روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

661 : فکر موذی (ویرایش شد)

 همیشه یه فکر موذی غمناک ، وقتی خوشحالی تو فکرت میاد. خیلی شاید بزرگ نباشه. اما یادت میاره میخواد زهر مارت کنه.مدام میخواد بجنبه تا تلخیو به کامت بریزه. این فکرا فقط مخصوص خوشیان اصلا وقت دیگه نمیتونن خودشونو نشون بدن. هرچقدر به عقب برونیشون باز گرفتار میشی. باید تسلیم بشی اخرش و بگی خب باشه میدونم اینجوری لعنتی حالا چیکارت کنم دست از سرم بردار. بزار الانو خوشحال باشم. چیکار کنم‌ که اونجوری که میخوام نیست یا کارای دیگه رو نکردم یا فلان چیزو ندارم یا خیلی چیزای دیگه. اینجور وقتا بعد از خوشحالیت که اینا میان سراغت باید هدفونو بزاری تو گوشت سرتو بکنی زیر بالش یا آهنگ گوش کنیو حواست به تک تک نت ها یا کلمات واو به واو باشه یا مجبور کنی خودتو بخوابی یا خودتو مشغول خوردن کنی یا بمیری :/ که اخرم حتی با مردنت دست از سرت ور نمیدارن باید فکر کنی تا صدا عر زدنت دراد خیالش راحت بشه گورشو گم کنه. بعدم بهت بگه غلط کردی که خوشحال شدی. این چیزا به تو نیومده. بعدم یه ایست بلند و بالا از غصه‌هات جلوت میزاره میگه خودتو جمع کن کارای دیگه تو انجام بده. 

خوشحال که میشین بی صدا خوشحال بشین. 


چرت نویس، همیشه هم اینجوری نیست هرچند که بوده باشه باورش نکنین . شاید روزی رسید همه چی‌خیلی بهتر شد  


برای این عکس کافکا مردم. هر چند که کیفیتش آنچنان نیست اما میتونم تصورش کنم انگار زنده بودنشو دیدم  چقدر عجیب این فکرا  و عکسها...

 

قلب، خانه ای است با دو اتاق خواب. در یکی رنج و در دیگری شادی زندگی می کند. نباید خیلی بلند خندید، وگرنه رنج در اتاقِ دیگر بیدار می شود.

- یانوش : شادی چطور؟ از سر و صدایِ رنج بیدار نمی شود؟

نه، گوشِ شادی سنگین است. صدای رنج را در اتاقِ مجاور نمی شنود.


 گفتگو با کافکا، گوستاو یانوش، ترجمهٔ فرامرز بهزاد ، نشر خوارزمی



بعد نوشت :به چی فکر میکنم نمیدونم. الان دیگه اصلا نمیدونم این قدر که مقاومت کردم برای فکر‌نکردن... برای این که رو سرم آوار نشه. شایدم یه بخشیش به تو فکر میکردم به تو به تو به تو و به تو و به خودم به چیزی که درونم نمیتونم کنترلش کنم چیزی که شاید نباید باشه هرچقدر که سعی میکنم بهش فکر تکنم نمیشه به محال بودن همه چیز. فکر کردن به تو تحت هیچ شرایطی ناراحت کننده نیست این منم منم که ایراد دارم. این نقص من انگار هیچ چیز واقعی نیست انگار هیچ وقت واقعی نبوده انگار ولش کن. فکر موذی اینه بهم میگه نباید عاشقت باشم  هزار تا ایرادمو جلو چشم میاره باهاش دعوا میکنم میگم دست از سرم بردار به اون ربطی نداره به هیچکس ربطی نداره. دست خودم نیست. من هیچی نمیخوام هیچی جز همین میگم میگم میخوای اینو ازم بگیری من بکش منو بکش. شاید واسه همینه گورشو گم کرد صداش نمیاد.میدونه کاری ازش بر نمیاد. میدونه میدونه. این مال منه با هیچ کس سهیم نمیشم تورو به هیچکس اجازه نمیدم به هیچ کس ربطی نداره. این زندگیمه من قصد خود کشی ندارم. ندارم ندارم ندارم. و برام هیچی مهم نیست هیچی...

نظرات  (۱)

  • محمدباقر قنبری نصرآبادی

  • قلب، خانه ای است با دو اتاق خواب. در یکی رنج و در دیگری شادی زندگی می کند. نباید خیلی بلند خندید، وگرنه رنج در اتاقِ دیگر بیدار می شود.

    - یانوش : شادی چطور؟ از سر و صدایِ رنج بیدار نمی شود؟

    نه، گوشِ شادی سنگین است. صدای رنج را در اتاقِ مجاور نمی شنود.


     گفتگو با کافکا، گوستاو یانوش، ترجمهٔ فرامرز بهزاد ، نشر خوارزمی


    عالی بود!
    پاسخ:
    :)