روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۳۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «احسان کیانی خواه» ثبت شده است

1622 : اتمام کتاب ایدز و استعاره هایش

امروز از هشتو نیم صبح کتابخونه بودم تا ساعت نه نیم شب. زیادم بد نیست خب وقتی تو خونه نتونی کار کنی با یه جای دیگه حال کنی میری اونجا به میزم عادت کردم تو خونه سخت شده. هرچند این چیزا مثل بهانه است.

والا کلا نطقم کور بود اومدم پست بزارما اما میلم نیومد که چیزی بنویسم یعنی باید بیاد دیگه بزور که نمیشه. صبح زبان خوندم جفتشو بع درس سوم رو شروع کردم دو سه تا متن واسه خودم معنیشو دراووردم. و بعد هم شروع کردم به خوندن ایدز و استعاره هایش  و کتاب بیماری به مثابه استعاره تموم شد. فردا میریم کتاب جدید که الان در موردش ایده ای ندارم . اومدم خونه ها ساعت ده بود فکر کنم دیگه تا یه چیزی بخورم لباسارو بندازم ظرفارو بشورم دیگه از این کارا لباسارو باد بدم :دی از تین کارا اها تنمو شستم چون صبح حموم بودم حال نداشتم دوباره موهامو خیس کنم برا فردا :/  تا الان طول کشید.  


و اما ایدز و استعاره هایش و کلا . اغا حقیقتا درسته الان از دستم در میره اما بار قبل کلا تو باغ نبودم. یه جاهاییش به نظرم میومد نخوندم اصلا! :/ مغزم یادی نمیده از خستگی ولی یسری چیزارو نفهمیده بودم قبلا  یا دقت نکرده بودم با شرایطم جور نبود شایدم دقت کرده بودم یاد اوری شد کلا راه گشا بود. هرچند در مورد مریضیم یجور بی واکنشی مشکوکی دچارم  :دی نه بی واکنشی ها حسی ندرم نمیدونم چجوری باید باشه . میدونین یا چجوری بوده و خیلی خب همینِ و من چه کاری ازم بر میاد؟ جز این که دنبال میانبر باشم همین بهترین نحو برای من بشه .راستش حتی اینقدر بی حوصله ام که حوصله اینم ندارم.  شایدم قوی تر شدم حوصله ناله کردن ندارم. خب جریان همینجوری. کسی چمیدونه قراره با چه چیزایی روبرو بشه؟ سال ۹۷ هم به نوبه ی خودش خیلی گل بارون بود :/ یعنی تقریبا از اوایلش روی خوششو نشون داد.


یه جا سونتاگ حرف میزد میگفتش که همه این دسته بندیایی که برای بیماری ایدر یعنی مراحل تعیین کردن همش باد هواست. که همه مبتلاها مثلا مبتلا به ویروس HIV نیستند که به مراحل بهدی راه یافته یا راه میابند اما. بالاخره همشون راه میابن و مبتلا میشن. یه همچین چیزایی که مفصل بود منم دستم نمیره اما میخواستم بگم این دسته بندیا توی دو قطبی هم هست. که من خودم میخوندم گیج میشدم. شیدایی شیدایی نوع دو افسردگی والا ما همش بودیم :دی یا این که مثلا به ژنتیک بر میگرده واقعا بر میگرده؟ یعنی احتمالا اگه من شاید تو شرایط دیگه ای بودم اتفاقی نمیفتاد کسی چمیدونه. دلم میخواد نتیجه عکس سرمو ببینم ببینم دکتر چی میگه سونتاگ میگفت باید خیلی روکو پوست کنده پیگیری کرد بیماریمون چیه.یه جاهایی کتاب رسیدم پیش خودممیگفتم کتابو بخونمو به خودم بگم هرچی که هست من وسطشم این چیزا اهمیتی نداره برام نه که اهمیتی نداشته باشه یعنی شاید کسی که تا حالا با همچین چیزی رو برو نشده باشه براش سخت باشه اما من از بچگی انگار نافمو باهاش بریدن

چهار سال به نظرم خیلی نمیاد که از گوشم گذشته و من از این لحاظ خیلی یاد گرفتم. یعنی نزدیک چهار سال. چه زود و چقدر البته خوبه خوبه. چون خودمو میشناسم این که بخوام انکار کنم به هیچ دردی نمیخوره سونتاگ هم میگفت. من خب بی تفاوت نیستم نه که اهمیتی نداشته باشه دنبال راهیم بهتر بشه هرچند دلم میخواد به قبل برگردم شاید اونم نه نظرم عوض شد اما امسال سال مزخرفی ادم فکر میکنه اپن موقع که نمیدونست همه چی بهتر بود اما اشتباست اون دروغ. ادم وقتی علت چیزیو بدونه خیلی ریز تر میشه توی جزئیات توی رفتارش توی حسهاش توی فکراش توی همه چی و افعالشو میفهمه فکراشو میفهمه خودشو میفهمه یسری علت هارو کشف میکنه خود اینا ارامش میاده بدرک که چیزی هست. همه مریضن! استادم میگفت اگه درست یادم بیاد این مریضی نیست که غیر طبیعی این سلامتی. جمله اش این نبود بیشتر فکر کنم نتیجه گیری من از یه حرفش بود شایدم توهم اما خب منسوب به استادم :دی یعنی برای سالم بودن باید براش تلاش کرد.

صبح با دو تا کلمه از خواب پریدم شمایل نگاری تصویر نگاری و هیچی دیگه تو مغزم نبود نمیدونم خواب میدیدم. چی بود.


 همین. بیهوش نمیشم ولی دستام جون نداره بخشایی از کتاب رو میذارم. 


بیماری به مثابه استعاره ـ ایدز و استعاره هایش ـ نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده


ما تندرستی را می‌آموزیم، و در باب خوراکمان، آشامیدنی‌ها، و هوا و ورزیدگی بدن تأمل می‌کنیم، و هر آن سنگی را که در این بنا به کار رود می‌بُریم و اندک صیقل‌اش میدهیم؛ و از این رو تندرستی ما [ثمره] کاری دراز مدت و مستمر است؛ باری به یک آن محکی می‌آید و همه چیز را در هم می‌شکند، همه چیز را نگونساز می‌گرداند و همه جیز را ویران می‌نماید ؛ یک بیماری که مجاهدات ما دورش نداشته و وسواس مفرط ما بدان مظنون نگشته است.


در اندیشه ی بیماری ! _ تا خیال مبتلایان آرام گیرد ، تا آنان لااقل مجبور نباشند ، چنان که تا به حال بوده اند ، از فکر و خیال راجع به بیماری بیشتر از خود بیماری رنج ببرند. این به گمان من کاری است کارستان ! با اهمیت فراوان! 

پزشکان را وادارید تا حقیقت رابه شما بگویند، بیمار مطلع و فعالی باشید ؛ راه درمانی مناسبی برای خودتان پیدا کنید چون درمان مناسب ( با وجود همین روش های نا کارآمد ) واقعا وجود دارد،اگرچه یک روش درمانی [نهایی] هنوز موجو نیست ، بیش از نیمی از موارد رامیتوان با استفاده از همین روش های درمانی فعلی مداوا کرد.


هدف من ارام کردن خیال بود نه برانگیزاندن ان. هدفم نه معنا بخشیدن که مقصود مرسوم هر اقدام انقلابی است ، بلکه تهی کردن چیزی از معنا بود. قصد داشتم ان راهبرد رویایی و به شدت جدلی یعنی علیه تفسیر را این بار در دنیایی واقعی به کار ببندم . برای جسم. قصد من بیش از هرچیز ، [انجام] کاری عملی بود.


