روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

85 : چهارمین دوشنبه ی ترم آخر

میبینی این دو روز کاملا در تلاش بودم از نوشتن فرار کنم.همش دنبال این فکر بودم که چجوری باید بنویسم چیو بگم چیو نه کلا دستم به تایپ کردن نمیرفت با این که کلمات از همه جا و از همه چی توی مغزم جولون میدادن.به خصوص دیشب. از دوشنبه بگم دوشنبه روز خوبی بود تقریبا چند تا از بچه ها عکس نشون دادن و یکی از بچه هام کنفرانس داشت در مورد روانشناسیو فرویدو این داستانا. همین

این دو سه روز به اییین فکر میکردم که چقدر حس حماقت و احمق بودن میکنم وقتی بزور میخوام حرف بزنم .معمولا توی گفتن جمله ها اشتباه میکنم یعنی همیشه بدترینارو میگم همیشه بر عکس چیزی که فکر میکنم اونی که میگم بده و اون که نمیگم درسته.تصمیم گرفتم رهاش کنم.حرف باید خودش بیاد وقتی بهش فکر میکنم هم حس احمق بودن بت دست میده هم حماقت هم  هم همیشه بدترینارو میگی و هم این که جدا از خودت بقیم میفهمنن اینو.یعنی باهوش باشن میفهمن.میدونی شاید باید چند سال بگذره دوباره با این ادما برخورد کنی نمدونم شاید به مرور باید راحت بشی واقعا هیچی نمیدونم.فقط نمیخوام تمرکزم رو این باشه سعی میکنم حرفی به ذهنم اومد بگم کار به  درست غلط نداشته باشم.

دقت کردی همیشه وقتی از یه چیزی فراری همیشه همه ی نشونه های اون چیز به سمتت پیکانشون بر میگرده و همه عوامل دست به دست هم میدن تا یادت بیارن که نمیتونی فراموش کنی و فرار کنی.مثل یه تاریخ کتاب فیلم حرف و ....

اون روز اقای پ.د رو توی مسیر دیدم البته اولش کلا نشناختمش بعد گفتم این چرا اینجوری نگاه میکنه بعد دو هزاریم افتاد ا این اینه. همه اینا تو چند ثانیه رخ داد سلام کردم اومدم رد شم از کنارش بر گشته میگه مگه تو پایان نامتو ارائه ندادی درست تموم نشد و چند تا اسم که با میم شروع مشد به طرز مضحک نمایشی به زبون اورد من اون لحظه نمیدونستم چی بگم فقط به حماقت خودم فکر میکردم چجوری با این یه ترم ورداشتم و فکر میکردم که استاد خوبیه به قول بچه ها کاش اون دوترم بعد ترم 5 نبود یعنی ترم 6 و 7 .و الان که فکر میکنم میبینم واقغعا پشیمونم از حماقتم و این که تازه الان میشناسم ادمارو ان که به قول استاد تا منفعت نباشه دروغ هم معنا نداره .ادما به خاطر منافعشونه که دروغ میگن و این ادم چقدر دروغ گو متظاهره و خودشو پشت پول منافع جایگاه قایم میکنه و همه چیزش بر میگرده به اینا.به این فکر میکنم چقدر از ادمایی که همش به فکر پول در اوردن و دستو پا زدن برای پیدا کردن جایگاه بیشترین بدم میاد ادمای بازاری که همه چیشون تو این موضوع ختم میشه کجا و کدوم معامله خوبه تا انجامش بدن.معمولا رفتار نمایشی از خودشون نشون میدن.اولش نمیفهم اما بعدش مبینی چقدر اینا مشخصه.خب درسته منم حس حماقت میکنم برای این که با این ادما کلاس برداشتم اما خب بدم نشد ادم به مرور میشناسه ادمارو و تجربه اگه دیگه اتفاق نیفته چیز بدی نیست.

دوشنبه بعد کلاس رفتیم با ساجده کتابخونه کتاب عکس دیدم و گرفتیم.چقدر حالمو خوب کرد چون خیلی بهم ریخته بودم.وقتی اومدم خونه مامان خونه نبود غذا خوردم و خوابیدم.

  • مائده