روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

871 : دو ماه دیگه مونده تا ۹۶ تموم بشه

خب امروزم تموم شد شیر و زردچوبمو خوردم. نوشتنم تموم بشه میخوابم کهصبح بیدار شم یه چیزایی تو ذهنمه فعلا نمیخوام حرفی‌بزنم. بگذریم

امروز مامان گفت تولد باباست چند روز دیگه. همش‌که تو خونه باشی تاریخ از دستت در میره ده روز دیگه دی‌ماه هم تموم میشه فقط دو ماه دیگه تا تموم شدن ۹۶ مونده. فکر کنم امسال دارم پیشواز میرم عید رو. مثل داستان عیدا همش عقب گرد میکنم همش فکر میکنم چیکار کردم چیکار نکردم. چقدر امسال زود داره به تهش میرسه چقدر پارسال همین موقع ها دور میاد. انگار تازه اینجوری آدم میفهمه یک سال یعنی چی اینقدر که شاید امسال در طول این مدت تغییر کردم. بزرگ شدم؟ نه فکر نمیکنم :دی یعنی میدونی به این فکر میکردم که من انگار تو یه مقطع سنی ثابت نیستم نه این که نباشم اصلا جمله ای ندارم که مسخره به نظر نیاد. بزار توضیح بدم انگار تیکه تیکه ام نمیتونم بگم مثلا مثل تمام دخترای ۲۴ سالم. خب من ممکن یه جاهایی مثل یه دختر ۱۰ ساله باشم یا ۱۵ ساله گاهی سی ووو متوجه میشی انگار خب یه ریتم دقیق ندارم. شایدم طبق معمول چرت میگم اما چیزهایی هست که جا به جاست هر چند بعضیاشو علاقه ای ندارم دست بزنم بعضیاشو سعی دارم درست کنم یعنی خودمو برسونم بهش بعضیاشم پاک کنم یا حداقل کمرنگ ترش کنم حل بشه. راستش نمیدونم بقیه هم اینجوری هستن یا نه. دلم میخواد به هر حال در مور خودم عملیش کنم میدونم بهترشدم مائده ی امروزمو از مائده ی ۹۵ و تمام سالهای قبل بیشتر دوست دارم با این که خیلی چیزا هنوز بهم دهن کجی میکنه. یه خورده زوده شاید اما فکر کردم بهشون. میخوام تا عید به خودم عیدی بدم پرونده ۹۶ ام خوب بسته بشه. پست عیدمو هنوز تو خاطرم هست. دلم میخواد واقعا یسری چیزامو بزارم کنار مثلا پشت گوش انداختن یسری کارارو :) یا این که یسری عادت خارو برای خودم ایجاد کنم و یسری رم از سرم بندازم بیرون. میدونم میتونم فقط باید نیت کنم :دی.

