روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

941 : عکس، عکاسی

خب تقریبا تا بیست مین پیش خواب بودم از خستگی نه که خیلی وقته فعالیت بدنیم کمه یه ذره تکاپو و حرکت میکنم خسته میشم جدا از این که پاهامم درد میکنن باید واسه این بخش ماجرا که فعالیت زیاد ندارم یه فکری کنم اصلا دوست ندارم اون همه وزنی که چهار سال دانشگاه کم کردم برگرده :/ چون شبام خب به من چه غذاهای خوشمزه درست میکنه مامان هنوز نتونستم مقاومت کنم نخورم بعضی وقتا کم میخورم ولی خب هرچند امیدوارم شیرو زردچوبه همچنان اثر داشته باشه چربی سوزیش :دی

بیخیال این حرفای مسخره چی میخواستم بگم آهاااان اهان عکس پست قبلم در مورد عکس انداختنو این داستانا توی درباره عکاسی نوشته بود و چیزی که الان میخوام بگم هم ممکن توش ازش حرف زده باشه هنوز فکر نکردم بش به اون صورت ولی شمام براتون قطعا پیش اومده خوشتون نیاد ازتون عکس بندازن؟ من که اینجوریم اصلا دوست ندارم اصلا اصلا اصلا بعد فکر کنین کسی دوربین به دست باشه که ازش متنفرید بدتون میاد فقط میخوام بگم چه حس بد و وحشتناکیه و همش فکر میکنه ادم این شخص چرا اینقدر بیشعوره و با عکس‌تو چیکار داره چرا اینقدر احمقه که وقتی میگی عکس نمیخوام شما بگیرین دوباره فرصت گیر بیاره این کارو انجام میده البته که اگه عقل داشت یعنی حالت نرمال میفهمید توی بعضی دیگه از مسائل اما میخوام بگم متنفرم از این که هر کسی ازم عکس بندازه بهضی وقتا واقعا واقعا واقعا همون عمل متجاوزانست از آدمها عکاسی کردن و شاید واسه همین دوست ندارم عکاسی از آدمهارو این که عکس بگیرم چون خودم همچین حس گندی داشتم نه همیشه البته نه همیشه نه در مورد همه. و نه همیشم به معنی نزدیک شدن متنفرم از این حس که بهش فکر میکنم عکسی ازم دست کسی باشه که ازش متنفرم شاید همون حرف بالزاک که توی کتاب دربارهٔ عکاسی نوشته شده بود: « هرکس در حالت طبیعی، از تعدادی تصاویر شبح وار ساخته شده است که لایه لایه تا بینهایت روی هم قرار گرفته و در پوسته هایی بسیار نازک پوشیده شده اند ... بشر تا به حال هیچوقت قادر به آفرینش نبوده، یعنی نمیتوانسته از یک شبح، از یک چیز غیر قابل لمس، چیزی مادی بسازد ، یا از هیچ، شئ تولید کند_ پس میتوان گفت هر داگروتیپ لایه ای از بدن را که روی آن فوکوس کرده به چنگ می آورد ، جدا میکند و تا آخر به مصرف میرساند. » خب بعد این فکر که اون آدم مسلما عوضی که ازش بدتون میاد عکستونو بگیره بعد ندونید چجوری به مصرف میرسونه:/ یه وقفه ای بین نوشتنم پیش اومد چون مامان صدام کرد برای شام. یادم نیست چی میخواستم بگم. بیخیال چقدر بد ولی من از بالزاک تا حالا کتاب نخوندما به نظر باحال میاد باید حتما کتابی ازش بخرم. راستی من همیشه از وستون خوشم میومد نه این که مورد علاقم به اون صورت باشه ولی این چند وقته راجع بهش خوندم زیاد دیگه ارادتی ندارم بخصوص با حرفی که راجع به اتژه زد. نه این که من طرفدار پروپاقرص اتژه باشما نه فقط حرف وستون واقعا مزخرف بود. اصلا نفهمیده. کلا با این که اون عکسای کویرشو دوست دارم ولی دیگه دوسش ندارم. کارتیه برسون رو هم البته نه این که این بیچاره کاری کرده بتشه اما انگار دیگه اونجوری نیست. 


بهرته برم کتاب فضیلت های ناچیز ، نوشتهٔ ناتالیا گینزبورگ ، ترجمه محسن ابراهیم ، نشر هرمس رو بخونم البته نصفشو خوندم اولش فکر میکردم داستانا بهم ربط دارن اما فکر کنم جد جدا هست. امروز دیگه کاری نکردم نه زبان نه هیچی دیروزم زبان نخوندم خیلی بده این که تموم بشه دورمو مرتب میکنم باید برم کتاب بخرم یعنی کتاب نخونده دارم هنوزما اما رو مودشون نیستم نمیدونم چرا :( تو این برفم نمیدونم کجا برم کتاب فروشی یعنی نزدیک خونه حتما شهر کتاب کتاب فروشی هست ولی حال نمیکنم. نمیدونم چرا دوست دارم از یه جا خرید کنم همیشه یه چیزی هست که  دوست دارم شاید باید تنوع طلب بود. البته مولی یه مشکلی که دارم میشناسنما ولی هر دفعه نمیزارن خودم بگردم کتابمو پیدا کنم نه این که نذارن ولی یه همچین چیزی بقیه میبینن میبینن خب شاید من روم نشه چند تا کتابو بگم بعد یعنی سخت برام برام بیارن بعد مثلا از پنج تا سه تاشو بخرم دیوونه شدم وای بازم مولی رو ترجیح میدم این دفعه دقیقا همینکارو میکنم اول از قبل چند تا کتابی که میخوامو مینویسم و بعد میگم میبینم خواستم میخرم دیگه. دزدی که نمیخوام بکنم :دی 


عکاس مورد علاقم دو نفرن فعلا کسایی که واقعا همه جوره دوسشون دارم الگومن و کلا خوشم میاد ازشون. یجورین که  هزار بارم عکساشونو ببینم تمراری نمیشن برام تکراری نمیشن و ذوق زدم میکنن اگه خیلی بدون آگاهی باشه که ذوق زده میشم و کاهی عجیب عجیب دلتنگشون که چرا زودتر دوباره ندیدم. یکیشون که ماریو جاکوملی یا جیاکوملی هست اون یکم که بماند :)