روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

940 : برف بازی

اقا  ما رفتیم برف بازی تازه اومدم خونه دارم یخ میکنم. هرچند که اولش خیلی خوب بود بعد خب به هر‌حال همه چی دست من نی که ولی سعی کردم توجه نکنم در کل اون بخششو حذف کنیم خیلی حال داد. بالای جنگل سراشیبی بود سرسره درست کردیم فیلمشو بزارم ؟ فقط جیغ میزنم :دی  بعد خیلیم نشسته بود تا زانوم برف بود جاتون خالی کلی خوش گذشت ^___^ دیشب کلی واسه مسئله ای ناراحت بودم صبح برفو دیدم کلا یادم رفت. امروز از اون روزایی از سال بود که راحت با همه معاشرت میکردم :دی اولش‌ که  تا سپهرو سینا بیان با مها رفتیم تو کوچه برف بازی یه آدم برفی خیلی کوچولو درست کردیم بعدش همسایه هامون اومدن یکی ز همسایمون پسر بچه بود فکر کنم با خواهرش همسنای من شایدم حتی کوچیک تر خب بچه گناه داره هی میومد به دختر بزنه هی ادا میومد خیس میشم یه دوربینم انداخته بود گردنش بچه هم نمیدونست چیکار کنه هیچی دیگه من باهاش با مها کلی بازی کردیم بعدشم دختر اون یکی همسایمون اومد اونم کوچیک بود با اومنم بازی کردم  فکر کنم مربی مهد شغل مناسبی برام باشه :دی  ولی خدایی ادم باید راحت باشه چرا اینقدر معذب نمیدونم والا عکس منو آخرش ببینین احتمالا فکر کنین یه خورده خل وضعم :دی دیگه این که خیلی خوش گذشت با سانسور یک بخش.اگه میشد فیلممو میذاشتم اینجا از اون ببالا سر میخورم  :)))  تازه الان یخ کردم که اومدم زیر پتو یه کیسه اب داغم بغل کردم :) البته امروز نشد راه برمو خلوت باشه فردا صبح شاید برم تنها اونجوریم دوست دارم اون سکوتی که همه جارو با سفیدی گرفته. حالا جنگل داشتیم دوباره ادم برفی درست میکردیم یه خانواده اوندن نزدیک مون مامان یه دوربین با چتر دستش بود بابائه با گوشی خودش فیلمو عکس میگرفت پسر بزرگه هم مبایل مامانه دستش بود عکس‌ میگرفت بچه خکوچیک بیچارم شده بود موضوع گریه میکرد چرا شلوارم خیس شده :/ خب بچه گناه داره بهتر نیست جای دوربین دوربین باهاش بازی کنین اینجوری بهش خوش میگذره برا خیسی شلوارشم گریه نمیکنه اونو گذاشتن وسط هی از همه طرف عکس فیلم خب معلومه منم باشم بدم میاد یه دیگه برف که این حرفارو نداره فقط باید تو سرو کله هم زد :دی . خلاصه این که فقط دلم سوخت مردم واقعا فقط به فکر نشون دادنن نه زندگی کردن نه تجربه کردن  منم فیلم گرفتم عکس گرفتم اما خیلی کم اصلا اونجوری نبود. اینجوری به نظرم فقط خودشونو تباه میکنن و زندگیشونو  


  • مائده