زبان یک ویروس است!


زندگی مدرن عادت مان میدهد نسبت به فاجعه های عظیم ، تصور ناشدنی ـ اما ، مطابق آنچه به ما میگویند ، کاملا محتمل ـ گهگاه آگاهی داشته و به حیات خود ادامه بدهیم. تمام وقتیع بزرگ مدام تکرار می‌شوند و این امر فقط به واسطه ی تصویرشان که بازنمودی از آنهاست رخ نمیدهد ( تکرار واقعیت که حالا دیگر قدمتی دارد و در ۱۸۳۹ با اختراع دوربین عکاسی آغاز شد). .. واقعیت دو دفعه به دو شاخه تقسیم شده ، یکی از آنها. چیز واقعی است و دیگری نسخه ی جایگزینی برای آن است. یک بار واقعه و تصویرش ؛یک بار واقعه و نمایشِ آن. اما از آنجا که خود وقایع اغلب به اندازه ی تصاویر برای مردم واقعیت ندارند و محتاج تصدیق تصاویرشان هستندواکنش کنونی ما به وقایع آن است که در چارچوب کلی ذهن با تخمینی مناسب جویای تایید و تصویق ان واقعه در شکل نهایی و به نمایش در امده اش باشیم.


هر آنچه را بتوان در تاریخ یا طبیعت پیوسته در حال تغییر توصیفش کرد ، می‌توان حرکتش را به سوی فاجعه مشاهده نمود. 

1618 : دیروز و امروز

هر چیزی که بتدریج و پنهانی بفرساید یا [ از درون ] بپوشاند یا تحلیل ببرد. 


سل بیماری زمان است؛ به زندگی شتاب میدهد، نورانی‌اش میکند و جنبه ای روحانی به آن میبخشد. در هر دو زبان انگلیسی و فرانسوی سل به پیش میتازد. در سرطان مراحل جای سرعت را میگیرند. این بیماری در نهایت علاج ناپذیر است. 


هیچکس تغییر در محیط زندگی شخص سرطانی را در بهبود او موثر نمیداند. 


اما اسطوره ها همچنان پابرجا هستند. 



سل و سرطان را عموما فرات از بیماری هایی که معمولا به مرگ منتهی میشدند(یا میشوند ) به شمار می اورند.



میدونین یاد چی افتادم یاد ویرجینیا وولف بیچاره همش استراحت کنه همش بهش غذا بدن به زور. نذارن از خونه تنها خارج بشه از لندن بیارنش بیرون و غیره. خدارو شکر الان خیلی نیست از این چیزا هرچند خب یسری چیزام ناخوداگاه پیش میاد اما این که همش چششون بهت باشه یجوری.


خیلی سخت دارم این کتابو میخونم. اما دارم میخونم. 


صبح چند ساعت صرف زبان کردم هنوز درست اول تو یادم بود باورم نمیشد اما خب امیدوارم نتیجه بده یه هفته عقب افتادم اون هفته اصلا نخوندم. 


دیروز که نوار مغزی دادم اون خانمی که میگرفت خب اول مها رفت و خیلی استرس داشت به من گفت اونجوری مثل خواهرت نبودی من فکر کردم نوار مغزی من اوکی بعد که رفتیم دکترم به مها که گفته بود مشکلی نداره از این لحاظ خودش خیلی ولی به من گفت باید ام آر آی مغزی بدم. اونجا نزدیکش یه جا بود رفتم پرسیدم وقت گرفتم برای فردا خب استرس دارم. نوار مغزی که چیزی نداشت اینم نداره فقط یسری بیل بیلک خیس وصل میکرد می کلم اینقدر م چندشم میشد اب میریخت روم اپمدم خونه رفتم تو حموم :/ هوووف خیلی مهم میست راستش. در واقع اصلا ایده ای ندارم. یعنی خیلی مهم نیست انگار دیگه هرچی. چیکار کنم حالا :دی والا. فقط باید سعی کنم خوب کار کنم. احساس میکنم کلی چیز میخواستم بنویسم که یادم رفته. از ساعت چهار هی بیدار میشدم میخوابیدم اخر ساعت نمیدونم چند بود بلند شدم بزور حاضر شدن. اب خونه هم زرد بود چندشم میشد دست بزنم از تو یخچال یه بطری برداشتم ریختم تو این بطری اب ها بردم مسواک زدم :/ دیروزم زبان خوندم یعنی بیشتر گوش کردم اینقدر سرم درد میکرد که مگو هوا هم گرم. ما هم از خود صبحش بدبیاری داشتیم از نیومدن ماشین خراب شدن دستگاه برا گرفتن دارو شلوغی اونجا صد دفعه راهشو رفتیم برگشتیم اخرم جنازه بودیم حالا اومدیم خونه مگه خوابم میبرد شلوارمم تازه پاره شد پاشدم رفتم شلپار خریدم :/ وای اینو یادم رفت به بابا برگشتم گفتم میگم به مامان نگو جو نده بیخودی نگران نشه شب رفتم کیفمو بردارم از پذیرایی مائده بابات چی‌میگه :/ مرسی از پدر واقعا ممنون دلاور. این که البته توقعی هم نداشتم برا من فرقی نداره فقط حوصله توضیح دادن نداشتم که ندادم. انگار حالا توضیح بدی هم فرقی داره . همین امروز کتابخونه یجوری. حال نمیکنم باهاش. و خیلی هم خوابم میاد. خیلی زیاد. 


چرا احساس میکنم خیلی از چیزایی که راجع به سرطان و سل میگه واقعا در مورد این بیماری وجود داره ؟؟ یعنی برا اونا استعاره محسوب میشه برای این نه ؟؟ البته مه نمیشه فکر احمقانه ای


نه فکر‌میکنم که هست یسریاش واقعا. در مورد سل و سرطان استعاره است اما در مورد دو قطبی نه. البته نه همشا مثلا چیزایی که راجع به مرگ گفت اما نمیدونم


به حد مرگ خوابم میاد‌.  


نتونستم تا ده بمونم

1617 : قسمت هایی‌ از کتاب : بیماری به مثابه استعاره

نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده


+ با این که رازوارگی بیماری در پس انتظارات جدید [ از بیماری ها ] واقع شده ، خود بیماری ( زمانی سل و حالا سرطان) واهمه های کاملا کهنه‌ای را بر می‌انگیزد. هر بیماری‌ای که به آن چون امری رازگون بنگرند و به حد کافی از آن هراس داشته باشند، اگر نگوییم به معنای واقع ، به لحاظ اخلاقی مُسری پنداشته میشود. 


+هرگونه تماس با شخص مبتلا به آن دسته از بیماری هایی که چون خباثتی راز آلود پنداشته میشوند به ناگریز مانند زیر پا گذاشتن حریم ها است. ، حتی بدتر ، به نقض یک تابو میماند این چنین القا شده که حتا نام این بیماری ها هم نیرویی جادویی دارد. 


+ تا زمانی که یک بیماری خاص را یک شکارچی اهریمنی و شکست ناپذیر و نه یک بیماری صرف ، تلقی کنند، بیشتر مبتلایان به سرطان با پی بردن به بیماری شان روحیه خود را خواهند باخت. 


