روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اتاق روشن» ثبت شده است

2583 : چرا...

من مرجع هر عکس‌ام و به همین دلیل است که وقتی خود را مخاطب این پرسش بنیادین قرار میدهم که: چرا من در این احظه زنده ام ؟ دچار حیرت می شوم. 

 

منم خیلی وقتا شده این سوالو از خودم میپرسم نه فقط با دیدن عکسها. یجور حس غریبی به آدم دست میده که تو نه قبل از خودتو درک میکنی و نه بعد از خودتو. این بین در لحظه میمونی و به دنیا میای ،میگذرونی و در آخر میمیری. آدم هایی که میانو میمیرن. یه ذره ترسناک نیست؟ نه ترس از مرگِ از این تعداد شاید از این جمعیت که فقط میگذرونن. میترسم از بیهوده بودن از بیهوده مردن از فقط گذروندن نه که قرار باشه آپولو هوا کنما نه تو هر دوره ای ارزش هایی هست. دلم میخواد به چیز بیشتری برسم. چیزی بیشتر از مردن. احتمالا خیلی خودخواه به نظر برسم یا جاه طلب. این فقط چیزی که بعش فکر میکنم من دنبال کار بزرگ کردن بزرگ به نظر اومدن نیستم که اگه بودم خیلی راه های آسونتری برای رسیدن بهش بود من فقط نمیخوام حالا که دارم زندگی میکنم مززخرف زندگی کنم. 

2574 : بخشی از کتاب : اتاق روشن

کتاب اتاق روشن ، رولان بارت ، فرشید آذرنگ، نشر حرفه نویسنده

 

پدر : او مُرد... او دیگر اینجا نیست. او در آسمان است...

پسر : آری ، اما من جسم اورا نیز دوست داشتم. 

اُردت ؛ کارل تئودر درایر

 

عکاسی ، بازگشت و نگاه به دنیا است ، حتی اگر هیچ شباهتی به آن نداشته باشد  عکاسی یعنی نگاه مدام به خود شئ  عکاسی یعنی تاکید بر جهان و خود اشیا ، حتی اگر مناسبت و انتقالی در میان نباشد. عکاسی در پی نشانه های حضور است ؛ حضور هستی؛ و از این راه به گفت و گو با دنیا بر میخیزد ( و در گفت وگو ، هم بر حضور دیگری واقف می شویم و هم به میانجی اش خود را می شناسیم ) .

 

وقتی نمی توانم عکاسی کنم ، دوست ندارم دوربین به دست بگیرم تا مثل ورزشکاران همیشه آماده باشم . فکر میکنم در چنین حالتی به عکاسی خیانت کرده ام . گاهی از عکاسی خسته می شوم ، آنقدر دلزده ، که اصلا نمی دانم عکاسی ، مثل هر چیز دیگری ، به چه دردی می خورد و اصلا چرا باید آن را دوست داشته باشم، و آیا درست است که تمام ، یا حتی بخشی از ، عمرم را با عکاسی سر کنم ـ آن هم د زمان و مکانی که هیچ چیز و هیچ کاری ، جز حرص و ولع پول در آوردن ، به زندگی معنایی نمیبخشد. اما مدتی بعد به شکلی گذرا ، مرموزی و افسردگی در جهان بودن ، نیروی شور و عاطفه و هاله ی اشیاء ، دوباره من را به مسئله ی عکاسی فرا میخواند. 

فرشید آذرنگ

 

وقتی هیجان زدم برای یه چیزی نمیتونم بی وقفه بخونم مدام دست میکشم مدام تکرار میکنم. و الان به شدت هیجان زدم جوری که آروم نمیگیرم برای خوندن ادامه ی کتاب. انگار نه انگار که چند بار خوندم این کتاب رو. 

2573 : کتاب جدید : اتاق روشن

نمیدونم این کتاب رو ـ اتاق روشن ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، نشر حرفه نویسنده ـ برای چندمین بار میخوام بخونم. فقط میدونم تو این لحظه دلم میخواد دوباره بخونمش. که این کتاب کلا شاید جزو اولین کتابهایی بود که دید منو به عکاسی بازتر کرد. یادش بخیر تابستون ۹۴ بود که این کتاب و نگاهی به عکسها رو خریدم. اون موقع تازه اسم استادمو شنیده بودمو میخواستم بدونم چجورین. هرچند که اولش خیلی سخت بود برای من این کتاب و اولین بار همون تابستون نصفه ولش کردم. ولی بعد که دوباره خوندمش نمیدونم ذهنم به واسطه ی کلاسها بازتر شده بود خلاصه راحت تر میفهمیدمش. و بعدها که باز خوندمش و هر دفعه تکراری نمیشه برام.

