روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

802 : رویاها

ادم از بچگی‌تا یه سنی که البته تو آدمهای مختلف، متفاوت هست رویاهای زیادی داره. شاید اصلا تا یه جایی رویا نداشته باشه یا شاید ندونه رویا چی هست. شاید اگه یه روزی یه جایی نفهمه یا نخواد از بزرگترین لذت زندگی کردن عقب بمونه یا هیچوقت درک نکنه. به هر حال توی اینستاگرام اتفاقی یکی دوهفته پیش یه دختریو دیدم فکر کنم الان ۱۷-۱۸ رو داره به هر حال از من کوچیکتره. ساز میزنه الانم که البته مهاجرت کرده. به این چیزاش کار ندارم. فقط منو یاد خودم میندازه. نه این که عین عین هم باشیم اما خب خیلی عجیب درکش میکنم البته قصه امون متفاوتِ ولی اون سادگیش صراحتش پیگیریش توی چیزی که دوست داره کپشن نوشتنش حتی :دی یا مدرسه ی کذایی دبستانش که با من یکی بوده همه اینا و خیلی چیزای دیگه. اختلافامونم البته شاید از زمین تا اسمون اما کلا باعث شد یاد خودم ، گذشته بیفتمو فکر کنم.

 ما ممکن خیلی چیزارو فکر کنیم بهشون رویا پردازی کنیم یا دوست داشته باشیم مثل انتخاب کردن شغل روش زندگی و خیلی چیزای دیگه. شاید خیلیاشو حتی نتونی امتحان کنی به مرور دست بکشی. شاید خیلیاشو توش شکست بخوری و بیخیال بشی یا بفهمی استعداد نداری یا شرایطشو ابزارشو. شاید خیلیاشو سرکوب کنن عوامل اطرافت و تو هیچکار ازت بر نیاد شاید شاید شاید یه عالمه چیزدیگه. اما یه روزی یه جایی بالاخره رویای دوست داشتنیتو پیدا میکنی که حقیقت پیدا میکنه. اگه دنبالش باشی. شایدم اون پیدات کنه.

 خب در مورد من همه این چیزا اتفاق افتادو تجربه ام شد. واین چیزی که حال هستم شاید حاصل یه کنجکاوی کودکانه و یه همزادپنداری تو دوره نوجوونی بود.

بچه که بودم بابا دوربین داشت. همینجوری نه این که کارش باشه اما علاقه داشت اونم به عکاسی از اعضای خانواده و یادگاریو این داستانا. با همون دوربین آنالوگ دوست داشتنی که الان دارمش. همون دوربینی که اولین بار احتمالا ۵-۶ سالم بود به شدت کنجکاو بودم ببینم چیه چطوری کار میکنه؟ اما خب مسلما بهم نمیدادن. بابا رو وسایلش حساس بود یعنی یه همچین چیزایی رو خیلی با دقت نگه میداشت به قول خودش اون دوربین تا قبل این که دست من بیفته برق میزدو سالم بود از بعدش مشخص نی چی بشه براش. آخه من کلا کنجکاو بودم کنجکاوم نها چجوری بگم. مثل پسر خونواده بودم ،هنوزم هستم :دی یه چی خراب میشد همش میدیدم چجوری درست میشه. خوشم میومد دلوروده بریزم بیرون. این خصیصم مادر زادی احتمالا چون سر همین قضیه گرایش زیادی در سنین طفولیت ۲-۳سالگی  به تلفن هم داشتم نتیجشم این بود که از میز تلفن میفتادم پایین هی. یعنی هی تا میجنبیدن روش بودمو گوشی به دست. شایدم به خاطر رنگش بود یه قرمز اناری پررنگ.

البته کنجکاویم جای دیگم کاربرد داشت که بیشتر فضولی میشه امکان نداشت کیف خالمو نریزم بیرونو دلو جیگرشو ته توشو در نیارم.  بچه بودم کیف خیلی دوست داشتم. یکی کیف‌یکی طلا:/ که الان جفتشو به اون صورت حال نمیکنم. یعنی کیف چیزی دوست ندارم باید ببینم تا خوشم بیاد خوشمم میاد بعضی وقتا پول ندارم :دی طلا هم که اصلا. برق برقی :/ اصلا تصور این که النگو بندازمم برام خنده دار و مضحکِ سنگین نمیتونم تحمل کنم :دی ولی بچه بودم همش جای اسباب بازی فروشی میرفتم جلو طلا فروشی وایمیستادم هزینم بالا بود اون موقع :). البته الانم بعضی وقتا خوشم میاد نگاه کنما دو سال پیش یه گوشواره دیدم از اینایی بود که باید گوش دوتا سوراخ داشته باشه خیلی ظریف و خوشگل بود بعدم اومدم خونه گفتم من اینو دیدم حالا به شوخیا. ولی چند وقت بعدش بابا به مامان گفت بره بخره تو دلم نمونه بعد عمری دلم خواسته.  که البته یه بارم استفاده نکردم بعدشم نمیدونم چی‌ کارش کردم میخواستم چی بخرم پیچوندمش :دی بگذریم خیلی پرت شد.