تازه بخش اول رو خوندم. چیزایی که میگه خب در مورد دو قطبی خود منم یعنی انجامش میدم. این که شاید اولش دلم نخواد همه بدونن شاید این که مولا بگن دیوونست جنون دتره هرچند الان مهم نیست منظورم چند ماه پیش. به خانوادم نگم که نگران نشن یا فکر نکنن چیز خاصی. درمان خاصی نداره یعنی همیشگی میشه کنترلش کرد اما با این که مرگ اورم نیست چون نسبتش میدن به روان و روح و نه جسم، هرچند که مشکل مغزی باشه و علتش ژنتیک و یا منشاش مشخص نباشه هنوز این دید رو عموم مردم دارن که یه چیز ترسناک شاید باشه یا ادمارو جدا از خودشون فرض کنن. رازالود به نظر برسه. فقط چون ظاهرا توی بیماری های دیگه حتی سرطان همه خیلی راحت به جسمشون دسترسی دارن میتونن کاری کنن یعنی چیزی هست که نقصش به جسم بر میکرده حالا از کار افتادن یا ویروس یا چیزای دیگه . هرچند که دوقطبی تا یه جایی جسمی یعنی فکر میکنم کارکرد مغز مطمئن نیستم دقیق که بخوام توضیحش بدم. یعنی کامل نمیدونم ولی تو باور اکثریت ربطی به جسم و همون مکانیسم بدن نداره. پس شاید به نظر خجالت اور و ننگی آور بیاد. در حالی که هیچ کدوم از اینا درست نیست و حقیقت نداره. و اینم مثل باقی بیماری هاست.

با این حال خیلی بیشتر از حتی سرطان راز آلود و ترسناک شاید دیده بشه. چون که اونجوری منشا جسمی نداره کارکرد مغز یجورایی. و این که قسمتی از بدن به زوال نمیره. یا اسیب ندیده. رفتار و اخلاق اختلال ایجاد میشه توش. جوری میشی که بقیه توان درکت رو از دست میدن  به خاطر این ترسناک هست که اونا نمیتونن خودشونو بزارن جات. این که گاهی از همه چی یهو متنفر میشی. همه وجودتو غم میگیره هیچ چیز ازاردهنده ای از چشمت جا نمیمونه. نمیتونی بی تفاوت بشی. کنترل خوابتو نداری تمرکزتو از دست میدی با کوچکترین اتفاق گریه ات میگیره. گاهی پر انرژی میشی میتونی ساعت ها بیدار بمونی واسه مسئله ای ذوق زده بشی .با هیجان بدون خستگی کار کنی و بعد انگار ورق برگرده حتی لحظه ای. پرخاشگر بشی نتونی خودتو تحمل کنی. یهو قسمت هایی از بدنت درد بگیره.

فقط تو نیستی که درگیرش میشی. توی رفتارای اجتماعی هم تغییر ایجاد میشه.

همه ازت توقع دارن مثل اونا باشی.

تو حوصله شلوغی رو نداری گاهی نمیخوای با هیشکی حرف بزنی. نه کسی رو درک میکنی نه کسی تورو نمیتونی الکی خوش باشی و پیش خودت فکر کنی همین که شاد باشم میتونم زندگی خوبی داشته باشم . کنترل بدنتو ممکن نداشته باشی یهو خوابت بگیره. بدنت درد بگیره انگار یهو بیفتی تو خلا. نتونی بفهمی بخونی گوش کنی .همین الان این اتفاق افتاد( وقتی اینو نشتن تو کتابخونه بودم) حس گندی، یجوری انگار از لحظه جدا میشی. غهمه وجودتو میگیره احساس میکنی‌هیچی دیگه ارزش نداره هیچ امیدی وجود نداره نمیفهمی چرا داری زندگی میکنی همه چیزایی که برات مهم بودن بی اهمیت میشن دیگه انگار جایگاهی که باید رو ندارن. احساس میکنی زندگی بیهوده ای داری. احساس میکنی از همه متنفری از خودت از زندگی دلت میخواد بمیری.احساس میکنی یعنی میخوای کار کنی ولی نمیتونی این عذاب اوره. یجوری انگار از این بعد خارج میشی اگه بعد های دیگه ای باشه. سردرد میگیری. شاید چشم دردو گوش دردم هم مرتبط باشه. احساس سرما میکنی دستات پاهات کم کم همه بدنت بیجون میشن به قول فلوبر انگار روح ازشون خارج میشه. احساس خستگی میکنی مغزت انگار قفل شده فقط به یه جا زل میزنی و فکر میکنی فکر میکنی و اخرش نمیفهمی چجوری زمان گذشت

بعضی وقتا احساس میکنی از پس هرکاری بر میای و خوشحالی و گذشته هیچ مفهومی نداره. برنامه ریزی میکنی و عمل میکنی. خسته نمیشی. گاهی فکرت میپره.

فکر کنم همینارو همینجوری بنویسم برم به دکتر بدم خوبه. 

سه بارم توهم زدم نمیدونم چجوری. قشنگ صدای افتادن چیزایی بود بار اول گشتم فکر‌ک دم چیزی افتاده بغل تخت دنبالش میگشتم اما چیزی نبود مهام تو اتاق بود گفتم چیزی میشنوی گفت نه من نبودم. دوباره ااخیرا شد. 

خلاصش اینه کارت مختل میشه و تو نمیتونی یعنی هرکاری میکنی نمیشه نمیفهمی .

گاهی عصبی میشی به همه میپری حتی تحت فشار که قرار میگیری ممکن یهو از ناراحتی دا بزنی یا گریه کنی یا جیغ بکشی. فکرای ناراحت کننده تو مخم بیاد بخوای خودتو بکشی. 


همین .


رفتم شهر کتاب بگین چی خریدم؟؟؟ جاودانگی نوشتهٔ میلان کندرا ترجمهٔ حسین کاظمی یزدی نشر نیکو نشر. ایدقدر ذوق مرگ شدیم . نبود اصلا که. ترجمهٔ حشمت الله کامرانی رو داشتم اینقدر فرق میکنن با هم استادم این مترجم رو معرفی کرده بود. یه مداد خریدم یه مداد هایلایتری یه مداد از اینا که مغزش همه رنگ یاد بچگیام افتادم داشتم. شبی موزه بود :دی نه موزه نه یه خورده بهم ریخته بود شاید تازه انبارگردانی مرده بودن تهشو جمع نکرده بودن. دیگه این که مهام یه بسته ده تایی از این خودکار نمدیا استدلرا خرید من براش مداد خریدم اون اینو ناموسا هی بهش میگم من نمیخوام. یعنی اومدیم خونه داد وگرنه حساب میکردم:/ گفتم نمیخوام ناراحت شد . اونام اما قشنگن رنگاش. منم باید براش چیزی بخرم ختما. مها غرورو تعصب رو خرید راستی. اون دفعه هم پروست چگونه میتواند زندگی شمارا دگرگون کند از الن دوباتن زده تو کار لیست کتابای من . ت الانم چند تاشو خونده . 

دیگه این که همین. 

باید برم حموم فردا وقت نوار مغزی تا حالام نرفتم نمیدونم چجوری ادم استرس داره . زیاد نه ولی خب بعدش با مها میریم کتاب بخره. بعد اوه میخواماین چیزای بیلبیلکرو پیرینت کنم امشب کاملش کنم. فردا چاپشون کنم ببینم چجورین چجوری نیستن. هوف بریم ببینیم چه میکنیم. 

خب کتاب جدید هم شروع کردم اینو تا انتها میخونم. نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده


اینو قبل از عید بود فکر میکنم اسفند ماه خوندمش که حالم خوب نبود و چراییشو الان میفهمم تمرکز نداشتم و خب احتمالا درست نفهمیده بوده باشمش اون موقع. حتی اگه چیزهایی به خاطرم باشه. در نتیجه الان دارم شروعش میکنم. این عکسم مقدمه کوتاه سانتاگ. 

