روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

852 : در ارتباط با مقالهٔ اشباح اگلستون

قبل از شروع اگه البته حال و حوصله ی خوندن همچین متن طولانی رو دارین باید بگم که شاید اولین باره به خودم جرئت میدم اینجوری بنویسم و حرف بزنم راجع به مقاله ای و راستش هرچقدر آدم اولین دفعاتش باشه ترس از اشتباه کردنشم بیشتره و قطعا بدون خطا نیست به خصوص این که من نویسنده نیستم و واقعا بلد نیستم خیلی چیزهارو در این زمینه. شاید یسری جاها گسسته باشه یا یهو فضای نوشتم تغییر کنه که قبولشون میکنم. و این نکته که این نوشته ی من شاید به صورت کلی بگه مقاله در مورد چی هست اما اصلا تاکید میکنم اصلا خلاصه نیست یا چیزی که حق مطلب رو ادا کنه. واقعا جدی پیشنهاد میکنم اگر علاقه دارین و دنبالشین بخونینش جزو چیزهایی هست که خیلی برام مفید بود خیلی فهمیدم ازش و این نوشته ها همش به نظر خودم یه توضیحاتی میده راجع بهش و همش مرتبط هست ولی نه بیشتر از خودش. همین خیلی نوشتنش طول کشید جون کندم تا تونستم بعد چند وقت. امیدوارم خیلی ایراداش بزرگ نباشه .




خب مقاله‌ی اشباح اگلستون ، نوشتهٔ فرشید آذرنگ که در مجله حرفه هنرمند شمارهٔ۶۰ تابستون ۹۵ منتشر شده رو برای دومین بار دیروز خوندم. دوست داشتم در موردش بنویسم چون برای خودم خیلی راهگشا بود و این که قبلا هم گفتم که شاید ده صفحه باشه اما من خودم به شخص اینقدر که پر‌محتواست به اندازه ی یه کتاب حداقل دویست صفحه ای ازش یاد گرفتم . خوندنشم هر دو بار خیلی طول کشید. برای نوشتن ، اولش در خودم نمیدیدم کلا در حال کلنجار رفتن با خودم بودم چجوری انجامش بدم. دوست داشتم خیلی کامل باشه یجوری که کسی اگر خوند به نظرش بد نیاد و استفاده کنه. میدونم الانم کلی ایراد داره و بدون نقص نیست اما فکر میکنم خالی از لطف نباشه.  حداقل شاید یه خلاصه ای یا‌معرفی بشه که برین بخونینش و شاید یه چیزایی رو بفهمین خیلی کلی و نه به مفصلی خود مقاله. من نمیتونم و نمیخوام که کل مقاله رو کپی کنم اینجا چون هم خیلی طولانی هست و هم لزومی نداره وقتی میشه به خودش دسترسی داشت. یه خورده هم شک داشتم چجوری بنویسم که به این نتیجه رسیدم دلم میخواد مثل همیشه که مینویسم باشه و اینکه هرچی که فهمیدم و برداشتم بود و به ذهنم رسید رو بیان کنم. 


این مقاله چند بخش هست و اونجوری که خود استاد اذرنگ گفتن، در مورد سیاست، هنر و باقی چیزها

چیزی که به طور کلی ازش برداشت کردم و توی ذهنم اومد بعد از این مقاله، اولا که وضعیت هنر ایران رو کامل میشد درک کرد. که کجای کار هستیم و این که هنر واقعی و نحوه ی شکل گرفتنش چجوری اتفاق میفته. منظورم کار هنرمندانی هست که ثابت شده هستن و الگو حساب میشن برامون.و یا اثار هنرمندان مؤلف(فکر کنم واژه ی درستی استفاده کردم. امیدوارم که این طور باشه) واجد چه ویژگی هایی هست و یا نیست که تفاوتشون رو با بقیه مشخص میکنه و باقی هنرمندا، یا بهتره بگم هنرمند نماها درواقع ندارن و نفهمیدن و ادای هنرمند بودنو در میارن. غافل از این که گند زده میشه هم به کار خودشون و هم هنرمند اصلی که سعی دارن شبیهش بشن و کار کنن. اون آثار هنرمند مؤلف به مرور زمان ارزشش از دست میره.چجوری میشه تشخیصش داد؟.حتی خودمو سنجیدم که کجای کارم. چقدر نزدیکم و چقدر فهمیدم؟ خیلی قسمت هارو کاملا درک میکردم چون تجربه شخصی داشتم خیلی قسمتها هم شاید به نظر ساده میومد اما متوجه شدم که شاید ابتدایی باشن اما همین چیزهای به ظاهر ساده که خیلی ها دست کم میگیرن، و فکر  میکنن که اصلا مهم نیست و خودشو نشون نمیده در اثر، چقدر مهمن و تاثیر گذار.  