فرشید آذرنگ شاید به معنای واقعی کلمه برای من استاد بودو هست.  نمیگم بیشتر که هستن. و منظورم از کلمه ی استاد که این روزها خیلی در مورد آدمهای اشتباهی به کار میره و خیلیا در حد این اسم نیستن اما بهشون گفته میشه نیست. نمیتونم بیشتر از این راجع به استادم شاید حرف بزنم چون توی کلمه ها نمیگنجه. و این اصلا نه شعار و نه ادا اصول . فقط میدونم تمام حال و آینده و زندگی من تغییر کرد. شاید اولین باره مستقیم راجع بهشون حرف میزنم اما این بار هم حق مطلب ادا نمیشه. که من چه سرنوشت شومی میتونستم داشته باشم اما حالا اینجام و زندگیم و راه و هدفمو پیدا کردم. و جدا از اون با دنیای دیگه ای روبرو و آشنا شدم. 

بریم شروع کنیم امروز خیلی خوب بودم. البته در مقایسه با روزهای پیش. فراخوانی نا بهنگام رو هم خوندم. همون اون دلمو برد واسه اتاق روشنو بارت و استادم دلم تنگ شد. فعلا برم کتابمو بخونم نمیتونم بیخیالش بشم چون با تموم وجودم دلم میخواد باز بخونم. بعد از این میرم سراغ کتاب سیر حکمت در اروپا. 

2495 : دوست قدیمی

من اوووومدددمممممم :)))) اقا اینقدر خوب بود که نگو اینقدر حرف زدیم حرف زدیم که باورت نمیشه. تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده بود. انقلابم امروز شلوغ بود. بعد رفتیم شیرینی فرانسه یه چیزی خوردیم بعد رفتیم مولی اونم شلوغ بود بعد رفتیم دانشگاه آینده ی من :دی نگهبان مرام گذاشت رام داد. خلاصه دانشکده علوم انسانیم دیدم. حالا چه بشم چه نشم گشتن تو محوطه حال داد. کتابم دیدم مصاحبه رولان بارتو فکر کنم کتاب خودمم داره ولی خریدم که یه نو هم داشته باشم اونو داغون کردم. کتاااب پیروزی و شکست پیکاسو رو هم خریدم بالاخره ترجمه سما صالح زاده ببینم میتونم لا به لای کتابام بخونمش نوشته ی جان برجر هم هست. دو تا کتاب دیگه هم خریدم که برای کنکورمه یکی فلسفه در قرن بیستم نوشته ی لاکوست یکی هم چیستی علم نوشته ی چالمرز. همین میخوام ببینمشوون ببینم چجورین. در مورد چی هستن. برم به کارام برسم کلیش مونده. 

1309 : زمان

امروز خیلی کم خوندم. این خودمم ناراحت میکنه. وقتی نهار خوردم فکر کنم نمیدونم حدودای ساعت سه تازه کتاب رو دست گرفته بودم که خوابم برد. یه سه ساعتی خواب بودم اما بعدش انگار نه انگار. اخه دیشب خوابم نمیبرد. الان مها صدام کرد. ظاهرا دوباره اینجوری شد. یادمه یه شب ترم آخر هرکاری میکردم خوابم نمیبرد‌ گریه میکردما البته یه جا الکینزم میگه ما برای همه چی میتونیم گریه کنیم. الان مهام همینطوری منو صدا میکنه میگه نه میتونم کار کنم نه بخوابم منم خب واقعا هیچ ایده ای ندارم چون خودمم که اینجوری شده بود هیچی نشد فکر کنم فقط نباید بها داد بهش. 

برگردیم به کتاب. راستش میدونم نوشتنش زمان میگیره اما وقتی میخوندم اینقدر چیز به خاطرم اومد که دلم نمیاد ننویسم. 

ای بابا میگه شیر زردچوبه درست کنم. برم میام برا خودمم درست میکنم بنویسمو بعدش بیهوش میشم. 

من اومدم. جدا به خاطر پیگیریم در امر شیر و زردچوبه به خودم افتخار میکنم. هرچند که همیشه درست کردنش یه تلخی داره که اون روزا تموم شدن و من با انجام دادن یه عمل میتونم یادآوریش کنم یا به هر حال. فکر کنین ۶۰ سالم بشه و هنوز شیر و زردچوبه بخورم. در طول زمان اون موقع باید چه عذابی داشته باشه چون احتمالا تمام خاطراتم و خوشیام برای چیزی بودن که گذشته از دست رفته تو زمان خودشون اتفاق خوبی بودن اما بعدا نه. و با خوندن این پست اگه هنوز وبی مونده باشه چقدر گریه کنم. ( یاد یه نوشته ی استادم اول کتابش افتادم اگه اشتباه نکنم.)

چیزی که الکینز میگه هم در مورد همچین چیزی. گریستن به خاطر گذر زمان که البته مثالهای مختلفی میاره. مثلا فقدان و حرکت اجتناب ناپذیر زمان هست. نقاشی هایی که سالهای سال بعد ما و بعد ما میمونن. و جلوتر الکینز میگه :« در یک موزه، احتمالا اکثر نقاشی  هایی که می بینید متعلق به اشخاصی است که اکنون مرده‌اند. بنابر این شما به لحظه ای از زندگی ایشان مینگرید. هنرمند هنوز امید های مشخصی داشته است و هنوز نمیدانسته چیزها چگونه دگرگون خواهند شد...»

