روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

843 :دوباره اشباح اگلستون

اگه من آخرشم نابود نشدم. :) دلم تنگ شده بود برا این حس فلاکت که بعد از خوندن چیزی بهم دست میداد یا حس ذوق از فهمیدن و از این قبیل حسها که الان حال ندارم شرح بدم.  دوباره مقالهٔ اشباح اگلستون نوشتهٔ فرشید آذرنگ شماره ۶۰ مجله حرفه هنرمند رو خوندم.آقا انگار نه انگار که قبلا خوندمش :/ تازه این مقاله ای بود که بار اول مطمئن بودم فهمیدم واقعا میگما الانم رو حرفم هستم اما بار دومم کلا باز در حال فهمیدن بودم. تازه تازه کلی کشفم توش داشتم:) مثلاا این که یه قسمتیش در مورد واژه ی سنس یا حس نوشته بود که باید به همون معنای بدوی بودن گرفت و غیره توی پرانتز زده بود که سارکوفسکی بزرگ یک آدم خفن دوست داشتنی دیگه که من بیشتر باید برم تو نخش و دنبالش باشم میگه که شانس یار عکاس حواس جمع و با دقت است  و... که اگه بخوام توضیح بدم کل مقاله رو باید بگم تا دوروز اینده مینویسم ازش ولی اینو میخواسنم بگم این جمله ایه که سارکوفسکی جان در مورد جاکوملی میگه یعنی توی کتاب نگاهی به عکسها در مورد یه عکس ماریو جاکوملی حرف زده و اینو به بخشیش نوشته ذوق زدگی‌من از این بود که کل مطلب به جاکوملی میتونه برگرده. اصلا یه حس دلتنگی بدی براش کرفتم چند وقت عکاسی نکردم:( اصلا نمیدونم کسایی که در جریانش نیستن متوجه حرف من میشن یا نه ها ولی یه چیز ذوق آوری بود برام وقتی فهمیدمش و این که اصلا تکراری نمیشه برام و جالب اینه بار اول چطور نفهمیدمو متوجهش نشدم یه چیزایی رو. اصلا این بار خوندم گفتم اااا این جمله ایه که در مورد ماریو جاکوملی توی کتاب نگاهی به عکسها نوشته شده بود بعدم سریع رفتم کتابو اوردم چک کنم و تعجب از یاد آوریش چون اخرین بار خیلی وقت پیش خونده بودمش که حتی یادم نمیاد زمانشو. کلی خوشحالم که دوباره خوندمش تازه با این که قبلا خونده بودم و بعدشم تیکه تیکه نگاه میکردم اما اصلا از اول شروع کردنش واقعا خالی از لطف نیست برای من که انگار نه انگار یه دور قشنگ درکش کرده بودم فکر باز باید بخونم. نمیخپام الکی تعریف کنما ولی مقاله خدایی به این میگن که ده صفحه هست اما به اندازه ۲۰۰ صفحه مطلب حداقل تازه توش هست میفهمی هربارم میخونی انگار چیزای بیشتری دستت میاد. نابودت میکنه. الانم دو صفحه آخرش بودم احساس کردم دیگه واقعا متلاشی شدم هرچی میخوندم نمیتونستم تمرکز کنم نمیفهمیدم. گفتم بیام یه عرض ارادتی بکنمو برم دو صفحه رو بخونم.من میگم همه ادمای خفن ویژگی انسان زیرزمینیو دارن هیم میگم اشتباه میکنم ولی هنوز بهش فکر میکنم. توضیحشو نمیدونم چجوری بگم. میدونی بدیش چیه الان باز خوندم فهمیدم میدونم چی خوندم اما انگار چیز زیادی یادم نیست این خیلی عصبیم میکنه چون وقتم ندارم و واقعا درست خوندم هیچ مقاله ایو فکر نمیکنم به اندازه این فهمیده باشم و واقعا درکش کرده باشم ولی این که انگار یادم نیست دیوونم میکنه ترجیح میدم بهش فکر نکنم الان شاید باید زمان بگذره.  

دیگه همین ما دوباره شروع کردیم. تازه در حال ترک اعتیادم هستم گوشیمو اونور زدم به شارژ حواسم پرت نشه بعد هر یه ساعت نیم ساعت وسطش به یه بهونه ای میرفتم بیرون یه دستی بهش میزدم میومدم دوباره تو اتاق برا شروع ترک خوبه دیگه نه؟؟؟من اصلا میگم یا اینوری میشم یا اونوری باید یاد بگیرم درست استفاده کنم. اصلا وقتی گوشی دستم هست نمیفهمم چجوری زمانو گذروندما یعنی کار خاصیم نمیکنم بعضی وقتا اینستا هم نمیرم فقط باهاش درگیر میشم من میتونم میدونم. باید فقط از جلو دستم بردارم. 

باورتون میشه ده صفحه چند ساعت خوندنش زمان برد؟ میدونم البته من کلا یه خورده خونسرد میخونم اما سر این سعی کردم اونجوری نباشم که هی پاشم یعنی بلند شدنم در حد دو سه دقیقه بود نه این که نیم ساعت برم بگردم برگردم سرش بشینم اووووف یعنی میشه بتونم یروز این همه در حال جنگ با این من بعضی وقتا سرکش و بازیگوش نباشم؟ شماهام با خودتون درگیر بودین تا حالا؟ هیچ ایده ای ندارم. فعاا میخوام سعیمو کنم به حواشی توجه نکنم مثلا تیکه پاره بودنم تو خونه به این منظور که برای کارم تو این اتاقم وسایلم تو اون یکی اتاق هست و جای خوابم وسط پزیرایی. میشه مثبت هم نگاه کرد به قضیه که الان کل خونه برای من محسوب میشه و من هرجا یه کنج دنج دارم :/ البته شما در جریان جزئیات جابه جایی من نیستین فقط بدونین اتاقم به فنا رفتو کنج دنجم به اطف یکی که بعد اعتراف کرد هدفش این بود که منو اواره کنه به نحوی. اه مثل میخواستم به حواشی توجه نکنما. جمع کن خودتو مائده خب الان همینی که هست چیکار میتونی بکنی مثلا درگیر همینجیزا میشی گند میزنی بدرک شرایطو برا خودت محیا کن الان کلی تنوع مکان داری و حوصله ات سر نمیره. همین :) بیخیال برم دیگه خیلی دارم حرف میزنم نمیدونم بخوابم نخوابم میخوام از همین امروز صبحا برم جنگل  و برگردمو پیاده روی کنم یعنی روزمو امتحانی شروع کنم یا بخشی از روزم باشه عمل میکنم عمل میکنم مهم عمل کردن نه فقط دانستن! :)