روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

94 : پنجمین دوشنبه ی ترم آخر

گرفتم خوابیدم تا ساعت 10 نیم بعدش به زور مامان بیدارم کرد به بهانه ی غدا که بلند بشم بعدم خوشخوابو بررددیم اونور الان اتاق خالیه خالیه تقریبا واقعا رو اعصابمه.اخه من نه این که کثیف باشما فقط یه خورده نظم بیش از حدو نمیتونم تحمل کنم .البته خالیه خالی نی ولی به خلوتی عادت ندارم احساس میکنم اینجا مال من نیست دیگه انگار حس تعلقی ندارم.مامان اون شب تصمیم گرفت که جمع نکنه اما قانعش کردم اینکارو بکنه چون مطمیینم اگه نکنه پشیمون میشه که نکرد بعد هی میگه جدا از اون نمیدونم چه سادیسمیه دوست ندارم رو تختم بشینن غریبه ها یعنی نمیدونم حس خوبی ندارم که فکر میکنم همچین چیزی خوب نیستت.شایدم رو تختم تعصب دارم.تو فکرش بودم براش اسم انتخاب کنم.عجییب نیست چند وقت پیش فکر میکردم چرا اسم من مائدهست اصلا چرا باید اسم داشت.انگار همین اسم جزو هویت ادم میشه جزو شخصیت نمیدونم.بچه که بودم بهم میگفتن مانیا.نمیدونم چرا مثلا مخففش دختر خاله ها مها چون مها اسمش مها بود البته مداوم به این اسم صداش نمیکردن اما مها ، مهارو ترجیح میداد.ولی من به مامانم تو همون عالم بچه گی گفتم چرا منو مانیا صدا میزنن من مائده رو بیشتر دوست دارم اسم من مائدست. انگار بعضی وقتا اون موقع ها حتی  حس مالکیت به این اسم داشتم.اما الان کمتره نمیدونم البته قطعا نمیتونم عوضش کنم انگار اسم از من جدا نیست و من پذیرفتتش!حالا هرچی به خودم بگم چرا باید اسمم این باشه به قول استاد چرا کسی صدامون میزنه برمیگردیم پرا باید اسممون اینجوری باشه.