الکینز میگه بعضیا اینجوری زمانو درک میکنن که چیزایی که از دست دادنو به خاطر میارن چون اون هارو توی تصاویر میبینن. این یه تیکه رو بخونین من یاد حرف بارت و سونتاگ افتادم و مرگ. 

« عکس ها ـ که موضوع من در این کتاب نیستند ـ به طور خاصی بی رحم اند آنها میتوانند افرادی را که مرده اند به ما نشان دهند و تا زمانی که تاب نگاه کردن داریم، آنها را برایمان حفظ کنند.» یعنی وقتی نگاهتو بر میداری دیگه نیستن و با مرگشون روبرو میشی؟ شاید اشتباه میکنم اما بارت میگفت ما اون کسی که مرده رو دوباره انگار باز میابیم توی عکس اونم نه هر عکسی اگه خوش شانس باشیم پیدا میکنیم در غیر این صورت همیشه با فقدان شخص روبروییم فکر کنم همون که میگفت دوبار من مرگ مادرمو درک کردم یه بار وقتی که به صورت واقعی از دستش دادم یه بار وقتی که توی عکساش پیداش نکردم تا به عکس باغ زمستانی رسید. الکینز میگه افرادی که با نگاه کردن به عکس میگریند تقریبا همیشه اون شخص یا مکان رو میشناسند. عکس ها نوعی حقیقت عریان را به همراه دارند؛ گویی با رشته ای مستحکم به دنیای واقعی متصل هستندو میزان کمی از واکنش های شخصی را موجب میشوند.من اینو نفهمیدم  یا اشتباه فهمیدم الکینز میگه تقریبا همه واسه این گریه میکنند که شخص رو میشناسن خب تا این جاش من به بارت فکر میکنم و این حقیقت عریان و امر واقعی هم گفتن سونتاگ و بارت ولی این که میزان کمی از واکنش های شخصی را موجب میشوند یعنی چی. چجوری طرفو میشناسن به این علت گریه میکنن اما واکنششون شخصی نیست شاید اشتباه فهمیدم اما برداشتم این بود عکس کتاب بارت کلا راجع به عکسای خانوادگی و شخصی بودن حتی عکس العمل بارت هم به خاطر همین عکس باغ زمستانی رو هیچوقت نشون نداد چون فقط برای اون اینجوری بود. الکینز میگه دیدن نقاشی از فردی که زنده نیست شاید دلسرد کننده و تلخ باشه اما جالب هم هست. این فقط جالب ولی مثل عکاسی جادو نیست! الان معلومه یه نیمچه عکاس داره مینوسه. اخه یجوری نوشته انگار فقط نقاشی هجین چیزی داره. از این حرفا بگذریم الکینز در ادامه میگه : « تاریخ نقاشی مملو از آثاری است که در باره ی زوال هستند. فرهنگ هایی که ناپدید شده مکان هایی که تغییر کرده و افرادی که بسیار پیش تر مرده اند... تمام تاریخ نقاشی غرب بر گذر زمان متمرکز شده است. » خب این که میگه زوال درست اما اممم نمیدونم چجوری بگم حرف زدن وقتی فکر میکنی ممکن کلی اشتباه کرده باشی سخت با این حال باید کفت تا به مرور فهمید. این که میگه زوال خب درست اما من فکر میکنم خیلی هم اونجوری نباشه نقاشی واقعی نیست در مقایسه با عکس. خیلی ضعیف تره. برای کشیدن یه نقاشی یه طول مدتی رو میخواد اما عکس توی لحظه ثبت میشه. مرگ و زوال توی عکس که هست نه به اون صورت توی نقاشی یه نقاشی انبوهی ز لحظه های مردست تازه اگه واقعی باشه. شایدم همین زوال رو معنی میده. این که توی مدت زمانی کشیده شده. نمیدونم چجوری بگم از شانسم بیش از حد خسته به نظر میام اما میدونم اگر بخوابم ممکن یادم بره همه چیز. البته اینم بگما خود الکینز میگه که : « وقتی که زمان درست کار نمیکند! یک نقاشی همچنین میتواند ماننده یک ساعت خوابیده همیشه ساعت یک بعد از ظهر. ا نشان دهد. زمان نقاشی، هرگز زمان ما نیستو هرگز نمیتوانیم بفهمیم زمان درون نقاشی چیست. » منظور من همین بود زوال همون زمان درون نقاشی نه شاید کل نقاشی در مقایسه با چیز واقعی. بازم نمیدونم خیلی نمیتونم فکر کنم. 

باید اعتراف کنم وقتی مینویسه از نامه ها و این که عده ای یسری گالری ها رفتن یسری نقاشیا و دیدن واقعا حسودیم میشه. مثلا نقاشی های ونگوگ. خب منم دل دارم!

شاید بهتره این جزئیاتو ننویسم اخه همش احساس میکنم خودش گفته و من گیج میزنم. رو اعصاب خودمم. اره بهتره مقایسه نکنم وقتی شاید اونجوری تمرکز ندارم. چون الان دیدم مثلا خود الکینز گفته شاید به نظر برسد که تصاویر ، فقط نشان دهنده ی یک لحظه ی تنها هستند اما من هیچ تصویری ر. نمیشناسم که واقعا اینگونه باشد. و حتی جلوتر میگه عکس ها لحظات آنی بیشتری رو نسبت به نقاشی ها نشون میدن.

