روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

695 : مسخ و دربارهٔ مسخ

خب بریم سراغ کتاب مسخ و دربارهٔ مسخ ، نوشتهٔ فرانتس کافکا ، ترجمهٔ فرزانه طاهری ، نشر نیلوفر

داستان اینجوری شروع میشه که شخصی به اسم گرگور زامزا یه روز صبح از خواب بیدار میشه میبینه تبدیل به یک حشره شده و از اینجا به بعد تمام ماجرا حول این موضوع میگرده و تا وقتی که گرگور هست توی خونه کاملا همه ی ماجرا تعریف میشه ولی بعدش نه( فقط اخرش نیست).

خب میدونین بار اول که خوندمش خیلی برام دردناک بود یه جوری که یه جاهاییشو سریع میگذشتم حتی گریه کردم :( اما این بار به جزئیاتش تقریبا دقت بیشتری کردم البته نه به اندازه ی نابوکف. یسری چیزارو وقنی اونو خوندم دقت کردم هرچند که خیلی چیزاشم درک کرده بودم ولی کاملا نپخته بود فکرم.هنوزم درد ناک بود ولی گریه نکردم انگار که مرگش به نظرم یه جور سعادت اومد در نظرم یا رهایی از دست آدمهای احمق .  

الان که فکر میکنم میبینم واقعا این کتاب اصلا یه چیز غیر باوری هست. توجه نویسنده به جزئیات پیوستگی انگار کلمه به کلمه شو فکر کرده باشه هیچ گسستگی دیده نمیشه یا چیزی که بی مورد باشه. قبلا فکر کنم گفته بودم آدم وقتی میخونه به این فکر‌ میکنه کسی که این کتابو نوشته قطع به یقین این چیزارو با تمام وجودش تجربه کرده وگرنه عمرا میتونست همچین چیزی بنویسه اینقدر که همه جوانب سنجیده شده فکر شدست. این که هنوزم با این که همه چی‌یه روند داستانی رو طی میکنه و ادم متوجه ماجرا موقع خوندنش میشه و ممکن حتی به خودش بگه خب طرف حشره شده و داستانش اینه اما هنوز مثل باقی نوشته های کافکا باید روش فکر کرد. شاید ظاهرش یه چیزو بگه اما همه چیز انگار که یه یه چجوری بگم یه روکشی روشون هست که باید خواننده سعی کنه بزنه کنار تا درکش کنه بفهمتش حتی علت یسری چیزارو. حرفی که نابوکف هم میزنه درواقع این زامزا نیست که به طور واقعی سوسک هست اون خانوادشن. که مثل انگل هایی دورشو گرفتن و از تو میخورنش خیلی بی صدا که تا قبل از اون نمیفهمیده که چقدر مورد ظلم قرار میگرفته در واقع اون حشره شدنش به سبب معاشرت با اونها بوده. زامزا انسانی هست که پوشش سوسک رو داره و ذاتش انسانی اما خانوادش حشراتی هستن انگل هایی که ظاهر انسان رو دارن درواقع ذاتشون حیوانیِ. نابوکف یه جا میگفت خانواده خیلی راحت پذیرفتن. خب درسته این کاملا غیر عادی بود اما به نظرم خود زامزا هم عکس العمل عجیبی از خودش نشون نداد انگار یه اتفاق عادی براش افتاده هرچند ناراحت کننده. این که بخواب دوباره بیدار بشه.این که حتی تو اون لحظه فکر میکرد که باید به کارش ادامه بده سریع از تخت بیاد پایین حاضر بشه و به محل کارش برسه و غیره. 

به طور نه چندان عجیبی زامزارو درک میکردم از خیلی جهات و این خوب نیست درسته اصلا این همذات پنداری خوب نیست البته همذات بنداری نبود ام یه جاهاییم بود‌کاملا اما نسبت به بار اول‌ و این که فراری بودم از خوندن دوبارش کمتر شده بود. این خوبه به نظرم خیلی خوب.

گفتم همذات پنداری. دوتا متن از نابوکف اومده توی کتاب یکیش در مورد مسخ کافکاست یکیش در مورد خوانندگان خوب نویسندگان خوب که من پیشنهادم اینه که حتم بخونین حتی اگه قبلا مسخ رو مثلا نشر ماهیشو خوندین چون واقعا خیلی چیزا رو من نفهمیده بودم و فهمیده بودم برام باز شد.یه جاهاییم خوشحال میشدم که متوجهشون شدم. شاید کتاب بعدیو بخونم به خاطر این که این کتاب رو خوندم و نوشته هارو خوندنم بهتر از قبل و با دقت تربشه یا حداقل تمرین کنم  هرچند تا همینجاشم فکر میکنم سه ذره نزدیک به خوانندگان خوب هستم :)))) همین که بخوای بشی خوبه حتی اگه نیستی اولین قدم فهمیدن چیزی هست وقتی بفهمی میدونی باید چیکار کنی و قدم های بعدی رو بر میداری.

