روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

867 : معضل جدید :/

یه خصوصیت جدید ظاهرا داره ظاهر میشه برام. نمیدونم اسمشو چی بزارم خصوصیت یا چیز دیگه. اما اصلا دلم نمیخواد که عادت بشه اصلا اصلا اصلا -____- خب اون اینه که ساعت هشت بعد از شش ساعت حدودا خواب خیلی پر انرژی بلند شدم شروع کردم کتاب خوندن و تمومش کردم فصل دو رو یه ذره تهش مونده بود. نزدیکای ساعت ده اینطورا چنان خوابم گرفت که اصلا نمیتونستم تمرکز کنم برای زبان بعد پیش خودم گفتم چر اینجوری شدی برو ده مین چشماتو ببند استراحت کردی باشی خوب میشی همون شد که تا ۱۲ خوابیدم :((((( و البته به محض بستن چشما خوابم برد :/ من اصلا از این اداها نداشتم حتی بعد از ظهرا هم نمیخوابیدم فرقیم نداشت شب قبل چقدر خوابیده باشم اصلا از این حالت خوشم نمیاد افسارم دست بدنم باشه :/ نه این که پر خواب نشده باشما چرا یه وقتا میشه یهو چشم باز نمرده کلا خوابم میومد  -___- یعنی کلا چند روز اینجوری میشدم نه این که خیلی خوشحال بدون خستگی بلند شم بعد اینجوری ششه. که البته با همون قبلیم مشکل داشتم. اما حوصله اینو ندارم دیگه. بدبختی اینه که آدم وقنی اینجوری میشه اصلا خیلی خیلی باور نکردنی انگار خسته شدی و نمیتونی جلوشو بگیری و تمام تمرکزتو از دست میدی. ‌امیدوارم دیگه پیش نیاد اصلا حوصله ندارم :| برم بشینم سر کارم دیگه اینقدرم کوه نمیکنم اینجوری بعد دو‌ساعت خسته شم که -_- بدن جان این ادا اطوارارو بزار‌کنار اصلا حوصله ندارم بات درگیر شم :/

  • مائده