روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آئورا» ثبت شده است

2303 : عکاسی

 

مقالهٔ آئورا، فرشید آذرنگ ، حرفه عکاس ۱۶ ( حرفه هنرمند )

 

در حقیقت ، عکاسی دو کار می کند : با حجاب برداشتن از اشیا و از میان بردن هاله ای که آنها را در میان گرفته به ادراک انسان کمک میکند تا آنچه در جهان ، یکسان و مشابه است دریابد و از سوی دیگر با همین عمل و از طریق مانند سازی و رو نوشت ، آنچه را در جهان، یکه و یگانه است فراچنگ آورد و بر آن مسلط شود. در حقیقت ،عکاسی جهان را مشابه تر و قابل دسترس تر از آنچه به نظر می رسد ،نشان می دهد. 

 

عکاسی ، مارا به شناخت کاذبی از جهان رهنمون میکند. اگر در غار افلاطون ، دنیا به سایه ی چیزهایی که بر ته غار می افتد تقلیل می یابد ( که هم واقعیت اشیا و پدیده ها تحریف می شود وهم از تعداد ، گوناگونی و کثرت آنها کاسته می شود ) در زمانهٔ حاضر ، دنیا به واسطهٔ عکاسی به چیزهایی تقلیل پیدا میکنند که ما عکسشان را میگیریم. بر این اساس گرد آوری عکس ، یعنی گرد آوری جهان. عکس نه تنها اثر و تصویر است ، بلکه شیء هم هست ، مرموزترین شئ اطراف ما که تجربه را تسخیر میکند و سلاحی است برای کسب آگاهی. 

 

عکس باعث می شود آدم ، تجربه را محدود به جستجوی موضوعی کند که می داند در عکس ، خوب می افتد. 

 

2301 : اتمام مقاله

خب بالاخره مقاله آئورارو تمومش کردم یه خورده با وسواس خوندمش واسه همین طولانی شد تازه فرداهم یه مرورش میکنم. شاید بخش هاییم ازش بذارم دوباره. و چون که راستش مقاله ی بنیامین رو که میخوندم یه چیزاییشو نفهمیدم بعد الان اینو خوندم برام باز شد مطلب با این که قبلا خونده بودمش. میخوام قبل از کتاب دربارهٔ عکاسی بنیامین کتاب لذت متن بارت رو بخونم با مقاله ای که مایکل پین نوشته. اینارم قبلا خوندم برای بار دوم میخونم چون انگار به هم میتونه ربط داشته باشه. همین فردا کلی کار دارم شاید نخوابم الان کتابو دست بگیرم اینارو باید بخونم زبانم هست که مطمئن نیستم از پسش بر بیام ولی مهم نیست چیکار کنم دیگه :/ فردا میشینم پنج تا درسو میخونم سوالم بلدم در بیارم یعنی گرامرا هم سخت نیست فقط میترسم بدون دیکشنری جمله نتونم بسازم خب مگه تعداد کلمه های من چقدره. غر زدن دیگه بسه. مها رو تخت من خوابش برده. دلم نمیاد بیدارش کنم اما خودم کجا بخوابم اونوقت. تازه صبحم باید زود پاشم چون وقت خیلی کمه. دلم میخواد اتاق روشن بارت رو دوباره بخونم. راستی باید اون یکی ترجمه هم بعد ها بخرم فکر کنم اگه اشتباه نکنم استادم گفته بود برای فهمیدن اتاق روشن هر دوتا ترجمه رو باید خوند. یعمی میشه یروز کتاب اصلی رو بخونم؟ با این وضع زبان کار کردن حتما میشه:/ اصلاح میکنم خودمو حالا میبینی. همین دیگه ساعت دو شد. 

