روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

951 : بازم حوالی انقلاب اسکووو

خب از خدا خواسته فرصتی پیش اومد تا بیام بنویسم امروزو. الان توی فلسطین طبقه دوم نشستم. هیچ حس تعلقی به اینجا ندارم جز روزای شیرین امتحانات. امروز فکر میکردم دیر رسیدم نمیرسم قبلش برم کتابفروشی اما خب ده مین به دوازده که از بچه ها پرسیدم کجان نزدیک نبودن بیتا که یک و خورده ای اومد. در نتیجه رفتم مولی کتاب خریدم کتاب تصویر مردم ، باستان شناسی سینما ، هانا آرنت آخرین مصاحبه و دیگر گفت و گوها، دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها، اینک آن انسان آدمی چگونه همانی میشود که هست. سخن عاشق ، نشانه شناسی ادبی و البته آقا علیه تفسیرو نه مولی داشت نه افق الان بیتا با زهرا اون صندلی نشستن زهرا داره عکساشو درست میکنه عکاسی کرده از فامیلاشون بعدش با بیتا میرم بگردم ببینم کجا اینجا دارن بیتام میخواد ارشد بخونه میخواد کتاب بخره واسه کنکور تست بزنه. در نتیجه وقت هست میگردم پیداش میکنم هی میگفتن بیدگل و داریم خوبه ها بهتره من : نه مرسی حرفه رو میخوام اونو دیدم :). بعد از کتاب فروشی رفتیم کافه نفس که البته الان اسمش گلدون شده:/ از جلو اسکو رد شدم یه دلتنگی یه اشنایی اما مثل اون موقع نیست انگار کامل جداشدم شاید یه نخ یه بخشی بهش هنوز متصل باشه اونم فقط به خار استادمه اما کلا توش نرفتم انگار باید نمیدونم چجوری بگم. آغا من به حساب این که چاق شدم اون شلوارمو پوشیدم ظاهرا هنوز جا دارم چاق شم هنوز گشاده و میاد پایین رو اعصابمه ها بعنی. نهارم پاستا با مرغو سس خامه خوردیم و جوجه چینی اشتراکی در شرف ترکیدن بودیم. به سس خامه حساسیت داشتم البته این دفعه کمتره قبلا میخوردم اصلا گیج میشدم انگار چیز دیگه خوردم هرچی غلیظ تر باشه بدتره اما خب شانس اوردم ایندفعه عوض شده بود ظاهرا دستورش اما خوب بود. تولد فریماهو با تاخیر گرفتیم کلی خندیدیم منو بیتا و فریماه پشت همیم مثل خاله بازی میمونه این یه ماهمون همش بهم کادو میدیم. چون تولد بود بعدش یه کیک بستنی هم گرفتیم زهرا گفت نمیخوره در نتیجه منو بیتا و فریماه سهممون بیشتر بود تا ساعت سه اونجا بودیم خوب بود خوش گذشت. زهرام هنوز پای لپ تاپ درسته دانشگاه تموم شده اما هنوز همین داستانو داره مثل همیشه کلی سوژش کردیم احمدم که آنلاین تو جمعمون بود در حال امداد رسانی به زهرا که باید چیکار کنه. حالام اومدیم ففلسطین مدارکو دادیم آخیش راحت شدیم تا یک ماهه دیگه که میشه بعد عید میایم ما تسویه تحصلی امضا اینا باید بگیریم. میشه علیه تفسیرو پیدا کنم؟ من دوباره کادو گرفتم زهرا یه ماگ آدم برفی بهم هدیه داد. 

دقیقا همونجوریه همونجور از درون بعضی وقتا. اما خب میگذره باید هر شرایطی که پیش میاد هر اتاقی که میفته انگار همون موقع بهش فکر کرد نه حالا به هر حال خیلی فرق داره اونی که آدم از بیرون میبینه تا وقتی که وسط جریان هست. شاید نباید فکر کنم.