روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

766 : بخش نخست زیرزمین

یادداشتهای زیرزمینی (با چهارده تفسیر) اثر فیودار داستایِفسکی ، ترجمهٔ حمیدرضا آتش برآب ، نشر علمی فرهنگی


خب این کتاب باید بگم که اصلا فکر نمیکردم که خوشم بیاد با تمام تعاریفی که شده بود اولش نمیتونستم ارتباط برقرار کنم باهاش. اما کم کم کم به این نتیجه رسیدم بی خود نبود کافکا اینجوری میگفت میتونم داستایفسکی رو شدید دوست داشته باشم. و حتی حرف نیچه که میگفت هرچی از روانشناسی یاد گرفتم از داستایفسکی بوده. عجیب نیست دیگه برام که یه آدم بتونه بنویسه اینجوری اما الان که بخش اول تموم شده میتونم دلتنگیمو پیشاپیش این که کلا تموم بشه کتاب اعلام کنم. فکر کنم خیلی وقت بود کتاب با این نمیدونم چی میگن نگارش، لحن نخونده بودم و البته زیاد ادمو یاد داستان نمیندازه  نه این که نباشه. چجوری بگم خیلی جدی میاد و این که چون از زبون یه طرف هست انگار داره باهات حرف میزنه. یه جاهاییم یاد اون ضرب‌المثل ادب از که آموختی میفتادم. یه جاهاییم کاملا اوووم طنزی که پشت حرفش بود تیکه مینداخت رو. خلاصه خیلی خفت هس خیلی خیلی باهاش حال کردم و البته همزاد پنداری نه اما یاد خودمم افتادم! دیگه فعلا همین. یه قسمتهایی از کتاب دلم میخواست همه اینا عکس باشن اخه چرا چرا من همش باید یه چی نداشته باشم :/// دلم برای بیژو تنگ شدهههه. بیژو اسم لپ تاپمِ با بیتی انتخاب کردیم اون موقع که خریدمش سال دو یا ترم دو دانشگاه بودم. 




آدمیزاد فقط بردهٔ خواستهٔ خودش است؛ و این استقلالش را به هیچ قاعده و قانونی نمیفروشد. فقط هم خدا میداند که این خواسته و میل چیست و چه ماهیتی دارد ... . ص۷۷

+عقل فقط همان چیزی را میفهمد که یاد گرفته باشد (خیلی چیزهای دیگر را نیز هرگز یاد نمیگیرد ؛ این البته مایهٔ تسلایی نیست، اما چرا نباید گفته شود ؟) ، اما طبیعت آدم ، همیشه یکپارچه عمل میکند، آن هم با همهٔ نیروهایی که در او هست، دانسته و ندانسته ، حتی دروغ هم که بگوید ، باز زنده است و زندگی میکند...ص۸۱

+... فقط یک مورد است که انسان میتواند عمداً و آگاهانه، چیزی مضر و احمقانه و حتی احمقانه ترین چیز موجود را برای خودش بخواهد؛ آن هم وقتی است که بخواهد حق داشته باشد که بتواند احمقانه ترین چیز را بخواهد ؛ بدون آن که مجبورش کنند خواسته‌اش را به خوانهٔ معقولی محدود کند. ص۸۱-۸۲


+هر صفتی را میتوان به کذشته نسبت داد، میتوان هر چیزی، هر چیز پریشان و پراکنده ای، که به ذهن برسد ، دربارهٔ گذشته گفت غیر از یک چیز ؛ این که خردمندانه است. ص ۸۴ 

+صرفاً خیر و سعادت را دوست داشتن ، حتی به نوعی بی شخصیتی و بی لیاقتی است. چه خوب و چه بد ، گاهی در هم شکستن چیزی بسیار هم خوشایند است. من نه طرف رنج را میگیرم و نه هواخواه سعادت و رفاهم. من طرفدار میلم... میل شخصی ؛ چون هر وقت بخواهم حاضر و آماده و تضمین شده برایم موجود است؛ مثلا، در نمایشهای طنز تک پرده ای رنجوجودندارد یا در قصر بلورین حتی تصوری از رنج هم میسر نیست. 

رنج چیست؟ رنج ، تردید و نفی و انکار است. اما در قصر بلورین چه چیزی ممکن است آدمی را دستخوش تردید کند؟ با این همه ، مطمئنم که آدمیزاد از رنج واقعی ، یعنی از تخریب و هرج ومرج ، هرگز رو گردان نیست. آخر رنج ، یگانه دلیل ساختن است. ص۹۰-۹۱


+ نکند تنها  به این خاطر پا به دنیا گذاشته ام تا نتیجه بگیرم کل خلقتم فریبی بیش نبوده ؟ نکند اصلا هدف همین باشد؟ باور نمیکنم. ص ۹۵


+در خاطرات هر کسی ، چیزهایی است که به هیچکس نمی‌گوید، فقط برای دوستانش بازگو میکند. مسائلی هم هست که حتی به دوستان نمیشود گفت و آدم فقط برای خودش میتواند بازگو کند؛ عین راز است. اما سر انجام چیزهایی هم هست که انسان حتی میترسد برای خودش هم آشکار کند. هر انسان شایسته ای به قدر کفایت از این دست مسائل دارد. من هم اخیراً تصمیم گرفته ام که برخی از ماجراهای سابقم را به خاطر بیاورم؛ ماجرا هایی که تا به حال همیشه از کنارشان با نوعی نگرانی می گذشتم. حالا نه تنها به یادشان می‌آورم ، بلکه حتی میخواهم آنها را بنویسم. میخواهم امتحان کنم ببینم میشود آدم با خودش کاملا رک و روراست باشد و از گفتن هیچ حقیقتی هم نترسد؟ ص۹۹


فیودار داستایفسکی



اتاق مطالعه ی داستایفسکی

تو نت بزنین عکسای رنگیشم میاد اما من مطلقا همینو دوست دارم!