این عکسها خب نمیدونم باید توضیح بدم؟ هنف شاید نمیدونم اما امروز فقط خواستم بگیرم. چند وقت عکاسی نکردم؟



1615 : اتمام مقاله : علیه تفسیر


نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده


+امروز در چنین زمانه ای به سر می‌بریم : پروژهٔ تفسیر در عمده موارد واپسگرایانه و خفه کننده بوده است. مثل دود و گاز و صنایع سنگینی که آب و هوای شهر را آلوده کرده‌اند، تفسیرهای هنری هم که از هر سو بر سر رویمان میریزند و حساسیت‌مان را مسموم میکنند. در فرهنگی که همین حالا هم معضل کلاسیک اش رشد ناهنجار عقل به بهای تضعیف سرزندگی و توان حسی است، تفسیر همان انتقامی است که عقل از هنر میگیرد.

حتی فراتر از این‌هاست. انتقام عقل از دنیاست. تفسیر کردن یعنی بی‌چیز کردن و تهی‌کردن دنیا ـ برای این که دنیایی سایه گون از معناها بر پا شود . یعنی دنیا را تبدیل کردن به این دنیا. («این دنیا»! انگار دنیای دیگری هم وجود دارد.)

دنیا ، دنیای ما،به حد کافی بی‌چیز و تهی شده است. باید از شر المثنی هایش خلاص شد تا دوباره بتوانیم آن چیزهایی راکه داریم بلا واسطه تر تجربه کنیم.


+ هیچوقت به گوینده اعتماد نکن،به خود ماجرا اعتماد داشته باش! 


+در حال حاضر چیزی که اهمیت دارد بازیابی حواسمان است. باید یاد بگیریم بیشتر ببینیم، بیشتر بشنویم و بیشتر حس کنیم. 

کار ما این نیست که محتوای هرچه بیشتر در اثر هنری کشف کنیم، چه برسد به این که بخواهیم محتوایی جز آنچه در خود اثر وجود دارد از آن بیرون بکشیم. ما وظیفه داریم محتوا را کنار بزنیم تا اصلا خود اثر را ببینیم. 

امروز هدف تمام شرح هایی که از هنر ارائه میکنند این باید باشد که آثار هنری ـ و به قیاس آن ، تجربهٔ خود ما ـ برایمان واقعی تر بشود، نه ساختگی تر. کارکرد نقد هم باید این باشد که نشانمان دهد اثر چطور همین شده که هست ، و حتا نشان بدهد اثر همین شده که هست ، نه این که بگوید معنایش چیست.


خب چیزی که این بار فهمیدم این بود که تفسیر کردن واکنش نشون ندادن نیست. باید واکنش نشون بدیم به خود ماجرا. تحریفش نکرد. و این که تجربه ی ما از اون ماجرا واقعی تر باشه نه ساختگی . معادل براش نیاریم. این که خودش چیه نه این که چه معنی داره و خب با همون بازیابی حواس که باید بییشتر یاد گرفت بیشتر شنید و بیشتر ببینیم و بیشتر حس کنیم اتفاق میفته. 

من دچار اشتباه شده بودم. احساس میکردم هر حرفی بزنم یکی این که معادل میاووردم دوم این که یا حرف نمیزدم که تفسیر نشه . حتی تو ماجرای اخیر. در حالی که واکنش نشون دادن طبیعی. باید یاداوری میشد. 

1614 : مقالهٔ جدید : علیه تفسیر

البته خیلی جدیدم نه قبلا خونده بودمش اما میخوام دوباره بخونم. از کتاب علیه تفسیر ، نوشتهٔ سوزان سانتاگ ، ترجمهٔ  احسان کسانی خواه ، نشر حرفه نویسنده. هم این که واقعا دلم سونتاگ رو میخواد و هم این که اینو میخونم و بعدش کتاب بیماری به مثابه استعاره رو دوباره میخونمش.  از الانم اومدم کتابخونه یه جای دنج نشستم دم پنجره پشتم ستپن اصلا یه حالی که نگو :)))))))  بریم امروزو داشنه باشیم. به یاد یکشنبه ها، یکشنبهٔ دوست داشتنی...

1412 : فراخوانیِ نابهنگام

خب من این گفتگوی مجله سینما ادبیات شماره ۶۶ با فرشید آذرنگ رو دوباره خوندم. طبق معمول نمیدونم چجوری شروع کنم. خب بزارین از اول بگم که چی شد. خب راستش یسری چیزارو خیلی نصفه میدونستم یا اصلا نمیدونستم. مثل تفاوت امر بیرونی یا امر عمومی با تجربه ی عمومی یا امر عام رو و این که توی عکاسی به چه صورت هست. چه زمانی با امر عام طرفیم چه زمانی با امر عمومی.و این که عکاسا چجوری میشه از کاراشون تشخیص داد و این که به عکاسی مستند فقط میپردازن یا فراتر میرن و کاراشون توی عکاسی هنری جا میگیره. امر عمومی و امر عام رو فکر کنم قبلا یجور دیگه درکش کرده باشم یا خونده باشم. یعنی خب ارتباط دادن اینها به هم و حرفهایی که گفته شده با حرفهای سوزان سونتاگ توی کتاب علیه تفسیر (احسان کیانی خواه، حرفه نویسنده) خیلی مطمئن نیستم ولی خودمم میخوام بفهمم پس مینویسم و مقایسه میکنم که درکش‌برای خودمم راحت بشه.

اینجا یه بخشی در پاسخ به پرسش آقای نوری‌چپی در مورد امر عام و امر عمومی گفتن که :

 «... عمدتا در بحث ما آنجا که به حوزهٔ مفاهیمی مستقل از حضور آنی انسان اشاره میکنیم مثل طبیعت و عدالت و شادی و غم با امرعام طرفیم که حتی برای افراد تارک دنیا هم موضوعیت دارد و آنجا که در نسبت با پدیده ها و وقایعی که به جمع انسان ها مربوط میشود و خصلت رویداد گونه دارند با امر عمومی طرفیم مثل شهر و جنگ و اعتراضات و همان شادی و غم اما در قالب جشن و سرور و سوگواری؛ یعنی ساحتی که در جمع و جماعت محلی از اعراب دارد. بنابراین عکاسان در چارچوب موضوع به امر عمومی میپردازند و در چارچوب محتوا به امر عام. در شکل نخست آن را مستند فرض میگیرم و در شکل دوم مسامحتا آن را هنر. البته با یک ساده سازی این مطلب را عنوان کردم و هنوز از مولفه های دیگر صحبتی در میان نیست. خب وقتی این اتفاق در مثال مورد نظر شما (در پی پاسخ پرسش قبلی این مثال زده شد که جنگ به عنوان یک تجربهٔ عمومی در اثر گرنیکای پیکاسو و سوم ماه مه گویا به شکل متفاوتی نمایش داده شده. این تفاوت نگاه هنرمندا از تجربه های عمومی که به سبک شخصی هنرمندا نزدیک میشه توی اثرشون (خیلی سعی کردم کوتاهش کنم) ) بیفتد دیگر صرفا و اولا امری عمومی نیست بلکه در نهایت امری عام است. یعنی اثر از عمومیت آن اتفاق واقعی خاص برای هم عصرانش ( در اینجا جنگ در یک زمان و مکان مشخص ) فاصله میگیرد و به سمت مفهومی جامع و غیر واقعی ( یعنی بی زمان و مکان) سیر میکند. شاید آن چیزی که گذار از یک امر عمومی نخست به امر عام ثانوی را موجب میشود همان امر شخصی و فردی باشد. 