این مقاله رو که میخوندم ، یاد سخنرانی استاد آذرنگ در نشست سالانه‌ی عکس دانشجویان عکاسی دانشگاه تهران، که اسفند پارسال برگزار شد افتادم. مطالبی که گفتن خیلی با این مقاله ای که نوشتن نزدیک بود شاید البته مقاله خیلی مفصل تر و تو مسائل دیگم گسترده تر شرح داده شده باشه‌ اما هم اون سخنرانی رو یادم اورد و هم این که یه عده دوماه بعد از سخنرانی تازه یادشون اومد که حرف بزنن راجع بهش و با اعتماد بنفس بسیار بالا، به خودشون جرئت بدن اسم نقد رو روی نوشته ای بزارن که با بی ادبی ، خصومت ، بدفهمی و از قصد با سو تعبیر‌ از حرفای استاد نوشته شده! البته این اتفاق خودش یه نمونه نشون دهنده و تایید کننده ی حرفای استاد آذرنگ بود‌ در مورد وضعیت هنر ما و جوی که حاکم هست. به عنوان مثال این گفته‌ی استاد آذرنگ « که در حال حاضر متاسفانه کسی نیست که کلاسها یا کارگاه های نقد رو هدایت کنه. الان کسی که یه متن ترجمه میکنه ترم بعد نقد درس میده! کسی که دو نفر میشناسنش دوتا کتاب خونده ازش میخوان نقد بنویسه. اینها معضلِ. یعنی ما نمیتونم بگیم فضای آکادمیک و بعد بیایم صحبتای جدی بکنیم، ولی بیرون از اینجا به همه کس و همه چیز باج بدیم. یه عده یه اکیپی رو شکل بدن تا چند سال به همه جاو همه چیز باج بدن و فکر کنن دارن سنتی رو شکل میدن. بعد توی این اکیپ سعی کنن‌ اسم همو همه جا تکرار کنن.توی این مجله، دانشگاه ، توی یه وبینارو در پی‌یک مقاله ، سخنرانی یا هرجایی و فکر کنن که این مسئله رو اگه پنج سال ادامه بدن بعدش سنتی شکل میگیره و تاریخ درست میشه.» عده ای که وقتی فکر میکنم دقیقا مصداق حرف افلاطون توی کتاب جمهور هست. افراد منفعت طلب که اطرافیانشون رو جوری انتخاب میکنن که از اونها بیشتر از اون چه که لایقش هستن تعریف و تمجید کنن و حاضراً براشون همه کار کنن. این افراد به خاطر منفعت طلب بودن و این که عقب نمونن از قافله و این که خودی نشون بدن ، حاضراً هرکاری بکنن و وقتی کسی حتی بر خلاف عقایدشون هست اما به حضورش احتیاج دارن ، خودشونو به هرصورتی نشون میدن حتی کوچیک میکنن تا با اون فرد صمیمی بشن و مقصودشون برآورده بشه. به محض این که کارشون پیش رفت نقابشون رو بر میدارن و دیگه انگار نه انگار این افراد زالو صفت هستن که از خوشون چیزی ندارن فقط با چسبیدن و تظاهر برای منفعت خودشون هرکاری میکنن. بدون داشتن صداقت، شرافت ، فداکاری ، باج ندادن و پس زدن نفع شخصی و...که داشتن این موارد گفته ی استاد آذرنگ که توی این وضعیت تنها چیزی که کمک کننده‌است و بر عکس تصور جناب رحیمی اصلا چیز مشفقانه ، عجیب یا بچه گانه ای نیست. وضعیت حال حاضر دقیقا به خاطر عدم توجه به همین مسائل که شاید چیزهای خیلی ساده ای به نظر بیان اما انسانیت بر پایه همین ساده ها معنا پیدا میکنه تازه به نظر من اصلا ساده نیستن فقط به خاطر تکرارشون در غالب حرف و عمل متظاهرانه اینجوری به نظر میان و کسی که عمل میکنه و درصدد انجامش بر میاد متوجه این موضوع میشه و کسی که انجام نداده و تلاشی نکرده ، در واقع خودشو توضیح میده و در واقع هیچ بویی از آدمیت و انسانیت نبرده. در نتیجه اینهارو  نصایحی مشفقانه کودکانه میدونه و در نظرش مسخره میاد.

