روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

959 : صبح شد

خب من فکر میکردم تا خود صبح از فکر بیدارم ولی طبق معمول اونی که فکر میکردم نشد مثل یه فیل خوابیدم با شرمندگی زیاد :/ :( یعنی خودم ناراحتما چون که بیخیال.

آغا اون تو نیما چیکار میکنه؟:/ بی هوش (خواب) یا بی هوش (بدون هوش) به هر حال جفتش به هم میخوره. خب دیگه برم یه چیزی بخوردم بعد فکر کنم ایا خیلی شبیه خوابام نبود؟ اصلا هیبتش منو گرفتا تو اون لحظه آدم فضایی میدیدم اینجوری نگاش نمیکردم با دهن باز خدا هیچوقت فراموش نمیکنم چقدر خنگ بودم -_- تازه بعدش تا خود قبل خواب لرز تو تنم بود همچین پاهام اولش میلرزید انگار گفته باشن برو پای تخته :/ من باید سکوت کنم فعلا با این توضیحو تفسیرم میذونم هنوز در حال گیج زدنم. یعنی اگه واقعا یه خورده گیج نبودم دستمو دراز میکردم ببینم واقعی یا نه اگه بیتا نبود به عقل خودم شک میکردم. خب میدونم باید تمرکز کنم کتابمو تموم کنم میتونم؟ فکر نکنم اخه چجوری میشه تمرکز کرد وقتی جلو چشمه همش. بسه دیگه مائده. ولی اینجوریا یعنی خب آدم انگار یه چیزایی یادش رفته باشهانگار خودشو یادم رفته بود. چقدر دلم تنگ شد همین بشینم فقط نگاش کنم ^_^  شما نمیدونین نمیدونین خودمم البته نمیدونم :دی 

اهان اونو نیما زده بودم چون نیما تو مقاله بود اما حرفی از نیما نبود تو نوشتم؟ شاید چیز دیگه بود.

انگار اون اصلا شبیه عکساش نیست بجز دو سه تاش که طبیعی ولی یعنی میشه قربونش رفت ^_^ خودش اون هاله رو داره یعنی میخوام بگم اینجوری بود بعد چند ماه دیدنش. ولی ظاهرا عکسش نداره. میخوام قشنگ نفاوت رو درک کنین. اصا دلم ضعف میره.  

  • مائده

نظرات  (۳)

بعضی وقتا شاید بشه تو خواب فکر کرد..
پاسخ:
شاید ولی من خواب نبودم دیروز
پس باید خوابید تا فکر کرد
پاسخ:
نه فکر نکنم همیشه جواب بده. 
ایجاد آرامش میشه بلاخره