روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

857 : برف

 

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام. 

 

پاکی آوردی ــ ای امیدِ سپید! ــ
همه آلودگی‌ست این ایام. 

 

راهِ شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام
اشک‌واری‌ست می‌کُشد لبخند
ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام 

 

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقشِ همرنگ می‌زند رسام. 

 

 

مرغِ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام! 

 

تشنه آنجا به خاکِ مرگ نشست
کآتش از آب می‌کند پیغام!
کامِ ما حاصلِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفته‌ایم از کام… 

 

خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برفِ تازه، سلام!

 

احمد شاملو

۱۳۳۷

 

اینم دکلمه ی شعر با صدای شاملو. تصاویرشو نادیده بگیرین هدفم صداست. نمیتونم با گوشی صدا بزارم شایدم هنوز بلد نیستم ... هرچند که برف زیادی نیومده اما همینم دلمو خوش کرد که زمستون حتی اگه نشینه. کاش چیز دیگه ای میخواستم.

 

 

 

دارم زبان میخونم بعد یه وقفه ی سه چهار هفته ای. امروز احتمالا فقط مرور کنم ۲۴ صفحه رو از فردا جدید اضافه کنم. هنوز باور نمیکنم دلم واقعا تنگ شده بود . به نظرم خیلی خفن که آدم بتون بفهمه شاید تو کار زبونهای دیگم رفتم : دی جوگیر طوری. ولی جدی گفتم یه علاقه بدی پیدا کردم و وقتی پیدا میشه فکر نکنم بیخیال بشم. فعلا فقط لغت هست و گرامر. فکر نمیکنم و راستش هنوز به حدی نرسیدم رویای حرف زدنو ارتباط برقرار کردنو اینارو داشته باشم میدونم درست نیست. استاد میگفت زبانو یاد میگیریم که بتونیم حرف بزنیم ارتباط برقرار کنیم. جمله بندی دقیق یادم نیست اما میگفت این مهمه شاید تو فارسی به همچین چیزی فکر کنم که بتونم فارسی رو یاد بگیرم و حرف بزنم راحت ارتباط برقرار کنم اما تو انگلیسی نه هنوز فقط دلم میخواد بتونم بفهمم. 

راستی هنوز کتابو شروع نکردم سر زبانم البته دیگه کم کم باید شروع کنم یعنی پشت هم زبانو نرم جلو امروز وسطش کارای دیگم کنم که خسته نشم دوباره بعد دست بگیرم. فعلا که سمت انقلاب نرفتم اون کتابایی که دلم میخوادو بخرم ولی نمیدونم درباره عکاسی بخونم یا کلمات عکاسی رو  البته کتابای دیگم هست که دارم نمیدونم چرا حال نمیکنم با هیچکدوم یعنی حوصله ندارم ترجیح میدم که در مورد عکاسی باشه یادداشتها با این که داستانی بودا ولی خیلی درگیرم کرد. و البته خوندن دوباره مقاله تشباح اگلستونم احساس میکنم الان مغزم نمیکشه :دی هرچند خوده درباره عکاسی و کلماتو زیاد اشنا نیستم باهاش اصلا نمیدونم چجوری باید بخونمش. الان که فکر میکنم میبینم یه چیزی ته دلم درباره عکاسی رو میخواد وای میترسم درست نخونمش. حالا شروع میکنم ببینم چی میشه  کم کم گرم میشم از بیکاری و بلاتکلیفی متنفرم که هیچکاری نکنم .