روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۳۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «احمد شاملو» ثبت شده است

1147 : سخنی بگو با من...

...

در نیم‌شبانِ عمرِ خویش‌ام، سخنی بگو با من

ــ زودآشنایِ دیر یافته! ــ

تا آن ستاره اگر تویی،

سپیده‌دمان را من

به دوری و دیری

نفرین کنم.


با تو

آفتاب

در واپسین لحظاتِ روزِ یگانه

به ابدیت

لبخند می‌زند.


با تو یک علف و

همه جنگل‌ها

با تو یک گام و

راهی به ابدیت.


ای آفریده‌ی دستانِ واپسین!

با تو یک سکوت و

هزاران فریاد.


دستانِ من از نگاهِ تو سرشار است.

چراغِ ره گذری

شبِ تنبل را

از خوابِ غلیظِ سیاه اش بیدار می‌کند

و باران

جوبارِ خشکیده را

در چمنِ سبز

سفر می‌دهد…


احمد شاملو ۱۳۳۵

شعر ناتمام ، از دفتر هوای تازه

857 : برف

 

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام. 

 

پاکی آوردی ــ ای امیدِ سپید! ــ
همه آلودگی‌ست این ایام. 

 

راهِ شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام
اشک‌واری‌ست می‌کُشد لبخند
ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام 

 

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقشِ همرنگ می‌زند رسام. 

 

 

مرغِ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام! 

 

تشنه آنجا به خاکِ مرگ نشست
کآتش از آب می‌کند پیغام!
کامِ ما حاصلِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفته‌ایم از کام… 

 

خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برفِ تازه، سلام!

 

احمد شاملو

۱۳۳۷

 

اینم دکلمه ی شعر با صدای شاملو. تصاویرشو نادیده بگیرین هدفم صداست. نمیتونم با گوشی صدا بزارم شایدم هنوز بلد نیستم ... هرچند که برف زیادی نیومده اما همینم دلمو خوش کرد که زمستون حتی اگه نشینه. کاش چیز دیگه ای میخواستم.

 

 

 

دارم زبان میخونم بعد یه وقفه ی سه چهار هفته ای. امروز احتمالا فقط مرور کنم ۲۴ صفحه رو از فردا جدید اضافه کنم. هنوز باور نمیکنم دلم واقعا تنگ شده بود . به نظرم خیلی خفن که آدم بتون بفهمه شاید تو کار زبونهای دیگم رفتم : دی جوگیر طوری. ولی جدی گفتم یه علاقه بدی پیدا کردم و وقتی پیدا میشه فکر نکنم بیخیال بشم. فعلا فقط لغت هست و گرامر. فکر نمیکنم و راستش هنوز به حدی نرسیدم رویای حرف زدنو ارتباط برقرار کردنو اینارو داشته باشم میدونم درست نیست. استاد میگفت زبانو یاد میگیریم که بتونیم حرف بزنیم ارتباط برقرار کنیم. جمله بندی دقیق یادم نیست اما میگفت این مهمه شاید تو فارسی به همچین چیزی فکر کنم که بتونم فارسی رو یاد بگیرم و حرف بزنم راحت ارتباط برقرار کنم اما تو انگلیسی نه هنوز فقط دلم میخواد بتونم بفهمم. 

راستی هنوز کتابو شروع نکردم سر زبانم البته دیگه کم کم باید شروع کنم یعنی پشت هم زبانو نرم جلو امروز وسطش کارای دیگم کنم که خسته نشم دوباره بعد دست بگیرم. فعلا که سمت انقلاب نرفتم اون کتابایی که دلم میخوادو بخرم ولی نمیدونم درباره عکاسی بخونم یا کلمات عکاسی رو  البته کتابای دیگم هست که دارم نمیدونم چرا حال نمیکنم با هیچکدوم یعنی حوصله ندارم ترجیح میدم که در مورد عکاسی باشه یادداشتها با این که داستانی بودا ولی خیلی درگیرم کرد. و البته خوندن دوباره مقاله تشباح اگلستونم احساس میکنم الان مغزم نمیکشه :دی هرچند خوده درباره عکاسی و کلماتو زیاد اشنا نیستم باهاش اصلا نمیدونم چجوری باید بخونمش. الان که فکر میکنم میبینم یه چیزی ته دلم درباره عکاسی رو میخواد وای میترسم درست نخونمش. حالا شروع میکنم ببینم چی میشه  کم کم گرم میشم از بیکاری و بلاتکلیفی متنفرم که هیچکاری نکنم .

 
 
 
 

 

 

 

 

834 : و هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند...

دلتنگی های آدمی را

باد ترانه یی می خواند،

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده می گیرد،

و هر دانه ی برفی

به اشکی نریخته می ماند.


سکوت

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده.


در این سکوت

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو

و من.


مارگوت بیکل 

ترجمه: احمد شاملو

کاش برف میومد...

 

799 : من اینجام...

توکجایی؟

در گستره ی بی مرز این جهان تو کجایی؟

من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام :

کنار تو!

تو کجایی؟

در گستره ی ناپاک این جهان

تو کجایی ؟

من در پاک ترین مقام جهان ایستاده ام

بر سبزه شور این رود بزرگ 

که می سراید برای تو! 

احمد شاملو

‌‌دستمو بگیر...



784 : تو تا عهد منی هرگز نخوابم تو تا عهد منی هرگز نمیرم...

من در تو نگاه می‌کنم در تو نفس می‌کشم

و زندگی

مرا تکرار می‌کند

به‌سانِ بهار

که آسمان را و علف را.

و پاکیِ آسمان

در رگِ من ادامه می‌یابد...

