روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

97 : نمیدونم

امروز روز خوبی بود دیشب نفهمیدنم چجوری خوابم برد فقط یه لحظه احساس کردم دیگه نمیتونم چشمامو باز نگه دارم و بعدش  دیگه تو خاطرم نیست.مثل مردن بود.چشماتو ببندی و دیگه چیزی نفهمی.صبح بزور پاشدم مامان کمک مییخواست حمام  باید میرفتمو حاضر میشدم.خانواده رو دیدیمو روحیه مون شاد شد ناهار خوبیم بود.خاله موند خونمون سپهرو سینام اومدن کلی منو دق دادن تا تونستم چارتا عکس ازشون بگیرم یعنی واقعا کشتنم دلم میخواست بزنمشون اما خیلی خوش گذشتو کلی تو سرو کله هم زدیم.کلیم خوردیم :)))) بعدش حولو حوشای ساعت 8 رفتم شلوار بخرم از خرید بدم میاد نه این که بدم بیادا حوصله ندارم اینقدر نرفته بودم که واقعا مجبور شدم شلوارم پاره شد. همه شلوارا هم از اینا که میپوشی پات لنگه مرغ میشه بود و من چقدر متنفرم از اینا هرچند یه خورده همچنان چسبونه اما خب عین اون اولی که پوشیدم نیست.بعدم اومدیم خونه.

گوشم درد گرفته یهو گوش راستم تیر میکشه. نمیدونم چیکارش کنم.همینجوری معلوم نی چمه یهو خسته میشم کلداکسم بخورم با این که یه مدت مجبور بودم هرشب بخورم اما هنوز اونجوری عادت نکردم بهش اگه این درد اینجوری پیش بره احتمالا بخورم.

 اینو دیدین ؟: اینجا سرگذشت تلخ  اکبر خان نوروزی به روایت استاد حسن کسایی ...

البته اینو استاد برای چیز دیگه ای بهمون گفت که گوش بدیمش اما خب خیلی ناراحت کننده بود و من خیلی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. فکر کن شب بخوابی صبح بیدار بشی ببینی هیچی نمیشنوی... اگه من باشم میمیرم.شاید جسمن نه اما روحم چرا.خیلی سخته و دردناک شاید تو اتفاقی که سر قضیه اول افتاد خودش مقصر بوده اما تو این فکر نمیکنم.

نمیدونم دارم به این میرسم که ترس از افتادن یه اتفاق وحشتناک تر و کشنده تر از خود اونه.... به نظرت میشه زد به بیخیالی؟


واااای بزار اینو تعریف کنم رفتم شلوارمو بدم کوتاه کنن خیلی بلند بود بعد یه دختره اونجا بود. مرده گفت بشینم واسم حاضرش میکنه منم نشستم با مامانم. یعنی واقعا عجیب بود این ادم برام. هیچ جوره نمیتونستم دخترو درک کنم یه ارایش کرده بود مژه هاش که من احساس میکردم به خاطر حجمشون و البته وزنش به چشماش فشار میاره و بزور باز نگهشون داشته. یه پیر مرده داشت کارشو راه مینداخت چند تا خیاط بودن.دختره چنان ادا اطواری میومد بعد به مرده میگه اقا سید چند تا زن داری ؟ همه گوششون سمت دختره بود اما جالب هیچ کدوم از مردا اصلا بهش نگاه نمیکردن اینو خیلی دقیق دقت کردم ببینم واکنش بقیه به این ادم چیه ؟حتی وقتی ازشون سوال میپرسید به هر بهونه ای . پیر مرده گفت من 80 سالمه تو یکیش موندم.دختره دوباره گفت یعنی زن نمیخوای ؟ پیر مرده گفت نه  بحثو عوض کرد سمت لباسش دوباره دختره یچی دیگه گفت وای یعنی رو مخم بودا اصلا نمیتونستم تحملش کنم اینقدر ادم بی همه چیز وای اصلا تو کلمات نمیگنجه اصلا نمیتونم بیان کنم که چقدر مزخرف بود چقدر چندش و حال بهم زن وااااای اصلا دوست ندارم بفهمم تو مغزشون چه خبره .  اصلا اه حالشون بهم نمیخوره از خودشون؟اصلا چجوری میتونن اینجوری باشن ؟-____- نمیخوام فکر کنم بش.


امروز میخندیدم مامان گیرش افتاد رو این که بلند نخندم خب معمولا نمیخندم اما بعضی وقتا از دست ادم در میره دیگه وسطش.خب من یه ایرادی که دارم یعنی ایراد نه ها کلا حنجرم قویه یعنی بیشتر از این که بخوام تلاش کنم بلند حرف بزنم باید تلاش کنم ولوم رو بیارم پایین یعنی معمولا سعی میکنم یادم بمونه . خب تو خنده هم ادم از دستش میره . حالا هی مامان اینو میگه رو اعصابم میره اصلا میخوام راحت بخندم.اخه گیرش سر ولوم خندیدن نبود که میگفت چرا اینجوری میخندی خوب  نیستو از این حرفا و خب من نمیفهمم خوب نبودنش تو چیشه ؟؟ چرا نباید راحت بخندم همین چیزا ادمو معذب میکنه همش دیگه :(

  • مائده