روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

646 : رهایی

من اومدم. انگار که بال در آورده باشم. رفتم بیرون خب باید بگم فوق العاده بود برام. البته از جای نزدیک شروع کردم نه خیلی نزدیکا ولی یه پارک بزرگ بود تنها تا حالا نرفته بودم کلا زیاد نرفتم.یه عکس با گوشی گرفتم به عنوان استوری اینستا بعد عذاب وجدان گرفتم بیخیال شدم گفتم عکاسی مکن البته عکس نبود فضای کلی بود اما همینم سعیمو میکنم شیطون گولم نزنه :دی

 اولش استرس داشتم بس که مامام میگفت خطرناکِ شبِ الان چه وقت عکاسی رفتن بابا هم که چند روز پیش میگفت مگه درست تموم نشد. چقدر کم توقع هستا. با این حال بالاخره باید معلوم بشه که هیچ چیز تموم نمیشه برای من اونم عکاسی. نه حالا حالا ها. حالا هی من سکوت میکنم جلو مامان نگم خطرناک چیزای دیگست که حواست نبود :دی. بهش گفتم عزیزم ساعت شیش عصرِ دو نصف شب نی که هرچند همیشه اولش این جوا هست کو گوش شنوا ولی بعدش عادی میشه بعدشم انگار نه انگار فقط اینجوری میگه که گفته باشه :)))) رفتمو مامانم قرار بود بره پاساژ گلستان هروی خرید داشت یه یک ساعتی نمیدونم چقدر شد تا راحت شمو آروم شم زیاد طول نکشید تا ریلکس شم کسی به من کاری نداشت به جز یه پسر بچه هه که گفت از من عکس بگیر بفرست تلگرامم ://// خدا شفا بده چقدر از تین تیکه بدم میاد من کلا نگاهم نمیکنم بعد ملت راهشونو میکشن میرن.

عکسام رو هنوز ندیدم گفتم اول بیام بنویسم که آی کَن :دی هورااا :) مثل این بیرون ندیده ها. خدا شفا بده بعدشم که دیگه تموم شد مامان هنوز هروی بود دیرتر از من رفته بود اونجا. بابا رفته بود دنبالش اونجا منتظر بود حوصله نداشتم برم خونه میخواستم راه برم و البته مسیر همیشگی نباشه این که تا اونجا پیاده رفتم چه کیفی میکردم سرخوش برای خودم تو سکوت یه ذره هم کلهر جان. با من صنما دل یک دله کن و....

شب رو دوست دارم بخصوص الان انگار دیده نمیشی انگار میتونی برای خودت باشی با این که این ساعتها شاید زندگی عجیب در جریان باشه ولی میتونی خودتو جدا کنی دوست دارم این پیاده رویارو. خب به مرور باید جاهای دیگه هم برم دور تر حتی. پارکهای دیگه. 

وای وای اینو بگم این لامپای جدید که گذاشتن البته خیلی جدید نه ها از اینها که اووم بلنده بعد مثل گل میمونه چقدرم واضح دارم توضیح میدم:/ از اینا که بغل هم بغل هم گرد لامپها کنار هم هست اونا نمیدونم چرا اینجوری همه کلوین ملوینمو ریخت به هم معلوم نی لعنتی نه تنگستن نه فلور سنت سعی کردم تنظیم کنم نمیدونم چی شد این لپ تاپم که دوستمون انگار داره بمب اتم درست میکنه هنوز درست نشده ببینم چجوری چیکار کردم با عکسام :///

انگار رفتم انرژی گرفتم شبو بیدارم زبان هنوز نخوندم برم بشینم پاش.

اون اتاقمونو رنگ کرده بوی رنگ میده یعنی عاشق بوی رنگم حالا من دوباره راه که میفتم دوباره فضا باید عوض بشه. :دی فعلا که مونده .

فردا وقت دکتر دارم اصلا دلم نمیخواد برم (یعنی عاشق خودمم که هیچ جام دوست ندارم برم :/ ) ولی خب به دکترااعتمادی هست آیا یه ماه گذشت تا وقت داد خدا کنه خوب باشه. کم خونیم مسئول آزمایشگاه میگفت شدیده ویتامین d هم ده هست. سرچ کردم خستگیو این داستانا برای همینهاست. میرم که فقط بتونم با انرژی بیشتر ادامه بدم توجیه کن مائده خودتو آمپولم داد نمیزنم یه حسی میگه میده. :/


بینشون خیلی فاصله است خیلی زیاد. به عنوان نفر سوم که هستم میفهمم. یه خورده ترسناک مثل این که خب انگار اصلا هیچوقت همو نمیخواستن  دوست نداشتن... باید بی توجه باشم نباید فکر کنم.


اون پاراگراف از اسکار وایلد رو باید بزرگ بنویسم بزنم رو دیوارم هر روز ببینم. این قدر که وصف حال منه.


امروزم همینجوری بود خیلی ریلکس عکاسی کردم اصلا لذتش به همینه خیلی وقت با حول نیستم میدونی نه که نگران نباشم یا برام مهم نباشه یا هیجان نداشته باشم فقط اونجوری نیست. عکاسی باعث میشه زندگی‌کنم.


بعضیا خب کلا دوست دارن وارد بازیت کنن این که تو محرکشون بشی کار کنن ادامه بدن مقایسه کنن عقب نمونن (منظورم از تو خودمم) ولی نمیدونن نباید مسابقه بدن. تنها خود آدم رقیب خودش هست. اونم نه برای برد و باخت فقط برای بهتر از قبل شدن تو نمیبازی. من اهل بازی نیستم کاش میفهمیدن باید جای این که حواسشونو اینقدر به بیرون بدن به خودشون برگردونن و خودشونو بسنجن که کجای کارن شاید حتی از من جلو تر باشن.هرچند من فا جلو و عقب مخالفم هر کس جای خودشو داره فقط رشد میکنه. مگه جنگه آخه حوصله این چیزهارو ندارم راستش هیچوقت. خوبه آدم از بقیه یاد بگیره اشکالی نداره اما مقایسه که تهش شاید به حسادت برسه چیزی نداره جز عقب موندن جز در جا زدن جز فرو رفتن. فکر میکنم باید الگو داشت آدمهای بزرگ اینطوری مدام تلاش میکنی دست نمیکشی حتی اگه خسته بشی و لذت میبری .


یه موضوع جدید باز کردم حالا باید سر فرصت تمام دفعاتی که عکاسی رفتمو پیدا کنم بزارم توش یکی‌نی‌بگه بیکاری دخترم؟ خب جاش خالی بود. نبود؟





  • مائده