روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

943 : پایان کتاب فضیلت های ناچیز

فضیلت ‌های ناچیز، نوشتهٔ ناتالیا گینز بورگ، ترجمهٔ محسن ابراهیم، نشرهرمس


... و حالا دیگر خود را در خانه شان آن چنان که روزی آرام و مطمئن بود احساس نمیکنند. چیزهایی است که درمان نمیشود و سالها خواهد گذشت اما هرگز درمان نخواهیم شد . ص۵۵


کسی که یک بار رنج کشیده است، تجربه ی درد را هرگز فراموش نمیکند..ص۵۶


بیهوده است. دیگر آدم های آرامی نخواهیم بود. آدم هایی که فکر کنند ، مطالعه کنند و زندگیشان را در صلح بسازند.   ص۵۶


احساس وحشت از احساس گناه ناشی میشود و کسی که احساس ترس و گناه میکند، سکوت میکند. از احساس وحشت ، از سکوت ، هرکس به طریق خود تلاش میکند رها شود. ... معمولا گفته میشود که این چیزها برای فریب زمان است. درواقع برای فریب سکوت است. ص۷۸-۷۹


دو نوع سکوت وجود دارد. سکوت با خود و سکوت با دیگران. هر دو شکل به طور مساوی رنج‌مان میدهد.سکوت با خودمان تحت حاکمیت انزجار شدیدی است که از بی ارزشی برای روح ‌مان ، گریبان خودمان را گرفته است؛ آنچنان زبون که شایستگی ندارد چیزی درباره‌اش گفته شود. بدیهی است که باید سکوت با خودمان را بشکنیم؛ اگر میخواهیم شکستن سکوت با دیگران را بیازماییم.  بدیهی است که اصلا حق نداریم از خودمان نفرت داشته باشیم. هیچ حقی برای سکوت افکارمان در مقابل روح ‌مان نداریم.  ص۷۹. این دو‌سه صفحه آخر بخشی که اسمش سکوت خیلی خوب بود دلم میخواست همشو بنویسم اما طولانی خیلی .


خانه، دیگر برای ما آن چیزی که قبلا بوده است نیست  دیگر آن نقطه ای نیست که از آنجا تمامی باقی جهان را نگاه میکردیم. مکانی است که از سر اتفاق در آنجا غذا میخوریم و سکونت داریم. با عجله غذا میخوریم ؛ در حالی که یک گوشمان را میسپاریم به حرف‌های بزرگتر ها. حرف هایی که برایمان قابل درک است.اما به نظرمان بیهوده می‌آید. غذا میخوریم و با عجله به اتاقمان میگریزیم تا همه‌ی آن حرفهای بیهوده را نشنویم. و حتی وقتی که بزرگتر های دور و برمان دعوا میکنند و روزها و روزها با هم قهرند میتوانیم خیلی خوشحال باشیم. آنچه که برایمان مهم است دیگر بین خانه‌مان اتفاق نمی‌افتد... ص۸۵


تا آنجا که مربوط به تربیت بچه ها میشود، فکر میکنم که به آنها نباید فضیلت های ناچیز ، بلکه باید فضیلت های بزرگ را آموخت. نه صرفه جویی را؛ که سخاوت را و بی تفاوتی نسبت به پول را. نه احتیاط را ؛ که شهامت و حقیر شمردن خطر را. نه زیرکی را؛ که صراحت و عشق به واقعیت را. نه سیاست بازی را؛ که عشق به همنوع و فداکاری را. نه آرزوی توفیق را؛ که آرزوی بودن و دانستن را. ص۱۰۸


علاقه، تنها سلامتی و ثروت واقعی انسان است. ص۱۱۹


خب این کتاب هم تموم شد. ام بالا یه بخش های ازشو نوشتم. همونطور که گفتم تقریبا فصل فصل به هم ارتباطی نداشت. اوایل کتاب آدم بیشتر فکر میکرد داستانی هست تا آخراش اما کلا جوری بود که یعنی چیز مشترکی که بود این بود که همش انگار یه نفر از خودش میگه یعنی این که داستان باشه به اون صورت که از زبان شخص سومی بیان بشه نبود. راوی کسی بود که بخشی از ماجرا بود ربط داشت بهش که البته هرچی به انتها میرسید انگار داستانی نبوپ کسی از تفکراتش نوشته بود از تجربیات و چیزایی که فهمیده بود. نمیدونم چیزایی که مینویسم درستن یا نه خودمم دقیق نمیدونم اما فکر میکنم اینجوری بود. من به نظرم و برای خودم سه بخش آخرش عالی بود سکوت، روابط انسانی و فضیلت های ناچیز.خودمم سنجیدم و خب هم جای شکر داشت هم نه باید به یسری چیزا فکر کنم.  اما بقیه بخش ها نه به این معنی که بقیه بخش هاش خوب نبوده باشه یا بدرد نخوره نه کلا با این که کتاب کمی بود اما پر محتوا بود و به نظرم خونده بشه خیلی خوبه.  دوست داشتم بیشتر از سه فصل آخر بزارم اما چیزی که نظرمو جلب کرده بود کوتاه نمیشد یعنی مثلا تا دو صفحه مربوط میشد بهم در نتیجه تصمیم گرفتم نذارم. همین. این کتابم تموم شد اما حکایت همچنان باقیست :)