بزارین از چیزایی که یادم اومد بگم. اتفاقی حرفه نویسنده یه پست گذاشته بود راجع به کارای سما صالح زاده و کتابش که از ناپدیدی نام داره. اینجا میتونین ببینین. این که نوشته : « من در جستجوی تصاویری بودم که حتی برای لحظه ای عزیزانم را همان گونه که میزیسته اند به تصویر بکشد. لحظاتی که گویی در امتداد زمان نیستند. این تصاویر از آن رو ارزشمندند که آنچه از دست میگریخت را تصویر کرده اند که از مرگ و نیستی گریزی نیست. »  اغا این تمام حرفای بالای منو تایید میکنه. البته که سما کاملا موفق شده تو این مورد. و این که کاری که عکاسی میکنه و نقاشی ازش فکر میکنم عاجز. نقاشی نمیتونه لحظه رو ثبت کنه و واقعی باشه. اصلا مسئله ارزش عکاسی و نقاشی نیست. تفاوتشون. این که این عکسها شخصین. من میتونم این برداشتو از عکسهای سما داشته باشم اما که این ادما اینی که توی عکس دیده میشن نیستن   و از دست رفتن و این لحظه ثبت شده اما قطعا عکاس برداشت شخصی داره. ای بابا دیدن چی شد چرا من هی میگم هی نقض میکنم بعد تایید میکنم. احتمالا منظور الکینز هم همین بوده از این که گفت و میزان کمی از واکنش های بسیار شخصی را موجب میشوند. به هر حال شاید شما هم بودین یه مقدار ذهنتون به هم میریخت چیزایی که به هم ارتباط دارن اما تا یه جایی. الکینز میگه: « مهم نیست رسانه چه باشد؛ باید ریسمانی وجود داشته باشد که از طریق آن به دنبال زمان برویم. »

در ادامه میگه چند تا چیز هستن که مانع اشک میشن یعنی باعث میشن نتونی اونجوری که باید با نقاشی مواجه بشی. شلوغی ، سروصدا،چراغ های پرنور. 

من یه تجربه این چنینی دارم. یادتون فکر کنم توی آذر بود گفتم میرم یه نمایشگاه. اون یه نمایشگاهی بود که نقاشی و عکاسی با هم بودن. فکر میکنم اولین و تنها تجربه ام بود از نمایشگاه نقاشی. یه نمایشگاه گروهی بود. و خود کسانی که اونج بود به علاوه ی حالا چند نفر دیدن نمایشگاه احتمال. از آشناهاشون همش با هم حرف میزدن و شلوغ بود و من واقعا نمیتونستم که تمرکز کنم و ببینم. عصبی شده بود. نمایشگاه یه سالن پایینم داشت. طبقه ی پایین جز من کسی نبود هرچند صدا از بالا میومد ام کم کم صداها کم شد و من موندمو نقاشیا که هنوز توی ذهنم هستن هرچند دقیق نه اما نقاشی که وسط دیوار یا کلا مجموعه نمیدونم دیوار سمت چپ بود رو همش دلم میخواست نگاه کنم یه کی دیگه هم بود. ام اون موقع اولین باری بود تنها گالری مرفتم و خب خودمم خیلی شاید اونجوری که باید نبودم. 

و اینجوری تموم کنم این پست رو با در انتظار گودو! : چیزی که ولادیمیر تجربش میکرد چیزی هست شبیه اتفاقی که در برخورد با نقاشی ها میفته چیزی که الکینز میگه. توی اون نمایشنامه بعد از روبرو شدن با اون پسری که هر روز میدیش تجلی دی دی برای لحظه ای اورا فراتر از موقعیتش میبرد. چیزی اتفاق افتاد حداقل برای دی دی. 

  

+ ولادیمیر: زماخن متوقف شده. 

پوتزو: [ساعتش را به گوش میچسباند.] باور نکن آقا، باور نکن. [ساعت را در جیب میگذارد.] هرچی رو که دوست دارید باور کنید، اما این رو نه.



عکسی از کتاب از ناپدیدی، اثر سماء صالح زاده ، نشر حرفه نویسنده

از ناپدیدی، سما صالح زاده، حرفه نویسنده


1306 : تاریخ نوعی اعتیاد است...

