روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

867 : چرت نویس

از اسمون آبی بدون ابر خوشم نمیاد زیاد نه همیشه بیشتر وقتا.چون انگار یاد آدم میاره همه چی دروغ. اون حس آرامشو قشنگی که میده انگار همه چی سرجاش همه چی‌عالی میمونه در حالی که نیست همه چی خوب نیست قشنگ نیست آروم نیست. مثل بعضی نقاشیا میمونه اسمون ابی کوه در افق برنده ها تو اسمون :/. همه چی دروغ میزنه به خصوص اگه هوا سرد باشه خورشید که میتاب و از توی خونه که نگاه میکنی فکر‌میکنی گرمِ اما وقتی میری بیرون حتی خورشیدم دروغ کاش سرد بود هوا اما کرماشو حس میکردی با استخونات این یه موردو داشت عاشقش میشدم. 

ادامش بدم خیلی چرت میشه میدونم این روزا حوصله توضیح دادن ندارم انگار دلم میخواد کلمه ای بگم و معلوم بشه تمام چیزایی‌ که تو ذهنم. خلاصش این که از رنگ آبی خوشم نمیاد نمیتونم تحملش کنم زیادی آرومه فکر کنم قبلا گفته بودم سال دوم کنکور مامانم پرده اتاقمو عوض کرد از حریر قرمز به آبی اتاقمم کوچیک بود احساس خفگی میکردم نمیتونستم یه لحظه هم تحملش کنم همش تو خونه بود خب بعد یه هفته گفتم همون قرمزه رو بزن اونو که زد انگار تازه میتونستم نفس بکشم. خلاصه این که روانشناسی رنگارو کلا بردم زیر سوال که اغا جان همیشم آبی آرامش بخش نیست ادم با ادم فرق داره. منو بزارن تو یک اتاق خیلی رنگهای سرد یا مثلا کل اتاق یک دست کرم باشه یا ابی شک نکنین به جنون میرسم . 


از اینا بگذریم که چرت و پرتی بیش نبود. یه خورده قاطیم امروز. انگار همه چی یجوری. همه چی سر جاش اما یه فرقی داره. نمیفهممش کلافم کرده. دارم سعی میکنم خیلی نرمال پیش برم.

امروز کلا از اون روزاست که دلم میخواد تصمیم بگیرم اراده کنم از همه جا غیب بشم البته نه از محضر(درست نوشتم؟ ) اون یک دانه دوست اما بقیه دلم میخواست میشد یه دکمه میزدم حتی یادشون میرفت مَنی وجود دارم. ادم چه رویاهایی داره... چیزی تو دهنمه خیچکسو دوست ندارم جز همون یک دانه همه هستن جز همون یک دانه. البته بقیم در حاشین و من بی حوصله .... بیخیال اگه میشد همیشه خیلی با حال عالی میموندم د اوووج چون بر عکس تصور عام من آدمارو تو شادیهام شناختم بعضیا فکر میکنن دوست اونه تو غم بمونه. نه اغا جان همیشم این نیست بعضیا از غمتون تغذیه میکنن که حس برتری بهشون دست بده خوشحال بشن وقتی میبینم که جاتون عوض شد اون خوی حیوانی رو رو میکنن شایدم انسانی باشه چون این روزا حداقل من طبق تجربه ی ۲۴ سالم فقط تعداد محدودیو دیدم نداشته باشن. در نتیجه وقتی فکر میکنم از انسان بودن میترسم از خارج شدن کنترل این چیزا از دستم از مول بقیه و اینها شدن. با این حال بازم متاسفم همیشه خورشحا یا بدبخت نیستم میدون یسریا هستن که ترجیه میدن فقط تو یک حال باشم و از اونجایی که من کلا به کسی کار ندارم با روال خودم پیش میرم. اغا الان دوباره این حس لعنتی بهم دست داد اینا رو قبلا دیدمو تجربه کردم چقدر مسخرست نه؟ این حس که فکر کنی همه چی رو دیدی میدونی چی بعد فقط باید یادت بیاد تا دوباره پیش بری و اینجوری میشه ما عروسکی بیش مسستم. چیدر حرف میزنی مائده بس ترو خدا. فقط میخوام امروز تموم بشه. و خلاص میشدم از این فکرا کاش میشد هیچ ادمی جز همون یه مفر بیشتر نبود و من میتونستم با ادمای جدید و خوب ازنزدیک اشنا بشم چقدر تهدادشون کمه کاش منم میتونستم جزو اون ادمها باشم هرچند منم ایرادای خودمو دارم که احتمالا باعث ازار بشه اما خصومت شخصی نیست فقط خستم از یسری چیزا و فقط دلم میخواد سرم به کار خودم باشی دور از همه چی دور ز درگیری بحث دور از این که لازم باشه خودمو اثبات کنم کاش‌میتونستن به من به چشم حریف نگاه نکنن اصلا به هیچ چشمی نگاه نکنن. بیخیال این بحثا هیچیش معلوم نیست. 

به عنوان یک جایزه که حالم خوب بشه میخوام به خودم دیدن یه مارتون رو هدیه بدم.  حالا چی ببینم؟ این روزا در مقایسه با قبل خیلی بهتر و بیشتر میتونم کلمات رو بفهمم وقنی فیلمی میبینم یا چیزی میخونم تا قبل که کلا پرت بودم. هوووراااااا :) 

  • مائده

نظرات  (۱)

دارید کم کم به اصالت خودتون برمیگردید:)
پاسخ:
اگه ایمجوری باشه فکر کردن بهشم ذوق زده‌ام میکنه. :))))