روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

868 : خوشمزه تر از قرمه سبزی فقط خودش وسلام :)

وااااای بهد تز مدتها مدتها مدتها یه غذا رو با اشتها خوردم نه صرفا برای سیر شدن. البته اشتهام خیلی یهو زیاد شد رسید به دوتا بشقاب که الان در مرز ترکیدگیم :/ ام خیلی چسبید بهم با سالاد شیرازی و آبغوووره هنوووز دلم میخواااااد جا ندارم دیگه :دی چی میشد هرچی آدم میخورد چاق نمیشد. واقعا چی‌میشد. 


دارم اسم عکاسایی که نوشتمو میبینم سر فرصت. اقا خیلی دلم عکاسی میخواد اون شورو شوقشوووو‌ گشتن گرفتن درگیری کاش میشد برمیگشتم عقب تو هرچیزی دلم گذشته رو نخواد اینو میخواد. دلم تنگ شده خیلی خیلی خیلی زیاد. منتها سعی میکنم یجوری خفش کنم یجوری تو یه جا دیگه بروزش بدم حواس خودمو پرت کنم توی درگیر شدن با کتاب عکس دیدن زبان حتی وگرنه این روزای من خالین. خالی خالی مثل همین زمستون که هیچی نداره جز سرما. یخ یخ. نه شبیه پاییزه نه بهار نه حتی خودش زیاد . برف نمیاد. روزای من حوصله سر بر و خالی‌ پر از دلتنگی برای خیلی چیزا حتی چیزای کوچیک که شاید از نظر خیلیا دلتنگی براش دیوونگی باشه. این روزا فقط خودمم و خودم.‌ یاداوری های مزخرف از قبل نمیدونم چرا هی میان تو‌ذهنم تصاویر از ۲ سالگی تااااا همین چند وقت پیش. یهو میاد تو ذهنم بعضی وقتا کلافه میشم پس میزنمشون چشامو میگیرمو میگم ولم کنین. بعضی وقتا بلند حرف میزنم نمیفهمم یهو هرکی ندونه فکر میکنه دیوانه شدم. خب نمیدونن چی یادم اومده که. دلم میخواد گریه کنم. یهو حالم خوب میشه دوباره بهم میریزم. تو جمع دلم نمیخواد باشم. تو اون اتاق ابدا نمیرم خوبه از دستش خلاص شدم به درک که اصلا تیکه پارست همه چی به درک همه چیو از دست دادم حداقل حالا خودمو دارم. نمیتونم تحمل کنم همش بیرون از خودموووو. با هیچ کس زیاد در ارتباط نیستم  دلم میخواد میشد میرفتم یه جای دور یه جای خالی خالی وسط نا کجا. من بودمو پاندا :؟ خب اممم اولین باره دارم از اسم دوربینم رو نمایی میکنم  میدونم خیلی اسم مسخره ای‌که روش گذاشتم اما خب خیلی شبیه پانداهاست خیلی خوب دارم استدلال میکنم میدونم فقط از پانداها خوشم میاد و اه بیخیال کی به کیه هب مهم اینه من دوسش دارم مسخره نکنین. الان قطع به یقین یه غریبه بیاد بخونه فکر میکنه با یه بچه. چهار ساله طرف یا با یه دیوانه.

بیخیال چقدر خجسته شروع شدو چقدر تلخ تموم شد. 

  • مائده