روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

947 : اینجوری گذشت

خب من اومدم. بالاخره سر فرصت شد بیام. خب امروز تا صفحه هشتاد بیماری به مثابه استعاره رو خوندم که بعدا مینویسم اگه چیز اضافه ای به ذهنم رسید حدودا بیست صفحه دیگه مونده تموم شه و بعد کتاب دوم که یعنی در ادامه ی این سونتاگ نوشته، هست که اسمش ایدز و استعاره هایش هست.

امروز باید میرفتم خرید با بیتا رفتم بعد مدتها دیدمش. دیگه تا بیام خونه هشت بود  و بعدشم رفتم حموم. اقاااا امروز اومدم برم بیرون اون شلوارمو که گشاد شده بود اشتباهی پوشیدم بعد دیدم ااا اینه خب تبریک میگم داره دوباره اندازم میشه بعد گفتم مائده آیا ایمان نیاووردی؟ هیچی دیگه خیلی پیگیر شام نخوردم سیب خوردم جاش :/ 

از اینا بگذریم امروز خرید خب بیتا خیلی اجتماعیِ یعنی اگه در کنار من باشه خیلی به نظر اجتماعی میرسه با همه حرف بزنه همه رو بشناسه بیرون رفتن باهاش جالبه یعنی خب من زیاد جز خودش با مغازه دارا اصلا اونجوری حرف نمیزنم اما اون خب همه رو هم میشناسه نگاه کردنش برام واقعا سرگرم کنندست نه سرگرم کننده ها یعنی من خودم اینجوری نیستم اما اصلا تصورشم نمیخوام بکنم ولی باحاله دیگه انگار رفته باشم تئاتر :دی حالا خودش که خیلی وقت نمیخونه اما بخونتم حسابمو میرسه. 

فردا باید برم دانشگاه گفته بودم که بچه هام میان. بیتی ۱۲ میتونه احتمالا نهارو بیرون بخوریم بعد از ساعت نهار بریم! ۱۲ دیره یه خورده نه؟ ولی خب از دستش چه کنیم؟ :) ولی من زود تر میرم نمیدونم کی ولی زود تر باید کتاب بخرم شاید یه خورده بچرخم واسه خودم اما هنوز نمیدونم جز اون کتابا دیگه چی بخرم. باید اینم ببینم. 

  • مائده