خب یه فصل دیگم تموم شد و من دو دل شدم. البته نه اینکه حرفامو پس بگیرم حزفام همونن. اما فکر میکنم چیزای دیگه هم هست. شاید چیزایی که اضافه باید بشن. احتمالا یک مرز شاید توی یادگیری شاید نوع یادگیری شاید کتابهایی که خونده میشن روشی که اطلاعات رو کسب میکنیم. نمیدونم. دقیقا به این دارم فکر میکنم یه فرقی هست. اما چی و چجوری؟ یهو نمیدونم چی شد یاد یه کتابی افتادم که استادم تو یه نشست گفتش که اصلا کتاب خوبی نیست جمله بندی دقیقشو به خاطر ندارم ولی این که انگار چیزی یاد نمیده فقط باعث میشه ما که حالا شاید اول راهیم انگار یه چی میگن مینبر یا یه روش یادم نیست کسب کنیم و با اون شروع کنیم نقد عکس بعدم اسم خودمونو منتقد میذاریم. انگار اون در واقع انگار باید اخرین مرحله باشه ولی همه اولین مرحله سراغش میرن و علنن انگار بعدش نتونن که کنارش بزارن. شاید چیزی شبیه همین اتفاقی که افتاد یعنی چیزی که تاریخ هنر دان ها به مرور دچارش میشن. نمیدونم ربط داره یا نه اما شاید واقعا این چیزا بی تاثیر نباشه. یعنی لزومن من نتونم بگم که کتاب فرهنگ عکاسان جهان اون کارو با من میکنه و باعث میشه اگه بخونمش مثلا دیگه ممکن به مرور به جاکوملی واکنش احساسی نداشته باشم. شایدم داشته باشه نمیدونم. یعنی به هر حال مثلا کسی مثل استادم اینقدر خونده و خب میدونه. چرا اینجوری نشده؟ شایدم جوری که ما دریافت و مواجه میشیم با اطلاعات مهمن. شایدم همین اسم مورخ هنر بودن کافی تا نتونی اطلاعاتت رو بزاری کنار هنگام دیدن یه اثر نمیدونم.یاد بارت هم افتادم یا سونتاگ اونها چطور به خودشون اعتماد میکردن بارت میگفت : « من یک بدوی‌ام ، یک کودک  یا یک مانیایی؛ من تمام دانش و تمام فرهنگ را کنار میگذارم  و از این که به غیر از چشم خودم ، چیزی را از چشم دیگری به ارث ببرم، امتناع میکنم. » مسلما کسی مثل بارت و کسی که تجربه ی حالا متناسب با کتابش و دیدن عکس مادرش و همه اینا فکر میکنم همچین تجربه ای رو توی عکاسی درک کرده ادمی نبوده که آگاه نباشه میفهمین چی میگم. نمیدونم چجوری بگم اگه مشخص نشده جمله های دیگه ای به ذهنم نمیرسن.البته خود الکینز توی این فصل ششم که عنوانش برج عاج بی اشکی هست میکه قصدم این نیست که که بگم همه اموزش تاریخ سمیِ ولی بعضی وقتا حتی قطرهٔ کوچکی از حقایق تاریخی هم میتونن خطرناک باشن حتی اگه توی اقیانوسی ز اشک حل بشن! و میگه : « تاریخ میتواند نوش دارو، پادزهر یا نوعی داروی دل خوش کننده باشد اما بیشتر اوقات سمی مهلک است. » البته اینم میگه که :« تاریخ در همه موارد کمک میکند از این که چیزی را شخصی احساس کنیم نهراسیم. چیزی که هیچکس دیگر را توان درکش نیست. چنین چیزی عامل اطلی در برخورد بین بیننده و تصویر است.» اولش یه خورده تعجب کردم اینو خوندم ولی یادم افتاد خودشم میگه یعنی همون قسمت نظریه بدگمانی به نظام تعلیم و تربیت احتمالا من همه حرفام برداشتم از متن بوده چیز اضافی نداره. ولی جای دیگه میگه : « همین دانش بود که مرا از ابتدایی ترین واکنش هایم به سوی تاریخ سوق داد. » و این که آخرشو عکس میذارم. چون خیلی طولانی و نوشتن واقعا زمان بر. فقط برای بعدش اینو بگم که من مطمئن نیستم حتما یعنی نمیدونم اما این که حتما اگه بدونی پس اگه نقاشی. و مثل بعد سالها ببینی ممکن تحت تاثیر قرار نگیری نمیدونم چجوری بگم طبق معمول. این که چیزای دیگه ای هم شاید باشه مثلا آموزش همون چیزایی که بالا گفتم به فکرم رسیده.


اینم بگم الان یادم افتاد. اول این که من واقعا فکر میکنم این که آدم به قول بارت بتون به عنوان یه بدوی مواجه بشه و به قول الکینز صاعقه بهش برخورد کنه و این داستانا واقعا ترجیح میدم. یعنی همینجوریم شاید خیلی کم پیش بیاد. دلم نمیخواد خیلی منطقی خیلی رو اصول خیلی عصا قورت داده بدون هیچ حسی باشم ! اینو که فکر میکردم یاد فکر کنم نقد یک بود استادم یه عکس داد از امت گاوین من ندیده بودم درست و اون موقع احتمالا خیلی هنوز زیر خط پرت بودن بودم. خب باید مینوشتم شاید اون عکس رو به معنای واقعی کلمه دیدم چون برای نوشتن و نقد کردن تازه هیچی بلد نبودم یعنی هرچی که سر کلاس بود باید انگار توی برداشت هام ناخودآگاهم بوده باشه چون الگوی مشخصی اونجوری نمیگفتن بهمون بعد اون موقع حس میکردم خیلی چرت نوشتم ولی واقعی ترین چیزایی بود که برداشت کرده بودم و شاید اگه اولین بارم نه یک بار توی کلاس این تمرین رو داشتیم ولی دومین بار بود که انگار ادم باید بنویس و خیلی سخت بود  هنوز اون تجربه توی ذهنم هست اون عکس خیلی شاید نوشته هام توی زهنم نیاشه یا خیلی خیلی ابتدایی بوده اما اون دیدن اون مواجه شدن باهاش توی اون کلاس یادم اومد یه همچین چیزی بود. 