2300 : مقاله : آئورا

 

آنچه در وهلهٔ اول این سه اندیشمند ( بنیامین ، سانتاگ ، بارت ) را برایم جذاب و مهم میسازد ، احساس کوچکی خوشایندی است که همیشه از خواندن بیشتر نوشته های آنها دچارش میشوم؛ در برابرشان احساس حقارت میکنم. این سه تن و البته کسانی همچون جویس ،کافکا، بیهقی ، نیما و... مجال خودنمایی به من نمیدهند. آنقدر بزرگند که آدم را به خودشان مشغول میکنند. و آنقدر کوچک اند که اجازه داری در موردشان سخن بگویی و حلاجی‌شان کنی. افسون دیگرشان برای من ناشی از آن است که هیچکدام‌شان عکاس نبودند اما مستدل ترین ، ژرف ترین و شور انگیز ترین آموزه ها را در مورد عکاسی ابراز کرده اند. 

«فرشید آذرنگ»

2299 : آئورا

من اصلا حسم به زبان خوندن نمیره ۵۰۰ تا کلمه رو واقعا جمله بسازم؟ احساس میکنم سر کارم :((شاید عصر تر حسش اومد اما الان میخوام مقالهٔ آئورارو که اونشب نخوندمش بخونم. اولین بار ابان ۹۶ خوندمش اوووه یه قرن انگار گذشته. آئورا ، نوشتهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه عکاس ۱۶ (حرفه هنرمند). یعنی زبانو باید قشنگ تا اخرین وقتش صبرکنم بعد بزنم تو سرم بخونم:/ اخه اینجوری نمیدونم باید چجوری بخونم مشکل اینه. هوووف آخرم همون فردا میشه. من باید خیلی بیشتر تلاش کنم میدونم بعضی وقتا تنبلیم میاد مثلا واسه همین زبان اما وقتی فکر میکنم میبینم نباید مثل بچه ها رفتار کنم. باید با لذت بخونم چون قراره یاد بگیرم. کاش میشد آرزوهام براورده میشد. ولی بدون تلاش هیچ اتفاقی نمی افته. بگذریم برم بخونمش. 

912 : زنگ تفریح

خب بزارین هچی تو مغزم میاد مخل کارم میشه رو بنویسم [ الکی مثلا خیلی خفنم :/ :دی] 
درباره عکاسی فصل پنجمم به نام انجیل های عکاسی. خب دلیل این که زیاد نمینویسم اینه که اکه بخوام بنویسم کل کتابو باید بنویسم من واقعا واقعا واقعا سونتاگو دوست دارم بعضی جاها که میرسم واقعا حیرت میکنم چطور یه نفر اینقدر دقیق چیزایی رو نوشته و متوجه شده ارزیابی کرده که توی اون حرفه نیست شاید اصلا عکسیم نگرفته باشه یعنی رسته اینو قبلا مقدمه ی مقاله ی آئورا بود فکر کنم خوندم اما واقعا انگار درکش نکرده بودم که چجور افسونی هست و روی من هنوز فعال نشده بود. بقط میدونستم اما الان که این کتابو میخونم با گوشت و پوست و تا مغز استخونم میفهمم که فوق العادست ادم حیرت زده میشه شاید همون فاصله ای که این افراد ب عکاسی دارن باعث شده  همه چیزشو بیینن و شاید بی طرف اون چیزی که بوده و هست رو اینقدر دقیق ام خیلی دلم میخواد بگذریم بگذریم خلاصه که همین شاید و این روزا بیشتر از هر وقتی احساس میکنم عکاسی رو عاشقشم و از این بودنش  و از این که عمرمو میخوام براش بزارم پشیمون نیستم.

