روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

796 : سوتی

خب همه چی امن و امان. منم خونه اومدم تا چه پیش آید. 

وای یه چی بگم بخندیممم. من یه پسر خاله دارم ۱۵-۱۶ سالشه. زلزله که اومده خالم گفته حاضر شیم بریم تو کوچه برگشته گفته من باید برم حمووم :دی خیلی خوووب بود اینقدر خندیدم. اون یکی هم ۱۰ سالشه اصلا صبر نکرده کیفشو برداشته زده بیرون:))))

منم اینجا ااول بابارو روشن کنم بعد ناز مهارو بکشم:/  آخرم که خانم اینقدر گفت بریم خونه برگشتیم دیگه  نمیدونم چجوری خوابیده؟:/ هیچ تاکید میکنم هیچ وجه اشتراکی باهاش ندارم. از اینا بگذریم. اینقدر سر مسئله ای درگیر بودم بعد اصلا اینجوری شد اینقدر نگران شدم اون یادم رفت دیدم مهم نی درستش میکنم باید درستش کنم به هر قیمتی اینقدر مهم هست که هرچی بشه از پس خودم بر میام به خاطرش دیگه بقیه چیزا مهم نیست یعنی این که قبلا چی شده باهاش روبرو میشم فقط اون مهمِ فقط اون .

  • مائده