روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

923 : ظهر پنجشنبه (عنوان ندارم آقا:/ )

خب یه مدتی هست بیدار شدم. هوای امروز منو میتونه دیوونه کنه نه سرمای زمستونو داره نه گرمای تابستون رو در نتیجه همون حس همیشگیو دارم که اینجور‌مواقع بهم دست میده. وفقط دلم میخواد چشمامو ببندم و حسش کنم  توصیفش ساده نیست و بی فایده هم هست. چه اهمیتی‌داره. بعضی وقتا حس میکنم عروسک خیمه شب بازیم. چشم بهم زدم ۲۴ سالم شد انگار یه چشم بهم زدن دیگه کافیه تا بمیرم. میدونم دنبال چیم اما شاید اینم فقط یه توهم باشه خب خیلی وقتا ریز میشم تو خیلی مسائل به زندگی‌ به آدمها این که چجوری میگذرونن چرا میگذرونن و خب‌با نگاه کردن بهشون بیشتر عصبی میشم انگار همه عروسک خیمه شب بازین شاید منم باشم یه ریتم مسخره نمیدونم شاید همینه اما راضی نمیشم. شاید نباید فکر کرد. فقط خب میدونین اگه قرار باشه ایقدر اتوماتیک وار اینقدر یعنی همه مثل سیاه لشکر میمونن میتن زندگی میکنن میمیرن انگار نه انگار که بودن و این فاصله هیچی نیست قبول میکنن شاید حیوونام همینجوری باشن البته نه در این حد ولی یعنی انسان به واسطه عقلش که بودنو نبودنش معنی میده ولی وقتی ادم هیچکار نکنه. نمیدونم نمیدونم بی خیال. اصلا نفهمیدم چی شد برم پیش برم مهم نیست چقدر فرق داره من فقط سعی میکنم میمونوار زندگی نکنم انسان بودنم خودشو نشون بده. هرچند سخته خیلی سخت. 

  • مائده