چیزی که بعد از اون قضایا شاید خیلیا بهش فکر کردن این بود که این عده کجا بودن تا حالا. اگه اینقدر جدی هستن، چرا هیچ کاری ازشون دیده نشده و یا چرا توی نشست حضور پیدا نکردن تا مطالبشون رو همونجا بیان کنن و جوابیم بشنون! نه این که پشت سنگر از دور قایم بشن و ابراز وجود کنن اونم با شنیدن چندین باره ی صدای ضبط شده‌ی نشست بعد از گذشت دوماه به این منظور که زمان کافی داشته باشن برای فکر کردن. تا شاید به این بهانه راهی رو پیدا کنن تا خودشون رو مطرح کنن در نقش هنرمندان دلسوز ، حامی‌ و نگران جامعه ی هنر. اینها که ادعا میکنن استاد آذرنگ درکی از فلسفه نداره و فقط در طی سخنرانی در حال بداهه پردازی هست و بهش پیشنهاد میکنن با رجوع به مطالب و منابع سخن بگه و مطالعه ی بیشتری داشته باشه، همه مطالب رو در‌یک انسجام فکری دسته بندی‌کنه و غیره و ابراز نا خوشنودی میکنن از روخوانی نکردن و وابسته نبودن استاد به مطالب کلیشه‌ای و در دسترس کتابها. و فکر میکنن فیلسوف بودن مفهومی هست که به اشخاصی اطلاق میشه که با استفاده‌ی زیاد از یسری لغات غلمبه سلمبه ،مفاهیم و... به وسیله ی حفظ یا ارجاع به کتاب و روخوانی ، که شاید اصلا لزومی نباشه به استفاده ازشون. همین که با مراجعه و گفتنش بقیه رو مطلع کنه که بله یه منبعی هست و کتابی خونده شده. به خصوص جایی که ممکن از همه سطحی درونش باشن و نسبت به همون جایگاهی که دارن خیلی از کلمات قلمبه سلمبه رو نفهمن یا شاید بطور کامل ندونن و بعدش در انتهای سخنان پربار شخص ، بیشتر از این که شنونده به موضوع محتوت فکر‌کنه درگیر ظاهر میشه و بعدم که دنبال میکنه میبینه هیچ سروتهی نداشته و شاید ادم پیش خودش فقط به این نتیجه برسه که سخنران فقط به این نحو میخواستِ ثابت کنه که فردی با مطالعه و کتابخوان است !در حالی که این چیزها واقعا اثبات کننده ی میزان درک فلسفی نیست. نه که خرکسیم خب استفاده میکنه هیچی نفهمه منظورم اینه که ملاک سنجش نیست ظاهر هست اصل قضیه متفاوتِ.