دیگه این که بچه ها در تب و تاب انتخاب واحدن اوم فکر کردم که درست که از یه نظر شاید دلم بخواد فقط یه کلاسو باز تجربه کنم که تجربه دوبارش به اون صورت گذشته احتمالا لوسش میکنه در نتیجه همون بهتر تموم شد و دستاورداش باهام موند :دی اما ام نیمه پر لیوان اینه که چقدر الان کنترل بیشتری روی زندگیم دارم و چقدر زمانو بهتر از گذشته خرج میکنم هرچند هرچند خیلی ضعف دارم و دارم سعیمو میکنم درست بشه ولی این که کارایی رو میکنم که شاید تا قبل اون نمیکردم نه به این صورت کارایی که واقعا دوست دارم و با انجامشون نه تنها باعث رشدم میشه و تجربه میکنم  بلکه لذت بخش هم هست و شاید تفریح برام حساب میشه مول کتاب خوندن شاید پارسال این موقع تازه داشتم شروع میکردم و خیلی به اینصورت نبودم زمانم کمتر بود و سر به هوا تر بودم یا موزیک یا زبان یا فیلم حتی توی این مدت فیلمم زیاد دیدم و خیلی دوست دارم راجع بهشون بنویسم فیلمای البته تا حدی درست حسابی ام دنبالشونم و فیلمایی که ارزش دیدن دارن گاهیم نه. راستی گفتم فیلم چند روز پیش داشتم نگاه میکردم یکی از فیلم های هری پاترو اسمشو دیدم خب باید بگم توی سن نوجوونیم تینقدر که ب هری پاترو کتابشو فیلمش خاطره دارم با خانوادم ندارم :دی فق یادم افتاد چقدر دوسشون داشتم الان که داشتم فکر میکردم دیدم اونقدر ها هم بد نبود جدی میگم اگه بچه دارین بکر نکنین خوندن این کتابای فانتزی خوب نیستو این داستان به جرئت میتونم بگم یسری از چیزایی که توی زندگی هست رو از همین کتاب یاد گرفتم مثل صداقت شجاعت دوستی انتخاب ام بخشش  و خیلی چیزای دیگه  که شاید از کتابای دینی هرگز هرگز یادمگرفتم! و واقعا دلم میخواد بعدا میدونم وقت نمیشه ولی باز بخونمش. هنوز شبایی که تا صبح روی مبل بیدر میشستمو ولش نمیکردم تو خاطرم هست.
بگذریم خیلی ددیگه زنگ تفریحم طولانی شد. فعلا :) 

594 : در مورد کتاب داستان‌های کوتاه کافکا

خب دیشب کتاب داستان‌های کوتاه (اثر فرانتس کافکا ، ترجمه ی علی‌اصغر حداد، نشر ماهی) تموم شد. فکر میکنم باید اون چیزی که فهمیدم رو در موردش بنویسم. هرچند خیلی ابتدایی. به قول هدایت :« نباید مثل دکتر هالو آدم موش کتابخونه بشه. باید خواند، ترجمه کرد، نوشت.» اینکارم فقط با تمرین احتمالا به مرور برای من شاید میسر بشه. برای همین به خودم جرئت میدم که بنویسم وگرنه من واقعا میدنم خیلی خیلی خیلی کوچک تر و بی تجربه تر از اونم که حق حرف زدن داشته باشم. یاد مقاله‌ی آئورا (فرشید آذرنگ - حرفه عکاس ۱۶) افتادم که میگفت : «به هر روی آنچه در وهله ی اول این سه اندیشمند (والتر بنیامین، سوزان سانتاگ، رولان بارت ) را برایم جذاب و مهم میسازد، احساسِ کوچکی ِ خوشایندی است که همیشه از خواندن بیشتر نوشته های آنها دچارش میشوم ؛ در برابرشان احساس حقارت میکنم. این سه تن و البته کسانی همچون جویس، کافکا، بیهقی، نیما و... مجال خودنمایی به من نمیدهند. آنقدر بزرگ‌اند که آدم را به خودشان مشغول می‌کنند و آنقدر کوچک‌اند که اجازه داری در موردشان سخن بگویی و حلاجی‌شان کنی.»

