روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

خب یه ذره شاملو بخونیم! :) 

هرچند که دلم میخواد خودم کلی چیز بنویسم الان نه الان از یه اتفاق خوب مست شدم و دلم نمیخواد بپره با حرف زدن باید صبر کرد. ^___^


احمد شاملو


دستت را به من بده ، ای تصویر شادمانه ی همه ی امیدها!

فردا از آن ماست. چرا که نباشد؟ این شایستگی را روح ما به ما میدهد. روح ما و معرفت ما. 

من با یاری دستان تو همه ی سپیده دم ها را فتح خواهم کرد زیرا که به عشق ایمان دارم. 

به تو فکر میکنم و وجود دوگانه ی خود را احساس میکنم. 

تو را دوست دارم و پیروز میشوم. 

تو را در بر میگیرم ، و این پیوندیست که میوه اش پیروزیست.

 پیروزی به زندگی ، و بدی.

.

.

.

برکت عشق تو با من باد!


مثل خون در رگه‌های من ، نامه های احمد شاملو به آیدا


میان خورشید های همیشه

زیبایی تو

لنگری ست -

خورشیدی که

از سپیده دم همه ی ستاره گان

بی نیازم می کند.


«نگاه ات

شکست ستمگری ست -

نگاهی که عریانی روح مرا

از مهر

جامه یی کرد

بدان سان که کنون ام

شب بی روزن هرگز

چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است.»


و چشمان ات با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست -»


«آنک چشمانی که خمیرمایه ی مهر است!

وینک مهر تو:

نبرد افزاری

تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم.»


آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.

به جز عزیمت نا به هنگامم گزیری نبود

چنین انگاشته بودم.


«آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.»


میان آفتاب های همیشه

زیبایی تو

لنگری ست -

نگاه ات

شکست ستمگری ست -

و چشمان ات با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست.


شهریور ١٣۴١

احمد شاملو 

 شبانه ، دفتر آیدا در آینه

نظرات  (۱)

چه خوب :)
پاسخ:
اقای دال هی میری هی میای کجا میری هی؟ خوشحالم میبینمت دوباره :)
اره نامه های این کتاب عالین :)