میخواستم همذات پنداری رو بگم اینو قبلا استادم بهمون گفته بود و خب من فکر کردم حالا که اینجا نوشته شده بد نیست شما هم بدونین. اینجوری تشخیص کتاب خوب از بد هم شاید آسون تر بشه و تشخیص جایگاه خودتون و این که چه کاری باید بکنین بهتر شین اگه ایرادی هست بر طرف کنه ادم تاثیرشو بعدش میفهمین من تجربه کردم.

نابوکف میگفت یکی از ویژگی های خواننده ی خوب داشتن قوهٔ تخیلِ. قوهٔ تخیل بر دو نوع هست که یکیش برای خوندن کتاب مناسب یکیش نیست.

- تخیل اول تخیلی هست که : «تقریبا نازل هست که به هیجانات ساده چنگ‌ میزند و ماهیتی مطلقاً شخصی دارد ( این بخش از خواندنِ هیجانی گونه های فرعی متفاوتی هم دارد.)موقعیت خاصی را در کتاب با شدت تمام احساس میکنیم ، چون مارا یاد اتفاقی می اندازد که برای خودمان یا کسی که میشناسیم یا میشناختیم قبلا پیش آمده است. یا مثلا خواننده برای یک کتاب بسیار ارزش قائل است. فقط به این دلیل که کشور منظره یا آن شیوهٔ زندگی را زنده میکند که به گونه‌ای نوستالژیک او را به یاد بخشی از گذشته‌اش می‌اندازد. یا این که با شخصیتی در کتاب همذات پنداری میکند، که این یکی از بدترین کارهایی است که خواننده ممکن است بکند، این گونهٔ نازل آن نوع تخیلی نیست که برای خوانندگان بپسندم. »

« پس ابزار موثقی که خواننده باید از آن استفاده کند چیست ؟ تخیل غیر شخصی و التذاذ هنری. به گمان من باید رابطه ای هماهنگ و هنری میان ذهن خواننده و ذهن نویسنده برقرار شود . باید فاصلهٔ مختصری را حفظ کنیم و از این فاصله محظوظ شویم و در عین حال از بافت درونی یک شاهکار لذتی حاد ببریم _ لذتی پر شور  ، لذتی همراه با اشک ، و لرزه های تن، البته محال است در اموری چون این بتوان عینیت را به طور کامل حفظ کرد. هرچیزی که ارزشی داشته باشد تا حدودی ذهنی است! (؟؟) مثلا شمایی که اینجا نشسته اید شاید فقط رویای من باشید و من هم شاید کابوس شما باشم . اما منظور من این است خواننده باید بداند که کی و کجا بر تخیلش افسار بزند و این کار را باید با تلاش بر شناخت جهان ویژه ای انجام دهد که نویسنده در برابرش گذاشته است. باید چیزهارا ببینیم و بشنویم ، باید اتاق ها لباس ها و حرکات و رفتار آدمهای نویسنده را تجسم کنیم رنگ چشم فنی پرایس در منسفیلد پارک و لوازم اتاق کوچک و سرد او مهم است. و غیره»

خب دلم میخواد بازم از نابوکف بخونم، من جزو دسته ی دومم اما اما اما انکار نمیکنه پیش میاد همزاد پنداری کنم انگار‌گاهی دست خود ادم نیست. ولی از همون موقع که فکر‌کنم پنجم دبستان بودم کتابای تخیلی میخوندم همه چیو تجسم میکردم انگار فیلم میدم یه همچین حالتی بود برام داستانهای رولد دال به خصوص غول بزرگو مهربانو صدبار خوندمش کلاس پنجم یا هری پاتر راز فال ورق سلام کسی اینجا نیست؟ ۱۰۱ راه برای ذله کردن پدر ومادرم بود که هیچوقت کامل نخوندمش نمیفهمیدم همه قبلیا بیشتر با تصویر توی ذهنم میان  هار چند اون موقع ها خیلی چیزارو نمیفهمیدم.

فکر کنم خیلی طولانی شد شک دارم که کسی بخونه.

فردا شاید یه بخشایی ازشو بزارم راستش الان دستم درد گرفته از تایپ کردن با گوشی. 

نمیدونم فردا چه کتابی رو شروع کنم الان حال ندارم بهش فکر کنم.فردا سر فرصت نگاه میکنم. انگار وقتی نمیخونم یه چیزی کمه. شاید بازم یک کتاب در مورد عکاسی بخونم مفاهیم عکاسی خیلی بهم مزه کرد.نه نه شایدم یه مقاله اره خب اون مقاله ی چی بود درباره اگلستون بود مجله حرفه هنرمند شماره ی ۶۰ فکر کنم اونو بخونمش دوباره اخه بار اول سریع خوندمش. اونو بخونم بعد یک کتاب نمیدونم نمیدونم ببینم چی میلم میکشه :دی

ااا راستی چند روز پیش اون فیلم هیچکاک رو دیدم اسمشو یادم نیست بدنام بود؟ چقدر مسخره بود خدایی :/ مثل این رمانای آبکی‌ایرانی بود:/ فقط چیزی که باعث شد دیدنشو ادامه بدم تصویر بود و زمان تولیدش این که اون موقع چجوری بوده و عیره. الانم یه فیلم دان کردم ببینم بعدا میگم.