با خوندن داستانها من فکر کردم که کافکا در مورد خودش ، حس ها ، تجربه هاش ، خصوصیات اخلاقی ، اجتماعی، معضلاتی که انسانها درگیرشن و از این قبیل نوشته. مطلقا جوری نبودن که بدون فکر آدم بفهمه و متوجهشون بشه. این داستانها آدم رو به فکر وا میدارن در غیر این صورت علنن جوری هست که انگار هیچی نخونده و فقط وقت تلف کرده در نتیجه نوشته های کافکا برای کسانی که صرفا دنبال سرگرمی و وقت گذرونی هستن مناسب نیست یا حتی کسانی که دوست دارن خیلی راحت متوجه چیزی بشن . بعضی از داستانها رو من با تجربه ی مشابه‌ای که خودم شاید از قبل کسب کرده بودم تونستم درک کنم و بفهمم که منظور و مقصودش چی بوده. و متاسفانه بعضی از نوشته هارو هم متوجه نشدم یا خیلی رسیدن به اون منظور اصلی سخت بود و طول کشید برام. وقتی میخونه این فکر به ذهنش خطور میکنه که امکان نداره کسی که اینجوری نوشته با تمام وجودش اون اتفاق رو لمس نکرده باشه. یعنی کافکا واقعا اشراف داشته به موضوع از همه ی جوانب. 

بعضی ها شاید براشون سخت باشه و نتونن راحت ارتباط برقرار کنن به خاطر طرز نوشتن کافکا چون خواننده باید واقعا فکر کنه و تلاش کنه برای فهمیدن مقصود اصلی نویسنده. شاید حتی گاهی مثل خوندن مطلبی باشه که کاملا واقعی اما به صورت رمزی نوشته شده. حوصله ی زیادی شاید بخواد برای کشف کردنش. اگه آدمی باشی که دوست داری سریع مطلبی رو متوجه بشی یا مثل من هنوز اول کاری ممکن هست کاملا ناامیدت کنه.

برای من کافکا و داستانهاش هم خیلی آموزندست چون به چیزایی بر میخورم که شاید خیلی هم بزرگ نباشن و من اصلا تا قبلش با اون دیدی که کافکا بهش نگاه میکنه روبرو نشده باشم. بعضی چیزا هم شاید اتفاقا مسائل خیلی خیلی مهمی باشن که من باز بی توجه بودم یا متفاوت درک میکردم. 

بعضی از داستانها آدم رو به فکر کردن راجع به خود شخص وامیداره. برای من اینجوری بود. انگار باعث میشه آدم خودشو قضاوت کنه بسنجه نمیدونم چجوری بگم. 

در کل جزو نویسنده هایی که مورد علاقمِ قبلا هم گفته بودم و به نظرم نابغه بوده :) به این معنی که اینجور‌نوشتن این که هیچ چیز واقعی نیست شاید مشابه امر رو به صورت ظاهری آدم مشابهش رو نتونه ببینه در دنیای واقعی اما اون هسته ی اصلی اون چیزی که داستان بر مبنای اون طرح شده و نوشته شده کاملا واقعی هست. 

536 : آئورا

خب خب امروز رکورد زدم. یه خورده اولش طول کشید تا چرخم بچرخه و راه بیفتم. شش ساعت شد میدونم نسبت به کل روز خیلی نیست این پست تموم شه میرم ادامه میدم فعلا که خوابم نمیاد. راستش فکرم درگیر نمیتونم روی نوشتمنم اینجا تمرکز کنم. امروز مقاله ی آئورا (حرفه عکاس 16_فرشید آذرنگ)رو گفتم بخونم(برای تهیه این مقاله ها میتونین از سایت حرفه هنرمند استفاده کنین) بعد از جمهور انگار یه کوه از رو دوشم ورداشته باشن اصلا تو فاز شروع کتاب نبودم گفتم بینش یه  مقاله دست بگیرم. واقعا نیاز داشتم بهش اصلا یه تکونی بهم داد دلم تنگ شده بود. انگار بنیامین کاملا مخالف حرف افلاطون هست که توی کتاب دهم جمهور زده. و این که وقتی جمهورو میخوندم همش این حرف استاد توی ذهنم بود که میگفت افلاطون از یه چیزی مثل عکاسی میترسید و میگفتم پیش خودم چرا دلیلش چی بود یادم نمیومد جوابشو اما احساس میکنم که برام روشن داره میشه دلیلش. دلم میخواد اثر هنری در دوران باز تولید شدن تکنیکی روو دوباره بخونم با مرور مطالب کلاس یعنی فردا اگه بشه + مقاله تاریخچه مختصر عکاسی البته اینو ندارم و هرچی میگردم پیداش نمیکنم :( فقط کنجکاوم و دلم میخواد داشته باشم و بخونمش. اگر مغزم کشش داشته باشه فردا میخونم اگر نه کتاب داستانهای کوتاه کافکارو دست میگیرم. دلم براش ضعف میره :) اما  باید ببینم فردا دلم چیو میخواد. هی مطالب تلمبار شده هست که باید بنویسم از جمهور عکسهام از این مقاله و و و. بگذریم امشب از اینا.

