روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

754 : یادداشتهای زیرزمینی ( کتاب جدید)

خب کتاب جدید شروع کردم.

یادداشتهای زیرزمینی (با چهارده تفسیر) اثر فیودار داستایِفسکی ، ترجمهٔ حمیدرضا آتش برآب ، نشر علمی فرهنگی. 

هیچ کتابی تا حالا از داستایفسکی نخوندم و این اولین کتاب هست. خیلی جلو نرفتم توی خوندنش که بتونم نظر خودمو بگم ولی توی مقدمه که خیلیم طولانی بود یه توضیحاتی داده بود. داستان یادداشت های زیر زمینی از زبان فردی هست که یه غریبگی و بریدگی از اجتماع اونو به زیرزمین کشونده و همین اونو از زندگی و از خودش متنفر کرده. فکر میکنه از جامعه جداست و خودشو از دنیا جدا کرده و این داستان از زبان شخصی با خودش یعنی راوی یه نفره. تک گویی میکنه. زیر زمین استعاره از اجتماع هست. این شکاف و جدایی برای فرد رنج داره. و انسانی که در اونجا هست هیچ هدف واقعی نداره برای خودش و جهان. این موضوع ریشه اش توی خودپرستی افراطی هست که داره و تنفری که به همه چی داره. خیلی جدی خودشو و زندگی‌که داره رو نقد میکنه.

یه جا خونده بودم کافکا گفته بود : «از چهار آدمی ‌که احساس می‌کنم در واقع خویشاوند خونی من هستند، گریلپارتسر، داستایفسکی، کلایست و فلوبر فقط داستایفسکی ازدواج کرد و شاید تنها کلایست که در هجوم تنگناهای درونی و بیرونی خودش را به ضرب گلوله کُشت، راه چاره را یافت. »

و همچنین نیچه در مورد داستایفسکی میگه: تنها کسی هست که از روانشناسی چیزی به من آموخته.»

با تمام اینها فکر میکنم باید متوجه بشه آدم که قراره با چی رو به رو شد. بنا به دلایلی که فکر میکنم کاملا مشخص هست و شخصی اصلا زیاد راغب به جلو رفتن و خوندن کتاب نیستم با این که میدونم فوقالعاده است با چیزایی که از مقدمه خوندم. اصلا نمیدونم چجوری باید روبرو بشم! یه خورده خوندنش سخته چند روزه که شروعش کردم اما تقریبا ۵۰ صفحه خوندم فقط... ولی خب میدونم مطالعه واقعی این میست که قرار باشه خوشو خورم باشه برات به قول کافکا کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخ زده ی درونمان  

فعلا همین ادامه یسری از بخش هایی هست که تو مقدمه بود و داستان. 


+به نظر داستایفسکی نمیتوان هم در پی منفعت شخصی بود و هم دیگران را واقعاً دوست داشت؛ دوست داشتن واقعی آن است که از خود بگذری بی‌این‌که به نتیجه‌اش فکر کنی؛ و این بخشی از طبیعت انسان است. ص۲۳



+داستایفسکی باور ندارد که میشود تز و ایده‌های غربی را در بست و بی تغییر در روسیه پیاده کرد؛ چون این کار نادیده گرفتن واقعیتهای موجود جامعهٔ روسیه و تلاش برای تبدیل مردم به سمه های زنگ زده ای است که معلوم نیست کی و کجا ضرب شده اند و متعلق به کدام خاکند.ص۲۳-۲۴


+ داستایفسکی در مورد پرسوناژ آدم زیر زمینی که تا عصر ما هم دوام آورده در مقابل نسخه هایی که انقلابیها برای نجات انسان از این گسستگی ارائه میدهند میگوید این روشهای فشار از بیرون هرگز به جایی نمیرسد و مسئله را باید از درون حل کرد و نه با تغییرات اجتماعی. ص۲۶


+ انسان زیر زمینی به تدریج نقد میکند و پیش میرود تا به قضیه آگاهی میرسد و نتیجه میگیرد آگاهی زیاد و حتی هر نوع از آگاهی یک بیماری است؛ چرا که تا به مرحلهٔ آگاهی از خود میرسی ، مسئله ی دو پارگی و همزادی شکل میگیرد ؛ یکی دارد زندگی‌میکند ، ودیگری _که هم اوست _ دارد نگاهش میکند ، درکش میکند ، قضاوتش میکند، استنتاج میکند. این آغاز و اساس همزادی و گسست است...!ص۲۸


+آنگاه که مستمر به تراژدی نظر میدوزی ، روحت پاک و متعالی میشود... ص۳۰



+ بیشتر آدمهایی که شخصیتی دارند ، موجوداتی محدودند.(یه خورده مطمئن نیستم که درست متوجه شده باشم و این که یعنی چی) ص۴۰


فیودار داستایفسکی