مطمئناً کسانی که بر این اساس میسنجن، نمیدونن که یکی از شاخص هایی که نشون میده فردی فیلسوف هست و فلسفه رو اتفاقا کامل بهش رسیده ، این هست که فردی تولید فکر و اندیشه میکنه و این کار فقط با مطالعه ی زیاد و تلاش میسر میشه که شخص از بقیه مطلب میگیره اما در نهایت خودش ایجاد میکنه و تفکرات خودشو با دانشی که کسب کرده به زبان میاره. اینجوری نیست که اگه منابع رو ازش بگیرن یه آدم تو خالی باشه یا اگه جایی در موقعیت قرار بگیره دستوپاشو گم کنه چون حرف و منبعی نداره.شخص فیلسوف در جا و در لحظه فکر میکنه و سخن میگه بدون این که نیاز داشته باشه به دسترسی به کتاب ، مقاله و از این دست تا بهش پناه ببره یا این که چیزی را هزار بار بشنوه و چند ماه زمان لازم داشته باشه تا بتونه حرفی بزنه! شخص فیلسوف میتونه مطالب و مقصودشو به خصوص درجایی که نمیدونه کمترین میزان اطلاعات چی‌هست با ساده ترین زبان برسونه و مطلب رو در ذهن شنونده کاملا جا بندازه بدون این که دنبال خودنمایی باشه که سطح اطلاعاتشو به رخ شنونده بکشه.و البته مهم تر از اون مخاطب رو درگیر ظواهر و معانی ظاهری نمیکنه بلکه به معنای واقعی شنونده درگیر موضوع گفته شده میشه. وقتی مطلب در ذهن شنونده‌ی درست و صادق البته، نه مثل این اشخاصی که مخصوصا عینک کج فهمی‌ به چشم زدن ، جا میفته و به صورت غریزه در میاد یعنی اون شخص بدون تلاش بدون فکر ملکه‌ی ذهنش شده. و این کاری هست که سقراط انجام میداد. حرفی که استاد آذرنگ زدن اینجا دقیقا همین بود. راستش درسته که من حرفهام شاید در ظاهر پاسخی باشه به اون مقاله ای که جناب رحیمی نوشته اما باز وقتی نگاه میکنم و میخونم میبینم به حدی ساده ترین و واضح ترین چیزهارو نفهمیده یا حداقل اینجوری تظاهر کرده و یه جاهایی همونطور که قبل هم گفتم آدم متوجه کج فهمی فرد از سر غرض ورزی میشه دلم نمیخواد که پاسخی به اون باشه درواقع ترجیح میدم فقط بگم برای کسایی که درک میکنن. آدمی که خواب هست میشه بیدارش کرد اما کسی که خودشو به خواب زده هیچوقت بیدار نمیشه! و نکته دیگه‌ای هم که جالب بود برام توی خوندن اون مطلب این بود که خیلی کوته فکرانه اومده یه مبحثی رو که کاملا توضیح داده شده یه جمله ازش برداشته قبل و بعدشو زده و نوشته با علامت تعجب که این یعنی چی!در حالی که وقتی کلی گوش داده میشه کاملا مشخص این که معانی رو اینجوری تغییر میدن خیلی غیر حرفه ای و غیر انسانیست و تو معقوله ی نقد جایگاهی نداره.

