روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

952 : فقط چند ثانیه فقط چند ثانیه

من هنوز مبهوتم. هنوز باورم نمیشه انگار شکه شدم. اگه بیتا نبپد باور نمیکردم واقعی باشه هزار بار تکرار کردم بیتا خودش بود یعنی واقعی بود؟ وای باورم نمیشه انگار یه حفره یه دریچه نمیدونم کجا منبعشو نمیدونم باز شده باشه و هیجان شور نمیدونم همینجوری سر ریز کنه پاهام میلرزید اولش وای یعنی واقعی بود باورم نمیشه مثل رویا میمونه هیچوقت خیلبون انقلابو اینقدر دوست نداشتم. اصلا نمیدونم چی بگم نمیدونم. همش تکرار میشه وای عین این چیزا با دهن باز نگاه میکردم انگار اولین باره دارم میبینم انگار هرگز هیچوقت ندیده بودم حتی بیتام شکه شده بود مائده درست میبینم ؟ من چیو و بعد دیگه هیچی نفهمیدم انگار هیچکسس دیگه ای نبود که اگه سرتو تکون نمیدادی یا نمیدیدیم فکر میکردم یکی فقط شبیهت بوده باورم نمیشه باورم نمیشه اون هیجان دلم میخواد جیغ میزنم اما الان فقط سرمو کردم تو بالشو فشار میدم محکم محکم. باورم نمیشه من دارم خواب میبینم چه یهو. وای نمیتونم بنویسم اصلا نمیدونم نمیدونم فقط وای خدای من یعنی خودش بود وای پای خودش بود من وای مطمئنم خیلی خنده در بودم اون لحظه وای چه اهمیتی داره هر کسی جای من بود همین بود وای وای اتگار همین چند ثانیه چند ثانیه به اندازه تمام دنیا ارزش داره همی تکرار میشه امروزم فقط همون چند ثانیه ۱۱بهمن فقط چن وانیه بهترین روزم وای من باورم نمیشه  اگه بیتا نبود اگه سردم نمیشد فکر میکردم خوابم اما انگار واقعی خدای من باید برم باید برم. من دیوونم میدونم. باید برم نمیتونم اونی که هستو بگم چون نمیدونم خودمم نمیدونم

  • مائده

نظرات  (۳)

  • گرافیست ارشد
  • بسیار عالی ....
    ممنون مایده خانم
    پاسخ:
    ممنون
  • گرافیست ارشد
  • سپاس ، راستی دوست داشتید وبلاگ ما رو هم دنبال کنید ممنون ...
    پاسخ:
    باشه مرسی
  • گرافیست ارشد
  • سپااااس .