یکی از اون چیزا که دلم میخواد خلاص شم حافظه تاریخی تصویری مسخره ی توی مغزمه. کاش یه دکمه بود میشد از جلو چشم پنهانشون کرد. مثل روزای قبل مردن مامان جان. مسخرست حتی نمیدونم چطور تو خاطرمه همه بی اعصاب بودن دعوام میکردن خب بچه دو سه ساله چه میفهمه مریضی چیه مرگ چیه همه منظورم مامان بابام نیست کلا همه اونجا بودن منم انگار تو دستو پا :/ یادمه حتی عمم بردتم خونشون :/ قیافشون وقتی دورم بودن. یادمه دکتر بردنمو بیمارستانو عکس برداری کلیه رو چقدر بدم میومدو متنفر بودم هی چکاب چکاب بابا وقتی چیزی نیست ول کنین دیگه چیه هر سال دیگه نرفتم بزرگتر که شدم تا همین الان آزمایش ادرار بدم متنفر بودم متنفر هستم کاش همش پاک میشد اون سرم ها. اون سرکار موندنا از دست مها هی میگفت اتاقو جمع کن من جمع میکردم بعد مثل همین الانش میزد زیرش فکر میکنین چرا بدم میا همه چی مرتب باشه همه چی صافو صوف.یا دعواهامون یا وقتی که با دوچرخه افتادم زمین طرف راست پام یه زخم گنده مه نمیتونستم راه برم اصلا انگار نه انگار منو گذاشت دم در رفت با لاله دوچرخه سواری حرف بزنه حالا من نمیتونستم اصلا راه برم با چه ممافاتی خودمو رسوندم:/ یا مثلا وقتی از تاپ افتادم زمین تقصیر خودم بود از این تاپا برام خریده بودن مثلا جایزه بعد از دکترو عکس برداری چقدر گریه کرده بودمو ترسیده بودم از سرنگی که جای سرم بود از این بزرگا خب مرض دارین نزارین جلو چشم بچه بعدش برام تاپ خریدن وصل کردن به بارفیکس. همون روز واکمن داشتم یادمه جلو ماشین گذاشته بودم ماشین فکر کنم مال خودمون نبود مال شوهر خالم بود یا بابابزرگم. ماشین نداشتیم. اینو یادم نی دقیق. واکمنم آب شده بود چقدر ناراحت شدم. اونم خریدن دوباره بعدا یه واکمن سبز جنگی با مها حرف میزدیم توش. تاپ رو که وصل کردن مدرسه نمیرفتم یادمه مها میرفت با دختر خاله هام تقریبا تو یه رده سنی بودیم نزدیک هم من از همه کوچیک تر. ولی بگذریم اون شب شام خورده بودیم کوکو‌سیب زمینی هم بود یادمه حتی جایی که سفره بود قبلش به مامان گیر داده بودم پشتیشو برداره میتونستم روش‌بشینم فکر‌میکردم بزرگ شدم مها اومد تابم بده گفتم از جلو هل بده نمیدونم چی شد از پشت برگشتم یهو افتادم سرم خورد به عسلی همون میزی که بغل تخت میزارن چی میگن بش تیز بود سرم شکست چیزی نمیدیدم صدا بابا بودو مامان. فقط یادمه مامانم سرمو محکم فشار میداد خون نزنه اون زور دستشو یادم میاد. آژانس گرفتن ماشین مداشتیم حتی وقتی بخیه میزدنو یادمه یادمه ازم سوال میپرسیدن حواسم پرت بشه منم یاد مامان جان افتاده بودمو میگفتم دلم تنگ شده واقعا الان فکر میکنم هیچ ربطی نداشت به اون وضعیت. دیگه یادم نیست ولی حموم نباید میرفتم باند رو سرمو نمیتونستم تحمل کنم فکر میکردم زشته دکتره بهم گفت مثل هد میمونه اصلا معلوم نی شکست سرم‌‌‌. بار دوم که رفتم بخیه ام کشیده شد مامان تاپ رو جمع کرد هرچند که بعدا راضیش کردم با پشتیش وصل کنه. مها فکر میکرد تقصیر اونه افتادم بیچاره.بیخیال تا قیامت میتونم تعریف کنم چه فایده ای داره. نه که خاطرات خوب نمونده باشه تو ذهنما نه هست اما نه به پررنگی اینا هست اما باید بخوام به خاطر بیارم یهو حمله نمیکنن بهم هست اما اینجوری روم تاثیر نذاشتن. کاش نبود کاش یادم نمیموند. اخه شام شبی که سرم شکست چرا باید تو خاطرم مونده باشه دیگه:/ یا تمام راهرو های بیمارستان از دکترا بدم میاد. یا نمیدونم کاش میشد انداختشون تو یه پوشه قفلش کرد دیگه چیزی ازش بیرون نمیومد. خب قبطه میخورم واقعا به کسایی که شاید همه چیشون سر جاش بوده هیچ تکه ای گم نشده زمان اتفاق افتادن تجربه کردنش دیرو زود نشده همه چی سر وقت بوده نه این که یسری تجربه ها جا به جا بشن نه این که من تو سن ۲۴ سالکی هنوز با لذت کارتون ببینم چون اون موقع شاید به اون صورت نبود هی باید التماس میکردم یا از یسری چیزا فراری باشم البته میگم خاطرات خوبم هست همیشم اونجوری نبود شایدم چرت گفتم یادمه داستان اسباب بازیارو مامان حتی برام کتابشو خرید زندایی بابام اینا خونمون بودن مهمونی بود خونمون بود باید میچسبوندم یه چیزیشو دوسش داشتم یادم نی چند سالم بود. 


چقدر حرف زدم اما میخوام بگم مهم نیست برام حتی این که یهو بیان تو ذهنم خب بیاد اونا فقط تصویرن مهم نیست هرچی‌که بوده معلوم نیست اگه همه اینا نگذشته بود من اینجا باشم شاید اصلا یه ادم دیگه بودم الان حداقل به این فکر میکنم باید تعییر بدم بسازم حل کنم تجربه کنم شاید پازل رو کامل کنم. نمیدونم از امسالم راضیم هرچند خیلی سال عجیبی بود و پر ماجرا خیلی عجیب شاید با تمام اتفاقات بدش برام رویایی بود این که میتونم بگم سال ۹۶ خاطرات خوبش به پرنگی خاطرات دیگست برام جالبه میدونم دررنگ تر میشن. میخوام یجوری ببندمش که این رضایت کامل باشه میخوام تا عید کم کم کم ایرادامو درارم فکر کنم یواش یواش چی میخوام یادم پارسال شاید همین موقع ها اصلا فکر نمیکردم دلم بهواد زبان یاد بگیرم اصلا در خودم نمیدیدم ام امسال شروعش کردم هرچند اولشم اما خب ببینیم چی میشه. خیلی طولانی نوشتم میدونم شب بخیر. 

  • مائده