وقتی وارد ساحت هنری اثر میشوید، دیگر اینها تفکیک پذیر نیست. من به همان میزان میتوانم تجربهٔ گویا را تجربهٔ شخصی او بدانم و اصلا امر عمومی قلمداد نکنم که تجربهٔ پیکاسو را میتوانم عمومی بدانم و اصلا شخصی قلمداد نکنم. چرا که وقتی در سبک و سیاق خاصی در یک دورهٔ حاص کاری صورت میگیرد در واقع وارد نوعی از ساحت عمومی می شود. یعنی اگر یک حوزهٔ عمومی را از دلالت جغرافیایی و سیاسی و از حوزه ی موضوع خارج بکنیم، در حوزه‌ی کلیشه ای فرم و محتوا ممکن است سبک ، جلوه هایی از امر عمومی را تجسم بخشد. یعنی نشانه هایی نمادین و قابل دریافت از یک شی یا اثر. به این اعتبار خلق اثر هنری نوعی گذار از امر عمومی به امر عام و باز به همین قیاس گذار از امر شخصی به امر عام است.»


راستش نمیدونم یعنی میدونم ارتباط دارن این که بگم یا نه اصلا درست فهمیدم یا نه رو شک دارم. سونتاگ توی کتاب علیه تفسیر خب در مورد محتوا، سبک حرف زد و این که محتوارو نباید تفسیر کرد. اون میگفت : « در عمل همهٔ استعاره‌هایی که دربارهٔ سبک به کار میبرند مادهٔ کار را معادل درون میگیرند و سبک را معادل بیرون. در حالی که عکس این استعاره دقیق تر است. مادهٔ کار یا همان موضوع ، در بیرون است. و سبک در درون. همانطور که کوکتو مینویسد : « سبک تزئینی هیچوقت وجود نداشته است. سبک همان  روح است و از بخت بد ما، روحْ فرم جسم را به خود میگیرد.»


بالا رو که بخونین استاد آذرنگ هم میگن که عکاسان باید در چارچوب موضوع به امر عمومی بپردازن و در چارچوب محتوا به امر عام‌‌. و سونتاگم میگه باید ماده کار یا همان موضوع در بیرون و سبک در درون‌ باشه .

 شاید خیلی این ربط دادن من ساده به نظر بیاد ولی اینو میخواستم بگم که این دوتارو بعضی از عکاسا توی کارشون برعکس گرفتن یعنی استاد آذرنگم میگن درستش اینه اینجوری باشه که در چارچوب  موضوع به امر عمومی بپردازن ولی یسریا در چارچوب موضوع به امر عام میپردازن و در چارچوب محتوا به امر عمومی که باید در چارچوب محتوا به امر عام بپردازن.

 خب این متاسفانه اشتباه درک کردن و عکاسی کردن نتیجه اش میشه عکسایی مثل عکس توکلیان که موضوعش مسائل زنانه مثلا مردسالاری محدودیت زنان خرید مثلا کاراهای خونه که خب جدا جدا توی هر عکس متفاوتم هست! در ظاهر پرداخته و محتواش این امر عمومی و کلی زن ایرانی احتمالا که البته باز به نظرم احمقانست چون همه اینجوری نیستن!:/ چیزی رو نشون میده که دیگه شاید عمومیت هم نداشته باشه.و این که سبک کارشون در بیرون با احمقانه نشون دادن موضوع و موضوعشون در درون یعنی ما چیزی رو نمیبینیم توی عکسها که بیرون واقعیشو میبینیم ما توی کارای خیلیا با امر واقعی مواجه نمیشیم چیز ساخته شده است.موضوع مضحک شده. سونتاگ میگه : «شفافیت بالاترین و رهایی بخش‌ترین ارزش در هنرِــ و نقدِ ــ امروزی است. شفافیت یعنی تجربهٔ وضوح و درخشندگی شئ در ذات خودش ، تجربهٔ اشیاء به همان شکلی که هستند. »  توی این کارا هیچ شفافیت و ارزشی وجود نداره. مثلا دختری که دوتا مرغ دستشه یا یه شیشه رو سرش. ما اینجا مسئله ای که باید محتوا باشه رو واضح میبینیم چیزی که باید پنهان باشه چیزی که روح هست و نه جسم وقتی جای این دوتا عوض میشه و اسم سبکم روش میزارن روشون. در واقع سبک دیگه توی‌کارای اینها روح نیست ، ظاهر و جسم اثر هست. اصلا روحی وجود نداره. نمیشه تفکیکی قائل شد همه چی عیان و مشخص هست. و  روحی نیست که فرم جسم رو به خودش بگیره. اون حرف کوکتو اینجا دقیقا سبک تزئینی میشه. در حالی که اصلا سبک تزئینی وجود نداره.« سبک تزئینی هیچوقت وجود نداشته است. سبک همان  روح است و از بخت بد ما، روحْ فرم جسم را به خود میگیرد.» اینجا رواقع نه روحی هست نه سبکی هیچی‌نداره.

 یه جا هم اقای نوری میگن که :« امروز تصنع به قدری در آثار هنرمندان به وجود امده که کارهای آنها به یک جور پیچیدگی های ساختگی نزدیک شده اند ، طوری که در برخورد اول مخاطب را در دریافت معنا معطل نگه دارد و آن را به تاخیر بیندازد.» و این فقط انگار یه چیزی مثل تقلب کردن باشه یعنی در باطن پوچ و تو خالی هستن این کارا. و در‌ادامه هم توضیحات استاد.

 نمیدونم حرفامو باید چجوری بزنم. ولی واقعا خوندین مقایسه کنین که چقدر احمقانه به نظر میاد. در واقع هنر این نیست که تو بیای چیزی که میخوای بگی ‌رو توی ظاهر کارت ، توی واقعیت تغییر بدی و چیزی درست کنی که وجود نداره اتفاق نیفتاده. یا بخوای با استفاده از استعاره ها حرفتو بزنی تا تفسیر بشن و چیزی بگن. مثلا دختری که وایساده و دستش از این دستکشای بوکس حالا نمیدونم اسمش چیه مثلا با این مفهوم و این که مخاطب تفسیر کنه عکس رو بگه خب این یعنی زنی که میجنگه جنگجو قوی و از این دست مسائل. یا مخاطب بگه خب زن ایرانی حالا هر عنوانی که داره مثلا دوتا مرغ دستشه استعاره از کار خونه یا خریده. این که ما تفسیر کنیم واقعا حسن نیست.سونتاگ میگه :« فهمیدن یعنی تفسیر کردن. و تفسیر هم یعنی بازگوکردن آن پدیده و عملا معادلی برایش یافتن.» ما توی این کارا درواقع اثر هنری نمیبینیم فقط معادل هایی ازشو میبینیم احتمالا. معادل هایی میسازیم:/ که تهشم میبینی اون معادل هم در بیرون حقیقت نداره . هنر اینه که تو اون چیزی که واقعا هست رو سراغش بری و مخاطب درگیر بشه‌ فکر کنه اصلا معلوم باشه یعنی چی‌ میخوام اینو بگم بعد هزار تا بلا روی واقعیت بیاری نتیجه یه شی و تصویر مصنوعی بشه و اسم اثر هنری هم بزاری روش. همه جا هم نشون بدی و ملت فکر‌کنن زن تو ایران یه همچین مشخصه هایی داره و کف بزنن و به نظرم چیزی جز منفعت طلبی توش پیدا نمیشه.  در صورتی‌که تو‌این زمونه اصلا همچین چیزی صحت نداره و خب همون حرف اول که نوشتم از گفتگو که موضوع از واقعیت و بیرون نیست واقعی نیست. محتوا هم جای این که درونی باشه بیرون به شکل نشانه یا نمادی برای تفسیر. حقیقت اینه من بابامم به عنوان یه مرد از این کارا میکنه :/ میشه مثلا مردارو بیام با چمیدونم اچارو لاستیکو عرق کردنو در حال کار بیرون یا بالش زیر سر در حال استراحت توی خونه و نمیدونم مشخصه ها چیه ولی نشون بدم بگم مرد ایرانی در جامعه ما. مردا مثلا باید کار کنن برای خرج زندگی در حقشون ظلم میشه:/ سوالی که برام پیش میاد چرا زن؟ چرا این موضوع! بگذریم. با این وضعیت این حرف سونتاگ عجیب به دردمون میخوره که عملیش کنیم : «امروز در چنین زمانه‌ای به سر می‌بریم: پروژه‌ی تفسیر در عمدهٔ موارد واپسگرانه و خفه کننده بوده است. مثل دود و گاز خودروها و صنایع سنگینی که آب و هوای شهر را آلوده کرده اند، تفسیر های هنری هم که از هر سو بر سر و رویمان میریزند حساسیت‌مان را مسموم میکنند. در فرهنگی که همین حالا هم معضل کلاسیک‌اش رشد ناهنجار عقل به بهای تضعیف سرزندگی و توان حسی است، تفسیر همان انتقامی است که عقل از هنر میگیرد. 