اشک ها و تصویر ها، جیمز الکینز، حسام الدین رضایی، نشر حرفه نویسنده


اشک ها و تصویر ها، جیمز الکینز، حسام الدین رضایی، نشر حرفه نویسنده


1274 : چرت نویس

راستش قضیه از این قراره. هیچ اتفاق خارق العاده ای قرار نیست بیفته جز همین شاید اتفاقات پیش و پا افتاده که خیلی از ما به راحتی ازشون عبور میکنی به بهونه پیدا کردن خوشیای بزرگ. و فقط منتظریم. فارق ز این که رویاهای ما شاید ساده اتفاق نیفتن. شاید با تلاش ما ولی بعد ز ما انفاق بیفتن. ما همیشه آدمای بزرگو میبینیمو میگیم خوشبحالش این ادم شده این ادم هست چی بوده چه خفن. م. همیشه بیرون گود وایمیستیم و حسرت فوق العاده بودنشونو میخوریم غافل از این که طرف پدرش درومده. نه که بدبخت باشه ولی زندگی‌ حتی برا کسایی که پشت گوش میندازنشم خیلی راحت نیست. همه مون میمیریم اما بعضیا مرگو زندگی میکنن و دنبال هیچی نیستن و به سازش میرقصن برای این که راحت بشه همه چیز. ام بعضیام به ساز زندگی نمیرقصن که فقط بگذرونن حتی اگه زندگی به سازشون نرقص میجنگن میجنگن ولی بعش شاید بعد از مرگشون پیروزی شون با زنده موندنشون باشه. شاید پیروزی همین باشه. تو بیچارگی بکشی عذاب بکشی ولی بتونی کاری کرده باشی حتی کوچیک حتی کوچیک. من این زندگیرو انتخاب کردم. دیگه منتظر اتفاقات خوب فوق العاده نیستم. شاید گاهی مقداری فراموشی دلمو خوش کنه حتی اگه بعدش به خاطر بیارم خیلی چیزارو. شاید یه هوای ابری شاید درست کردن یه املت ساده قرق شدن توی عکاسی دیدن عکسای مختلف خریدن یه کتاب و خوندنشون دلمو خوش کنه مهم نیست بقیه چیزا. وقتی بار اول اتفاقی میفته و ادم میبینه از پسش برومده و زنده مونده دیگه میفهمه مردن به این سادگیا نیست باید بتون خودشو جمع کنه و دوباره بلند شه و حتی منتظر اتفاقات بد باشه بدون هیچ نگرانی ترسی هرچند که همیشه هست وای انگار نهایتش مردن و مردن سخت تر از همه اینا نیست. 


شایدم هرچی کفتم چرت. چرت به معنای واقعی اما فه قول کافکا باید نوشت تا فراموش کرد یادم نی جملشو دقیق کتابم دادم فاطمه اینقدر که تعریف کردما بهش دیروز گرفت. الانم دارم مقاله ی آنچه تنها یک مرتبه رخ داده نوشته‌ی مارجوری پرلوف ترجمه‌ی فرشید آذرنگ. که همین در ارتباط با اتاق روشن هست حرفه عکاس سه که میشه از سایت حرفه هنرمند تهیه اش کرد. 

دیروزو از دست دادم یعنی ظهر به بعدو امروزو باید خودمو غرق کنم. و اینقدر به چرت  نوشتا فکر نکنم. 


خودم فکر میکنم چرت نویسام از واقعی ترین چیزایی که نوشتم. حتی اگه مزخرف باشن.


+ بعد نوشت: نمیدونم چرا تا از یه چیژی حرف میزنم بعد با همون شباهت باهاش روبرو میشم  همیشه میگم اتفاقی ولی این اتفاقیا خیلی برام میفته.

راوی بارت همچون پروست از سرخوردگی های پیاپی زندگی آموخته است که انتظار هیچ چیزی را نکشد. این روحیه،پاییزی و ماتم زده است و این تصویر مادر از دست رفته ر نمیتوان بازیافت. 

بولتانسکی رو اصلا درک نمیکنم. مقاله تموم شد. پیامشم فکر میکنم گرفتم ولی خیلی به نظرم راهگشا نبود یعنی فقط انگار بفهمم همچین چیزی هست. شایدم من نفهمیدم.   