پس از این جا‌به بعد میرم سراغ مقاله اشباح اگلستون و یه بخشهایی ازشو که مهمتره و خب به طور کلی ابتدا هم گفتم که همون مباحث نشست دانشگاه تهران هست به صورت مفصل. جالبیش اینجاست این مقاله تابستون ۹۵ در حرفه چاپ شد. چطوری هست که به نشست واکنش نشون دادن اما این مقاله ها رو انگار نه انگار.دقیقا همون حرکتی که سر کتابها انجام میشه . یا واقعا فهمیدن این قضایا خارج از محدوده ذهنشون هست و متوجه نمیشن یا به خاطر جایگاه خودشون و ناتوانی که دارن سعی میکنن پس بزنن تا یه وقت درامد، کاسبی و هرچیزی که هست متزلزل نشه. وگرنه با توضیحی که از برداشتشون از تصاویر و متون کتاب ارائه کرد من مطمئن شدم این فرد ظاهرا شاید واقعا نمیفهمه و شاید تقصیر خودش نیست و خیلی خنده دار اومد برام این شدت نادانی‌نفهمی و کوری! شاید هم انکار یا جهالت ! نمیدونم چه اسمی میشه روش گذاشت. با تمام اینها، رفتار و حرفهای این اشخاص به کسی که این همه سال در حوزه ی عکاسی و آموزش حضور داشته، کتاب تالیف کرده ، ترجمه کرده ، نشست گذاشته و صحبت کرده و ... قطعا نمیچسبه. به خصوص وقتی از جانب کسایی زده بشه که هیچ جایگاهی ندارن  و شاید به خاطر همین موضوع بعد از سخنرانی ، این آدمها منافع خودشون رو در خطر دیدن و به خاطر همین اینقدر آشفته شدن اومدن درستش کنن زدن چششو کور کردن . کاملا مشخص شد که در چه جایگاهی چه کسانی قرار دارن و این اتفاق خیلی خوبی بود این مشخص شدن موضع ها! این که جناب رحیمی اون همه حرفی که زده شده رو نادیده گرفت و جوری رفتار کرد که اون یک ساعتو نیم انگار اصلا هیچ حرف مهمی زده نشده و تمام گفته ها سطحی و از سر سواد کم استاد آذرنگ بوده ، نه تنها نفهمیده بلکه حرفهای نشست رو با بی قیدی نادیده گرفته درواقع باید به خودش نگاه میکرد که چرا من نمیفهمم و درک نمیکنم نه این که طرف مقابل با تمام سابقه ای که داره پس تماما اشتباه میگه و باید‌چون من نمیفهمم خودشو تغییر بده و با بی‌ادبی این صفت رو به استاد آذرنگ نسبت بده که برداشت عامی از فلسفه داره در حالی‌که خودش عکاسی رو به پایین ترین درجه ممکن یعنی عکاسی مبایلی و به قول آقای آذری عکاسی توده ای‌ میکشونه و مدعی که این شورش و سیل همون عظمت تاریخی هست که خلاف گفته ی استاد آذرنگ که بر این عقیده اند که عکاسی مرده است ثابت میشه. من نمیدونم این اقا چه فکری کردن که عکاسی رو در این حد پایین کشیدن که چون سهل الوصول هست و سیل جمعیت از مردم عادی که هیچ هدف و دغدغه و مطالعه ای از عکاسی ندارن وشاید تنها هدفشون ثبت یادگاری باشه میتونن تاریخ درست کنن. متاسفانه این عده متوجه نمیشن که دلیل این که ما تاریخ نداریم و عکاسی مرده دقیقا به خاطر همین سیل عظیمی هست که وجود داره. 

خب و اما حالا مقاله :) چقدر طولانی شد مطلب بالا شک دارم کسی بخونه اما خب دستم که به نوشتن بره ها دیگه کوتاه نمیشه :دی 


شاید اگه ۳-۴ سال پیش بود، قبل از خوندن مقاله و یسری صحبت هاو کلاس استاد ، اصلا نمیدونستم که عکاسی اینجا در حال حاضرمون فاقد تاریخ هست. توی عکاسی ایران یکی از مسائلی که وجود داره این که یهو یه جمعیتی از عکاسا نظرشون جلب میشه به یک هنرمند مؤلف، به خاطر کاری که کرده و یا ایده ای که داشته، گاهی شاید مثل یک مُد برای بروز بودن ، برای دیده شدن.یا مثل جلب شدن افرادی به یک سبکی که خارج از ایران وجود داره و شکل گرفته و حالا فکر میکنن اگه تمام اونو که اونجا رخ دادرو بیارن پس ما هماهنگ و همزمان میشیم با خارج! و یجورایی میخوان عقب نمونیم بروز باشیم. این افراد سعی میکنن که شکل یکی از این ادمها کار کنن در واقع فقط در ظاهر، کارشون مثل اینها بشه مثلا ‌بخرا‌، اگلستون ، فریدلندر، اودن ، جف وال و غیره.اما چیزی که اتفاق میفته و نتیجه ای که داره این هست که نه تنها مثل اون شخص نمیشن بلکه باعث میشن اون عکاس هم از دست بره. معلوم نیست که تا کی قراره این اتفاق بیفته و چه نتیجه ای داره. تا قیامت میشه بروز بود. هرچی اونور میبینیم بدون هیچ درکی هیچ تفکری که متناسب با شرایط خودمون باشه مثل مکان ، زمان ،هنرمند و... رو‌ایجاد کنیم.

