روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

693 : وقتی تو نیستی...

حسین منزوی


وقتی تو باز می گردی 

کوچک ترین ستاره چشمم خورشید است 

و اشتیاق لمس تو شاید 

شرم قدیم دستهایم را 

مغلوب می کند

وقتی تو باز می گردی 


پاییز 

با آن هجوم تاریخی 

می دانیم

باغ بزرگمان را 

از برگ و بار تهی کرده است

در معبرت اگر نه 

فانوس های شقایق را

روشن می کردم

و مقدم تو را

رنگین کمانی از گل می بستم 

وقتی تو باز می گشتی


وقتی تو نیستی

گویی شبان قطبی

ساعت را

زنجیر کرده اند 

و شب

بوی جنازه های بلاتکلیف 

می دهد

و چشم ها 

گویی تمام منظره ها را 

تا حد خستگی و دلزدگی

از پیش دیده اند


وقتی تو نیستی

شادی کلام نامفهومی است

و دوستت می دارم رازی است

که در میان حنجره ام دق می کند

وقتی تو نیستی 

من فکر می کنم تو

آنقدر مهربانی

که توپ های کوچک بازی

تصویرهای صامت دیوار

و اجتماع شیشه های فنجان ها، حتی

از دوری تو رنج می برند

و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟

اینجا که ساعت و آیینه و هوا 

به تو معتادند

و انعکاس لهجه شیرینت

هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم 

می پیچد!


ای راز سر به مهر ملاحت !

رمز شگفت اشراق!

ای دوست!

آیا کجاوه تو 

از کدام دروازه می آید 

تا من تمام شب را 

رو سوی آن نماز بگزارم

کی ؟ 

در کدام لحظه ی نایاب؟

تا من دریچه های چشمم را 

در انتظار، 

باز بگذارم 

وقتی تو باز می گردی 

کوچکترین ستاره چشمم خورشید است

 

"حسین منزوی"


البته حق میدم شاید آدم بعضی‌وقتها حوصله مداشته باشه یا به هر دلیلی دلش بخواد تنها باشه اینجور وقتها دلم میخواد میتونستم تو سکوت نگاهش کنم یا فکر کنم به چی‌فکر میکنه. این شعر عالی نیست؟ من گریه کردم باهاش حتی نفهمیدم چی شد...

انگار فقط مختص بار اولم نیست. 

و من چگونه بی تو نگیرد دلم ....

  • مائده

حسین منزوى