این هفته اول دوشنبه رو میگم.امروز صبح ساعت 7 نیم کلاس داشتم تا حالا سرش نرفته بودم ساعت شش بیدار شدم.هفته ی پیش دیر رسیدم گفتم ساعت 9 رو برم بعد دیدم استاده فقط 7 نیم کلاسشو داره و ساعت بعد تغییر میکنه استاد با این که اسمش همین بود تو سایت خلاصه تا برم ساعت 8 ربع شده بود اصلا دلم نمیخواد دیر برسم سر کلاس اما نمیدونم این کلاس چرا اینجوری میشه هر هفته این درس البته امروز بالاخره رفتم سرش ودر زدم گفتم میتونم بیام تو استاد گفت اره خوش اومدین خانم بفرمایید نمیدونم قیافم چجوری بود گفت راحت باشن اشکالی نداره دیر رسیدین یه همچین چیزی جمله دقیقشو یادم نیست همچین تحویلم گرفت منم که بی جنبه کلا عادت به جلو چشم بودن ندارم یعنی دوستم ندارمم خیلی جلو چشم باشم 60 جفت چشم روم برگرده.البته کلا مدل استاده همینجوریه در  عین این که خیلی به نظر با سواد میادو کنترل کلاس رو داره ولی یه صمیمیتیم انگار سعی میکنه ایجاد کنه که جو کلاس کسل کننده و خشک نباشه ولی اینجوریم نبود هی  بگو بخندو سبکو این داستانا باشه حالا خیلی مهم نی این چیزا خدارو شکر استاد خوبی بود. موضوع کنفرانس داشت میداد به هرکس خودش موضوع هارو میداد به من که رسید گفت چون مثل خودم عینکی و قیافتم شبیه فیلسوفاست موضوع تحقیقتو فلسفه و منطق در اسلام میدم.هیچی دیگه فیلسووف نبودم که اینم شدم.هفته پیشم تربیت بدنیه میگفت صورتت بیبی فیسه -___-  یعنی تو عمرا هیچکس خدایی هیشکی اینو دیگه نگفته بود به خصوص راهنمایی که بودم فکر میکردن سنم بیشتر از قیافمه خب شکر خدا یهویی به سمت بیبی فیس بودن رفتم.
وااااای گفتمم تربیت بدنی فردا حوصله شو ندارم اما تنبلی نباید کنم.
امروز امروز کارگاه خوب بود اصلا مگه میشه بد باشه فکرم درگیر بود که البته بالاخره تونستم خودمو قانع کنم در موردش.ولی یه موضوع دیگه بود که انگار کلا هیچچ راهی نداره.نمیدونم چرا یهو خسته شدم واقعا دستام جون نداشتن. ولی عجب انگار اروم بودم یعنی اخر کلاس که کنفرانس یکی از بچه ها بود درمورد دایان اربوس من یه سوال پرسیدم اصلا کار ندارم چرت بود یا نه ها مهم اینه یسری چزا برا خودم حل شد البته یه چیزاییم نه و یه چیزای اضافه شد فقط این که باعث تعجب خودم بود چطوری اینقدر اروم حرف زدم هیچ استرسی نداشتم میفهمی چی میگم؟ نمیدونم این نشونه خوبیه یا نه ولی خب تجربه ی خوبی بود.انگار سالهاست از اخرین باری که با ارماش و بدون هیچ کشمکشی حرف میزدم میگذشت.درمورد اربوس باید بگم اصلا کاراشو دوست ندارم اصلا نمیتونم ارتباط برقرار کنم و راستش خوشمم نمیاد و اصلا نه تنها عکاس مورد علاقم نیست بلکه قبولشم ندارم.باید بگم ترم پیش یه پروژه ای داشتیم عکاسی از ادم زشت یا چاق و بدهیکل -___-  من واقعا هیچوقت درک نکردم اینو هیچوقت و البته عکاسیشم نکردیم ادم زشت اصلا مگه میشه ادم از ادم زشت عکاسی کنه اصلا مگه داریم ادم زشت چجوری میشه همچین اجازه ای به خودمون بدیم که به یه نفر بگیم زشت و بدونیم که این هست حالا یا خودش میدونه یا نه .البته از ادم چاق عکاسی کردیم ولی بدهیکل نه یعنی یکی از بچخه های دانشگاه بود خوشگل و با این که درشت بود ولی کاملا تناسب داشت.اما همینم منو اذیت کرد .دلم نمیخواست عکس بگیرم اونروز بیتام نیومده بود باباش تصادف کرده بود و از  شانس بدم من مجبور بودم عکاسی کنم واقعا میگم واقعا میگم که واقعا عذاب اور بود چجوری یه نفر میتونه مثل اربوس مدام یه حس بدتر از اینو به خودش القا کنه و تکرارش کنه باید بگم وقتی از این دید نگاه میکنم از پرتره متنفر میشم. و البته از موضوع. واقعا ادم چجوری میتونه به یه نفر بگه زشت اصلا درک نمیکنم میخوام هفتصد سال سیاه عکس نگیرم خدارو شکر تو گروه به اتفاق هممون این نظرو داشتیم که اینو کار نکنیم همونیم که گرفتیم واقعا نه زشت بود نه بیچاره بدترکیب عکساشم خوب شد.ولی این که این موضوع روش بود اذیتم کرد.
امروز بعد کلاس کلا ت.و فکر بودم و البته با این مشکل که کلا جون نداشتم نمیدونم چم شد یهو.بیتا کارش طول کشیده بود گفت با هم برگردیم.کلی راهو پیاده اومدیم از حسین اباد تا پارک تولد.ولیعصرو رفتیم بالا بستنی خوردیمو حرف زدیم.گفتم بستنی یاد ساجده افتادم با اونم همچین کاری کردم بعد نمایشگاه میم یا بعد حراج عکسی که دیروز رفتیم.چقدرم این بستنی خوردن مزه میده و میچسبه به خصوص اگه هوا سرد باشه.
موضوغع کنفرانسمو خیلی ووقت بود انتخاب کردم و البته یه یه هفته ای میشد قطعی شده بود.من میخواستم در مورد خواب بگم به خصوص که باهااشم درگیرم همش و احساس  کردم میتونم خوب ارائه بدم. امروز یکی از بچه ها میگفت میخواد در مورد رویای صادقه بگه هرچند که من کلا تصمیم نداشتم به این بخش برم و کنفرانسم از دید روانشناسی باشه ولی نمیدونم منظور اون چیه از این موضوعش و ایا عین چیزی میشه که من میخواستم بگم یا نه ولی خب نمیتونم بگم نه تو نده من بدم که شاید اونم به اندازه من درگیره.اگه اون بده حالا دوباره باید به این فکر کنم چی بردارم کنفرانس :((((
دیگه این که همچنان حرف زیاده به خصوص در مورد دیروز .هرچی بگم چقدر همه چی خوبو عالی بود کم گفتم .اما اونو باید سر فرصت بشینم بنویسمو خیلی طولانی میشه اگه فردا بشه فردا مینویسم.
وقتشه برم بخوابم فردا باید زودتر بیدارشم یه ذره کمک مامان کنم چون نیستم خونه روضه و خب دست تنهاست .بعد حمام برمو برم ورزش خیلی ستمه خدایی یعنی انگار قبلش ادم تنبلیش میاد بعدش نظرم عوض میشه.
  • مائده

نظرات  (۱)

  • پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  • منم به شدت بدم میاد کسی بیاد رو تختم بشینه، هفت سالی هم که دانشجو بودم کسی جزات نداشت بیاد سمت تخت من:)
    پاسخ:
    خب خدارو شکر داشتم نگران میشدم نکنه غیر عادیه و فقط من اینجوریم؟ :)
    البته من با کسایی که نزدیکمن مشکلی ندارم ولی غریبه ها واقعا حس خوبی نمیده بم.