 هیچی دیگه از همون دوربین شروع شد که بهم نمیدادن یا خیلی با احتیاط میدادن. اولین عکسمو یادمه. همون شاید شیش سالگی دقیقشو نمیدونم. رفته بودیم جنگل. میخواستیم یادگاری بگیریم من با مامانو بابا. مها با مامان و بابا. اون ازم گرفت. اولین بار اونجا بابا تنظیم کرد من قرار شد دکمه رو فشار بدمو کادرشو نگاه کنم صاف باشه که البته اینقدر ذوق داشتم برای عکس گرفتن دکمه رو زود تر از این که مها کامل بشینه فشار دادم و مها کامل دستشو دور گردن مامانو بابا ننداخته بود اما عکس خوبی شد چون همه میخندیدن واقعی بود :دی از اونجا کم کم میشد دوربین دست بگیرم سوم دبستان که رسیدم فکر کنم اردو رفته بودیم شهرک سینمایی بعد نمیزاشتن دوربین همراه باشه اما مربی به من اجازه داد به شرطی که استفاده نکنم. ولی خب من استفاده کردم حتی با خودش عکس گرفتم. بابا دیافراگم و اینارو بهم یاد داده بود یعنی نور سنجی رو اسماشو نمیدونستم ولی عکسام خوب شده بود میدونستم اون دوتا خط باید روی هم باشن. از اون به بعد زیاد دفعات عکاسیم یادم نی. من حتی میدونم احمقانست ولی تا پیش دانشگاهی عکاسی رو شغل نمیدونستم اصلا نمیدونستم دانشگاه رشته ای به نامش هست. یکی از بچه ها که هنرستان عکاسی بود وقتی بهم گفت بهش گفتم مگه عکاسی هنرستانم داره؟ ( کار ودانش‌بود) اونم گفتش اره و تعریف کرده بود و من به خودم اعتراف کردم اگه میدومستم میرفتم و صنایع دستی نمیخوندم. البته انتخاب هنرستانمم کاملن دلخواه خودم بود میخواستم برم گرافیک نمایشگاه داشتن. اون سال فقط میدونستم میخوام هنر باشم از دروس نظری متنفر بودم و البته از مدرسه ی کذایی اول دبیرستانم. معدلمم خوب نبود ۱۳ خورده ای شده بودم کلا علاقه ای نداشتم سال خیلی برام بود. تو راهنمایی بد نبودم اما کلا من ادم اینجوری که بتونم تحمل‌کنم اونجوری پیش رفتنو نبودم فقط اینو میدونستم نمیخوام ادامه بدم. مامان اینام گیر نبودن هرچند بابا میگفت برو انسانی من دوست نداشتم مها هم تجربی مامامم همینطور اما تصمیم اخر با خودم بود. انتخاب کردم آخرم صنایع دستی هنوزم دلتنگ معرقو منبتم. اون دو سه سال واقعا کیف کردم هرچند آموزش ضعیف بود میشد خیلی بهتر باشه. خیلی خیلی بهتر. ولی من رشد کردم دوباره کارای عملیم خوب بود. تو درسامون عکاسی داشتیم شاید اونجا بود دوباره شاخکام تیز شد. البته مدرسه هم دنبال پول دراووردن از جیب بچه ها وگرنه رشته ی ما مثل گرافیک نبود خیلی عکاسیش اهمیت بدن فقط یه کلاس عکاسی داشتیم اونم واجب نبود انالوگ کار کنیم ولی مدرسه برا این که بیشر کاسبی کنه یادم نی چی میداد جزئیاتشو ولی مارم گفتن باید انالوگ دنبالش کنیم خب طبیعی که هیچی نمیدونستم اصلا نمیخوام عکسامو رو کنم و البته به نظر معلممون اصل کارم خوب نبود ولی نظر اون برام مهم نبود :دی اخه اینم جریانش اینه من یه دفعه به معلم مبانیمون گفتم چیچی رو یادم بده اونم گفت یادت نمیدم این برا گرافیک تو لازم نداری . میخواست بپیچون من از اون به بعد کلا زیاد حرف کسیو جدی نگرفتمو سعی کردم کار خودمو کنم. اون سال دیجیتالم باید کار میکردیم . ما نداشتیم دوربین حتی کامپکت یعنی دیجیتال. لازمم نبود خیلی دوربین خفنی بخرم ولی خب به بابا گفتم دوربین میخوام بابا هم میدونست دوست دارم عکاسی رو خودشم دوست داشن برام یه دوربین نیمه حرفه ای کنن 500D خرید. یادم شب اول از ذوقم تا صبح بدار بودم دوربین بغل‌ پیش خودم خوابوندمش. اسمم براش انتخاب کردم. هنوزم دارمش هرچند داغون شده ولی بهترین رفیقمه. کلا هرچی که من خیلی باهاش حال میکنم ظاهرش سالم نمیمونه میگم همون کنجکاوی بچکی که همه کار باهاش کنی ته توشو دراری ببینی چیکارا میشه کرد. حتی الانم ذوق میکنم از این کار. ولی من عکاس نبودم اصل فکر نمیکردم عکاسی کار باشه یا درس باشه یا هرچی اتلیه هام ادم حساب نمیکردم. اصلا تو مغزم همچین چیزی نمیومد. رسیدم به پیش دانشگاهی که فهمیدم یه روز یادمه یکی از بچه ها پرسید چی میخوام برم گفتم عکاسی و صنایع دستی که خب جفتش رنبه اوردن راحت نبود منم پرت بودم ولی از ته دل عکاسی میخواستم. . گذشت این که چجوری عکاسی قبول ششدمو قبلا نوشتم.

