روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

739 : دیدار در شب

و چهرهٔ شگفت 

از آن سوی دریچه  به من گفت

حق با کسیست که می بیند 

من مثل حس گمشدگی وحشت دارم 

اما خدای من 

آیا چگونه میشود از من ترسید ؟

من ، من که هیچ گاه 

جز بادبادکی سبک و  ولگرد 

بر پشت بامهای مه آلود آسمان 

 

 

 

«چیزی نبوده ام 

و عشق و میل و نفرت و دردم را 

در غربت شبانهٔ قبرستان 

موشی به نام مرگ جویده ست .» 

 

 

 

و چهرهٔ شگفت 

با آن خطوط نازک دنباله دارست 

که باد طرح جاریشان را 

لحظه به لحظه محو و دگرگون میکرد 

و گیسوان نرم و درازش 

که جنبش نهانی شب میربودشان 

و بر تمام پهنهء شب میگشودشان 

همچون گیاههای ته دریا 

در آنسوی دریچه روان بود 

و داد زد 

«باور کنید 

من زنده نیستم »

 

 

 

من از ورای او تراکم تاریکی را 

و میوه های نقره ای کاج را هنوز 

میدیدم ، آه ، ولی او ....

 

 

 

او بر تمام اینهمه میلغزید 

و قلب بینهایت او اوج میگرفت 

گوئی که حس سبز درختان بود 

و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت . 

 

 

 

حق با شماست

 من هیچ گاه پس  از مرگم

جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم 

«و آنقدر مرده ام 

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر 

ثابت نمیکند» 

آه 

آیا صدای زنجره ای را 

که در پناه شب ، بسوی ماه میگریخت 

از انتهای باغ شنیدید ؟

 

 

 

من فکر میکنم که تمام ستاره ها 

به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند 

و شهر ، شهر چه ساکت بود 

من در سراسر طول مسیر خود 

جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ 

و چند رفتگر 

که بوی خاکروبه و توتون میدادند 

و گشتیان خستهٔ خواب آلود 

با هیچ چیز روبرو نشدم  

 

 

 

«افسوس 

من مرده ام 

و شب هنوز هم

گوئی ادامهٔ همان شب بیهوده ست .»

 

 

 

«خاموش شد 

و پهنهء وسیع دو چشمش را 

احساس گریه تلخ و کدر کرد» 

 

 

 

آیا شما که صورتتان را 

در سایهٔ نقاب غم انگیز زندگی 

مخفی نموده اید 

گاهی به این حقیقت یأس آور 

اندیشه میکنید 

که زنده های امروزی 

چیزی بجز تفالهٔ یک زنده نیستند ؟

گوئی که کودکی 

در اولین تبسم خود پیر گشته است 

و قلب - این کتیبهٔ مخدوش 

که در خطوط اصلی آن دست برده اند. - 

به اعتبار سنگی خود دیگر 

احساس اعتماد نخواهد کرد 

 

 

 

شاید که اعتبار به بودن 

و مصرف مدام مسکن ها 

امیال پاک و ساده و انسانی  را 

به ورطهٔ زوال کشانده ست

شاید که روح را 

به انزوای یک جزیرهٔ  نامسکون 

تبعید کرده اند

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام 

پس این پیادگان  که صبورانه 

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند 

آن بادپا سوارانند ؟

و این خمیدگان لاغر افیونی 

آن عارفان پاک بلند اندیش ؟

پس راست است ، راست ، که انسان 

دیگر در انتظار ظهوری نیست 

و دختران عاشق 

با سوزن دراز برودری دوزی 

چشمان زود باور خود را دریده اند ؟

 

 

 

اکنون طنین جیغ کلاغان 

در عمق خواب های سحرگاهی 

احساس میشود 

آئینه ها به هوش میآیند 

و شکل های منفرد و تنها 

خود را به اولین کشالهٔ بیداری 

و به هجوم مخفی کابوس های شوم 

تسلیم می کنند . 

 

 

 

«افسوس 

من با تمام خاطره هایم 

از خون ، که جز حماسهٔ خونین نمی‌سرود 

و از غرور ، غروری که هیچ گاه 

خود را چنین حقیر نمیزیست 

در انتهای فرصت خود ایستاده ام 

و گوش می کنم : نه صدائی 

و خیره می شوم : نه ز یک برگ جنبشی 

و نام من نفس آنهمه  پاکی بود 


 دیگر غبار مقبره ها را هم 

بر هم نمیزند .»

 

 

 

لرزید 

و برد و سوی خویش فرو ریخت 

و دستهای ملتمسش از شکافها 

مانند آههای طویلی ، بسوی من 

پیش آمدند 

 

 

 

سرد است 

و بادها خطوط مرا قطع میکنند 

آیا در این دیار کسی هست که هنوز 

از آشنا شدن 

با چهرهٔ فنا شدهٔ خویش 

وحشت نداشته باشد ؟

آیا زمان آن نرسیده ست 

که این دریچه باز شود  باز  باز   باز 

که آسمان ببارد 

و مرد ، بر جنازهٔ مرد خویش 

زاری کنان نماز گزارد ؟ 

 

 

 

«شاید پرنده بود که نالید 

یا باد ، در میان درختان 

یا من ، که در برابر بن بست قلب خود 

چون موجی از تأسف و شرم ودرد 

بالا میآمدم 

و از میان پنجره میدیدم 

که آن دو دست ، آن سرزنش تلخ

و همچنان دراز بسوی دو دست من 

در روشنائی سپیده دمی کاذب 

تحلیل میروند 

و یک صدا که در افق سرد 

فریاد زد :

" خداحافظ. "»



فروغ

  • مائده

فروغ فرخزاد