روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

912 : زنگ تفریح

خب بزارین هچی تو مغزم میاد مخل کارم میشه رو بنویسم [ الکی مثلا خیلی خفنم :/ :دی] 
درباره عکاسی فصل پنجمم به نام انجیل های عکاسی. خب دلیل این که زیاد نمینویسم اینه که اکه بخوام بنویسم کل کتابو باید بنویسم من واقعا واقعا واقعا سونتاگو دوست دارم بعضی جاها که میرسم واقعا حیرت میکنم چطور یه نفر اینقدر دقیق چیزایی رو نوشته و متوجه شده ارزیابی کرده که توی اون حرفه نیست شاید اصلا عکسیم نگرفته باشه یعنی رسته اینو قبلا مقدمه ی مقاله ی آئورا بود فکر کنم خوندم اما واقعا انگار درکش نکرده بودم که چجور افسونی هست و روی من هنوز فعال نشده بود. بقط میدونستم اما الان که این کتابو میخونم با گوشت و پوست و تا مغز استخونم میفهمم که فوق العادست ادم حیرت زده میشه شاید همون فاصله ای که این افراد ب عکاسی دارن باعث شده  همه چیزشو بیینن و شاید بی طرف اون چیزی که بوده و هست رو اینقدر دقیق ام خیلی دلم میخواد بگذریم بگذریم خلاصه که همین شاید و این روزا بیشتر از هر وقتی احساس میکنم عکاسی رو عاشقشم و از این بودنش  و از این که عمرمو میخوام براش بزارم پشیمون نیستم.

دیگه این که بچه ها در تب و تاب انتخاب واحدن اوم فکر کردم که درست که از یه نظر شاید دلم بخواد فقط یه کلاسو باز تجربه کنم که تجربه دوبارش به اون صورت گذشته احتمالا لوسش میکنه در نتیجه همون بهتر تموم شد و دستاورداش باهام موند :دی اما ام نیمه پر لیوان اینه که چقدر الان کنترل بیشتری روی زندگیم دارم و چقدر زمانو بهتر از گذشته خرج میکنم هرچند هرچند خیلی ضعف دارم و دارم سعیمو میکنم درست بشه ولی این که کارایی رو میکنم که شاید تا قبل اون نمیکردم نه به این صورت کارایی که واقعا دوست دارم و با انجامشون نه تنها باعث رشدم میشه و تجربه میکنم  بلکه لذت بخش هم هست و شاید تفریح برام حساب میشه مول کتاب خوندن شاید پارسال این موقع تازه داشتم شروع میکردم و خیلی به اینصورت نبودم زمانم کمتر بود و سر به هوا تر بودم یا موزیک یا زبان یا فیلم حتی توی این مدت فیلمم زیاد دیدم و خیلی دوست دارم راجع بهشون بنویسم فیلمای البته تا حدی درست حسابی ام دنبالشونم و فیلمایی که ارزش دیدن دارن گاهیم نه. راستی گفتم فیلم چند روز پیش داشتم نگاه میکردم یکی از فیلم های هری پاترو اسمشو دیدم خب باید بگم توی سن نوجوونیم تینقدر که ب هری پاترو کتابشو فیلمش خاطره دارم با خانوادم ندارم :دی فق یادم افتاد چقدر دوسشون داشتم الان که داشتم فکر میکردم دیدم اونقدر ها هم بد نبود جدی میگم اگه بچه دارین بکر نکنین خوندن این کتابای فانتزی خوب نیستو این داستان به جرئت میتونم بگم یسری از چیزایی که توی زندگی هست رو از همین کتاب یاد گرفتم مثل صداقت شجاعت دوستی انتخاب ام بخشش  و خیلی چیزای دیگه  که شاید از کتابای دینی هرگز هرگز یادمگرفتم! و واقعا دلم میخواد بعدا میدونم وقت نمیشه ولی باز بخونمش. هنوز شبایی که تا صبح روی مبل بیدر میشستمو ولش نمیکردم تو خاطرم هست.
بگذریم خیلی ددیگه زنگ تفریحم طولانی شد. فعلا :)