روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

854 : شرح حالی مسخره

دلم میخواست امروز یه کتاب جدید شروع کنم و برنامه زبانمو مثل سابق ادامه بدم. ولی امروز هم مراسم سال یکی از فامیلامون تو تالار بود بعدشم ختم پدر عروس دایی بابام. که خب نمیشد میام به ظاهر دور میاد اما براشون احترام قائلم هرچند که خیلی جذاب نیست برام این مراسم و این فضا و فکر نکردن بهش .

بگذریم.

نمیدونم شب برگردم خونه کاری انجام میدم یا نه اصلا کی میرسم مراسمشون سعادت آباد. امروز فهمیدم بیام عرب تهران گم میشم :/ اصلا یادم نمیاد تنها اومده باشم و اصلا بشناسم اینورو مثل یه شهر دیگه میمونه. -_- چه کشف مهمیم هست حالا :/ حالا بعدشم باید میریم دختر خاله بابامو تا یوسف آباد برسونیم.‌بعد تازه میام خونه یه تهران گردی اساسی :دی. کلا فکر کنم حالا حالاها خونه نرسم هیچ ایده ای ندارم که چیکار کنم دلم میخواست کتاب سونتاگ رو بخرم که نرفتم بیرون شاید یه کتاب دیگه برای فردا. تا چه پیش آید. خیلی دارم چرت میگم. میدونم. حرفم نمیاد. یعنی خیلی چیزا هست نمیگم. و احتمالا تا وقتی نطقم باز نشه چیزی نگم الانم برای خالی نبودن عریضه.یه شرح حال مسخره. یه وقتا یه چیزایی یه جوری به یک حدی میرسه که تو حرف نمیگنجه زبون آدم بند میاد.گفتنش چه فایده ای‌داره. مثلا دلتنگی برا یه نفر که دوسش داری وقتی میدونی که حالا نمیتونی یا بیخیال. گفتنش هیچو عوض نمیکنه. 

بگذریم قشنگ نیست مراسم ختم اومدم سرم همش تو گوشی باشه.


  • مائده