شاملو جان 

اااا دقت کردی چه با هم میزنیم حرف میزنیم؟! :)

783 : با تخلص سرخ بامداد


مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که خروسِ سحرگهی

بانگی همه از بلور سرمی‌داد ــ


گوش به بانگِ خروسان درسپردم

هم از لحظه‌ی تُردِ میلادِ خویش.



مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که پوپکِ زردخال

بی‌شانه‌ی نقره به صحرا سرمی‌نهاد ــ


به چشم، تاجی به‌خاک‌افگنده جُستم

هم از لحظه‌ی نگرانِ میلادِ خویش.



مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که کبکِ خرامان

خنده‌ی غفلت به دامنه سرمی‌داد ــ


به درکشیدنِ جامِ قهقهه همت نهادم

هم از لحظه‌ی گریانِ میلادِ خویش.



مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که درختِ بهارپوش

رختِ غبارآلوده به قامت می‌آراست ــ


چشم‌براهِ خزانِ تلخ نشستم

هم از لحظه‌ی نومیدِ میلادِ خویش.



مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که هَزارِ سیاه‌پوش

بر شاخسارِ خزانی ترانه‌ی بدرود ساز می‌کرد ــ


با تخلصِ سُرخِ بامداد به پایان بردم

لحظه‌لحظه‌ی تلخِ انتظارِ خویش.


۲۷ آذر ۱۳۷۶

احمد شاملو


البته اولش تو فهمیدن معنیش دچار مشکل شدم اما دوست داشتم بزارمش!

763 : گوش بده قلبم صدایت میزند...


چشمهای تو با من بود 

و من چشمهایم را بستم
چرا که دست های تو اطمینان بود
بدی تاریکی‌ست
شب ها جنایتکارند
ای دل آویز من، ای یقین! من با بدی قهرم
و تو را بسان روزی بزرگ آواز می خوانم

صدایت می زنم

گوش بده قلبم صدایت می زند
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم
از پنجره های دلم
به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره، آفتابی‌ست
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشم های تو سرچشمه دریاهاست.

"احمد شاملو" / سرچشمه

759 : احمد شاملو



من و تو یکی دهانیم

که با همه آوازش

به زیباتر سرودی خواناست.


من و تو یکی دیدگانیم

که دنیا را هر دَم

در منظرِ خویش

تازه‌تر می‌سازد.


نفرتی

از هرآنچه بازِمان دارد

از هرآنچه محصورِمان کند

از هرآنچه واداردِمان

که به دنبال بنگریم، ــ


دستی

که خطی گستاخ به باطل می‌کشد.


من و تو یکی شوریم

از هر شعله‌یی برتر،

که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست

چرا که از عشق

رویینه‌تنیم.



و پرستویی که در سرپناهِ ما آشیان کرده است

با آمدشدنی شتابناک

خانه را

از خدایی گم‌شده

لبریز می‌کند.


احمد شاملو

۲۳ دیِ ۱۳۴۱

 از دفتر آیدا در آینه 

752 : شاملو

در پسِ دیوارِ باغ

کودکان

با سکه‌های کهنه‌بِسوده

بازیِ زندگی را

آماده می‌شوند…


آه، تو می‌دانی

می‌دانی که مرا

سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است

از کدامین درد.


۲۳ اسفندِ ۱۳۴۴

احمد شاملو


یه فیلم مستند هست از شاملو اسمش احمد شاملو ، شاعر بزرگ آزادی، قبلا تیکه تیکه دیدمشا الان دوباره بهش بر خوردم گفتم بشینم دوباره ببینمش یعنی چون اون دفعه تیکه تیکه دیدم. اما اینو یادم اونجا که آیدا میگه برامن مثل خورشیدِ شاملو اگه بهم نتاب دیگه زندگی ندارم. چه جهنمی رو داره آیدا تحمل میکنه با نبود شاملو نه اینو که یادم میفته هر دفعه اشکم در میاد این که چقدر تلخ و سخت براش. یه فیلم دیگه هم دان مردم لئون حرفه ای یه همچین چیزی اولشو دیدم اعصاب نداشتم ادامه بدم :دی 

الان که دارم میبینمش احساس میکنم یجوریه. نمیدونم درست فکر کردم یا نه انگار قبلا چیزی ازش شنیدم. اون چیزی گفته اوم یادم نی یادم نی

699 : شما حق‌ندارید...

■شما حق ندارید به هیچ یک از احکام و آیه‌هایی که از گذشته به امروز رسیده و چشم‌بسته آن‌ها را پذیرفته‌اید، ایمان داشته باشید؛ ایمان بی‌مطالعه، سد راه تعالی بشری است. ــ انسان، یک موجود متفکر منطقی‌ست و لاجرم باید مغرورتر از آن باشد که احکام بسته‌بندی‌شده را بی‌ دخالت مستقیم تعقل خود بپذیرد. پذیرفتن احکام و تعصب‌ورزیدن بر سر آن‌ها، توهین به شرف انسان‌بودن است. ــ آیا این توهین به منزلت انسان نیست که این چیزِ شگفت‌انگیز، این اسباب موسوم به مغز و سیستم فکری، فقط و فقط بر عرصه‌ی خاک در تملک اوست، و آن‌وقت گوسفندوار به دنبال احکامِ غالباً بیمارگونه‌یی می‌افتد و این مفکره‌ی زیبای غرورآفرین را بلااستفاده می‌گذارد و ازش آلت معطله می‌سازد؟



احمد شاملو ،نگرانی‌های من [سخنرانی در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، آوریل ۱۹۹۰] ــ سیرا، نیوجرسی، ژوئن ۱۹۹۰