگی های زندگی است . و هنگامی که نویسنده  پیکانی از واژگان واقعی را پرتاب میکند ، آسیب میرساند اما این پیکان با عشق پرتاب میشود...

 

آیا کودکان به این دلیل دوست داشتنی نیستند که مرتب بر زمین می افتند ، و پیکر هایی کوچک و سرهایی بزرگ دارند؟ ایا والت دیسنی هنگامی که هفت کوتوله را میساخت همه ی اینها را نمیدانست؟... آیا به این دلیل دوست داشتنی نیستند که که تا این حد ناقص اند؟؟؟!!
رنج کشیدن ، رنج کشیدن نوعی کمال نایافتگیست...
و چنین است که یک جوان بر خویشتن و راهی که باید طی کند معرفت پیدا میکند .

 

جوزف کمبل
قدرت اسطوره ،عباس مخبر ، نشر مرکز

110 : از اعماق


خب من دارم از اعماقو میخونم راستش اولش جالب بود خوشحال شدم که نامه ست و چون همیشه ادم خودشو جای اون طرف مقابل میزاره اما شخصیت لرد آلفرد داگلاس اونقدر جذاب نیست که حتی یک لحظه بخوام خودمو جاش بزارم و مخاطب این نامه وکتاب باشم در نتیجه کتابو دارم به عنوان سوم شخص میخونم که هیچ نقشی نداره.خب راستش یه خورده عجیبه به یه جاهایی که رسید دیگه داشت حوصله ام سر میرفت تبدیل شده بود به وصیت نامه یه پدر به پسر که توبیخش میکرد نه یه عاشقو معشوق ! :\ احتمال زیاد وایلد از اون دنیا منو به باد فحش میگیره اگه یه خورده دیگه ادامه بدم .اما از یه جایی که دست از سر اون ادم مزخرفو کسل کننده ورداشت و به خودش چسبید جذاب شد من کلا این تیکه هاشو با علاقه میخونم که در مورد خودش میگه و تصمیماتشو تاثیراتی که روش گذاشته و غیره شایدد باید باقیه نظراتی که در موردش دارمو بزارم وقتی که تموم شد بگم الان تقریبا نصف رو خوندم فردا تموم میشه.

.


از اعماق / اسکار وایلد / مترجم : مریم امینی / نشر مرکز 


اندوه ظریف ترین مخلوقات است...




از اعماق اسکار وایلد


زخمهای جسم هم هیچِ در برابر زخمهای روح ، که درمان شدنشون عمر نوح رو میطلبه .اصلا پیدا کردن طریقه ای برای درمانش...




از اعماق اسکار وایلد

بخشیدن... کلمه عجیبیه.ادم کینه ای نیستم جز یه مورد که اونم سپردمش دست خدا فقط اینجوری تونستم از خودم بِکَنَمِش فقط اینجوری...



از اعماق اسکار وایلد


از اعماق اسکار وایلد



از اعماق اسکار وایلد

کاش بشه ادم کلا خودشو از همه ی احساسهاس ناخوشایندو فکرای ازار دهنده خلاص کنه.



از اعماق اسکار وایلد

کاش بشه...


104 : بدون عنوان

بعضی وقتا نگاه میکنم یعنی چشمام بازه اما انگار هیچی نمیبینم ،هیچی یادم نمیاد بعدش. بعضی وقتا باید بشنوم.میشنوم ،اما بعدش هیچی یادم نمیاد .یعنی صدا ها هستن اما نمیفهمم بعضی وقتام فکر میکنم میفهمم، اما اگه یکی بگه فلانی اینو گفت حتی اشنا هم نیست برام.بعضی وقتا فقط بدنم کار میکنه مثل یه ربات ...معلوم نیست این "خود" لعنتی کجا میره که نمیتونم نگهش دارمو هیچ کنترلی روش ندارم.فقط کافیه تلاش نکنم. تلاش نکنم که ببینم.تلاش نکنم که بشنوم.فقط کافیه تلاش نکنم حتی با تمام تلاشم یه جاهایی کم میاد البته این در مورد همه نیست در مورد همه جا نیست و این بد تر از اصل قضیست. حالا دیدنو شنیدن توامان با همن یکی نباشه اون یکی لنگه!بعضی وقتا فقط دلم میخواد، دلم میخواد دستمو دراز کنمو دستشو از صورتش ور دارم انگار که اضافست داد بزنم بگم نگیر جلوی صورتتو من نمیبینمت درست چون دستت رو صورتته نمیشنومت سخت میفهمم نمیتونم حدس بزنم.بعضی وقتا دلم میخواد پاهامو بکوبونم رو زمینو جیغ بزنمو اینو به همه بگم که همه بدونن همه بفهمن گور بابای هر فکری که میخوان بکنن.چه اهمیتی داره.اما نمیشه نمیشه نمیشه... و من بعد از هر خوشحالی همیشه باید چیزی باشه که واقعیاتی که سعی میکنم پنهانشون کنم پیدا نشن.نه فقط برای بقیه بلکه برای خودم.کاش میشد نام ببرم تمام چیزایی که ازشون متنفرم.تمام چیزایی که آزارم میدنو بکَنَمِشون، از خودم جدا کنم از خودم و دیگه حتی اگه خواستم هم نتونم سراغشون برم اما ...     "رنج که شاید برایت غریب باشد وسیله ی اثبات وجود ماست ،چرا که (به راستی) تنها طریقی است که به واسطه ی آن از موجودیت خود ،آگاه میشویم و یاد اوری رنجهای گذشته به عنوان گواه و مدرک اِستِمرارِ وجودیِ مان ضروری است.میان من و شادمانی  ،در ذهنم شکافی است همان اندازه عمیق ، که در عالم واقع میان من و شادمانی فاصله می اندازد (اسکار وایلد - از اعماق)  ."