این که برای مدرن بودن مثل سبک ها و اتفاقاتی که جای دیگه افتاده جلو بریم هیچ ارتباطی به تاریخ نداره « این که باید تاریخ یک قوم و ملت رو بر اساس سبک های هنری جای دیگر حتی اگر جهانی دنسته بندی و مجسم کنیم ». واقعا مسخرست. همون جور که استاد آذرنگ هم گفته که البته من هرچی میگم و بلدم از خودشون هست ، اگه ما توی بقیه مسائل مثل ادبیات ، موسیقی و غیره هم این نگاه و عملکرد رو داشتیم الان نه خبری از نیما بود نه شجریان نه هدایت نه اکبرخان شهنازی و... جای اینا ما مجبور بودیم فقط هنرمندای تقلید کاری رو اثارشونو ببینیم که شاید حتی نزدیک به هنرمند اصلی اصلا نباشن. باز اگه توی همین عکاسی و حوزه تجسمی یکی از سبک ها یا اثار رو با دقت و متناسب با شرایط خودمون انتخاب میکردیم و جلو میبردیمش بدون این که بخوایم فکر کنیم اون طرف چه اتفاقی داره میفته یا این که همش دنبال بروز بودن باشیم میشد که بگیم شرایطی محیا شده برای شکل گرفتن تاریخ. و اون جوری که گفتن این همون تفاوت امر جدید با امر نو هست. بزارین اصلا به یه زبون دیگه خیلی ساده و خلاصه و کلی بگم. 

الان یادم افتاد اینو یعنی اینجوری خیلی بهتر باشه خیلی خلاصه خیلی وقت هست که سعی دارم بنویسمو نمیدونم چجوری همه چیو بگم  از چی‌بزنم از چی نزنم اما اصل قضیه که خیلی به نظر تهش بهش میرسه اینه . بعد که بخونین مقاله رو میفهمین. چیزی که میگم چیزی هستش که خیلی وقتها بهش فکر میکنم. و خب نتیجه ی ‌خوندن این مقاله هم بود که خیلی زیاد‌تر بخوام بهش فکر‌کنم.

من نمیدونم چرا توی عکاسی اینجا جوری باشیم که خودمون ، چجوری بگم منشا بشیم. یعنی بهمون رجوع کنن. ایجاد کننده باشیم. چرا باید و البته دنبال اینیم که وابسته ی اون ور باشیم. ادامه دهنده ی‌راه اونها. نه این که یاد نگیریم ، استفاده نکنیم ، ایده نگیریم تاثیر نگیریم این چیزها توی همه چی‌هست هر مسئله ای فرقی نمیکنه هنر باشه یا چیز دیگه اما چرا چرا یکاری نمیکنیم. چرا فقط وقت رو هدر میدیم و عمرمونو و این توهم رو داریم که هنر ایجاد کردیم و البته تاریخ. فارق از این که جایگاهی نیست. پیدا کردن یه اسم شهرت واقعا فایده ای نداره شاید مادی چرا اما....منظورم از کار این نیست دنبال چیزای عجیب غریب بریم یا فکر کنیم هزار تا بلا بیاریم سر عکس یا هنری که انجام میدیم عجیب غریبش کنیم ظاهرشو بسازیم بعد فکر‌کنیم کاری کردم بعد اون کارو تا چهل سال تکراری یا با همون یه حرکتی که انجام دادیم تا چهل سال توی اسمشو یادم نیست جشنواره های خارجی مسابقات نمیدونم اسمش چیه دقیقا ولی شرکت میکنن و همش با کارای تکراری مثل زنای قاجار قدیریان از این هنرمندا زیادن.هیچی ندارن واقعا بدون هیچ معنی تأمل برانگیز. بیشترشبیه صنعت میشه تا هنر! به قول همین مقاله ما اینجاها با مسائل سیاسی طرفیم نه با امر سیاسی و مسئله ی کامن سنس. خیلی احمقانه فقط وقت تلف‌ میکنیم.  و تهش اگر خیلی خوب باشه کار زیر مجموعه تاریخ جای دیگه هم قرار فکر‌نکنم بگیریم بین این همه آدم که همینجوری حتی کارشون توی ذهن هیچکس نمیمونه و اگه جایگاهی پیدا کرده فروش‌رفته یا کنار کار یه عده دیگه اونطرف قرار گرفته.