جایگاه بعضی آدمها هرچقدر هم که تو سر و کله هم بزنین هرگز عوض نمیشه چه بسا که نزدیک تر هم بشین. نزدیک نه به معنی جسمی. دلم میخواست میدونستم جایگاه من کجاست برای بعضی ها . یعنی خب شایدم بدونم اما جرئت نمیکنم بگم راجع بهش مطمئنم. خب بعضی وقتا دوست داری بشنوی تا مطمئن بشی. نمیتونم نمیخوام نمیخوام به این فکر کنم با آگاهی، که کسایی که دوسشون دارم رو دیر یا زود از دست میدم. از دست دادن به معنی نیستی نه غیبت یعنی نمیدونم اگه اتفاقی بیفته و نباشن دیگه نباشن نیستن اما انگار تا ابد تو وجود تو صرفا اگه هیچکس دیگه براش اون آدم مهم نباشه هست اون نیست هیچ ارتباطی هیچ امیدی هیچی هیچی مثل یه کابوس میمونه . فقط ازش تصویر داری خاطر شاید حتی حس نمیدونم نمیدونم فکر کردن به تمام وجود آدمی که دیگه نیست وحشتناک.نمیخوام نمیتونم به مرگ این آدمای محدود زندگیم با آگاهی خودم فکر کنم هرچند بعضی وقتها این فکرا ناخودآگاه رو سرت میفته مثل پتک و چقدر درد داره حتی فکر کردن بهش اه نباید یادم میاوردی لعنتی اما بزار بگم به چه نتیجه ای رسیدم.این اتفاق این اتفاق حتمی دیر یا زود برای همه. من دلم میخواد تا اون زمان کنارشون باشم دیگه مهم نیست. یعنی هیچ قدرتی ندارم هیچی تنها چیزی که میتونم بهش چنگ بزنم همین.بدبختی اینجاست که آدم فکر میکنه میمیره بعدشون اما مجبور بار یه زندگی مزخرفو به دوش بکش.کاش میشد مرد کاش . بدبختی اینجاست اون نیست اما برای تو همیشه میمونه. کسی نمیفهمه نمیفهمه این یعنی چی...

نمیتونم نمیتونم دیگه فکر کنم. باید برم احمقانیت میدونم شاید بچگانه اما دست خودم نیست دست خودم نیست این اشکا دوباره سر ریز کرد مائده لعنتی فکر نکن فکر نکن فکر نکن اگه اگه نمیتونم نمیتونم به چیزی فکر کنم. فکر نکنم دیگه امشب کاری کنم باید برم. باید برم. یه عالمه یه عالمه غصه دارم تو که نمیدونی نمیدونی حتی حتی نمیتونی فکرشو کنی. نمیدونم انگار دیگه هیچی نمیدونم. 


باقیو نشد نشد بخونم اگه اوکی شدم میخونم ببینم نمییتونم فکر کنم که جریانشون چیه.