من اومدم عکاسی به عنوان شغل نگاه نمیکردم فقط دوست داشتم حال میکردم باهاش. اما هیچی نمیدونستم هیچی. کلا میگم پرت بودم و مثل هم سنو سالام درگیر یسری چیزا نبودم یه ذره هم منزوی دوست صمیمی اونجوری نداشتم یعنی بودا ولی کلا متفاوت با خودم حتی نمیخواستن ادامه تحصیل بدن منظورم اینه تو مسیر جدید کاملا تنها بودم. و البته به خاطر یسری مسائل هم زیاد نمیتونسم و نمیخواسم اونجوری بشم دوستای مدرسم مختص مدرسه بودن البته به جز دو بار که به اصرار یکی از دوستام باهاش رفتم یه بار ولنتاین با دوست پسرش بیرون البته مامانشم میدونست با ماشین اون رفتیم بیرون که من کلا نقش مجسمه رو داشتم :دی و یک بارم خونشون. یه باز دیگم رفتیم وسایل معرق بگیریم هر سه بار مامان اونم بود من تنها بیرون نمیرفتم. اصلا خودم نمیخواستم حتی اولین بار سال دوم کنکورم ود ود مامانم میگفت تنها برم مشاور کنکور تا تجریش نمیخواستم برم. یعنی ۱۹  سالگی خب این اصلا خوب نبود. مثل عقب مونده ها در مورد دوستم زیاد اصراری نداشتن من خونه اغلب تنها بودم این که یسری کارا رو خیلیا میکردن تجربه نکردم مگر تک و توک. پیش خودشونم نمیگفتن این اصلا خوب نی شاید مامانم از خداش بود نمیدونم. ولی به خواست خودم بوده. چقدر طولانی شد. ولی میخوام بنویسم. اینو تا اینجا داشته باشین.

گفتم دومین چیزی که منو راهنمایی کرد یه همزاد پنداری با شخصیت یه داستان بود. میخواستم مثل دختر داستان بشم یه رمان عاشقانه ی الکی بودا اما من خیلی دختر داستانو دوست داشتم. چند بار‌خوندمش‌حتی. . داستان یه دختری بود که نمایش میخوند. خیلی سختیا کشیده یود از ازدست دادن مادرش و خواهرش و حتی و بچگی بپدرش تنها زندگی میکرد حالا بیخیال جزئیات. چیزی که من توش دوست داشتم این بود که خیلی کتاب میخوندو با سواد بود از پس خودش بر میومد کاری که دوست داشت میکرد و خیلیم تلاش میکرد اعتماد بنفسم داشتو راحت بود خب دلم میخواست جاش باشم چیزی که من نبودم شاید حتی فراری از یسری چیزا اما خوندنشو دوست داشتم فکر کنم رمانش اسمش بانوی قصه یه همچیم چیزایی بود. شاید اون توی ذهنم بود که یه مسیریو انتخاب کردم طی کنم. ییعنی همه شرایطم پیش اومد با این که من واقعا خیلی چیزا نمیدونستم و هنوزم نمیدونم اما دارم نزدیمش میشم.

امشب دیدم چه همه چی پیچیده جلورفتِ. خیلی برگشتم عقب تا بفهمم تا رویامو پیدا کنم از کجا شکل گرفت تا یادم بمونه خیلی چیزا بود که دلم میخواست و نشد خیلی چیزا بود که نمیتونستم شرایطش نبود اما الان که اینجام رویامو پیدا کردم شایدم اون منو پیدا کرد حالا که هست نباید گمش‌کنم به قول استاد باید‌بهش بچسبمو تا ته تهش برم.  نرگس منو یاد خودم انداخت. هرچند همینقدر که شبیهیم از زمین تا اسمون متفاوتیم. 

  • مائده