حتا فراتر از این‌هاست. انتقام عقل از دنیاست. تفسیر کردن یعنی بی‌چیز کردن و تهی کردن دنیا ــ برای این که دنیایی سایه‌گون از معناها  برپا شود. یعنی دنیا را تبدیل کردن به این دنیا. (« این دنیا!» انگار دنیای دیگری هم وجود دارد. )
دنیا، دنیای ما، به حد کافی بی‌چیز و تهی شده است. باید از شرِ المثنی‌هایش خلاص شد تا دوباره بتوانیم آن چیزهایی را که داریم بلا واسطه‌تر تجربه کنیم. »


بعضیا هم هستن نیومدن عجیب غریب کنن اومدن یه اتفاق یه موضوع رو همونجوری به تصویر کشیدن. مثلا کارای صدیقی. موضوع مهاجرت رو نشون داده اخرین روز اخرین عکس بعد وایسادن اشخاص چمدون بدست که دارن میرن عکاسی شده. چمدون استعاره از سفر و مهاجرت. اینجا خب باز حرفایی که توی این گفتگو هست و استاد توضیح دادن که تجربهٔ زیسته‌ای صورت نگرفته یا برداشت اکثریت ازش اشتباه بوده. این در واقع همون تجربه زندگی. یه تجربه رو هی عکاسی کرده. تجربه واقعیت توی ادمای مختلف چمدونای مختلف. جاهای مختلف ولی در واقع همه تکراری. همه ادمهایی کنار چمدون که مثلا دارن میرن و مهاجرت میکنن. همه شون یک چیزن که تکرار شدن. حرف بیشتری نداره خیلی واضح نشون داده شده. معنا ومحتوایی نداره. ادم توی اون چیزی که عیان میمونه. امر عمومی هیچ امر عامی به نظر من نیست.

اینجا توی گفتگو نوشته که « دسته ای از آثار هنری هم هستند که اتفاقا موضوع را از واقعیت میگیرند. واکنش هم نشان میدهند اما محتوا و معنا و تجربهٔ زیسته را نه از واقعیت بلکه از آثار هنری دیگر میگیرند. »

تجربه زیسته اینجور که اینجا نوشته اینجوری نیست که ما بیام از چیزی که عینن توی واقعیت اتفاق میفته عکس بگیریم این میشه تجربه ی زندگی. میگن که همه ی ما اتفاقات بد برامون میفته اگه صد سالم از این اتفاقا عینن عکاسی کنیم چیزی ازش در نمیاد تجربه زیسته ای صورت نمیگیره فقط ما حرف زدیم. «بیان ملزومات طاقت فرستی خودش را دارد.» ... « تجربهٔ زیسته یعنی شرح حضور اثرات و پیامد های کلی و همه جانبه حال و احوالات نفس و فهم فرد از نحوه حضورش در نسبت با دیگران و اعیان. پیوند تجربه زیسته با اثر هنری در اینجاست، از این آگاهی به نفس و تامل در نفس. آثاری که صرفا یا تقریبا به طور کل رو به بیرون دارند این رابطه را با تجربه زیسته از دست میدهند.»

یعنی اکه بخوام این مثال مهاجرت رو بزنم برای این که تجربه زیسته وجود داشته باشه اصلا لازم نیست ادما کنار چمدون عکاسی بشن. فکر‌کنم این موضوع توی نشست آیدین رحیمی پور آزاد هم گفته شد کسی که از پلاسکو عکاسی کرده بود.


فکر‌میکنم کافیه خیلی طولانی شد خیلی ویت نشستم پاش. برای خودمم جا افتاد یسری چیزا. نوشتم کمک میکنه خودمم بفهمم و درک کنم مطلب رو. 


1367 : پس بیایید از دنیایی حرف بزنیم که انسان در آن ناپدید شده.

کتاب چرا همه چیز تا کنون ناپدید نشده است؟
نوشتهٔ ژان بودیار ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده


+اختراع تصویر فنی با تمام فرم هایش آخرین اختراع بزرگ ماست. 

+ وقتی با فرط واقعیت و به لطف استقرارتکنولوژی های ذهنی  یا مادی بی حد و حصر همه چیز ناپدید بشود، وقتی انسان بتواند تمام قابلیت هایش را محقق کند ، آن وقت دقیقا به همین دلیلی وارد دنیایی میشود که اورا از خود بیرون می اندازد.


من هنوز فکر میکنم اصلشو شاید نفهمیده باشم. :(

+ در زمانهٔ اخیر که تکنولوژی با سرعتی برق اسا به پیش میتازد ، تصوری بی معنا و نوظهور از «آزادسازی» امر واقعی به وسیلهٔ تصویر و «آزادسازی» تصویر به واسطهٔ ساحت دیجیتال سخن میگوید. «آزادی » امر واقعی و تصویر را هم نتیجهٔ فزونی و تکثر عنوان میکنند. اما این یعنی به فراموشی سپردن میزان چالش و مخاطره‌ای که در کنش عکاسی وجود دارد ، شکنندگی و تردید در رابطه با ابژه و موضوعِ عکس ـ یا به عبارتی ، « ناکامی » نگاه خیره .این ها همه در ذات عکاسی هستندـ و بسیار هم نادر و نایاب ! نمیتوانید عکاسی را آزاد کنید

1366 : باید به عکاسی برگردیم

اینقدر مبهوتم اینقدر ترسیدم از خودم از وضعیت موجود از چیزی که گیر کردم  اصلا شک کردم به مقدار فهم خودم. احساس میکنم چیز بیشتری توشه هر بار میخونم بیشتر میفهمم . این کتاب اندیشه ی منو عوض کرد شاید حتی مسیری که پیش میرفتم رو.

از عکاسی دیجیتال میترسم نه ترس نمیخوام انجامش بدم. همین الان تصمیم گرفتم ازش دست بکشم نمیدونم برداشتم درست بود یا نه اما فهم من به من اینو گفت. اگه دلیل مرگ عکاسی این بوده اگه دلیل از بین رفتن یا همون نا پدیدی امر واقعی این بوده پس باید به عکاسی برگشت. به عکاسی برگشتن هم اینجوری اتفاق میفته. 

