روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

988 : قسمت هایی از کتاب سخن عاشق

سخن عاشق ، رولان بارت، پیام یزدانجو ، نشر مرکز


+به عشق دو بار باید آری گفت. اول، عاشق که به دیگری بر میخورد به آری گویی بی درنگ بر میخورد. ( آری گفتنی روانی : بهت، شوق ، شعف، پیش نمای شور انگیز آینده ای که فرا رسیده : من آکنده از اشتیاق‌ام، از انگیزش خوش بودن): به همه چیز آری میگویم ( روی همه چیز چشم میبندم ). و در ادامه ، دالانی دراز آغاز میشود : اولین آری‌ام به تردید هایی آلوده خواهد، ارزش عشق بی وقفه در معرض تحقیر و تنزل قرار خواهد گرفت: این‌جا است که احساس اندوه و افسردگی‌ پدید می آید ،حس ناخوشنودی و خودباختگی اوج میگیرد. 

با این حال، من میتوانم از این دالان بیرون بیایم؛ میتوانم اشراف پیدا کنم ، بی آن‌که ویران گری کنم؛ میتوانم با. آنچه آری گفته ام ، بار دیگر ، بدون تکرار آن ، آری بگویم، چوناینک به آری گفتنم آری میگویم :نه به احتمال آن : به آن برخورد نخستین در عین تفاوتش آری میگویم: من مشتاق بازگشت آن‌ام، نه تکرار آن. من به دیگری (چه کهنه و چه نو) میگویم : بیا از سر بگیریم، از نو آغاز کنیم. 


- ترسناکِ. این تصویری که ممکنه خدشه دار بشه این که دیگه دیگری نباشی. دگری اون. تبدیل بشی به یک غریبه. به دیگران. تبدیل شدن به یک تصویر فاسد.  میترسم. شاید بارها پیش اومده باشه ومن نفهمیده باشم. کاش خیلی اتفاق نیفته. آدم فکر میکنه برای این که اتفاق نیفته باید همش مراقب باشه خودش نباشه،. اما من فکر میکنم باید ادم بیش از حد از اول سعی کنه خودش باشه که خراب شدنش کمتر باشه که نگران از کنترل خارج شدنش نباشه تصویرش با خودش یکی باشه. یعنی میشه؟ (اینو من نوشتم بعد از خوندن فصل مهارناپذیر)


+... لحظاتی هست که یک بیمار نیاز دارد به او بگویند سقوط ، که ترس از آن زندگی‌اش را جهنم کرده، پیش از این رخ داده. به نظر میرسد، اضطراب عاشق هم اینگونه است: این ترسِ از ماتمی است که پیش تر پدید آمده، ماتمی از آغاز عشق، از همان اولین لحظه که مفتون شدم  یک نفر باید باشد که به من بگوید : «دیگر نگران نباش ــ تو پیش از این اورا از دست داده ای.»

- همین چند روز پیش تجریه‌ی مشابهی داشتم. رنج. ترس و اضطراب...فکر میکنم آخرش باید این نتیجه رو گرفت که کسی برای کسی نیست مالکیت که بخوای زنجیرش کنی به خودت. این چیزا فقط خراب میکنه از یه جایی باید این فکرارو رها کرد. اون اگه باشه هست وقتی هست چرا باید جای اون فکر کرد. تجربه ی جالبی نبود. پشیمون شدم از فکر کردن و گفتنش اما لازم بود. لازم بود تا بفهمم.