1271 : مقاله بازخوانی اتاق روشن

خب مقاله‌ی بازخوانی اتاق روشن نوشتهٔ ویکتور برگین که در انتهای کتاب اتاق روشن آورده شده و البته مقاله تنهاشم هست که چاپ شده باشه حرفه عکاس شمارهٔ ۳ فکر کنم. حالا خوندمش این که چی بود فکر کنم باید ببینم چقدر جا میفته یعنی به طور کلی فهمیدمش کامل مثل دیشب نبود که از خستگی قدرت درکمو انگار از دست داده باشم. راستش فکر کنم مقالهٔ مرگ موئلف، از اثر تا متن رو هم باید بخونمشون دوباره. یعنی احساس میکنم لازم باید باشه. اما جیزی که الان رو مخم هست و ولم نمیکنه و مشکل اینه که دقیق به خاطرش نمیارم. یه جا برگین در مورد کاری که بارت کرده در ظاهر شاید من بخونم اوناهاش اونجاست ببینش! اما در واقعا با توجه به حرفای قبلش و از زبان کودک اینجوری خوانده نمیشه یعنی شاید معنیش این باشه نمیدونم چجوری توضیحش بدم اما همچین چیزیو من جایی شنیدم. فقط یادم نمیاد احساس میکنم واقعا لازمه بدونم اون چی بود انگار یه چیزی بیشتر از این حرف برگین بوده باشه که کمکم کنه. یه همچین چیزی که بچه تا زمانی که به زبان نیومده درکی از خودش نداره یعنی دوگانه نیست یه چیزایی همین الان دتره یادم میاد ولی نمیدونم. دلم میخواد گریه کنم. میدونم چی ها ولی نه میتونم بگمش نه کامل.  دلم میخواد کلمو بکوبم به دیوار برای این حافظه ی لعنتی. انگار بچه تا قبل از حرف زدنش یکه باشه من و خود نداشته باشه. نمیدونم شایدم چرت میگم.  فقط کاش یادم بیاد. همین این قسمت رو توی متن بارت متوجهش نشده بودم که منظورش این بوده همون طور که خود مترجمم گفت خیلی راهگشا بود. احتمالا دوباره میخونمش. یعنی تا شب. 



میدونم به بدترین نحو ممکن این پست رو نوشتم اینقدر که درگیر اون چیزی که یادم نیست هستم

اصلا قابل توصیف نیست. مسخ شدم انگار.اه نمیدونم چجوری بگم. کتاب اتاق روشن ( نوشته رولان بارت ترجمه فرشید آذرنگ نشر حرفه نویسنده)اینجوری تموم شد. با این حالت پرواز کردن از هجوم همه این حسایی که بعدش بهم دست داده و ولمم نمیکنه. بارت خدای من تو چه کردی. این کتابو واقعا نباید بی دقت خوند. خود من چند بار حتی برای مطمئن شدن خوندم نه فقط اطمینان بلکه این که چیزی از نگاهم نیفتااده باشه یا ممکن باشه حواسم اونجوری که باید نبوده باشه ولی وای. این کتابو بخونین فوق العاده هم اون طرف تره. یجوری که دلم نمیاد دیگه بزارم بخشی ازشو. نه که نباشه چرا ولی خب مسلما این پیوستگی مطالب هست که اینجوری تونست عمل کنه. یعنی عاشقشم که امکان این تجربه رو برام فراهم کرد با نوشتن این کتاب. و حتی ترجمه. اینقدر دقیق شاید با این که من خیلی در این زمینه ماهر نباشم اما ادم میفهم. زیر نویس ها و توضیحات بجا خیلی کمکم کرد. نمیتونم بگم چقدر خوب بود اصلا نمیشه گفت. یجوری باورم نمیشه حتی باز میخوام بخونم این کتابو باید بلعید اغا جان باید خورد باید یکی بشه باهات. 


من جنون عکاسی رو میخوام اون نئشگی عکاسانه ای که بارت میگه. من میخوام در عکس ها با بیداریِ واقعیتِ رام نشدنی مواجه بشم. این همون چیزی که از اول میخوناستم حتی اگه نمیشناختمش.کسی نمیدونه که چقدر عاشقشم‌. من میخوام یه عکاس آماتور باشم. هرچند که این آماتور بودنو حدودا دو سه سال پیش انتخاب کردم. اما الان ازش مطمئن شدم یا شاید یادآوری. اون موقع بعد از یکی از جلسه های کلاس بود که استاد حرف زد. و نشونمون داد شاید هنوز گیج بودم فکر کنم نقد یک بود. 



+ یه کم بعد تر نوشت !

به نظرم این فوق العادست ادم چیزی از خودش به جا بزاره که برای نسل های بعدم راهگشا بشه. تعلیم بده. خیلی دلم میخواد از من هم همچین چیزی در بیاد نه نهایت یه ذره خاک که بدنم اوش تحلیل شده و شاید تبدیل به کود بشه. خیلی دوست دارم. وقتی فکر میکنم به این که بارت حتی شاید یه دهه  شاید چند سالم بیشتر قبل من میمیره خیلی به نظرم خیلی نمیدونم شاید این فکرا نتیجه حرفش بعد از گفتن پنکتوم آخر باشه. با در آغوش گرفتن آنچه مرده است و آنجه قرار است بمیرد! خوندن این کتاب انگار این نوشته هاش یه همچین چیزی رو برام داره. به این فکر میکنم که آیا بترت اصلا هیچوقت فکر کرده بود یا ادم در همچین موقعیت هایی هیچوقت فکر میکنه روز آدمهایی دور خیلی دور ازشون چیزی بخونن که شاید راهگشای زندگیشون بشه یا نمیدونم چجوری بگم. این کتا چیزی رو انگار درونم زنده کرد. یعنی حداقل اینجوری فکر میکنم. چیزی که شاید کاشته شده بود شاید ام نمیدونم ولی همیشه همراهم میمونه. کلا خاصیت کتاب همین بعضی ککتابها بیشتر بعضی کمتر. 