 دلم میخواد راستش یعنی یکی از رویاهام که بهش فکر میکنم اینه که بتونم کاری کنم که هم اصالت و شأن عکاسی حفظ بشه اون ماهیت اصلی که داره به معنای واقعی شناخته بشه هم این که بتونم قدمی بردارم بسازم خودمو برای تحقق همچین رویایی. نمیدونم چجوری بگم میتونم مجسم کنم اما گفتش شاید اولین باره به زبون میارم میدونم اگه به هرکی بگم بهم میخنده. خیلی محال هست. با این حال آرزو بر جوانان عیب نیست. دلم میخواد مثل کسایی بشم که قبولشون دارم اما از یه طرف خودمم کاری کرده باشم نه این که صرفا ادامه دهنده کپی کننده یا نمیدونم . این آدما، انگار مشخصه ای دارن که مختص خودشون هست یعنی هرچقدرم دیگران سعی کنن کپی کنن نمیتونن یجور جایگا دلم میخواد عکاسی ایران اینجوری بشه. به خاطر این نیست که بخوام اسمی داشته باشم یا پولی درارم اصلا اصلا این چیزا نیست میدونم خیلی سخت شاید هیچوقت اونجوری که فکر میکنم نشه چون خیلی خیلی کار داره و این که من هنوز خیلی کوچیکم برای همچین چیزی خیلی چیزا نمیدونم.فقط میخوام این وجهشو نشون بدم که عکاسی این هنر بزک کرده ای‌که یه عده ازش منفعت میبرن نیست. میخوام نشون بدم بقیه بفهمن.  یعنی اینجا چرا به این چیزا فکر نمیکنن یسریا ؟ و بعد اظهار نظر میکنن که این شور عظیم عکاسی مبایلی و این گرایشی که بهش پیدا شده و هرکسی حتی معلمی ساده داره حرکتی انجام میده! اخه شما به من بگین چرا اینقدر خار میکنن عکاسیو ؟ ایا نباید تو دهن این آدم زد؟! چرا اینقدر احمقن و نوک دماغشونم نمیبیننو هیچ حرکتی نمیکنن. عکاسی اصلا فقط دوربین دست گرفتن نیست. چه برسه به مبایلی که هیچی‌نداره. شخصی که استفاده میکنه ازش فقط یه دکمه رو لمس میکنه نهایتش میبینه از چی میخواد عکس بگیه بدون این که به خیلی چیزا فکر‌کنه. اخه یه شخص عامی کسی که مطالعه ای نداره از ابزار مناسب برای رسیدن به هدف و اون ایده، درسته که برای درک موضوع آخرین مرحله است اما شخص باید دنبالش باشه که بهش برسه. وقتی اصلا نمیدونه هاله چیه. ایده چیه چجوری میتونه کاری کنه. این سیل عظیمی که عکاسی میکنن نهایت دغدغه تی‌که داشته باشن ثبت لحظه است « اونم نه لحظه ی گذار از واقعیت به سمت هنر(کاری که عکاسای مؤلف مثل اگلستون انجام دادن ) بلکه فقط لحظه ی قرار زندگی هرروزه. » فقط ثبت میکنن. من موافق حرف استاد آذرنگم که عکاسی کار یک قوم هست نه فقط یک نفر. تلاشمو میکنم میدنم کسان دیگه ایم هستن که دنبالشن البته همه به لطف یک نفر اما  این اتفاق میفته فقط دلم برا کسانی که نمیفهممو درک نمیکنن و افق وسیع تری رو نمیبینن میسوزه. 

مسئله ی کامن سنس چیز دیگه ای هست که توی مقاله مفصل توضیح داده شده. قبلا خودم توی مقاله ی دیگه ای خونده بودم ولی نمیدونستم یعنی چی بعد که پرس و جو کردم دیدم میشه عقل سلیم.و من بر اساس همین معنای کلی خوندم و سعی کردم‌ که بفهمم. اما واقعا میگم درواقع هیچی نفهمیده بودم تا قبلش. اصلا یه چیز دیگه بود. نمیدونم چجوری باید کوتاه توضیحش بدم واقعا شاید توی پست دیگه ای. این حجم از نوشته ها مو که میبینم میترسم. احتمالا توش‌خطا داشته باشم و یه عالمه سوتی :)))) فقط سعی دارم یاد بگیرم میدونم نویسنده نیستم.