تصویر دیجیتال مدام و مدام تولید میشه خیلی راحت . 

بودیار میگه نهایت خشونتی که در حق تصویر اعمال شده خشونت تصویر تولیدی به وسیلهٔ رایانه ااست که پایداری از هیچ است ، محاسبات عدد و رقمی از رایانه.

بودیار میگه این امر به تصویر تصویر پایان میده چون در زمانه ی رایانه ها دیگه از مصداق و مرجع عکس خبری نیست و حتی امر واقعی هم هیچ جایی برای رخ دادن نداره چون با عنوان واقعیت مجازی تولید میشه.

بودیار میگه تولید دیجیتالی به منزله انالوگون که احتمالا اشاره ای هست به ارای رولان بارت در مورد عکس ، که معتقد بوده انالوگون یا مشابه کاملی است به واقعیت دنیا از بین میبره و امر واقعی رو هم به منزله چیزی که قادر به تصورش باشیم از میان بر میداره . عمل عکاسی ، این لحظه ای که ناپدید شدن سوژه و ابژه ی عکس را در تقابلی آنی رقم میزنه ـ رها شدن شاتر و در پی ان نیست شدن دنیا و نگاه خیره برای یک لحظه یک سکته ی آنی  و خلسه ای لذت بخش که به عملکرد  ماشینی تصویر میانجامدـ در روند پردازش دیجیتال و عددی ناپدید میشه. 

این ها همه ناگریز منجر می شود به مرگ عکاسی به منزله ی رسانه ای بدیع. با رفتن تصویر آنالوگ ، جوهره ی عکاسی است که نا پدید میشود . چرا که یک تصویر آنالوگ هنوز هم از حضور زنده ی یک سوژه در برابر یک ابژه حکایت داشت آخرین  مهلت بود تا موج مهیب انتشار و دیجیتال که انتظارمان رو میکشیده  


اگه بخوام بنویسم باید کلشو بگم هنوز برای خودم هضم نشده اینقدر به نظرم خیلی بزرگ بود حرفا برام. اما عکاسی دیجیتالم تموم شد. با گوشی که عمرا عکس بندازم. هرچند هرگز روی عکسام حداقل از وقتی که با استاد کلاس داشتم کار نکردم و مخالف دست کاری بودم شاید اصلاح گاهی اوقات. باید زودتر اتاقکمو راه بندازم. باید یه فکری کنم. اگه همه هم به اون مسیر میرن ما باید جدا شیم. مرگ عکاسی این حرفی که استاد گفته بود و این از همون موقع هم معلوم بود من علتشو چیز دیگه ای فکر میکردم باشه. عکاسی زنده نمیشه اما  میشه بهش برگشت. باید به عکاسی بر گردیم این تنها کاری که ازمون بر میاد. 


این کتاب از واجبات نه فقط برای کسانی که درگیر عکس و عکاسی هستن برای همه کسایی که میخوان بدونن داره چه اتفاقایی میفته و چقدر وحشتناک. خیلی هم کتاب زیادی نیست ۹۳ صفحه با مقالاتی که بعدش اومده. باید بخونم باز باید تمام حرفای بودیارو باز بخونم. 


من دیگه دوست ندترم عکاسی دیجیتال کنم. دوست ندارم عکسای دیجیتالم رو که ت الان گرفتم توی فضای مجازی منتظر کنم. من بایدکاری کنم باید کاری کتم. 


کتاب چرا همه چیز تا کنون ناپدید نشده؟

نوشتهٔ ژان بودیار ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده



میدونم یه خورده جوگیرانه به نظر میاد اما خب این برداشت من بود. .



اینم اضافه کنم که بودیار میگه که هرچیزی که نا پدید میشه به شکلی پنهانی هنوز وجود داره و تاثیری اسرار امیزم میزاره. سوژه ناپدید میشه اما اشباح و پاره های اون باقی میمونن. کلنر مطلبی که تزش توی پیوست ها بر این نوشته نوشته اینه که میگه. به نظر بودیار نا پدیدی این چیزها نتیجهٔ فرایندی تکاملی نبوده ، بلکه رخدادی بی همتاست. که به هیچ وجه منفی نیست. 

شاید تو یه چیزایی این طوری باشه اما ام من فکر میکنم از بین رفتن مرزها وحشتناک این که نتونیم تشخیص بدیم تمایز قائل بشیم بین یه چیزایی. 

خواستار ابژه بودن..
باید به یک نظریه ی ابژه بنیاد دست پیدا کرد... باید آینهٔ بازنمایی. را در هم شکست...

از اندرو ورنیک هم یه متنی خست که دوتا چیزو نوشته یادآوری کرده یکی این که حرفی که بودیار میزنه مشابه همون حرف بنیامین هست درباره عکاسی که همون هاله ای هست که با تکثیر آثار هنری از بین میره. واقعی بودن امر واقعی یک نوع هاله است مه در وانموده ها دیده نمیشه و به شکل جادویی واقعیت ر همچون جلوه ای ز خودشان تولید میکنند. این واقعیت توهمی ـ واقعیت مفرط ـ از خود واقعی واقعی تر است و آوار واقعش آنقدر تشدید یافته اند که امور موجود اصل باهاش ببرابری نمیکنه.

چیز دیگه ای هم که گفت اینه که بودیار اشاره هایی هم به افلاطون زده. فکر کنم همون مثلا غار میشه. که واقعیت والاتری که حقیقت را در خود جا داده و دنیای ظاهر تنها بدل نازلی از اون حساب میشه. 
البته خیلی طولانی میدونم ناقص نوشتم ولی همش ذهنم میپره و رو اعصابمه. ظاهرن تموم شد. ولی باید بخونمش باز. 
فکر نکنم همه چی مثلا فقط به دنیای مجازی یعنی چجوری بگم محدود بشه. :/

خیلی بد نوشتم اینو اعتراف میکنم ولی واقعا اینقدر درگیرش شدم بعد گیج شدم بعد نمیدونم. :(((


در آغاز کلمه بود. تنها مدتی پس از آن سکوت آمد.

یعنی سکوت بود اما اندیشه جاشو گرفت؟؟
آیا شما هم شماری از پزسش های بی نهایت من پی بردین؟؟
باورتون میشه سر درد گرفتم از فکر کردن ام. جواب پیدا نکردن؟ 

من فیلم ماتریکس دیدم اما چیزی که خوندم ناموسا اونجوری نبود اصلا اون تو ذهنم نیومد.

جدا از اون اگه بخوام منطقی فکر‌کنم احتمالا حتی اگه مثلا توی عکاسی آنالوگکار کنم اون همچنان هست. منظورم اینه تاثیری داره؟ 
البته که تصمیممو گرفتم اما فقط دارم فکر میکنم که این در مورد همه چیزه


حقیقت اینه وضعیت مزخرفی یعنی انگار نمیدونم باید به چی فکر‌کنم. 
من توی این وضعیت توهم بودن چیزی قرار گرفتم وضعیتی که مرز بین حقیقت و دروق انگار برداشته شده بود هیچ جوابی نبود. 
انگار که همه زندگی چند ماهم بیهوده بوده باشه انگار توی خواب بوده باشم. انگار نه حالا الان نگاه میکنم شاید شباهت هایی با فیلم ماتریکس باشه.
منتها تو فیلم خیلی تخیلی به نظر میومد. 
البته الانم همون اندازه مبهوت شدم.  حالا چی درستِ واقعا حقیقت چیه :/ میفهمین چه حس بدی دارم. 