رولان بارت


رولان بارت





1268 : عکس نوعی جادوست.

+ آخر صرف فکر کردن در مورد کسی، اورا بیشتر به یادمان می‌آورد تا دیدن عکس‌هایش. (پروست)


+ آیا تاریخ صرفا همان زمانی نیست که ما به دنیا نیامده بودیم؟


+ زندگی کسی که وجودش تا اندازه ای مقدم بر وجود ما بوده است ، کشیدگی و تنش تاریخ را ، بخش بندی و چند گانگی‌اش را ، در وجه جزئی و خاص خود محصور میکند. 

تاریخ ، هیستیریک است: تاریخ فقط زمانی شکل میگیرد که در نظر بیاوریمش و به آن نگاه کنیم ــ و برای آن که نگاهی بیندازیم باید از آن خارج شده باشیم. 



+ عکس او نبود. اما کس دیگری هم نبود. 


+تمام این ها پز عکاسانه را به تناقضی باور نکردنی تبدیل میکرد که او با این حال در تمام زندگی‌اش آن را با خود داشت: اصرار بر نجابت. 


+ هنگامی که او مرد ، دیگر هیچ دلیلی نداشتم تا خودم را با  روند نیروی برتر حیات (نسل، بشر) وفق بدهم.( این امر به شکلی آرمانی ، فقط با نوشتن ممکن بود که از این پس یگانه هدف و برنامهٔ زندگی‌ام میشد). از آن به بعد فقط میتوانم مرگ کامل و غیر دیالکتیکی خودم را انتظار بکشم. 


+ چیزی که من در یک عکس قصد میکنم نه هنر است و نه ارتباط، بلکه ارجاع است که مرتبهٔ آغازین و بنیان عکاسی است. 


+ من در احساسی منحصر به فرد ، حقیقت و واقعیت را  تشخیص داده بودم، احساسی که از این پس سرشت ــ نبوغ ــ عکاسی را در آن جای میدادم، آخر هیچ پرترهٔ نقاشی شده ای، با فرض این که به نظر من هم «حقیقی» امده باشد، نمیتوانست مرا به این باور برساند که مصداقش به راستی وجود داشته است. 


+ عکس به معنی واقعی کلمه، نوعی انتشار مصداق است. از یک جسم واقعی که در آنجا بوده، پرتوهایی میتابد که در نهایت به منی که در اینجا هستم ، میرسد ؛ مدت زمان این انتقال اهمیتی ندارد؛ همان‌گونه که سونتاگ میگوید، عکسِ شخصِ غایب همچون پرتو های یک ستاره با تأخیربه من می‌رسد. نوعی بند ناف ، جسم آن موضوع عکاسی شده را به نگاه من پیوند میدهد: نور اگرچه لمس ناشدنی است اما در این‌جا واسطه‌ای جسمانی است، پوستی که من با هر کسی که عکاسی شده ، سهیم میشوم. 


فوق العاده نیست؟؟ به هر حال هیلی بودن قسمتایی که واقعا به وجد اوردنم. ام نمیشد همشو نوشت بعضیاش جوری بو باید کامل میبود. 


+ من مرجع هر عکس‌ام و به همین دلیل است که وقتی خود را مخاطب این پرسش بنیادین قرار میدهم که : چرا من در این لحظه زنده‌ام؟ دچار حیرت میشوم. 



+ آنچه ما بر روی کاغذ عکس میبینیم به اندازهٔ چیزی که لمس میکنیم قطعی است. 


+ عکس از نیرویی گواهی دهنده برخوردار است و شهادت آن ، نه به موضوع عکاسی بلکه به زمان مربوط است. از منظری پدیدار شناختی ، در عکس قدرت تصدیق از قدرت باز نمایی فراتر میرود. 


شاید بعضیاش یعنی نمیدونم اما کلا توی متن اون چیزی که باید رو نشون بدن اما خب نوشتم که تو ذهن خودم بمونه. به هر خال خود کتاب مطالب پیوسته مرتبط کامل. ادامه نتونستم بدم خوندنشو. امروز فقط کتاب خوندم. الانم قرص خوردم منتظرم خوابم بگیره احتمالا این بین نگاهی به عکسها بخونم. یا یه چیز دیگه. زیاد که نه اصلا حوصله حرف زدن فکر کردن ندارم مغزم استوپ کرده. فقط دلم میخواد بخوابم یادم بره.