روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

891 : چرت نویس

هیچوقت این موقع از روز بیرون نمیرم. اما امروز مجبور شدم بعد از سالها برم داخل شهر. آفتاب با شدت زیاد میتابید و آسمان بی هیچ ابری ، آبی و هوا گرم و کلافه کننده بود. سعی میکردم خودمو بپوشونم تا دیده نشم. خیابانِ شلوغ، با آدمهای زیاد که از هر طرف بهم تنه میزدن‌ وحشتناک بود. ساختمونها انگار حضورم حس کرده بودن و منتظر فرصتی بودن تا روم آوار بشن. نفرت دوباره تو وجودم شعله کشید. به خودم لعنت میفرستادم که تسلیم شده بودمو فکر میکردم همه چیز بعد از این همه وقت تغییر کرده‌.خوبه همون لباسای گشادمو پوشیده بودم. با سرعت راه میرفتم سعی میکردم به هیچ کس نگاه نکنم. به هیچ چیز فکر نمیکردم و تمام تمرکزم به این بود که به پیش برمو زود تر برسم خونه. کی میشد خلاص شم از این شهر، از آدمها، از گرمای خورشید، از آسمان بدون ابر ، از ساختمان ها، از دیده شدن و مرکز توجه بودن. از دفاع کردن خودم. همه دست به دست هم میدن که بهم حمله کنن. خیابان خلوت تر شد. اما باز نمیتونستم راحت نفس بکشم انگار دستی گلومو چسبیده بود. میخواست ببرتم باید‌جیغ میزدم اما میدونستم دستی در کار نیست و کسی نگرفتتم ولی افسار خیال از دستم در رفته بود صحنه ها دوباره تکرار میشدنو سمتم هجوم آورده بودن. محیط بهم غلبه کرد. گریه نمیکردم از قیافم هیچ چیز مشخص نبود اما از درون انگار از یه مسیر باریک پر از‌ تیغ و چاغو عبور میکردم. نباید تسلیم میشدم باید جلو میرفتم میرسیدم به کنج دنجم. دیگه نمیخواستم به واقعیت فکر‌کنم. اما همه حواسم به دورو برم بود.با این حال سعی کردم برای آروم شدن به رویا متوصل بشم‌‌. یه روز از اینجا خلاص میشم. نه که شهرو دوست نداشته باشم اما این شلوغی بیش از حدش توی روز عذابم میده. شبها و صبح های زود تشنه ی قدم زدنم. کسی منو نمیبینه میتونم پنهان شم. سایه ها به کمکم میان. نورهای نارنجی خیابان مثل ستارههای کوچک نقطه ای روشنن. تاریکی مطلقو دوست ندارم. بعضی وقتا هم روزایی میزنم بیرون که هوا بارونی و برفی باشه.این موقع ها خیابانهاخلوتِ. بدون ترس شهرو متر‌ میکنمو قدم میزنم. اما حالا نه نه توی این وضعیت از همه چی متنفرم. از شهر، آدمها، گرما، آسمان آبی، ساختمان های بلند و نو تاریکی روشنایی از همه چی. باید فکرمو میبردم جای دیگه‌‌. چند روزه فکر‌میکنم به رفتن حوالی قرن هجدهم مثلا یکی از سالهای دهه ۱۸۷۰ چقدر کیف میده وسط یک دشت با درختا و بوته ها ی مختلف. آسمان صاف اما ابری هوای خنک بهاری همه جا سبز خونمون یک گوشه ی دنج البته نه خالی از انسان. یه دریاچه و رود. صدای پرنده ها خونه ها ی چوبی سفید با شیروونی های رنگی...
خوبه مائده موفق شدی رسیدی خونه. نفس بکش. 


دیدم ما موفق شد داستانم دیگه کلافه شدم اینو نوشتم.  فعلا دست نگه داشتم تا چه پیش آید اصلا یهو باید بیاد نوشتن.  
  • مائده