«همهٔ این ها شاید باعث شکل گیری تصور یا توهمی از یک استراتژی مهلک بشود ، از یک روند تکاملی  که در پایانش دیگر از نابود گاهی که کانتی به آن اشاره کرده  عبور کرده ایم. آنجا که نژاد انسان بی آن که بفهمد واقعیت و تاریخ را پشت سر گذاشته،  جایی که دیگر تمایز بین حقیقت ها و دروغ ها ناپدید شده و باقی ماجرا.»


بودیار نظرش اینه دنیای واقعی هم خودش دنیای بازنمایی هاست.
اما ناپدید شدن ر میشود به شکلی متفاوت در نظر گرفت: به منزلهٔ رخدادی بی همتا و ابژهٔ میلی خاص، یعنی میل به دیگر آنجا نبودن( خیلی این خیلینمیدونم چجوری بگم ) ، که به هیچ وجه منفی نیست. کاملا هم بر عکس ، ناپدید شدن شتید میای باشد برای این که ببینیم ورای هر هدف و سوژه و معنایی، ورتی افق های ناپدید شدگی ، آیا هنوز هم دنیا موجودیتی دارد؟ و چیزها بی آن که برنامه ریزی شده باشند پدیدار خواهند بود؟ ( غارافلاطون)قلمرو خاصی ازپدیداری ناب ، قلمرویی از آن دنیا به همان صورت که هست. ( و نه دنیای واقعی ، که فقط و فقط دنیای باز نمایی هاست)، قلمرویی که تنها میتواند با ناپدیدشدن همهٔ ارزش های افزوده سر بر آورد. 

وااای همین این آدمو میتونه نابود کنه.

1365 : کتاب جدید : درآمد

خب کتاب چرا همه چیز تا کنون ناپدید نشده ؟ نوشتهٔ ژان بودیار با ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده رو شروع کردم.  هیچ پیش زمینه ای از بودیار نداشتم و نمیدونستم که کیه. و کلا انگار همش قراره حیرت زده بشم. این از خوشیای ماست.  

طبق چیزی که مترجم نوشته به جای مقدمه نوشته ای از داگلاس کلنر رو میذاره تا خواننده هایی مثل من که آشنایی ندارن به یه آگاهی از تفکرات و اندیشه های بودیار برسن. که واقعا واقعا برای من لازم بود و کمکم کرد. مرسی واقعا.

راستش درامدی که کلنر نوشته از اون جریان فکری و اندیشه های بودیار منو ترسوند و به نظرم وجشتناک اومد. شاید اگه هرچیز دیگه ای بود ذوق میکردم که فهمیدم همچین متنی رو ولی الان فقط شوکّ شدم. 


ژان بودیار یکی از منتقدای مهم جامعه و فرهنگ معاصر ماست (۱۹۲۹-۲۰۰۷) که جایگاه پیشوای نظریهٔ پسا مدرن فرانسوی رو بهش داده اند.

الان ما توی وضعیتی قرار داریم که فکر میکنیم چقدر خوبه تکنولوژی پیشرفت میکنه راه های ارتباطی و شبکه های اجتماعی گسترده اند. پردازش اطلاعات و تصاویر روز بروز بیشتر میشن وغیره. ولی اصل قضیه چیز دیگه ایی!

بودیار میگه ما الان توی دوران جدید وانمایی به سر میبریم که در اون تکثیر و باز تولید اجتماعی جایگزین تولید میشه.« از این به بعد ، نشانه ها و کدها در مقیاس انبوهی تکثیر میشوند و چرخه هایی تمام نشدنی و پیچ در پیچ نشانه های دیگر و دستگاه های نشانه‌ای قدرتمند را بوجود می‌آورند. بنابراین جای سرمایه را تکنولوژی میگیره و جای تولید را نشانه پردازی. (تکثیر انبوه تصاویر و اطلاعات و نشانه ها.)»

طبق نوشته ی کلنر دنیای پسا مدرن بودیار دچار انفجار درون ریزِ بنیادینی میشه که طی اون طبقات اجتماعی،  جنسیت ها، تفاوت های سیاسی حوزه های سیاسی و فرهنگی که از هم جدا و مستقل بودن در هم فرو میریزنو حل میشن و مرزها از بین میره. تکنولوژی ها و راه های ارتباطی شرایطی رو برای ما فراهم میکنن که تجربه های جذاب ترین در مقایسه با زندگی روزمره و جایگزین زندگی اصلی و واقعی ما میشن. در واقع تکنولوژی و این کدها و نشانه ها افسار مارو دست میگیرن و اینها واقعی تر از واقعی جلوه میکنن.

بودیار میگه توی دنیای پسامدرن« افراد از برهوت واقعیت یعنی چیزی که هست فرار میکنند تا به شوریدگی واقعیت مفرط و قلمرو نوظهور رایانه ها، رسانه ها و تجربه های تکنولوژی پناه ببرند.» حالا این باعث چی میشه؟ باعث میشه که سوژه توی یه دنیای بیش از حد نمایان شده قرابت و نزدیکی خیلی زیادی با تصاویرو اطلاعات لحظه ای پیدا کنه. 

بودیار میگه جامعه ی پسا مدرن با ایحاد وضعیتی که سوژه ارتباطش رو با امر واقعی از دست میده دچار فروپاشی و از هم گسیختگی میشه. 

اغا خیلی سخت توضیح دادنش یعنی من نمیدونم چجوری خودم اولین باره دارم با همچین چیزی روبرو میشم. خلاصش اینه که ما درکمونو از واقعیت بیرونی از دست میدیم. و هیچ معنایی برامون دیگه نداره همه دنیارو توی تصویرو تکنولوژیو چیو چی میبینیم همه چی انگار برامون مجازی بشه. امر واقعی خاطره میشه! :/ خنده داره ولی این اتفاق علنن الان افتاده. و این وحشتناکِ. این که ماها توی وضعیتی گیر بیفتیم که فقط در گیر پیامو نشانه و رسانه و تصویر باشیم این که تجربه واقعیت رو از دست میدیم. وحشتناک نیست؟ همه چی شدت میگیره و طبق چیزی که اینجا نوشته بود در جامعه ی امروزی ابژه ها و و رویداد ها مدام حتی از خودشونم سبقت میگیرنو جلو میزنن چه برسه به ما که سوژه ایم.  « شوریدگی ابژه ها در تکثیر انبوه و گسترش انها تا مقیاس انم است تا حد اعلا»شوریدگی یعنی فراتر و گسترده تر از مرزهای خودشون برن. و در آخر این که ما نابود میشیم! 


از اونجایی که خودم هنوز مبهوتم بیشترشو از رو نوشتم و به بدترین نحو اما خب. الان دوره دوره ای که واقعیت توش ناپدید شده :( امر واقعی چقدر وحشتناک خیلی وجشتناک خیلی باورم نمیشه باورم نمیشه. 


این کتابا‌اصلا منو نابود میکنه فکر‌کنم. به هر حال این مطالب برای اشنایی با بودیار بود. ببینیم چی‌میگه در ادامه خودش. 


من تازه دنبال امر واقعی بودم. باید پیداش کنم. 


حقیقت اینه فکر‌میکنم خود من مثلا گرفتار همچین چیزی شدم. یعنی فکر کنم. 


شایدم من اشتباه میکنم شاید اینقدرم وحشتناک نباشه...



+چه باحال همین حالا گفتم دنبال امر واقعی بودما داره راجع بهش حرف میزنه.


+ چرا باید خوابم بگیره درست همین الان که ولع خوندن دارم بدبختیم اینه قدرت درکم میاد پایین و نمیفهمم حتی اگه بخونم :(

به نظر اونجوری نمیاد که بود. فکر‌کنم الان فهمیدم.